HamTaraneh هم ترانه

وبلاگي براي گروه ترانه ها

« ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان | Main | رمان شیطان کیست (3) »

رمان شیطان کیست؟ (2)


بخش دوم از رمان شیطان کیست
نوشته آمنه محمدی هریس

در راه خانه بودند.ماشین آنها در سکوت شب بدنبال سه ماشین دیگر می رفتند.پرنس آرام و خونسرد بـود و حتی شاد بود اما وجدان ویرجینیا او را اذیت می کرد.همه چیز خراب شده بـود.حال پدربزرگ بـد شده بود.جشن لغو شده بود وهمه از اومتنفر شده بودند.چرا پرنس اینکار راکرد؟با رسیدن به حیاط خانه,ماشینها پشت سر هم صف بستند.از ماشینی که جلوتر از همه بود دایی و زن دایی,پدربزرگ را به کمک هم پایین آوردند.از ماشـین دومی هم خـاله پگی و شوهـرش و بچـه ها و از سومی خـاله دبـورا و اروین و فـیونا امـا ویرجینیا جرات داخل رفتن نداشت.می دانست گناهی نداشت و می دانست همه او راگناهکار می دانستند. برای اولین باربالاخره ویرجینیا از بودن با پرنس معذب بود.او باعث این ناراحتی ها شده بود.هیچ چیز به او حـق بـیمارکردن یک پیـرمرد و خـراب کردن جـشن و ناراحت کردن اینـهمه آدم را نمی داد.هر قدر هـم ویـرجینیا دوست نداشت به ایـن زودی به آن خانه برود و از دیدار مکرر پرنس منع شود باز هم این کار او را ناراحت کرده بود.حال می دانست او هدیه ی مناسبی برای کریسمس نبود...براین کنار ماشیـن خودشان ایـستاده بود و ظاهراً منتظرآنها بود و نگاه ساکت پرنس بر او قفل شده بود.ویرجینیا حتی از نشستن درکنار پرنس و بودن با او در یک ماشـین احساس نـاآرامی می کـرد.دست انداخت تـا در ماشین را بـازکند و بـه سرعت پیاده شودکه پرنس دکمه ی قفل را زد:(صبرکن,هنوز فرصت نکردم ازت تشکرکنم!)
ویرجینیا به خـشم آمد امـا او ادامـه می داد:(همه چیز هـمونطورکه انتظـار داشتم عالی تـموم شد,ازکمکت متشکرم!)
ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند و غرید:(چطور می تونی از اذیت کردن اینهمه آدم لذت ببری؟)
(یکبار بهت گفتم اونهاآدم نیستند!)
(می شه درو بازکنی؟می خوام برم!)
پرنس چشم از براین برنمی داشت:(ازکمک کردن به من پشیمون شدی؟)
(تو به کمک احتیاجی نداشتی!)
(راست می گی!تو بیشتر از من محتاج بودی!)
(فکرنکنم!اون جشن بخاطر من بود قرار بود با پدربزرگ آشنا بشم,اون بالاخره قبولم کرده بود و داشتم از آوارگی نجات پیدا می کردم!)
(یعنی دوست داشتی توی اون خونه حبس بشی؟)
(این مهم نیست...مشکل اینه که من دیگه جرات رفتن به اون خونه رو ندارم!)
(بذار راحتت کنم...اونا همشون می دونند مقصر منم!)
(اما این چیزی رو عوض نمی کنه!تمام فامیل ناراحته و پدربزرگ بدحاله!)
پرنس خندید:(منم همین رو می خواستم دیگه!)
خشمی ناگهانی ویرجینیا را وادارکرد بگوید:(توآدم نفرت انگیزی هستی!)
پـرنس بالاخـره سر برگـرداند و او را بـدون هـیچ تغـییری در حالت چهـره اش نگاه کـرد:(تـو اینطور فکر می کنی؟)
یک لحظـه حس پشیـمانی به ویرجـینیا روی آورد.او پنج سال بزرگتـر بـود و ویرجیـنیا عاشقـش امـا دیگر فرصت نکرد درست کند.پرنس به سردی ادامه داد:(این برات گرون تموم می شه!)
و دکمه را زد و پیاده شد.ویرجـینیا بالاخره ازآوارگی و حماقـت خـود بگریه افـتاد.براین هـنوزآنجا بود و ظاهراً منتظر پرنس,چون با دیدن او به سویش حرکت کرد:(پرنس می دونم چه احساسی داری اما مطمعنم خاله نمی خواست بزندت...)
پرنس با خستگی غرید:(چرا خفه نمی شی براین؟!)
و ازکنارش رد شد و راهی خانه شد.
ساکت درگوشه ی سالن ایستـاده بود وکسی کاری به کارش نداشت.دایی و خاله ها در اتاق پدربزرگ بودند.بقیه در سالن و راهروها به انتظار جواب دکتر قدم می زدند و پچ پچ حرف می زدند.پرنس بر عکس هـمه بر مبل نشسته بود و مجله تماشـا می کرد.براین مقابل پنجره ی پشت سر پرنس ایستاده بود و بیرون را نگاه می کرد.انگارکه می خواست به این طریق حمایت خود را از پرنس به هـمه نشان بدهد.مدتی نگذشته بودکه صدای اروین و لوسی بالارفت:(نه آخه می خوام بدونم چرا این کار روکرد؟!)
(آروم باش اروین...هممون علتش رو می دونیم!)
امـا اروین نتوانست جلوی خـود را بگیرد و از وسط سالن سـر پرنس داد زد:(تو چه مرگته هـان؟نمی تونی یک ذره انسان باشی؟)
همـه بـا نگـرانی به پرنس نگاه کـردند اما او بی اعتـنا و ساکت به تماشاکردن مجـله ادامه داد.اروین دست برنمی داشت:(با توام لعنتی!)
پرنس زیر لب گفت:(تو انسان واقعی رو نمی شناسی!)
(اوه جدی!نکنه انسان واقعی تو هستی؟!)
پرنس خندید و براین با شنیدن صدای خنده اش وحشت کرد:(تموم کن اروین!)
اما اروین به طرفداری کارل و ماروین جرات گرفت و ادامه داد:(چرا این کار روکردی؟چرا اینقدراذیتش می کنی؟مگه چه گناهی کرده؟)
پرنس سر از مجله برنمی داشت:(می خواهی براتون بشمارم؟)
(آره هممون آماده ی شنیدن هستیم!)
براین باز مخالفت کرد:(نه بس کنید...لطفاً!پرنس,اروین,خواه ش می کنم!)
کارل هم به شورآمد:(نه براین بذار بگه!)
هـمه جا در سکوت فـرو رفـت.نگاهـها بر پـرنس چرخیـد اما او باز هـم حرفی نزد.اروین نزدیکترشد:(چرا حرف نمی زنی؟ما منتظریم!)
پرنس مجله را ورق زد:(دلیلی برای توضیح دادن به شما نمی بینم!)
(معلومه حرف و علتی نداری...تو یک دروغگو هستی!)
(شاید دروغگو باشم اما لااقل مثل شماهاکور نیستم.)
کارل پرسید:(منظورت چیه؟)
(همتون می دونید منظورم چیه...سر خودتون کلاه نذارید!)
اروین مشکوکتر,نزدیکتر شد:(تو چی می خواهی بگی؟)
نیکلاس ازآن سو مسخره کرد:(گوش نکنید...می خواد داستانسرایی بکنه!)
باز هم پرنس خندید و باز هم براین ترسید:(می شه تمومش کنید؟بابابزرگ مریضه و...)
اروین متوجه غیر طبیعی بودن حال برادرش شد:(تو چت شده؟!ما داریم مثل آدم حرف می زنیم!)
پرنس سر چرخاند و به براین زل زد:(فکرکنم از شنیدن حقیقت می ترسه.)
براین غرید:(آره می ترسم!چرا بعد از اثبات,حرفات رو نمی گی؟)
اروین خندید:(چی رو؟اونکه هنوز حرفی نزده!)
پرنس مجله را بر روی میز پرت کرد:(حق با براین,بذارید وقتی تونستم اثبات کنم بگم!)
و از جا بلند شد.ویرجینیا برای رو در رو نشدن با او,به سرعت راهی طبقه ی بالاشد.
عجیب بودکه در مقابل پانزده اتاق طبقه ی دوم,اتاق مادربزرگ را به راحتی پیداکرد.خدمتکارها پنجره ها و پرده ها را بسـته بودند.ویرجینیـا بدون روشن کـردن چراغـها راهی حمام شد.لبـاسهایش را عوض کـرد, آرایش صورتش را شست,موهایش را بازکرد و ساده تر از قبل خارج شد.وقتی سراغ آینه رفت تاگیـره ی موهایش را پیداکند,شخصی داخل شد وکلید برق را زد.براین بود:(حالت چطوره؟)
(من خوبم...بابابزرگ چطوره؟)
(می خواند بیمارستان ببرنش,دکتر صلاح دید چند روزی بستری بشه.)
بغض ناگهانی گلوی ویرجینیا را فشرد:(همش تقصیر منه!)
بـراین بـه دیـوار تکیـه زد و دستهایـش را در جیب شلـوار تاکسیدواش فـروکرد:(نه,همه می دونند پـرنس مجبورت کرده بود.)
(من می تونستم به حرفش گوش نکنم...)
(تو هیچ کاری نمی تونستی بکنی!)
(چرا!؟)
برایـن از دیوار جدا شد:(یک چیزی بگم؟اینطـوری خیلی بهتر دیده می شی,آرایش مال زنهایی که زشتند تا بلکه کمی خوشگل بشند!)
ویرجینیا از فرار واضح او متعجب شد:(چرا جوابم رو نمی دی؟)
(بیا بریم.)
و برگشت که برود.ویرجینیا با عجله پرسید:(تو ازش می ترسی؟)
اما جوابی نگرفت.براین به تندی خارج شد!
در پایین غیر از خاله دبورا و اروین و فیونا کسی نمانده بود.ویرجینیا به گردنبندکه مشتش را پرکرده بود, نگاهی انداخت.بایدآنرا همان شب,قبل از حرکت پس می داد.آن هدیه از صمیم قلب نبودآن فقط آخرین حلقه ی شبیه کردن او به مادربزرگ بود!پـرنس در ایوان بود.آنطـرف تاب رو به درختان ماگنـولیا ایستاده بود و به تاریکی زل زده بود.ویرجینیا با وجود خجالت وکمی ترس,با غرور پیش رفت و او متوجه اش شد :(لازم نیست پس بدی...اون یک هدیه است.)
کلمات از دهان ویرجینیا بیرون پرید:(اگه می خواهی صدقه بدی گدا پیداکن!من از تو چیزی نمی خوام!)
پرنس با لبخندی به سردی مرگ به سوی او چرخید:(اوه...که دختر روستایی می خواد خشن باشه!)
ویرجینیا با شرم دستش را درازکرد وپرنس گردنبند را قاپید و باخونسردی زیر پله ها پرت کرد.این شوک عجیبی برای ویرجینیا بود و حتی ترسید!پرنس با تمسخر زمزمه کرد:(تو خیلی احمقی!)و راه افتاد:(تو هنوز نمی دونی کجا اومدی و باکی ها طرفی!)
و ازکنارش رد شد و به سوی پله ها رفت.نگاه ویرجینیا برگردنبندکه بر روی چمن حیاط برق می زد,مانده بود.چرا این کار راکرد؟چرا درکش نکرد؟این انصاف نبود او را بعد ازکاری که شریکی انجام داده بودند تنها بگذارد...یعنی باید می رفت وگردنبند را برمی داشت؟
در ماشین کنار خاله دبورا نشسته بود و شب شهر را از پنجره تماشا می کرد.نمی دانست چه اتفاقی در خانه آنـها انتظارش را می کشـید.اولین بـار بود دلش نمی خواست بـا پرنس زیـر یک سقف بمانـد.نگـران طرز برخوردش بود.یعنی قرار بود با او چگونه رفتار بکند؟بی محلی یا بدرفتاری؟ترجیح می داد پـرنس آزارش بدهد اما رهایش نکند.در طول این مدت کم به او تـوجه و نزدیکی کـرده و او را عـاشق خـودکرده بود و حال او اسیرش شده بود و به توجهش احتیاج داشت.پشـیمان شده بود.بـه نوعی پشیمان شده بود جـمله ای که پرنس درآخر به اوگفتـه بود او را نگران کـرده بود.یعـنی جای اشـتباهی آمده بود و با اشخاص غـلطی طرف بود؟پس چرا در روز اول با براین در مورد برگشتن او همعقیده نبود؟یعنی ممکن بود از او خـوشش آمده باشد؟
***
بلایی که ویرجینیا می ترسید سرش آمد.با اینکه طبق معمول همه چیز عالی بود اما رفتار سرد پـرنس تمام هفـته ی او را خراب کرد.نه فـقط سرد بلکه بطور غیـر عادی عصبی و غایب و بیگانه شده بود.یا از صبح تا شب و حـتی نیمه شب خانه نمی شـد یا اگر هم می شـد,ساکت و نـاراحت به اتـاقش می رفت.دیگـرکـار ویـرجینیا شده بود افسوس و عشـق و اشک!چیـزی در وجود پرنـس بودکه او را ناآرام و مـتشنج می کرد.
هـنوز هم شدیداً او را می خواست.حتی بیشتر از قبل اما مثل کسی که ماه را می خواست نمی دانست قـرار است با او چکار بکند!هـر چه در وجـودش نبود,در پرنس بـود.قـدرت ,گستاخی , شـور ,آزادی , هیجان,بی خیالی, غـرور , ارزش و خـونسردی!او بزرگتـر بود,صاحب میلیونها دلار ثـروت و شهرت کافـی یعنی چیزهایی که ویرجینیا نداشت پس حق داشت احساس کنـد او لایق پرنس نیست! هـمدم ویرجینیا در طول
آن هفته فقط میبل بود.روحیه ی عجیبی داشت.بافتنی می بافت,گل می ساخت,جوک میگفت وداستانهای کشورش را تعریف می کرد.درکل تمام سعـیش را می کرد تا ویرجیـنیا را سرگرم کند اما بیـشترین چیزی که حرفش را می زد پرنس وگذشته اش بود.او زن با هوشی بود و می دانست برای دخترکم سنی همـچون ویرجینیا,صحبت درباره ی پسر جوان و زیبایی همچون پرنس,چقدر جذاب و جالب خواهد بود.ازنگاهش
عشـق را می خـواند و می دیـدکه دوست دارد او هـم درباره اش حرف بزند اما شـرم اجازه نمی دهد پس او خـواسته اش را بجا می آورد.ویـرجینیا باآنکه آن هفـته پرنس راکمتر از روزهـای قبـل دید اما بـیشتر از همیشه اورا شناخت.اطلاعات دقیق میبل تصویرکامل شخصیت پرنس رامقابل چشمانش ترسیم کرد.پسری قـوی و عمیق و در عیـن حال مهربان و شوخ!میـبل ستایشش می کرد:(از اولین لحـظه که دیدمش عاشقش شدم بچه ی خیلی زرنگ و فهمیده و مهربونی بود خیلی زود با هم صمیمی شدیم چون من برعکس پدر و مادرش سعی می کردم بشناسمش,دوستش باشم و درکش کنم اما متاسفانه اعتماد زیادش به من باعث شد دیگـه به حـرف پـدر و مادرش گـوش نمی کـرد و شرارت و شلـوغی می کـرد بـا این حال هـر سـال کـه می گذشت اون بهتر وآقاتر می شد,فداکار و بخشنده تر شدصبورتر و دقیق تر شد و البته سرگرم کننده تر و پـرشورتر و جـذابتر.. .با اینکه در مورد ابراز علاقـه به اطرافـیان خیلی سرد و بی احساس بود اما به خوبی می توانست رابطه ی دوستانه برقرارکنه.شاید فقط یک عیب داشت اونم شیطنت بود.دوست داشت با همه شوخی بکنه,سر به سر دوستاش می ذاشت و لخرجی میکرد وکاملاً بی منظور,قلب عاشقها رو می شکست اما باز هم غمخوار و مصمم و فداکار بود.درسهاش بخاطر این شخصیت پر شورش همیشه ضعیف بود اون پـسر وحشی بود!تا شونوزده سالگی زندگی پرنس پر از دعواها و شوخی ها و جشنها و دخترها و حسادتها و محبتها بود.همه چیز توی زندگی اون یک جور سرگرمی و هیجان و بازی بود همه چیز غیر از براین!)
ویـرجیـنیا شوکه شـده بود!(اون به برایـن اعـتمادکامل داشت شـایـد اغـراق بنـظر بـیاد امـا مثل معـبود اونو می پرستید,اخلاق ملایم اون موفقیتهای علمی,صحبتهای جدی,تیپ و حتی قیافه اش برای پرنس مظهربود چون آقای کلایتون دوست خوبی بود از اون دوستهای قـوی و پراعتمادی که هـر پسر دردسر سازی مثـل پرنس برای تکیه کردن نیاز داشت...)
پس چـه شده بـود؟!(تـا اینکه اون روز لعـنتی رسید...پـسرکوچیک آقای میجـر بطور ناگهانی کشته شـد و همه رو پریشان کرد.شب بود و سر همه مشغول این مساله که پرنس رفت,گم شد و تاشش ماه خبری ازش نـشد.شش ماه می دونی یعـنی چی؟ما مردیم و زنـده شدیم تا اینکه بالاخره اون بـا پدرش تماس گرفت و پـدرش به ماگفت حالش خـوبه اماکجا بود,چرا رفـته بود و چرا بـرنمی گشت و اصلاً چرا با ما هم حـرف نمی زد...جوابی نـداشت.روزها خیلی سخت می گذشت پـرنس در هرکجاکه بـود قصد بـرگشتن نداشت آقـای سویینی چند بار خواست به دیدن و شاید برگردوندن اون بره اما پرنس اجازه نمی داد و خانم که از جوابهای نامفهوم وکوتاه شوهرش پی به وجود حقیقتی مخفی بـرده بـودکم کم وارد بحث و جدل و دعوا شد بطوری که کـارآقـا و خانم تا مرز طلاق رفـته بود....دیگه خـونه بدون پرنس مثل جهنم شده بود شش سال گذشت اما هیچکس به نبودش عادت نکرد نه من,نه پدر و مادرش,نه براین و نه حتی پدربزرگش! در طـول اون شش سال فقط هـشت بار با خونه تماس گرفت سه بار من تونستم حرف بزنم و سه بار مادرش و فقط فرصت می داد صداشو بشنویم و بگیم دلمون براش تنگ شده اما تا ازش می پرسیدیم کجاست وچرا رفته و برنمی گرده,تلفن رو قطع می کرد!شنیدن صدای اون هممون رو مشتاقتر و دیونه ترمی کرد تا اینکه آقای سویینی بطرز فجیعی توی تصادف کشته شد و پرنس با اولین تماس و فهمیدن ماجرا خودشو رسـوند
انگارکه منتظر مرگ پدرش بود!)
نه او برای انتقام گرفتن برگـشته بود!اینرا به ویرجینیاگفـته بود...میبل با نـابـاوری ادامه می داد:(بـله بالاخره برگشت اما خدایا...این همون پرنس نبود!تغییر شدیدی کـرده بود.دیگه از اون دلرحمی و وفـاداری خبری نـبود!گستاخ و بـداخلاق شده بود,سختـگیر و خودسر شده بود.اون هیچوقـت دروغ نمی گـفت,اون اصلاً حسود و متعصب وکینه توز نبود,اون انتقام جو و بدبین نبود اون هیچوقت چیزی رو جدی نمی گرفت اون
اصلاًبه رقص و موسیقی علاقه نداشت!گاهی فکر می کنم شاید اصلاً این پسر پرنس ما نیست!)
ویرجینیا متعجب ونگران شد:(چطور؟مگه قیافه اش هم عوض شده؟)
جـواب مثبت میبل برای لحـظه ای او را ترساند اما میبل در ادامه نشان داد در اوج محبت مادرانه اش است: (آره عـوض شده...چشمـاش عوض شده!قبـلاًنوعی عـشق وگرما تـوی نگاهـش بود اما حالاپـر از نفرت و سرماست ...لبهاشم عـوض شده دیگه اونطور پرآرامش و شیرین نمی خنده...)اشک در چشمان میبل حلقه زده بود:(من خیلی دوستش دارم و فقط بخاطر اون تـوی این کشور موندم اما اون نـاامید و نگرانم می کنه
دیگه بـا مادرش که اونقـدر به فکرش بود و بـراش دلسوزی می کـرد,خوب نیست و من می ترسم بـا یک حرکت غلط از طرف من,به من هم پشت بکنه و اون حرفهایی که ازش انتظـار ندارم به زبون بیاره اونوقـته که من می میرم...)
و شروع به گریستن کرد.ویرجینیا بـا ترحـم او را بغـل کرد اما حـرفی برای دلـداری دادن پیـدا نکرد چون خودش هم به شک افتاده بود و می ترسید!حق با میبل بود پرنس فرد غیر قابل تخمینی بود!
***
آخـر هفته رسیده بود.با وجودآنکه اتاق پرنس روبروی اتاق ویرجینیا بود در طی هـفته او را اصلاً ندید و این مهمترین علت تلخ شدن آن هفـته برای ویرجینیا بود.خبر بهبودی حال پدربزرگ باعث شد باز یکشنبه همه دعوت شوند.ویرجینیا با لباسهای آماده,سر پله ها بـا نگرانی به انتظـار ایستاده بود.خاله بـا تلفـن حرف می زد.بسیارآرام وگرفته.کیف و لباسش نشان می داد او هم حاضر شده است که پرنس آمد.دیدن قیافه ی زیـبای او بعد از روزها و شبهـا حسرت,ویرجینیا را لرزاند.نگـاه همه ی پایینی هـا از جمله میبل و رئـالف و خـاله به سوی او چرخید اما نگـاه او بر مادرش بود.خاله خداحافظی می کرد:(خیلی خوب فهمیدم...باشه... می بینمت!)
وگوشی راگذاشت.میبل پرسید:(خوب؟خانم کلایتون چی می گفت؟)
خاله بی خبر از حضور ویرجینیا,با عصبانیت گفت:(بابا نمی خواد ویرجینیا اونجا بره!)
پرنس خنده ی کوچکی کرد و رفت بر مبل نشست:(پس منم نمیام!)
(چرا؟)
پرنـس هنـوز با مادرش قهـر بود و به صورتش نگاه نمی کرد:(انتـظار داری دخترک بیچـاره رو توی خونه تنها بذارم؟)
قلب ویرجینیا از شوق تپید.پدربزرگ او را نمی خواست اما پرنس بخاطر او می ماند.او باید ناراحت میـشد یا خوشحال؟خاله گفت:(اونکه تنها نمی مونه...همه هستند,میبل هم هست تو باید بیایی!)
پرنس بناچار به مادرش نگاه کرد:(چرا!؟)
خاله به سویش راه افتاد:(من انتظار دارم بری و از بابا معذرت بخواهی که...)
(چی!؟معذرت؟پوف!..من فقط بخاطر ویرجینیا می اومدم تا توی اون گله ی گرگ وحشی تنها نمونه!)
خاله روبرویش رسید:(اما تو قول داده بودی بیایی!)
(اون یک حماقت بود!)
(حالاهر چی!تو باید به قولت عمل کنی!)
(هیچ بایدی وجود نداره...خودت می دونی من از همه ی اونها خصوصاً پدر جناب چقدر متنفرم...)و با بی خیالی پا روی پا انداخت:(تو برو خوش باش...از عوض من هم ویلیام عزیز رو ببوس!)
خاله برای حفظ غرورش در مقابل میبل با خشم گفت:(یکبار بهت گفتم اون دوست ماست وهیچ منظوری نداره!)
(خوهیم دید!در هر صورت من دیگه حاضر به دیدن ریخت اون و دخترهاش نیستم!)
(اما تو باعث مریضی بابا شدی و باید بیایی و معذرت بخواهی!)
(من کاری روکه درست می دونستم کردم تو هم حق نداری به من زور بگی...من دیگه بچه نیستم!)
(ناراحت و مریض کردن یک پیرمرد چطور می تونه درست باشه؟)
(تو هیچوقت نمی تونی بفهمی!)
(چرا می فهمم...تو داری انتقام می گیری!)
(انتقام حقه!)
(انتقام کدوم کار؟اونکه کاری نکرده و تو از بچگی داری اونو اذیت می کنی!)
پرنس با نفرت دست تکان داد:(برو پی کارت!تو چی می دونی که؟)
خـاله هم عصبانی شد:(کم کم داشتـم بخاطر سیلی که بهت زده بـودم احساس پشیمونی می کردم اما حالا می بینم حقت بوده!)
پرنس سر بلندکرد و به مادرش که تا جلوی زانوهـایش نزدیک شده بود,نگاه کرد:(چیـه؟می خواهی یکی دیگه بزنی؟خیال نکن دست ندارم!)
خاله ناباورانه صدایش را بلندکرد:(منظورت چیه؟)
ویرجینیا هم با وحشت و تعجب کمی از نرده ها فاصله گرفت.خاله رو به میبل کرد:(می بـینی؟می بینی چه بچه ای تربیت کردی؟)
میبل بـیچاره بـا شرم و ترس به پرنس نگاه کرد تا شاید چـیزی بگـویدکه پرنس از روی مبل بلـندشـد:(اگه عرضه داشتی تو تربیتم می کردی!)
خاله شوکه شد و در حالی که به چشمان پسرش زل زده بود,دستش را بلندکرد تا شاید سیلی بزند انگارکه می خـواست چیزی را به خـود اثبات کند و پرنس به سرعت مچ دسـتش راگرفت و مانع شد و شاید فشرد چون خاله جیغی کشید و به دست او چنگ انداخت اما پرنس رهایش نمی کرد.میبل پیش دوید:(تـمومش کن پرنس!)
پرنس بی رحمانه مادرش را بر روی کاناپه هل داد و داد زد:(تو خیال کردی من دارم شوخی می کنم؟!)
خاله نالید:(تو...پسر من نیستی...نه...پرنس من اینطور نبود....)
پرنس با خستگی گفت:(تو هم مادر من نیستی!)
و برگشت و به سوی در رفت.خاله سـر بر دشک کانـاپه گـذاشت و شروع به گـریستن کرد.میبـل به دنبال پرنس بیرون دوید:(پرنس...برگرد و از مادرت معذرت بخواه...پرنس...)
ویرجینیا بی صدا به سوی اتاقش راه افتاد.او هم گریه اش گرفته بود.می دانست تقصیر او بود.باز هم بخاطر او دعوا شده بود.او مزاحم و سربار بود...
تا وقت شام او با میبل تنها بود.میبل بعد از اتفاق آنروز نگرانتر شده بود و از ویرجینیا می خواست تا بـرای حـفظ روابطشان کمک کند.او دوست داشت مثل سالها قبل لااقل یکبار با پرنس غذا بخورد و از ویرجینیا می خواست او را راضی کند.دیدن شدت ناراحتی و ترس میبل ازکنارگذاشته شدن,ویرجینیا رامجبورکرد قبول کندگر چند می دانست بخاطر درگیری و قهر خودش با پرنس,نمی تواند با او صحبت کند.
تا وقت شام با خودکلنجار رفت تا بلکه بخود جرات دهـد و بپای پرنس برود اما می ترسید پرنس قلب او را هم بشکند.چند بار تصمیم گرفت حقیقت را به میبل بگویدو از انجام این کار سرباز زند اما دیدن شدت شادی وآماده سازی هایش او را منصرف کرد.درآخر یک راه حل پیداکرد.نامه!یک ورق کاغذ بـرداشت و از شـدت دلتنـگی و علاقه ی میبـل نـوشت و او را به شـام درآشـپزخانه دعـوت کرد و درآخـر از طرف خودش خواهش کرد و شب قبل از پایین رفتن از زیر در به اتاق پرنس انداخت.
اولین بار بود ویرجینیاآشپزخانه را می دید.چون ته راهرویی در سمت چپ سالن بود و هیچوقت از اهالی خانه آنجا نمی رفتند اماآنشب او و صاحب خانه مهمان خدمتکارها بودند.آشپزخانه به بزرگی کل اتاقهایی بودکه آنها در هایلند داشتند با تمام تجهیزات لازمه برای یک هتل سیصد اتاقه!اکثر خدمتکارهاآنجا بودند و داشتـند بـرای شام کار می کـردند.در چهره ی همیـشان نوعی شادی و هـیجان موج می زد.ویرجینـیا هم دوست داشت کمک کند پس به همراه رئالف که تنها مردآنجا بود,میز را چید.کم کم غذاها حاضر شد و سر میزآورده شد.بقیه ی مردها از جمله استف راننده هم آمدند و همه نشستند.تنهاکمبود پرنس بود.با پایان گرفـتن دعاکه مکس با قصد طولش داده بود,میبل امیدوارانه گفت:(من می دونم میاد,کمی هم صبرکنیم, ویرجینیا باهاش حرف زدی؟)
ویرجینیاگیرکرد:(بله اما...نمی دونم!)
(به تو چی گفت؟)
ویرجینیاکم مانده بود بگرید:(چیز واضحی نگفت...)
میبل بالاخره اصل ماجرا را حدس زد و به تلخی خندید:(پس تو هم ترسیدی؟)
ویرجینیا سر به زیر انداخت و میبل رو به بقیه کرد:(شروع کنید...اون نمیاد!)
ویرجینیا با عجله گفت:(براش نامه نوشتم...)
میبل با تمسخر غمگینی گفت:(اون به حرف راضی نمی شه چه برسه به نامه!)
مدتی سکوت برقرار شد و بعد استف وسرا شروع کردند به جوک تعریف کردن تا وقت کشی کنند.حتی رئالف هم قاطی شد و به اصرار همه یک آوازکوتاه خواند اما پـرنس نیامد.ویرجینیا از شدت شرم و خشم توان سر بلندکردن نـداشت.کاش می رفت و به پـاهایش می افـتاد,جهنـم!هـر برخوردی که می کرد قـبول می کرد فقط او را وادار به آمدن می کرد تا میبل را ناراحت و قلب شکسته نمی دید.میبل برای پایان دادن به انتظار بی مورد بچه ها,دیس غذا را برداشت:(دیگه بسه!شب به این قشنگی رو خراب نکنیم...)
همه از ترس دلگیری او شروع کردند.در ذهن ویرجینیا غـوغا بود.صدایی مغزش را می کوبید"برو دنبالش برو همین حالاصداش کن!هنوز دیر نشده!"بی اختیار تکانی به خود داد اما میبل به زیرکی فهمید و دستش را با مهربانی بر روی دست اوگذاشت:(تو سعی خودتوکردی,این حماقت من بودکه تو رو وادار بـه کاری کردم که خودم جراتشو نداشتم!)
حرفـش بـا صدای شوخی قـطع شد:(وای وای وای... صاحب خونه رو فـراموش کردید؟ایـنه رسم دعـوت کردن؟)
خودش بود!بالاخره آمده بود!همه دست از غذاکشیدند و به احترام او بلند شدند اما ویرجینیا نمی توانست. او را بـیش از همیشه زیبـا می دیـد.مـوهایش راکامـل عـقب زده بـود,تی شرت زرد رنگ بـا شلـوار جـین کمرنگ به تن داشت و باز غرق ادکلن بود.هرکس برای دادن جای خود تـعارف می کرد اما او یکـراست آمد و روبروی ویرجینیا,کنار میبل نشست:(من اینجا می شینم چون مطمعنم مادر عزیزم اینجا رو بـرای من
نگه داشته!)و دست میبل راگرفت:(متاسفم که دیرکردم...)
میبل با شوق نگاهی به ویرجینیا انداخت و خندید...
در طول صرف شام بـاآنکه پرنس اعتـنایی به ویرجینـیا نمی کرد,بـاز ویرجیـنیا شاد و راضی بود.پـرنس به خواسته او عمل کرده وآمده بود.ضمناً صدای دلپزیر و جذابش راکه با خنده های هوسناکش می شکست, می شنید و لذت می برد.چهره ی فریبنده و زیبایش راکه گهگاهی با موهای طلایی سرش در می آمیخت, می دیـد و مست می شـد.عـطر ملایم و شهوت انگیزش راکه بـا هـر حرکت آرام از تنش بـرمی خواست,
استشمام می کرد و از خود بی خود می شد بله او عاشق پرنس بود...
ساعت دوازده شب شده بود.کم کم جهت صحبت و شوخی ها به مرگ و روح و خون کشیده می شـد. پـرنس کاملاًگرم شده بود و داستانهای وحشتـناک ادگارآلن پو را با مهـارت تعریف می کـردکه بـا تقلید صداهای مکس و استف تکمیل می شد!دیگـر حد ترس شکسته بود بـطوری که دخترها مشتاقـتر با اصرار میبل و رئالف را به اتاقشان فرستادند و چراغهای آشپزخانه را خاموش کردند.پرنس به گفتن افسانه ی ویلا که از خـودش ساخته بود,ادامه می داد:(حالاهر شب هالوون*(*halloweenشب اولیا,آخرین شب ماه اکتبر )از شیرهای اون ویلاخون گرم میاد و بشقابها پر از اعضای قطع شده ی انسان می شه...مثل اون!)
و به قـابلامه ای که پشت سرآیریس بـر روی گاز بـود,اشاره کرد.آیریس فـریادی کشیـد و از جا پـرید اما پرنس دست برنمی داشت:(اون تکه گوشت مال کیه؟)
و چندجیغ دیگر!قهقهه ی پر افتخار مکس واستف و رولند,شنیدن داشت!خود ویرجینیا از بس ترسیده بود قـدرت بازکردن دهانش را نـداشت اما شب بیـاد ماندنی و زیبـایی بود.وقـتی همه خداحافظی کردند و بـه اتـاقهایشان رفتند,پرنس و ویرجینیا تنها وسط سالن ماندند.پرنس بدون اعتنا به ویرجینیا راه افـتاد و ویرجینیا
که مشتاق آشتی بود به خود جرات داد وگفت:(از اینکه اومدی متشکرم...)
پرنس جواب نداد.به پله ها می رسید.ویرجینیا هم راه افتاد:(صبرکن منم بیام...)
نه صبرکرد و نه جواب داد.در نیمه ی پله ها بودند.ویرجینیا باز سعی کرد:(شب خیلی خوبی بود...)
و بالاخره به سالن طبقه ی بالارسیدند و ویرجینیا بالاخره ترکید:(چرا باهام حرف نمی زنی؟)
پرنس وارد راهرو شد و نهایتاً لب بازکرد:(شاید بخاطر اینکه آدم نفرت انگیزی هستم!)
ویرجینیا با خجالت و بیچارگی گفت:(امیدوار بودم درکم کنی...من...)
پرنس به در اتاقش رسید و بازکرد و بدون نگاه کردن به پـشت سرش زمزمه کرد:(گفته بودم بـرات گرون تموم می شه!)
و وارد شد و در راکوبید!
***

کسی به شیشه ی پنجره ضربه می زد.به سوی پنجره رفت و یک دست دید.صاحبش را شناخت از ساعت و حلقـه ی ازدواجش, دست پدرش بود اما...اما مچ نداشت!ساق و بازو و تـن هم نداشت!فریادی کشـید و عـقب دوید.اینبار مادرش را دید.وسط شعـله های آتش می دوید و ناله می کرد.باز فریادکشید.یکی دیگر و یکی دیگر و صدایی شنید:(ویرجینیا...ویرجینیا بیدار شو داری کابوس می بینی...)
و او لرزید و تقلاکرد وآن صدا دوباره شنیده شد:(نترس عزیزم...من اینجام...)
و او تکان و نوازشی آرام حس کرد و پلک زد و اطراف را دید.کم کم آتش محو شد و نورش تبدیـل به نور چراغ خواب شد(چیزی نیست..ببین همه اینجااند...)
(بیدار شد؟)
(آره...فکرکنم...آب آوردید؟)
(همش تقصیر شوخی های ماست!)
(چی شده؟)
(دخترک بیچاره کابوس می دیده.)
ویرجینیا چند بار پلک زد و توانست پرنس و سرا و رئالف را ببیند و خاله را درآستانه ی در:(من اول خیال کردم دزد اومده وآیریس داره دادمی زنه)
چیزی سرد به لبهایش چسبید:(کمی آب بخور...)
کمی نوشید و بیدارتر شد.حال همه چیز را واضح می دید.استف و میبل هم در اتاقش بودند و تـازه درک می کردکابوس می دیده!کابوسی که مدتها بود او را راحت گذاشته بود.ساعت روبرویش سه صبح رانشان می داد(حالاحالت چطوره؟)
و متـوجه پرنس شد.بـا تنی لخـت در تخـتش نشسته بـود و او را درآغـوش گرفـته بود.ویرجیـنیا لرزان لب گشود:(مادرم رو دیدم...داشت می سوخت...دست پدرم از مچ...)
پرنس او را به سینه فشرد:(ادامه نده...اوه خدای من...همش تقصیر منه.)
ویـرجینیا از این نوازشها و حرفها,به گریه افتاد.میان بازوهای قوی پرنس در امنیت بود...(شما برید بخوابید, من پیشش می مونم.)
(خیلی خوب اگه کاری داشتید صدامون کنید.)
و در بسته شد.ویرجینیا می گریست:(روزهای اول هم اینطورکابوس می دیدم اما حالاخیلی ترسناک بود)
(می فهمم...می فهمم...کمی هم آب بخور.)
(کاش پیششون بودم...)
(بس کن!این چه حرفیه؟تو باید قوی باشی تو یادگار اونها هستی و اونها از زنده موندن تو خوشحالند.)
ویـرجینیا بجای حرفـهای او متوجه موقـعیت خودش بودکه چطـور بـا یک لباس خـواب نازک درآغـوش لخت پرنس بود و از بس می لرزید قدرت خارج شدن ازآغوشش را نداشت و حتی اگـر داشت چرا بـاید خـارج می شدکه؟مگر این حـسرت و خواسته اش نبود؟دوبـاره بودن درآغـوش لطیف وگرم او و فـشرده شدن هوس انگیز؟(حالاحالت چطوره؟بهتری؟)
ویرجینیا سر بلندکرد و به چهره ی او در زیـر نور ضعیف چـراغ خواب نگاه کرد.اولین بار بود او را با تـنی کاملاً لخت می دید.تن وگـردنی ورزیده و سیـنه های بـرجسته ای داشت.بـازوهایش قـوی وکشیده بود و کمرش باریک و خوش فرم وآنقدر ظریف و رویایی دیده می شدکه ویرجینیا برای بهتردیدنش بی اختیار از او فاصله گرفت:(منو ببخش,تو رو هم این وقت شب از خواب پروندم...)
(حقم بود!اگه اون داستانهای مسخره رو تعریف نمی کردم اینطوری نمی شدی...حالا دراز بکـش,مطمعنم دیگه خواب بد نمی بینی.)
و پـتو راکنـار زد.ویرجینیـا درازکشید و پـرنس روبـرویش نـشست و دستـش راگـرفت.داغ بود و تمام تـن ویرجینیا را به یکباره به آتش کشید.(سعی کن به چیزهای خوب فکرکنی...نترس تا نخوابی نمی رم.)
ویرجینیا به خنده افتاد.اگر پـرنس قـصد داشت بماند او نمی تـوانست بخـوابد.مگر دیـوانه بود چشم بـر هم بگذارد واز دیدن چهره و اندام زیبای او محروم بماند؟به هم خیره شدند.لحظه ی بسیار قشنگی بود. در نور خفیف ودرسکوت عمیق دست در دست هم,تنها بودند.مثل شب مستی پرنس!آنشب بهترین شب ویرجینیا بود...(یعنی منو بخشیدی؟)
(بخاطر چی باید تو رو ببخشم؟)
(مگه بخاطر پس دادن گردنبند از دستم ناراحت نیستی؟)
پرنس خندید:(من فکر می کردم تو ناراحت شدی!)
(یا بخاطر اون حرف مسخره ام؟)
لبخند پرنس محو شد و فشار انگشتانش بیشتر شد:(نه حق با تو بود...من نباید ازت سواستفاده می کردم...)
و نگاهش را به پایین انداخت.ویرجینیا با جدیت پرسید:(چرا اون کار روکردی پرنس؟)
(چند دلیل داشتم...)
(لااقل یکیشو بگو تا احساس گناه نکنم.)
دوباره به هم خیره شدند:(مثلاً اینکه نمی خواستم به این زودی از هم جدا بشیم!)
ویرجینیا از شدت شوق تقریباً داد زد:(جداً؟بخاطر من؟)
پرنس غرید:(هیس!همه خوابند...)و باز لبخـند شرمگینی به لب آورد:(چـطور؟حالا دیـگه از دستم عصبانی نیستی؟)
(نه...اما دلیلهای دیگه ات چی بود؟)
(اینو باید وقتی دوباره مست کردم بپرسی!)
ویرجینیا وحشت کرد.شب مستی او...نگاهشان بر هم قـفل شد و لبخندشان محـو شد.ویرجینیـا می توانست آن شب را با تمام جزئیات بیاد بیاورد و می توانست حس کند پرنس هم به آن شب فکر می کند!با نگرانی پرسید:(تو اونشب رو فراموش نکردی؟)
پرنس لبخند شرورانه ای به لب آورد:(خوشبختانه نه!)
ویرجینیا با شرم خندید و پرنس اضافه کرد:(هنوز باورم نمی شه اون حرفهای مزخرف رو بهت گفته باشم, هر وقت یادم می افته خجالت می کشم!)
(اونها مزخرف نبودند,درد دل بودند.)
پرنس به آرامی دستش را پس کشید:(خیلی وقته عادت درد دل کردنم رو ترک کردم.)
(چرا؟)
(چون هیچکس نمی تونست درکم کنه!)
(اما من درکت کردم!)
(جدی؟چطور؟ما خیلی فرق داریم!)
ویرجینیاکمی خود را بالاکشید:(فرق مهم نیست...من منظورت رو فهمیدم.)
(خوشحال شدم!)
ویرجینیا با وجود خجالت پرسید:(حالاچی؟اگه عاشق بشی...)
پرنس به تندی حرفش را قطع کرد:(نمی شم...من عاشق شدن بلد نیستم و از تلاش برای عاشق شدن خسته شدم,چند سال قبل به عشق واقعی خیلی احتیاج داشتم اما حالادیگه نه!)
دل ویرجینیا فشرده شد:(هیچکس نمی تونه بدون عشق زندگی بکنه!)
پرنس با خشمی خفیف گفت:(اما من کردم!من زندگی تلخی داشتم و به هر چی وابستگی و علاقـه داشتم از دست دادم دیگه نمی خوام چیـزی از دست بدم پـیداکردن عشق واقـعی سخته اما سخت تر از اون نگـه داشتن عشقه!)
ویرجینیا نشست:(اگه پیداکنی می تونی نگه داری.)
پرنس خنده ی خشکی کرد:(چطور پیداکنم؟چطور باورکنم؟مثلاً...فکرکن تو...تو عاشق من هستی و...)
قـلب ویرجیـنیا به لرز ناگهانی افتاد اما نگاه پرنس بی خبر بود:(و من عاشق تو,ازکجا می تونم بفهمم عشق تو قلبی و عشق من هوس یک روزه نیست؟)
ویرجینیا غرق نگاه دریایی او شد و بی اختیار لبخند زد:(درسته اما...اما اگه من عاشقت بودم,قلباً,هیچـوقت ترکت نمی کردم!)
(ازکجا می تونی بفهمی قلباً عاشقمی؟شاید فقط هوس باشه؟)
ویرجینیاگیر افتاد.پرنس خندید:(تو فکر می کنی اگرکسی که خـیال می کنی عاشـقشی بهت نـزدیک بشه می تونی مقابله کنی؟)
ویرجینیا نگاه گذرایی به اندام او انداخت:(من...من نمی دونم!)
(اگه اون شب...بر اثر مستی خوابم نمی گرفت و ادامه می دادم...تو می تونستی مقابله کنی؟)
ویـرجینیا بـا وحشت به او خـیره شد.یعنـی بـالاخره از عـشق او با خـبر شده بود؟نگاه نافذ پرنس منتظر بود.ویرجینیا به سختی زمزمه کرد:(گفتم که...نمی دونم!)
(یکروز امتحان می کنیم!)
ویرجینیا شوکه شد و پرنس قهقهه زد:(نترس گفتم یک روز...حالاکه نه!)و به ساعت نگاه کرد:(خدای من داره سه و نیم می شه...بخواب.)
و او را وادارکرد دوباره دراز بکشد:(بهتره من برم...اینطوری تا صبح حرف می زنیم!)
و تا بفهمد چکار می خواهد بکند,بر رویـش خم شد.ویرجینیـا لبهای پـر رنگ و مرطوبش را دیـدکه پیش می آورد واز فکر بوسه تنش داغ شد.چشم بر هم گذاشت و نفسش را نگه داشت بعد...لبهای نرم وگرم او را حس کرد اما بر پیشانی!تا چشم گشودگردن گشیده ی او را مقابل صورتش دید:(خوب بخوابی.)وسریع قد راست کرد:(اگه بازم خواب بد دیدی و یا ترسیدی بیا پیشم...امتحان کنیم!)
و چشمکی زد و خندید!اگر ذره ای هم نـیرو در بـدن ویرجینیا بـرای حرف زدن مانـده بود با ایـن حرکت پرنس از بین رفت بطوری که بدون هیچ عکس العملی,ساکت و بی حرکت شاهد رفتن او شد!
درست یک ساعت طول کشید تا ویرجینیا بتواند بر احساسش غلبه کند.احساسی که بطور ناگهانی بعد از خروج پرنس شدت گرفته بود.احساسی که همچـون کشش آهنربـا او را به سوی اتـاق پـرنس می کشیـد. احساسی که دیگر نامش را می دانست!
صبح بخـاطر دیر خوابیدن دیر بیدار شد.تقریباً نزدیک ظهر بود اما وقتی پایین رفت با دیدن پرنس بـر سر میز صبحانه,خیالش راحت شد.او هم دیر بیدار شده بود!چون یکشنبه بود خاله به خانه ی پـدربزرگ رفـته بود وآندو تنها بودند.پرنس با موهای آشفته وبلوز سیاه دکمه نشده,جذابیت متفاوتی پیداکرده بود.بمحض دیدن او پرسید:(خوب خوابیدی؟)
ویرجینیا روبرویش نشست:(بله,متشکرم.)
(من خیلی منتظرت موندم,فکر می کردم...یعنی امیدوار بودم بترسی و یا...)
ویرجینیا با تعجب به او نگاه کرد.لبخند پرمنظوری بر لبهایش برق می زد:(و یا برای امتحان کردن بیایی!)
ویرجینیا خندید و پرنس پرسید:(حاضری شرطبندی کنیم؟)
(سر چی؟)
(سر هوس!ببینیم کدوممون می تونه اونیکی رو به دام بیندازه؟)
ویرجینیا وحشت کرد:(من هیچ ادعایی ندارم!)
(چطور؟تو به آینه نگاه نمی کنی؟)
ویرجینیا از مکالمه سر در نمی آورد:(منظورت چیه؟)
(نمی تونم بگم!نقطه ضعفم می شه!خوب هستی یا نیستی؟)
(تو دقیقاًچی می خواهی؟)
(سعی کن منو تحریک کنی...منم تو رو!)
ویرجینیا تـازه پی به موضوع بـرد و وحشت کـرد:(نه من نمی تـونم مثل فـاحشه ها عـشوه کنم وکار دست خودم بدم!)
پرنس آنقدر خندیدکه ویرجینیا از خجالت عرق کرد:(تو لازم نیست عشوه کنی,فقط کافیه با لباس خواب و موهای باز سر تختم بیایی...و من قول می دم,ببین قول می دم بهت دست نزنم!)
به غرور ویرجینیا برخورده بود:(ادعای سنگینی کردی!)
نگاه موزیانه ی پرنس بر رویش بود:(برای من مثل آب خوردنه!)
خشم ویرجینیا بیشتر شد:(پس تو هم هر چی داری بریز وسط...برای منم ردکردن تو مثل آب خوردنه!)
خـنده ی پرنس بلندتر و بیشتر شد.ورود ناگهانی خاله دبورا جو را بهم زد:(شماها هنوز صبحانه نخـوردید؟ زود باشید تموم کنید!)
ویرجیـنیا هم مثل پرنس از بازگشت غیـر طبیعی و بی موقـع او متعجب شد و خـاله پریشان تـر ازآنکه بـیاد داشته باشد با پرنس قهر است,به سویش آمد:(بلند شو...باید بریم خرید!)
بـی اعتنایی پرنس همه چیز را بیادش آورد و وادارش کرد برای رساندن حرفهایش به گوش او,با ویرجینیا وارد صحبت شود:(تو هم باید با ما بیایی,باید برای تو هم لباس مناسبی بخریم!)
ویرجینیا به کمکش رفت:(چرا خاله؟)
(امشب به جشن دعوتیم!)
پرنس سر به زیر به خوردن صبحانه اش ادامه می داد.ویرجینیا مشتاقانه پرسید:(چه جشنی؟)
(جشن ورودآقای دیرمی میجر به خانواده!)
(اون کیه؟)
(پسری که بابا به فرزندی قبول کرده!)
پرنس دست از خوردن کشید و خاله با هیجان منفی که او را وادار به قـدم زدن می کرد,تـوضیح داد:(توی بیمارستان باهاش آشناشده,یک جوون که سالها توی کما بوده و تازه بیدار شده,باباگفت چیزی ازگـذشته بیاد نداره حتی اسمش رو...ظاهراً پدر و مادر نداره دکترها می گند سالها قبل مردند اما پسره...)
پرنس بالاخره سر بلندکرد و با وجود قهر بودن با مادرش,پرسید:(چند سالشه؟)
لـرزش صدایش تـازه ویرجینیا را متوجه بدحالی اوکرد.خاله خوشحال از جـلب تـوجه پسرش گفت:(توی پرونده ی بیمارستان بیست و سه ساله ثبت شده!)
پـرنس با عجله از پشت میز بلنـد شد و بدون هـیچ حرفی از سالن خـارج شد.خاله رو به ویرجینیا ادامه داد: (مشکل اینجاست اونو به فرزندی قبول کرده,غیر از مساله ی ارث که لج پگی وجان رو درآورده,شایعات چی می شه؟مردم چی می گند؟یا روزنامه ها؟علاقه ی بی دلیـل و ناگهانی آقای میجر مشهور به یک پـسر بیگانه و متاسفانه خوشگل!)
ویرجینیا با تعجب پرسید:(شما اونو دیدید؟)
(نه...بابا می گه خوشگله!همون روزی که توی بیمارستان بـستری شده و اونـو دیده چنین تصمیمی گرفـته, این اسم شرم آور*رو هم بابا روی پسره گذاشته!)(*dreamyیعنی چشم رویایی و خمار) و به سوی در راه افتاد:(بیا بریم...تو هم دعوتی!)
ویرجینیا با شادی از جا جهید:(یعنی بابابزرگ دیگه از دستم عصبانی نیست؟)
(نمی دونم!ظاهراً در عرض این مدت کم بابا تـمام رازهای خـانوادگی رو بـهش گفـته اونم ازش خواسـته کمی گذشت داشته باشه...اینم تاثیر قوی آقای دیرمی ما!)
***
تا عصر بیرون بودند.خاله برایش لباس شبی به رنگ زرشکی روشن خـریدکه از جـنس مخمل براق بـود. بلند و تنگ باآسـتینهای کوتاه و یقـه مربعی که باکفشهـای پاشنه بلند و رژلب بـراق زرشکی رنگ تکمیل می شد.موهایش راآیریس از بالابست و خاله گردنبـند طلای خـود راکه مال دوران جـوانی اش بود,بـه او هدیه داد تا برای آن شب بزند.شب چون پرنس خانه نبودآندو تنهایی به خانه ی پدربزرگ رفتند.حیاط در نورچراغهایی که دور تنه ی درختان نصب شده بودند,بسیار نورانی و رویایی شده بود.جلوی در, ویرجینیا به بهانه ی کنترل آرایش خودکمی معطل کرد.می دانست به احتمال بسیار زیاد در طول این مدت گردنبند بـه دست دیگری افتاده و یا توسط خود پرنس برداشته شده اما باز چیزی بودکه او را وادار می کردآن کار را بکند.بر چمن خم شد و مدتی گشت و چون چیزی ندید چمپاتمه زد و دست بر خاک کشید.فـکر کرد شاید بر اثرگذشتن کسی در زمین فرو رفته باشد اما تنها چیزی که پیداکرد یک تیله ی کثیف وکهنه بود!
هنـوز نیمی از سالن خالی بود و نیم دیگـر تـوسط فامیلهای درجه یک وآشنـایان نزدیک از جمله ویـلیام استراگر و دخترانش پر شده بود.جوانان درگوشه ای جمع شده بـودند و در مورد پسرک حرف می زدنـد. ویرجینیا خود را به آنها رسانـد...(کسی می دونه چرا بابابزرگ اونو قبول کرده؟)
(حتماً یک منفعتی براش داشته...من آقای میجر رو می شناسم!)
(مثل پرنس حرف می زنی مارک!)
(من می دونم چرا!می گند خوشگله واسه همون!)
(مودب باشید بچه ها!)
(شنیدید می گند شش سال توی کما بوده...البته توی رنو بوده یک ماه قبل به این شهر اومده!)
شش سال؟رنو؟این کلمات برای ویرجینیاآشنا بود...
(چرا اومده؟)
(معلوم نیست!)
(بچه ها بنظرتون این خیلی مرموز نیست؟)
(واقعیتش من از پدربزرگ انتظار نداشتم یک جوون بی همه چیز رو به عنوان پسرش قبول بکنه!)
(تـازه فقط یک هفـته است باهاش آشنا شده,چطور تـونسته اینطور زود در موردش قضاوت بکنه و اینطور ناگهانی بدون در نظرگرفتن ناراحتی همه در موردش تصمیم بگیره!حالااگه خدمتکار و راننده ویا باغبانش می کرد یک چیزی...)
(خیلی مسخره است!قراره یک بیگانه بیاد به این خونه و دایی ما بشه!)
(چه پسر خوش شانسی!)
(قسم می خورم پسره یک کاری کرده وگرنه بابابزرگ به احساسات ما احترام می گذاشت.)
(منم همین فکر رو می کردم.)
(یعنی چی یک کاری کرده؟)
(مثلاً تهدید و یا...)
(یا شاید جادو!..شاید اون شیطان باشه!)
(هر دوتون خیلی با مزه اید!)
براین که تاآن لحظه ساکت درگوشه ای ایستاده بودگفت:(همتون عاشقش خواهید شد!)
جوابی از جمع نیامد!ویرجینیاکه انتظار خشم و تمسخر یا مخالفت و توهین داشت از سکوت ممتد جـوانان متعجب شد!طولی نکشیدکه هرکدام به بهانه ای جدا شدند و جمع پخش شد. مهمانان کم کم در سالن پر می شدند.سالن تغییر یافـته بود.درها باز شده بود,مبلهـا برداشته شده بود,تمـام لوسترها روشن شده بود و چند میز بلند پـر از مواد خوراکی و نـوشیدنی در جای جای سالن گـذاشته شده بود و دسته ای نوازنده درگوشه ی سالن آهنگ ملایمی و زیبایی می نواختند.ویرجینیا همچنان که اطراف را نگاه می کرد,متوجه ورود پـرنس شد و لـرزش خفیف و قـشنگی وجودش را در بـرگرفت.لباسی کاملاً غـیر رسمی بتن داشت.کاپشن قهـوه ای رنگ با بلـوز شلوار سفید.بـراین متوجه او شد و او متوجه براین اما اعتنایی نکرد.به طرف یکی از میزها رفت و مشغول نا خونک زدن به خوردنی ها شد.ویرجینیا متـوجه نگاه مرموز براین بر پرنس شد و به سویش رفت:(چیزی شده براین؟)
(امیدوارم... نه هنوز!)
ویرجینیاگیج تر شد.صدای صحبت دروتی و نورا از طـرفی می آمد:(شنیدی می گند چشمای پـسره خیلی زیباست,شاید به این خاطرآقای میجر اسمش رو دیرمی گذاشته!)
(شاید هم چون زیبا نبوده این اسم روگذاشته تا بگه اگه چشمات رویایی بود بهتر بود!)
ویرجینیا دوباره رو به براین کرد:(فکر می کنی از دیرمی خوشش بیاد؟)
(خوشش بیاد؟پرنس ازکسی خوشش بیاد؟!تو دیونه شدی؟)
(چطور؟امکان نداره؟)
(نه!اگه این پسر همون پرنس قبلی باشه...محاله!)
(و اگه نباشه؟)
براین متعجبانه سر برگرداند:(منظورت چیه؟)
ویرجینیا ترسید:(هیچ...شوخی کردم!)
براین دوباره به پرنس که گیلاس شـراب سرخ بدست به سوی راه پـله می رفت نگـاه کرد:(یکبار من به تو گفتم من اهل شوخی نیسـتم,هـنوز در مورد پرنس...اصلاً!)و راه افـتاد:(من می رم مواظبش باشم...احساس می کنم بازم قصد خرابکاری داره!)
ویـرجینیا هم همراهش رفـت.پرنس با دیدن آندو لبخنـدزد:(پسر خاله ی عـزیـز!می بینم که اینجا هم قصد نداری راحتم بذاری؟!)
براین کنارش رسید و رو به جمعیت ایستاد:(راحت گذاشتن تو سخته...خودت هم می دونی!)
(خیلی احساساتی ام کردی!)و خندان کمی از شرابش را نوشید:(شماها پسره رو ندیدید؟)
براین جواب داد:(نه,چطور؟)
(هیچ...خیلی کنجکاوم بشناسمش!)
براین نگاهی به ویرجینیا انداخت.پرنس جدی بود!(نمی دونید کی میاد؟)
(فکرکنم قراره با بابابزرگ تا ساعت نه بیاد.)
(هیچ اطلاعی ازش نداری؟)
(چه عجله ای داری؟الان میاد می بینی!)
پرنس غرید:(بگو ندارم...همین!)
و ازآنها دور شد.براین شوکه شده بود:(این همون پرنس نیست!)
***
ساعت نه شده بود.سالن پر شده بود.نوازنده ها همچنان می نواختند.بزرگان فامیل میان جمعیت پخش شده بودند.خدمتکارها با سینی های شامپاین می گشتند.ویرجینیا دور از چشم بقیه,پای پله ها نشسته بود و براین و پرنس با دو متر فاصله از هم روبروی او ایستاده بـودند.هـر سه مثـل همه,با خستگی منتـظر بودند تا اینکه بالاخره کسی داد زد:(سلام برهمگی...خوش اومدید.)
پدربزرگ بود.جمعیت به سوی در برگشت.ویرجیـنیا از جا بلند شد اما چیـزی ندید پس مشتاقـانه چند پـله بالارفت و توانست سر سفید پدربزرگ را ببیند و سر جوانی که دوشادوش او میان جمعیت غیب شده بود. هم قدپدربزرگ بود و مثل او تاکسیدو بتن داشت.آرام آرام قدم بر می داشت و سعی می کرد با همه آشنا شود.ویرجینیا غیراز موهای قهوه ای روشنش که مواج و براق بر صورت و شانه هایش ریخته شده بود,چیز دیگری تشخیص نمی داد و خیلی هیجان زده بود چهـره اش را بـبیند.نمی دانست چـراکنجکاوی می کرد. زندگی او به نوعی مثل رمان بود.عجیب و پیچیده و دردناک.شاید هم ترحم می کرد چون او در این دنیـا تنها بـود.نزدیک شدنـد و او چرخی زد تـا با این طرفی ها هـم دست بدهـدکه بالاخره هر سه چهره اش را دیدند.بله رویایی و زیبا و جذاب بود.بیشتر ازآنچه انتظارش را داشتند!براین زمزمه کرد:(هر چـی گفتندکم
گفتند!)
حـالادر پنج متری آنهـا بـود.چشمان آبی رنگ و پـرتلالویی داشت کـه بـا ابروهـای باریک و رو بـه بـالا,مژه های پر و خمیده,بینی کوچک ودهان سرخ و بچگانه,صورت دلفریبی پیداکرده بود.براین رو به پرنس کرد:(کمی شبیه توست...)
و حرفش را نـصفه رهاکرد.ویـرجینیا هم متوجه پرنس شد.ثابت ایستاده بود و با چشمان از حـدقـه درآمده جوان را نگاه می کرد.براین متعجب شد:(چی شد پرنس؟شناختی؟)
پرنس جواب نداد.بنظر می آمد نمی تـوانست لبـهایش را حرکت بـدهد.مردمک چـشمانش می لرزیـد اما تنش همچون مجسمه محکم مانـده بود.ویرجیـنیا با شک و تـردید,دوباره به جـوان نگاه کرد.لبخنـدآرام و قشنگی بر لـبهای صاف و خـوش فـرمش داشت.پـرنس داشت می افـتاد!آرام چرخـید و به نرده هـا چنگ انداخت.براین خواست بازویش را بگیـرد اما پـرنس بـا یک حـرکت سرد دست او راکنـار زد و دوباره بـه جوان زل زد:(آه...خدای من...)
او می لرزید و انگارکه درد می کشید,دندان بر هم می فشرد.براین با نگرانی پـرسید:(تـو چت شده؟حالت خوب نیست؟)
پرنس سر به زیر انداخت و راه افتاد.ویرجینیا دیدکه چشمانش برق می زند!یعنی می گریست؟براین سرش را به او نزدیک کرد:(پرنس نکنه اون...)
بناگه پرنس غرید:(خفه شو!می فهمی برای همیشه خفه شو!)
و به سرعت از پله ها بالارفت.
پدربزرگ دروسط جمع ایستاده بود و صحبت می کرد.مهمانان گاهی با خنده وگاهی با ناله او راهمراهی می کردنـد و پسرک بـدون لحظه ای خالی کردن جا,همـانطور دوشادوش او ایسـتاده بود و بـه صحبتهای ناجی اش با لبخندآرام اما بسیـار جذاب که مطمعـناً دل تمـام دخترهای حاضر در سالن را می ربـود,گوش می کرد.از غـیب شدن پرنس بر سر پلـه ها مدت زیادی می گذشت و براین همچنان مشوش و دودل کنار ویرجینیا قدم می زد!ویرجینیا نمی توانست علت این ترس براین را درک کند پـس خودش راه افـتاد.چنـد پله بالانرفته,براین با وحشت صدایش کرد:(کجا می ری؟)
ویرجینیا نایستاد:(می رم ببینم حال پرنس چطوره!)
(تو نباید بری!)
(اما یکی باید باهاش حرف بزنه!)
(صبرکن...)و بدنبال ویرجینیا بالارفت:(من باهاش حرف می زنم!)
پرنس در بالکنی که تـه راهـروی اصلی طبقه ی دوم بود,بـر صندلی نـشسته بود و سرش را میـان دو دست گرفته بود.براین از عقب به او نزدیک شد:(پرنس؟حالت خوبه؟)
پرنس جواب نداد.براین نزدیکتر رفت:(ببین...اگه حالت خوب نیست دکتر مک منس اینجاست...)
صدای خشک پرنس حرف او را نصفه گذاشت:(خوبم...برو!)
براین ایستاد:(من اومدم تا اگه حرفی داری به من بگی...)
(حرفی ندارم...برو!)
ویرجینیاکه در راهرو ایستاده بود,می دیدکه براین از شدت هیجان می لرزد:(می دونم ازم متنفری اما...)
(من ازت متنفر نیستم براین!)
(پس چرا باهام حرف نمی زنی؟)
(چون حرفی ندارم!)
(دروغ نگو!تو به دردل کردن نیاز داری...می تونی به من اعتمادکنی و...)
(من به هیچی نیاز ندارم!)
بله به ویرجینیاگفته بود عادت درد دل کردن را ترک کرده بود!براین دوباره راه افـتاد و اینبارآنقدربه خود شهـامت دادکه رفت و روبـروی پـرنس زانـو زد.پرنس آرنـجهایش را بـر روی زانـوهایش گـذاشته بـود و انگشتانش را لای موهای بهم ریخته اش فروکرده بود.براین زمزمه کرد:(اونو شناختی پرنس؟)
پرنس جواب نداد.براین پرسید:(اون کیه؟)
(حال من ربطی به اون نداره!)
(داره...من مطمعنم!)و نزدیکتر شد:(اون همونی که من فکر می کنم؟)
(نه!)سر بلند کرد و به پسرخاله اش خیره شد:(نه براین...نه!اون فقط شبیه بود...می فهمی؟)
براین لبخند زد:(می فهمم!)
ویـرجینیا برای بهتر شنـیدن,چند قـدم از راهـرو را طی کرد.پرنس غرید:(نه تو هیچی نمی فـهمی!بذار یک توصیه ی مفید بهت بکنم,از من دور وایستا!من آدم قابل اعتمادی نیستم!)
براین با محبت گفت:(من یکبار این اشتباه روکردم و دیگه نمی کنم!)
پرنس دوباره سر به زیر انداخت:(تو منو نمی شناسی!)
براین لبخند زد:(نه دیگه می شناسمت...تو پسر خاله و دوست صمیمی من هستی!)
(دوست تو مرده!)
لبخند براین محو شد:(منظورت چیه؟)
پرنس جواب نداد.براین با شک و تردید پرسید:(هنوز هم از دست من عصبانی هستی؟)
(می شه تنهام بذاری؟)
براین دست بلندکرد تا شاید موهای او را نوازش کند اما منصرف شد:(پرنس لطفاً این کار رو با من نکن!)
(من چکارت می کنم؟)
(می دونی که...من خیلی عذاب کشیدم...بعد از...)
و مکث کرد.پرنس دوباره سرش را بلندکرد:(تو چی می خواهی بگی؟)
(بعد از اونشب من...)
پرنس با خستگی به پشتی صندلی تکیه زد:(من چیزی یادم نیست!)
(داری فرارمی کنی؟)
(من فقط به تنهایی احتیاج دارم!)
(تو فقط قصدآزار منو داری!)
(باورکن اگه می خواستم اذیتت کنم کلی روشهای عالی بلدم اما من چنین قصد احمقانه ای ندارم.)
(پس چرا در مورد اون شب حرفی نمی زنی؟)
(من اصلاًنمی دونم تو در موردکدوم شب حرف می زنی!؟)
براین کم مانده بود بگریه بیفتد:(چطور یادت نیست؟مگه تو نبودی به من زنگ زدی وکمک خواستی؟)
(آه خدای من!تو هنوز اون شب رو فراموش نکردی؟)
(تو...تو انتظار داری فراموشم بشه؟)
(چراکه نه؟این موضوع مال شش سال قبل بود...)
(اما تو تهدیدم کردی!)
(اماکاری که نکردم درسته؟اونها همش شوخی بود...)
(یا شش سال رفتنت؟)
(کار داشتم رفتم!)
(تمومش کن پرنس!)
(انتظار داری چکارکنم؟)
(می دونم گناهکارم...مجازاتم کن!)
(چطور؟کتک بزنم؟)
(آره!)
(فکرکنم تو مازوکیزم* شدی!)(*masochismبیماری روانی که شخص از ظلم وآزار معشوق در حق خود لذت می برد.)
(آره شدم و حالا از تو می خوام چیزی روکه به من آرامش می ده,بکنی!)
(خوب اگه اینقدر مشتاقی یک روز این کار رو می کنم اما حالانه!)
(چرا؟)
(چون حالاناراحت تر از اونم که بخوام به کسی که دوست دارم صدمه بزنم!)
ویـرجینیا با علاقه لبخـند زد اما براین برعکس عصبانی تـر شد:(لعنت به تـو پرنس!چطور می تـونی ایـنقدربی رحم باشی؟)
و از جا بلند شد و به سوی نرده ها رفت.پرنس فوت کرد:(برگشتیم سر جای اولمون!)
صدای موسیقی و خنده و صحبت و ظروف از پایین می آمد.ویرجینیا همانجا به دیوار تکیه زد و منتظرشد. بـعد از مدتی براین زمزمه کرد:(کاش...کاش می دونستم چکارکردم,می دونم مقصرم اما هـنوز نمی دونم چکـارکردم که اون روزهای خوب گذشـته,اون صمیمیت و دوستی از بـین رفت!تـو همیشه هر ناراحتی و مشکلی داشتی به من می گفتی و من همیشه کمکت می کردم,غیر از اون یکبار...)
(و من هیچوقت به اندازه ی اون یکبار به کمکت احتیاج نداشتم!)
براین با اشتیاق برگشت:(اما من نمی دونستم...فکرکردم تو بازم شوخی...)
پرنس دستش را بلندکرد:(لطفاً براین...الان حال و حوصله ی صحبت کردن ندارم!)
(پـس کی پرنس؟من الان شش ساله منتظرم!)و به سویش آمد:(بگو و بذار منم بگم)و رسید و دستهایش را بر دسته های چوبی صندلی گذاشت:(حرف بزن!)
صحنه ی عجـیبی بود.حالت صدا و چهره اش آنچنـان تغـییر ناگهانی یافته بودکه باعث وحـشت ویرجینـیا شد.مثل زندانبانی که از شکـنجه وآزار زندانی اش لـذت می برد,در چشمانش بـرق شیطانی داشت.پـرنس سر به زیر انداخت:(برو عقب!)
لبخند سردی بر لبهای براین نقش بست:(بگو تا برم!)
(تو دلت کتک می خواد اما من اونی نیستم که بخوام دست روی تو بلندکنم پس لطفاً برو!)
(و اگه نرم؟)
پرنس سر بلندکرد و از فاصله ی کم به او خیره شد:(نمی تونی وادارم کنی براین...من دوستت دارم!)
بناگه هـمه چیز عوض شد.چهـره ی پرنس به لبخند شرارت باری باز شد و چهره ی براین پر درد و خسته شـد:(تو...تو خیلی...)و بغـض صدایش را لرزاند.عـقب رفت و به زحمت قـد راست کـرد:(حالاقصدت رو فهمیدم!لعنت به تو پسر,می دونی که بدبختم کردی,می دونی که اسیر شدم...)
پرنس با خونسردی پا روی پا انداخت:(من هیچ قصدی نداشتم!)
(چرا داشتی!)
نگاهشان بر هم افتاد و لبخند پرنس عمیق تر شد:(در مورد تو همیشه استثنا قائل بودم!)
(حالاچی؟)
(بنظر نمیاد موفق شده باشم.)
(چرا شدی!)
ویرجینیا چیزی از حرفهایشان سر در نمی آورد.حتی صورتشان را هم به وضوح نمی دید.براین نفس تلخی کشید:(می دونی...تو هم سادیسم*شدی!)(*sadismبیماری روانی که شخص ازآزار دیگران لذت می برد.)و تلوتلو خوران به سوی راهروآمد:(بازم تو برنده شدی,از اینکه مزاحمت شدم معذرت می خوام!)
و به ویرجینیا رسید و ویرجینیا متوجه شد چشمانش سرخ شده است.تا نیمه ی سالن او را تعقیب کرد:(چی شد براین؟)
اما حال براین بدتر ازآن بودکه بتواند حرف بزند.سر پله ها نرسیده راه را عوض کرد:(الان بر می گردم...)
و به سوی دستشویی راه افتاد.
***
صداها خوابیده بود.موسیقی ضعیف تر شده بود و مهمانان آرام صحبت می کردند.ویرجینیا بر بالای پله ها نشسته بود و پایین را نگاه می کرد.هرکس درگوشه ای مشغول بود و پسرک,دیرمی,هنوز هم شانه به شانه پـدربزرگ میـان جمعی از بـزرگان باگیلاسی پـر در دست ایستاده بـود و به صحـبتهاگوش می کرد.براین مدتی قـبل ازکنار او رد شده و بدون هیـچ حرفی پایین رفتـه بود.ویرجیـنیا می دانست پـرنس هـنوز هم در
بالکن بـود اما او می ترسید پیشش برود.بعد از دیدن رفتارش با براین,حرف میبل را درک می کرد.همـیشه ترس از اینکه با یک جمله ی تلخ و یا یک حرکت سرد قلبت را بشکند,وجودداشت.این شخصیت او بود. مثل گل خندیدن اما هنگام نزدیکی با خار زخمی کردن!او هرگز نباید این ریسک را می کرد!یکی داد زد:(هی فردریک...پسرت هنوز برامون حرف نزده!)
موسیقی قطع شد و جمـعیت دست زدند.پسرک خنـده ی بسیار زیبـایی به لب آوردکه حـتی ازآن مسافت قابل روئیت بود:(خوب انتظار دارید چی بگم؟)
همان مردگفت:(بگو چه احساسی داری؟)
(خوشحالم...شماکه باید درکم کنید,تا دیروز بی کس و تنها بودم و حالاصاحب همه چیز هستم و از هـمه مهمتر عشق...من مسلماً تمام عمر و زندگی ام رو فدای آقای میجر خواهم کرد چون مدیونشم والبته خیلی خوشحالم که در خدمت شما خصوصاًآقای میجر,پدر عزیزم هستم!)
پدربزرگ گیلاسش را بالابرد:(به سلامتی کوچکترین فرزندم...دیرمی!)
و همه با هم جامها را بلندکردند.ویرجینیا خاله پگی و دایی جان را دیـدکه درگوش هم با خـشم چیزهایی می گویـند اما جوانان با علاقه ی عجـیبی دور پسرک حلقه زده بودند.ظاهراً حرف براین درست ازآب در آمده بود!پدربزرگ بعد از سرکشیده شدن شرابها اضافه کرد:(و البته خوشگلترین فرزندم!)
جمعیت به خنده افتاد و پسرک با شرم سر به زیـر انداخت.چقدر همه شـاد بودند غیر از او!اصلاً هیـچکس متـوجه وجود او نبود.کسی به یاد او نـبود و او خیلی دوست داشت در جمع باشد.کنار پدربزرگ با افتخار از نـوه اش بودن!از طرفی دیـدن ناراحتی پرنـس و براین,کسانی که از همه بـیشتر برایش ارزش داشتـند,بر روحیه ی او تاثیر منفی گذاشته بود...(چرا نمی ذاری بیام نشونت بدم؟)
لوسی بود.در پای پله ها و دایی جدید,دیرمی,درکنارش:(واقعاً نیازی نیست...شما بفرمایید.)
ویـرجینیا خود را جمع و جورترکرد و دیرمی به او نگاه کرد.رعشه ای شدیـد و بی علت بر انـدام ویرجینیا افتاد.لوسی با عجله گفت:(اون ویرجینیاست...دختر...)
پسرک لبخند زنان حرفش را قطع کرد:(بله می شناسمشون!)
و از پـله ها بالاآمد.لرز تن ویرجینیـاآنقدر شدت گرفـته بودکه نمی توانست از جـا بلند شود.چه شده بود؟ لوسی صدایش کرد:(ویرجینیا اتاق دیرمی رو نشون بده...روبروی اتاق براین...)
پسرک تا چهار پله به او نزدیک شد.ویرجینیا به خود نهیبی زد و به کمک دیوار از جا بـلند شد و اوگفت: (سلام ویرجینیا...چرا اینجا قایم شدی؟)
لبخندش با وجود معصومیتش ویرجینیا را ترساند:(فکرکنم شما بهتر بدونید...هر چی باشه به لطف شماست که اینجام!)
(اما اون اعتراضی نداره!)
صدایش جدی و سخت بود...(شاید هم من شهامتش رو ندارم!)
دیرمی به سرعت موضوع را عوض کرد:(می دونی من خیلی مشتاق دیدارت بودم.)
ویرجینیا متعجب شد:(چرا؟)
(نمی دونم...احسـاس می کنم سرنوشتهای ما مثل همِ...اونـطورکه دکترهاگفتـند پـدر و مادر من هم تـوی آتش سوزی مردند...)
(جدی؟متاسف شدم.)
دیرمی آن چند پله را بالاترآمد و دستش را درازکرد:(خیلی خوشحالم با توآشناشدم.)
چشمانش برق و ظرافت عجیبی داشت بطوری که ویرجینیا احساس کرختی کرد:(من هم همینطور.)
دستـش سرد بود و نفـشرد.حتی لمس تنـش هم ویرجینیـا را منقلب کرد.یعـنی چه؟این چـه احـساسی بود؟ صدای دیرمی او را متوجه آمدن پرنس کرد:(شما بایدآقای سویینی باشید؟)
پرنـس سر پله ها بود.کاپشنش را بر بازویش آویخته بود,موهـایش بر پیشانی و چشمانش پخش شده بود وچـشمانش خسته و مریض بنظر می آمد.با دیدن دیرمی بر سر پله ها ماند و خنده ی تلخی کرد:(دیرمی؟!... آقای دیرمی میجر!)
دیرمی چند پله بالارفت و خود را به او رساند:(بله...خوشبخت شدم.)
و دستش را درازکرد.پرنس به او خیـره ماند:(اوه خدای من...بـاورم نمی شه!)و بـاز خندید:(تو جداً چـیزی یادت نیست؟)
ایـن جمله ی سرد اما صمیمی,باعث تعجب ویرجینیا شد.دیرمی هنوز دستش را نگه داشته بود:(آزمایشها و دکترهاکه اینطور می گند و من غیر از درد و سوزش بدنم چیز دیگه ای یادم نیست.)
پرنس بالاخره دست او راگرفت و دو دستی فشرد:(امیدوارم باگذشت زمان چیزهای بیشتری یادت بیفته!)
دیرمی خندید:(فکر نکنم مایل باشم!از صدماتی که دیده بودم والبته مرگ خانواده ام,اگه این گذشته یادم بیفته عذاب خواهم کشید)
(بله حق با تـوست,گذشـته های بـد,محکوم به فـراموش شدن هستـند.)چشمـانش می لـرزید و هنوز دست دیرمی را می فشرد:(خیلی خیلی خوشحالم تو رو سلامت می بینم.)
(بله ما می تونیم دوستهای خوبی بشیم آقای سویینی.)
(لطفاً به من پرنس بگو!)
دیرمی با علاقه لبخند زد:(خیلی خوب...پرنس!)
ویرجینیا هیجان و عشق را در نگاه پرنس خواند.پس او از دیدن دیرمی شاد شده بود.یعنی او را میشناخت؟ (اسم قشنگی برات انتخاب کردند,من تعجب می کنم چطور در بین لباسهات به چیزی که اسمت رومعلوم بکنه برخورد نکردند؟)
(لباسهام گم شده!گفتند اشتباهی قاطی لباسهای بیماران مسری سوزونده شده!)
پرنس خندید.خنده ای پرمعنی و پرمنظور!لعنت بر او چیزی قایم می کرد!(چطور شد اومدی لوس آنجلس می گند توی رنو بودی!)
(واقعیتش برای کار اومدم دکتری که توی بیمارستان رنـو مسئول بخش ما بـود به من آدرس داد بیـام توی بیمارستان برلی هیلزکارکنم.)
پرنس همچنان لبخند به لب داشت:(به خانواده ی میجرها خوش اومدی...و)همچون خواب روها دست بـه گونه ی دیرمی کشید:(و لطفاً مواظب خودت باش!)
دیرمی هم لبخند زد:(متشکرم!)
پرنـس چند پله پایین رفت و ایستاد:(راستی ویـرجینیا,به براین بگو قصد نـاراحت کردنـش رو نداشتم لطفاً منو ببخشه!)
و دوباره راه افتاد.دیرمی با نگاه بدرقه اش می کرد:(مثل اینکه از من خوشش اومد!)
و بـاز لبخند زد.ویرجینیا متـوجه نگاه و خنده ی عجیبش شد و او متوجه ویرجینیا:(خیلی خوب ویرجینیا ... اتاقم کجاست؟)
اتاقی که برای او انتخاب کرده بودند بزرگتـرین اتاقی بودکه ویرجیـنیا در عمرش می دید.با ورود بـه اتاق دیرمی به سوی تخت رفت و بر رویش نشست.در نور شدید لوستر,رنگ موهایش کمرنگ تر دیده میشد. ویرجینیا در چهارچوب در ماند:(اتاق رو پسندیدی؟)
دیرمی خونسردانه اطراف را دید زد:(بله قشنگه...به تو هم چنین اتاقی داده بودند؟)
(نه به این بزرگی...از اتاقهای اون طرف...)
(چرا دم در ایستادی؟بیا تو...می خوام چند تا سوال ازت بپرسم.)
ویرجینیا با هیجانی متفاوت که بـعد از دیـدن او بـوجودآمده بود,داخـل شد و در را بست.دیـرمی به تخت اشـاره کرد و او رفت وکنارش نشست.دیـرمی دست به پاپـیون تاکسیدواش برد:(برام ازآقای میجـر بگو... دوستش داری؟)
چه بهتر نگاهش نمی کرد:(فکرکنم همه چیز رو به شماگفته!)
(تقریباً)
(پس باید درکم کنید!راستش من خیلی سعی کردم دوستش داشته باشم اما اون اجازه نداد.)
(می فهمم!)
مدتـی به سکوت گـذشت.دیرمی همچنان برای بازکردن پاپیونش تلاش می کرد:(پرنس چی؟رابطه اش با پدربزرگش چطوره؟)
با این چرخش ناگهانی موضوع به پرنس,قبل از همه,شک ویرجینیا بیشتر شد:(متاسفانه بد!)
(چرا؟)
(کسی علتش رو نمی دونه...بنظر میاد همیشه همینطور بوده!)
دیرمی بالاخره به سوی او چرخید:(می شه کمک کنی اینو در بیارم؟)
ویرجینیا به خنده افـتاد و با وجـود همان هیجـان بی علت,که بـا تـماس داشتن با تـن او شـدت می گرفت, کمکش کرد تا پاپیونش را در بیاورد.(بقیه چطورند؟دختر و پسرهای آقای میجر...نوه ها...)
ویرجینیا متعجب شد.یعنی باید یک یک توضیح می داد؟:(من نمی تونم نظر شخصی ام رو بگم,اونا با هـر کس به یک روش برخورد می کنند...)
و پـاپیونـش را درآورد.دیرمی تشکرکـرد و از جا بلند شد:(درسته اما من باید در مورد شخصیتها و روابـط بقیه چیزهایی بدونـم تاآماده بـاشم,من شش سال از انسانـها دور بودم خصوصاً این انسانها با بقیه فـرق های زیـادی دارند می فهمی که؟من باید مواظب رفتار و طرز صحبتم باشم بازم تو زودتر از من اومدی و بیشتـر از من این جمع رو می شناسی تو می تونی کمکم کنی!)
و سـر برگرداند و به او خیره شد.چقدر جالب بود با شخص جدیـد و زیبایی در یک اتاق تنهـا بودن و سد بیگانگی را به این زودی شکستن!ویرجینیا احساس می کردکاملاًدرکش می کند پس هـمه چیز را توضیح داد.تـمام رفـتارهایی که دیـده بود و برداشتـهایی که کـرده بود.علایق و نفرتها,ترسها و حرفها,افتخارات و شرمها و...آمدن لوسی نقطه ی پایانی مکالمه شد:(دیرمی بیا...مهمونها دارند می رند می خواند خداحافظی بکنند.)
دیرمی راضی شده بود:(متشکرم ویرجینیا...صحبت با تو زیبا بود.)
وکتش را درآورد و با همان سر و وضع نامناسب از اتاق خارج شد.خروج او با ورود برایـن هماهنگ شد: (ویرجینیا,بیا داریم می ریم.)
ویرجینیا از جا بلند شد:(صبرکن براین...یک پیغامی برات دارم.)
بـراین در را تا نیمه بست.بنظر می آمد حالـش بهـتر شده بود.ویرجـینیا به سویش راه افـتاد:(راسـتش پرنس گفت بهت بگم قصد ناراحت کردنت رو نداشت و ازت معذرت می خواست.)
براین در راکامل بست:(جدی می گی؟)
ویرجینیا خود را به او رساند:(می دونی براین...ببخش اینو می گم اما بنظر میاد تو خیلی بهش پیله می کـنی یعنی انگار یک جورهایی می خواهی ناراحت و عصبانی اش کنی!)
چهـره ی براین غمگیـن شد:(بر عکس این اونه که داره بـا بی توجهـی به گـذشته وگنـاهم منـو ناراحت و عصبانی می کنه!اون می دونه من در چه عذابی بودم و هستم و...)
(کدوم گناه براین؟این چیه که اینقدر تو رو عذاب می ده؟)
براین سکوت کرد و ویرجینیا بـاز با فکر اینکه فـضولی کرده,گفت:(البته مجبـور نیسـتی چیزی به من بگی من فقط قصد...)
(مهم نیست...الان شش ساله که من این حقیقت رومخفی می کنم و هر روز و شب شکنجه می کشم شاید وقـتشه به یکی بگم و سبک بشـم,شاید تـو تونستی درکم کنی...)وآه سـوزناکی کشید به دیوار تکیه زد وشروع کرد:(شبی بودکه دایی سدریک کشته شد...ساعت یک از بیرون به من تلفن کرد وگفت توی یک بـاجه ی تلفن هستم و ازم خواست به کمکش برم,کلی به من التماس کردگفت مساله سر مرگ و زندگی گفت دنبالمند و...خوب من باور نکردم چون اون پسر خیلی شوخ و شروری بود هـر روز یک خـرابکاری می کرد و اونشب فکرکردم که ازکجا معلوم بازم سرکاری نباشه پس...نرفتم!)
صدای بـراین به طرز وحشتناکی لـرزید و او را از ادامه دادن بـازداشت.ویرجینیا به منظور همدردی گفت: (خوب توکه گناهی نداشتی!واقعاً ازکجا می دونستی که دروغ نمی گه و اینم یکی از...)
(نـه دروغ نمی گفت!وقتی دو ساعت دیرکرد و همه نگرانش شدند قایمکی به آدرسی که داده بود رفتم... اونجا نبود و پلیسها دور همون باجه نوار زرد ورود ممنـوع کشیده بودند...توی باجه خون آلود بود...شیشه باجه...گوشی تلفن کف باجه و حتی توی خیابون کشیده شده بود...)
قـلب ویرجینیا تیرکشید.براین نالید:(هیچ می فهمی من توی اون لحظه چی کشیدم؟چـقدر ترسیدم؟چـقدر احساس گناه و پشیمانی کردم؟اون راست می گفته...اوه خـدای من!تـا صبح تـوی خیابـونهاگشـتم و عـین دیونه ها صداش کردم,التماس کردم,معذرت خواستم,دعاکردم,و خودمو لعنت کردم و ازفکر اینکه شاید مرده باشه,گریه کردم و هزار بار سعی کردم خودمو بکشم اما...نتونستم!)
و قطرات اشکش رها شد.بغض راه گلوی ویرجینیا را هم بست.براین سر به زیر انداخت و ادامه داد:(شـش ماه گـذشت و هیچ خبری ازش نشـد و من بـا فکر اینکه بـاعث مرگش شدم از زندگی سیر شدم و هر روز دردکشیدم اما بدتر بی خبری خانواده اش بودکه دیونه ام می کرد خاله و میبل مرتب به کلیسا می رفـتند و دعـا وگریه می کردند,شکایت و دعوا می کردند...پدرش همه جا روگشت و پول خرج کرد اما منه ترسو
جرات نداشتم حقیقت رو بگم,یااگه می فهمیدند پرنس توی دردسر افتاده بوده واز من کمک می خواسته و من کمکش نکردم؟و اون بـا صدمه ی سختی که دیده بوده و شاید خونریزی شدیدی که داشته,از ترس عده ای آواره ی خیابـونها شده و شایـد به چنگشون افتـاده وکشته شده و یا درگـوشه ای از شدت بدحالی افتاده و مرده...چکار می کردند؟تا اینکه بعد از شش ماه بی خبری باپدرش تماس گرفت خاله به من گفت و تازه اونوقت فهمیدم زنده است اماکجا بود در چه وضعی بود چرا رفته بود چرا تماس نمی گرفت و چرا برنمی گشت...معلوم نبود!با پدرش خیلی کم حرف زده بود و پدرش خیلی کمتر به خاله تحویل داده بـود اینبار فکرکردم حتماً بـلایی سرش اومده,فلج یـاکور شده و یـا...نمی دونم که...هر اتـفاق بدی که بگی به فکرم زد شش سال تمام سعی کردم بفهمم کجاست حالش چطوره وآیا منو بخشیده یا نه که بالاخره اومد همین چند ماه قبل,سالم بود و خیلی ساده گفت چون کـار داشتم رفـتم!انگارکه همون کـس نبودکه پشت تلفن تـهدیدم کرده بود,بغـلم کرد و از دیـدنم ابـراز شادی کرد اصلاً انگار خودشو به نفهمی زده بود...تو حال منو درک می کنی؟رفتم اونجا با یک صحنه ی وحشتناک روبرو شدم هزار جور فکرکردم,تـرسیدم, شش سال زندگی ام حروم شد,روحیه و جوونی و سلامتی وآینده ام از بین رفت و حالا انگارکه اون تلفن و اونهمه خون و تمام این سالها غیبت فقط یک شوخی مسخره ی آوریل بوده باهام عادی رفتار می کنـه...
من مقـصر بودم!مطمعنم من مقصر فرار وآوارگی و تنهایی اش بودم,من مقصر سالهاگریه ی خاله و میبل و نگرانی و عـذاب پدرش بودم و حالاهر روز منتـظرم بهم صدمه بزنه تـو روم بـایسته و بگه ازت متـنفرم,تـو گناهکار بودی تاآروم بشم اما اون با رفتار خونسردانه و بدتر,محبت آمیزش داره شکنجه ام می ده!)
شنیدن ماجرا و دیدن شدت حساسیت و ناراحتی براین,قلب و روح ویرجینیا را لرزاند:(بس کن بـراین,این گناه اونه که سالها پدر و مادرش رو بی خبـر و منتظرگـذاشته شاید اون آواره و تنهـا نبوده شایـد اصلاً اون خونها مال اون نبوده شاید اونقدرکه فکر می کنی عذاب نکشیده؟)
(نه اون خیلی عذاب و سختی کشیده,من احساس می کنم,من می بینـم...اون ایـنطوری نبود...عوض شـده, خیلی عوض شده!)
ویـرجینیا عقیده ای راکه مدتـها بود فکرش را مشغـول کرده بود و حال شدت گرفته بود به زبان آورد:(تو مطمعنی این همون پرنس؟)
(مسلمه که اونه!)
(یعنی قیافه و رفتارش عوض نشده؟)
(توچی می خواهی بگی؟)
(هیچ...راستش میبل هم می گفت عوض شده...می گفت که...)
نگاه متـعجب براین متوقـفش کرد.صدایـشان کردند اما هر دو در سکوت به هم زل زده بودند.براین زمزمه کرد:(تو چیزی می دونی؟)
(نه...ای بابا ولش کن بیا بریم.)
اما براین باکف دست در را بسته نگه داشت:(موضوع چیه؟)
(فقط حدسه...یعنی اونقدر از همه شنیدم که...)
(چی رو؟)
ویـرجینیا با نگرانی از خرابکاری که کـرده بودگفت:(اینکه پـرنس عوض شده...منم فکرکردم شایـد اصلاً این پسر...)
براین باگیجی گفت:(اما اون پرنس...یعنی چرا باید نباشه که؟!)
باز صدایشان کردند:(براین...ویرجینیا...بیا یید داریم می ریم...)
امـاآندو نمی تـوانستند حرکت کنند.نگاهـشان بر هـم قفل شده بود و از چهره ی هم می خوانـدندکه حالا بیشتر از قبل در ترس و نگرانی خواهند بود.
***
در طول هفـته ای که ویرجینـیا در خانه ی دایی جان بود,دیرمی به آنجاآمد تا باآن خانواده بهترآشنا بشود و بادایی و زن دایی بطور خصوصی صحبت کند.روز زیبایی بود.لوسی و سمنتا ازآمدن او بسیار شاد شدند بطوری که در طول آن مـدتی که او با پـدر و مادرش در اتاق مشغـول صحبت بود,لباس عـوض کـردند و آرایش کردند.کارل هم با وجود مغـرور بودن,نسبت به دیدار او ابراز اشـتیاق می کرد و ویرجینیا از دیـدن شادی بی علت آنها به هـیجان آمده بود.وقـتی بالاخره همگی یـکجا جمع شـدند,ویرجینـیا از تغیـیر شدید
روحیه ی دایی تعجب کرد!حالادیگر تمام اعضای خانواده با شیفـتگی به دیرمی نگاه می کردند و او را بـه حـرف می کشیدند و او در لباسهای روشن با لبخندی هر چندکوچک و ساده بر لب,آنچنان وسوسه انگیز بودکه خواه نا خواه ویرجینیا هم حیرانش شد و او انگار اصلاً متـوجه دلبری کردنش نباشد,رفـتاری عـادی و حتی تا حدودی سرد در پیش گرفته بود.در مورد احساسات و عقایدشان نسبت به او پرسید,نسبت به کار و زندگی آنها نظرات مفیدی داد و درآخر از اینکه باآنهاآشنا شده و به جمعشان پذیرفته شده,ابـراز عـلاقه
وشـادی کرد.ویرجینیا می دیدکه کاملاً بر حسب حرفـهای او برخـورد و عمل می کرد و این رفتار متین وصمیمی اما شدیداً حساب شده و تحت کنتـرل,برای ویرجینـیا عجیب بنـظرآمده بود.رفـتاری که اگرکـس دیگری صاحب بود بسیار سـرد و خشک دیده می شد اما به او جـذابیت خاصی داده بود.رفـتاری که برای پسری مثل اوکه سالها از انسانها و دنیا خصوصاً از تجمل و ثـروت دور بوده,بعـید بنظر می آمد.رفتاری که اطرافیانش را تا حد بغل کردنش,هنگام خداحافـظی گرم کرده بود.
آخر هفته چون فـیونا مریض شـده بود و نمی توانست به خـانه ی پـدربزرگ برود,زن دایـی پیـشنهـاد دادویرجینـیا بجـای تنها مانـدن در خانه,پیش او بـرود.خانه ی آنهاکـوچک اما با صفا بود.مثل اکثـر خانه های لـوس آنجـلس,پنجـره های بزرگ و نـزدیک به زمین داشـت که باعث می شـد خانـه بسیار نورگیر بـاشد. خدمتکار نداشتند.پرستار بچه هم نداشتند.وقتی ویرجینیا علتش را فهمید بسیار احساساتی شد.فـیونا عاشـق
زندگی اش بود,عاشق شوهر و فرزندش و خانه اش و دلش می خواست با تمام وجود این زندگی راحس کند.او زن بسیار خوب و نمونه ای بود.رفتار شوهرش اروین هم بـسیار رمانتیک و شـیرین بود بـطوری که ممکن بود به هر دختری,مثل ویرجینیا,که حتی یکروز درآن خانه و درحضورآن زوج بود,آرزوی ازدواج را قدرت ببخشد. در خانه ی خاله پگی خیلی به ویرجینیا بدگذشت.اوکه بـرای صحبـت با بـراین کلی فکرکـرده بود,برای این کار اصلاً وقت پیدا نکرد.براین از صبح تا عصر در دانشگاه بود عصرها هم هلگا رهایش نمی کرد.هـر وقت سراغ براین می رفـت او هم پیدایـش می شد و با حرفـها ی بی ربط و شوخی های بی مـزه مزاحمت ایجاد می کرد.غیر ازآن ماروین هم براین را به صحبت و بازی بسکتبال می کشید و تقریباً هیچ ساعتی تنها نمی مانـدند و شاید اینطور بهـتر بود چون وضع روحی برایـن بسیار بـد بود.تمام وقـت متفکـر و مـشوش و ناراحت بود و این آنقدر شدید بودکه حتی ویرجینیا دلش نمی آمد اسم پرنس را ببرد.
آخرآن هفته پدربزرگ و دایی برای انجام معاملات شغلی به کمک دایی بزرگ به مکزیک رفتند و خاله پگی بجای او میزبان فامیل شد.ویرجینیا هـم دعوت شده بود.روز عجیـبی بود.وجـود تمام فـامیل همراه بـا دیرمی,ویرجینیا را شاد و نبود پرنس ناراحتش کرده بود.بعد از ناهار همه در سالن جمع شدنـد و شروع بـه صحبت کردند.پسرهای زن دایی ایرنه هم بـودند و تلاش می کـردند جوانان را تشـویق کنند شب هـالوون
مهمان آنها باشند.آنطورکه تعریف می کردندویلایی در خارج شهر داشتند و می خواستند به افتخاردیرمی مسابقه ای برگذارکنند.مادرها مخالفت می کردند و بچه ها اصرار!صحنه ی جالبی بود.شوخی ها,التماسها, شکایتها,خنده ها همه چیز قاطی شده بود.فکـر ویرجینیا اغلب مشغـول پرنس بود.سعی می کرد روشـهایی برای صحبت با او در مورد دیرمی پیداکند اما وجود دیرمی تا حدودی حواسش را پـرت می کرد.ساکـت
درگوشه ای نشسته بودو با لبخنی مداوم بر لب,همه را تماشا می کرد.چیزی در نگاهش موج می زد.چیزی غـریب و بی نام,چیزی سوزنده و برنده,چیزی که می ترساند...چه بود؟حسادت؟بی قراری؟ عشق؟ خشم؟ احـتیاج؟نفرت؟حسرت؟بیگانگی ؟شاید شباهـت شدید چشمانش به چـشمان پرنس این احساس نامعلوم و مرمـوز را به ویرجینـیا می داد.بله چـشمانش به کشیدگی و هـمرنگی چشمان پـرنس بود با این تـفاوت که
ابروهای پرنس یک خط مستقیم با انتهای باریکتر شـده و رو به بالابود اما ابروهـای دیرمی یک شکسـتگی شدید رو به پایین در امتداد داشت که او را بزرگتر و جدی تـر نشان می داد امـا نه این دلیل مـوجهی برای ویرجینیا نبود چون شخصیت دیرمی تضادکاملی با شخصیت پرنس داشت.لااقل او باید بجای نفرت,عاشق این جمع می بود و بود چون دست او راگرفته و بلندش کرده بودند و همانطورکه براین گفته بود عاشقـش
شده و ستایشش می کردند و وظیفه ی دیرمی بود عاشق جمع و پدربزرگ باشد.
وقـتی زمان حرکت فـرا رسید,خاله در ایوان به دیرمی که به بدرقه ی آنهاآمده بود با شور و علاقه گفت: (دیرمی جان من از تـو می خـوام اگه ممکنه فردا ناهـار مهمون ما بـاشی حالاکه بابا ایـنجا نیست نمی تونی بهانه بگیری...منتظرتم!)
دیرمی تعظیم کرد:(برای من دعوت شدن از طرف شما افتخار بزرگیه.)
خاله مست رفتار او بغلش کرد:(خوشحالم کردی عزیزم.)
در ماشین ویرجینیا به خود جرات داد و پرسید:(مثل اینکه خیلی از دیرمی خوشت اومده خاله؟!)
خاله آهی کشید:(آره بنظر پسر خیلی خوبیه,من اوایل ازش خوشم نیومده بود اما حالامحبت عجیبی نسبت به اون توی دلم احساس می کنم,می دونی...منو یاد جوونی های جویل می اندازه!)
ویـرجینیا متعجب از این تـشابه دادن به فکر فرو رفت.وقتی به خانه رسیدند باز پرنس نبود و حتی تا ساعت دوکـه ویرجینیا جلوی پنجره به انـتظار او بیدار مانده بـود,نیامد اما صبح سر میز صبحانه بالاخره با او روبرو شد.در قیافه و رفتارش تغییر عظیمی به چشم می خورد.آشفـته و رنگ پریده شده بود,دیگر ازآن متلک ها و شوخی ها و تندی ها خبـری نبود.درست مثل یک بیمـار مسلول,خسته و رنـجور بود بطوری که وقتی بـا ویرجینیا روبرو شد فقط یک نگاه گذرا به او انداخت و زمزمه کرد:(خوش اومدی.)
خـاله که قهر ماندن او را به تنگ آورده بـود,با عجلـه قبل از خروج پرنس گفت:(وقـت ناهار بیا خونه,کار واجبی باهات دارم.)
پرنس با بی علاقگی پرسید:(در مورد چی؟)
(نمی تونم بگم...سورپرایزه!)
پرنس کاپشن سفیدش را پوشید:(من حوصله ی سورپرایز ندارم!)
خاله غرید:(اما باید بیایی...لطفاً پرنس!)
پرنس به تندی خارج شد.ویرجینیا پرسید:(چه کاری خاله؟)
(یادت رفته؟امروز دیرمی مهمون ماست!)
ساعت دوازده ظهر دیرمی آمد.پولیورآبی وشلوار سفید بتن داشت که باز هم به او می آمد.هنوز وارد خانه نشده سراغ پرنس راگرفت و وقتی از نبودش مطلع شد با مهارت کامل حالت متاسف چهره اش رابه حالت متعجب از دیدن زیبایی و عظمت خانه تغییر داد:(اینجا خیلی قشنگه خانم سویینی,اجازه بدید به شمابخاطر این سلیقه ی عالی تبریک بگم.)
خـاله با شوق از این توجه,خندیـد و او را به اتـاق نشیمن راهنمایی کرد.تا زمان حاضر شدن ناهار,آنهاکلی صحبت کـردند.در اصل خاله با علاقه دیـرمی را به حرف می کشید,در مورد پرنس وگذشته و خاطرات و شیریـن کاری هایش,در مورد شـوهرش و چگونگی مرگش,حرف زد و درد دل کرد.تمام مدت ویرجینیا ساکت در مبلی روبروی آندو نشسته بود و متعجبانه نظاره می کرد.او هیچوقت خاله اش را تا این حد شـاد
و راضی و راحت نـدیده بود.وقت ناهارکه شد,هـر سه سر میز رفتـند و دقایقی منتظر پرنس ماندند.چند بارخاله به تلفن همراه پرنس زنگ زد و چون نتیجه ای نگرفت مجبور شدند بدون او شروع کنند.سر ناهار هم وضع ادامه داشت و شاید اگر دیرمی مسیر صحبت را عوض نمی کرد خاله هم مثـل پدرش تمام رازهایش را به او می گفت!(راستی قرار هالوون هم گذاشته شد.)
ویرجینیا با هیجان گوش کرد:(آخر هفته همه به سرپرستی آقای اروین کلایتون وخانمش به ویلامی ریم.)
(همه؟)
(آره همه ی جوونهاکه باآقای سویینی می شیم شونزده نفر.)
خاله با بی میلی از سر میز بلند شد:(فکر نکنم پرنس بیاد...)
دیرمی هم بلند شد:(چرا؟)
خاله به سوی در راه افتاد:(نمی دونم؟اون همیشه برای مخالفت با بقیه بهانه ی پیدا می کنه!)
ویرجینیا هم دنبالشان به سوی اتاق قبلی راه افـتاد.دیرمی ناراحت شده بود:(سه روز بـیشتر طول نمی کشه... من سعی می کنم راضی اش کنم.)
(منکه ناامیدم...اون اگه نخواد به حرف هیچکس گوش نمی ده!)
تازه وارد اتاق شده و نشسته بودندکه صدای پرنس از سالن آمد:(رئالف,خانم سویینی کجاست؟)
خاله مشتاقانه خود را به در رساند:(بیا اینجا پرنس...ما اینجاییم.)
و درآستانه ی در به انتظارش ایستاد.پرنس غرمیزد:(من امروزکلی کارداشتم تو باید صبح می گفتی چی...)
و وارد شـد و دیرمی را دیـد و خشکش زد!دیـرمی از جـا بلـند شد و سلام داد اما در چهـره ی متـعجب و ناراحت پرنس هیچ تغییری حاصل نشد.خاله با نگرانی گفت:(دیرمی اومده دیدنمون...موضوع چیه؟)
دیرمی قدم پیش گذاشت تا دست بدهد و شاید او را از این حال نجات دهد:(سلام...مزاحم شدم؟)
پرنس بالاخره به خودآمد:(نه...نه...خواهش می کنم...خوش اومدی.)
و دست داد.دیرمی رهایش نکرد او راکشید وکنار خود برکاناپه نشاند:(خیلی مشتاق دیدارتون بودم.)
پرنس هم دست او را می فشرد:(منم!)
ویرجینیابه زیرکی دیدکه در حالات و رفتار و حتی نگاه دیرمی هم تغییری عجیب ایجاد شده است!(همین چند لحظه قبل در مورد شما صحبت می کردیم...)
پرنس نگاهش نمی کرد حتی تکیه هم نداده بود:(اوه غیبت؟)
دیرمی بـا خنده ای کوتاه تـوانست حواس او را به خـود جلب کنـد:(نه در مورد جـشن هالوون بود...خـانم سویینی می گفتند شما نمی تونید بیایید...)
پرنس نگاه ساده ای به مادرش انداخت:(خانم سویینی درست فرمودند!)
(چرا؟مشکل چیه؟)
(کارهای زیادی دارم.)
(فقط دو یا سه روز؟)
(فکر نکنم بتونم بیام.)
(هیچ راهی برای راضی کردن شما وجود نداره؟)
پرنس بالاخره به چشمان آبی او خیره شد:(امیدوارم نباشه!)
لبخند دیرمی دوباره تشکیل شد:(یا اگه من ازتون خواهش کنم؟)
پرنس هم به خنده افتاد:(لطفاً نکن!)
دیرمی ادامه داد:(خواهش می کنم بیایید...بخاطر من!)
پرنس نفس عمیقی کشید:(باشه میام!)
خـاله بـا شوق از ایـجادشدن صمیمیت میـان آندو,گـفت:(پرنس,دیـرمی خونمون رو ندیده چـرا نمی بری اطراف رو نشونش بدی؟هر وقت چای آماده شد صداتون می کنم.)
پرنس از خدا خواسته به سرعت از جا بلند شد:(اتفاقاً منم با دیرمی کار داشتم.)
لبخـند خاله عمیقـتر شد.او شاد شده بود اما ویرجینیا بـخاطر خـواسته شدن عذرش,ناراحت شده بود.بعد از خروج آن دو,ویرجینـیا هم به بـهانه ی دستشویی رفـتن در تعـقیب آنها به ایوان درآمد.می دانست حقیقتی بین آندو وجود داشت و این موضوع او را نگران کـرده بود. چند بـار نگاهش را چرخاند تا ایـنکه توانست آندو را زیر سایه ی یکی از درختان گیلاس ببیند.به دیوار چسبید وآهسته پیش رفت.روبروی هـم ایستـاده
بودند و پرنس با حرارت و هیـجان حرف می زد.صـدایش نمی آمد اما از حرکت وسیع دستها و چهـره ی متعجب شده ی دیرمی می شد حدس زد موضوع جدی است!کنجکاوی ویرجینیا را می کـشت پس وقتی به انتهای ایوان رسید زانو زد و از لای نرده ها نظاره گر شد.باز هم چیز واضحی نمی شنید اما اوناامید نبود. پرنس مدتی حرف زد و دیرمی را وادار به جواب دادن کرد بعد با خجالت قدم پیش گذاشت و او را بغـل
کرد!ویرجینیا شوکه شد.پس پرنس دیرمی را می شناخت!نسیمی برخاست و ویرجینیا به امید شنیدن چیزی نفسش را در سینه حبس کرد و شنید.دیرمی در حالی که دستهای پرنس را از دورگردن خود بـاز می کـرد گفت:(باورکن چیزی یادم نیست!)
پرنس به او زل زد:(دروغ نگو پسر!نکنه از دستم عصبانی هستی؟)
(چرا باید عصبانی باشم؟)
(نمی دونم...فکرکردم شاید بخاطر اینکه اومدم اینجا و...)
و هـوا ثابت شد!در مغـز ویرجینیا غـوغا بود.پرنس دیرمی را می شناخت حالادیگر مطمعن شده بود و اگر دیرمی دچار فراموشی نشده بود او هم بایـد پرنس را می شناخت!دوباره متوجه آنـدو شد.باز هم درآغوش هم بـودند و پـرنس با ناراحتی چیزی می گفت و دیـرمی را بخـود می فشرد.ویرجینیا به عنوان آخرین امید گوشش را از لای نرده ها ردکرد و باز نفسش را نگه داشت و شنید...(قـول بده هر چی یادت اومد اول بـه
من بگی...به من اعتمادکن...)
بناگه صدای خاله را شنید.به ایـوان درآمده بود وآنـدو را بـه چای دعـوت می کرد.ویرجینیا پـشت گلدان نسـترن خزید و خـدا خـداکرد دیده نـشود.پرنس به تنـدی از دیـرمی جدا شد و اشاره داد به خـانه برود اما خـودش تا غیب شدن مادرش و دیرمی از ایوان,به انتظار ایستاد.خاله بخیال آنکه ویرجینیا به اتاقش رفته,او را از راه پله صدا می کرد.ویرجینیا همانطور دولاراه افتاد برگرددکه صدای پرنس او را متوقف کرد:(الو... منم پرنس...نه لوس آنجلسم...هی پیرمرد زنگ نزدم حال و احوالت رو بپرسم!)
ویـرجینیا متعجب سر جـا ماند.پرنس موبـایل بدست در حیاط قـدم می زد:(در مـورد دیرمی...بله می دونم می شناسی!تو یک پست فطرتی...اوه مسلمه,ازم انتظار داری این مزخرفات رو باورکنم؟)
قـدمزنـان به سوی پله هـاآمد.در چهره اش خـشم و جدیت موج می زد چـه خوب که ساقـه و برگهای رز رونده ی پای ایوان, نرده ها را مخفی کرده بود و ویرجینیا را پشت آنها!(خـیال می کنی خیلی شجـاعی؟نه اشتباه می کنی,دیرمی کسی نیست که فکر می کنی و تو هیچوقت نمی تونی مارسمی رو پیداکنی خواهیم دید و وای به حالت اگه اذیتش کنی...شاید اون چیـزی یادش نباشه که به نفعـته نباشه اما من یـادمه و اگه یک غلط دیگه بکنی بدبختت می کنم پس مواظب باش!)
و تماس را قطع کرد وراهی خانه شد.وقت نوشیدن چای تمام حواس ویرجینیا برآندو بود.به خوبی به نقش بازی کردن ادامه می دادند.پرنس خونگرمتر و ملایم تر شده بود و برعکس دیرمی سردتر و سخت تر بنظر می آمد و خاله بی خبر از همه چیزکیف میزبان بودنش را در می آورد.
***
وقت خواب شده بود اما پرنس که ظهر همراه دیرمی از خانه خارج شده بود هنوز برنگشته بود.ویرجینیا موهایش را با روبان می بست تا بخوابدکه صدای ضعیفی از راهرو شنید.شبیه آواز خواندن بود.میخواست برود سرک بکشدکه کسی در اتاق او را به صدا درآورد:(ویرجینیا...منم میبل...)
(بفرما.)
ومیبل سراسیمه وارد شد.ویرجینیا فهمید اتفاق نگران کننده ای افتاده که میبل هنوز بیدار است و عجیب تر اینکه به اتاق اوآمده بود:(چی شده میبل؟)
میـبل به او نـزدیک شد و پـچ پـچ وارگـفت:(پرنس برگشـته اما حالش بده,مثـل اینکه داره مست می کنـه دستش یک بطری نیمه پر دیدم,برو نذار...باهایش حرف بزن,اگه خانم بفهمه دعوا می افته و من می ترسم پرنس لج کنه و بازم بره,خواهش می کنم برو نذار بیشتر مست کنه...)
هیجان شیرینی سراپای ویرجینیا را در برگرفت:(چرا خودتون نمی رید؟)
(نمی خوام بفـهمه متوجه کارش شدم نمی خوام احتـرام و ارزشم از بین بره دفـعه ی قبل یادت رفته؟به تـو گفته بود نمی خوام میبل بفهمه!)
حق با او بود:(اما من چطوری می تونم جلوشو بگیرم؟)
(نمی دونم...سرگرمش کن,وادارش کن حرف بزنه,درد دل بکنه و...یک چیزی پیدا می کنی فـقـط کافیه تا مدتی معطلش کنی بیرون در نیاد...خانم بره بخوابه کار تمومه!)
و ویرجینیا را به سوی در هل داد.ویرجینیا هم شاد بود هم می ترسید و اصلاً متوجه سر و وضعش نبود...
وقتی در اتاق را زد میبل دوید و دور شد...(کیه؟)
صدا هیچ شباهتی به صدای پرنس نداشت...(منم ویرجینیا.)
صدای او هم از شدت هیجان شبیه نبود...(بفرما عزیزم!)
ویرجینیا لای در راگشود.اتاق توسط تک آباژور روشن بر سر تخت,نیمه روشن بود.پرنس بر روی تختش نشسته بود.البته نه نشستن کامل!بر روی بالشهای کوچک و بزرگ پخش شده بر تخت ولو شده بود. شلوارجین در تنش بود اما پیراهن نداشت.موهایش هنـوز بهم نریخـته بود اما از بطری که در دست چپ داشت, ویسکی برگردن و سینه ی لختش ریخته و خیس کرده بود:(بیا تو...چه عجب؟)
ویرجینیا به راهرو نگاهی انداخت.میبل در انتهای راهرو منتظر بود.به او اشـاره می داد زود داخل شود پـس داخل شد.پرنس می خندید:(غرض از مزاحمت؟)
ویرجینیا با خجالت گفت:(اومدم باهات حرف بزنم.)
پرنس مستانه زمزمه کرد:(وقت خیلی خوبی انتخاب کردی...اگه بتونم حرف بزنم...)
و دوباره خندید!ویرجینیا به او خیره شد.اصلاًحرکت نمی کرد.بنظر می آمد قدرتش را ندارد.چشمانش به شکل یک خـط آبی دیده می شد و لبـخندش بی حال و بی انتهـا...(بیا بشین...وای وای وای...به تو نگفتـم نباید نصف شبی...پیش یک پسر مست...با لباس...)
ویرجینیا تازه متوجه سر و وضعش می شد و دستهایش را بـر سیـنه گـذاشت.پرنس بـا لذت یک قهقـهه ی کشدار زد:(با هوش و البته شجاع!ببینم نکنه اومدی امتحان کنیم؟)
ویرجینیا یادش نیامد:(چی رو؟)
پرنس حرف را عوض کرد:(در مورد چی می خواهی حرف بزنی؟)
و بطـری را به زحمت بلنـدکرد و ناشـیانه چند جرعه به دهان ریخت.ویرجینیا لب تختش نشست:(در مورد این ...چرا داری می خوری؟)
پرنس بطری را پایین آورد:(به تو چه؟)
ویرجینیا جوابی نداشت.پرنس به او زل زد.خسته و ناامیـد.مدتی به سکوت گـذشت.ویرجینیا نمی تـوانست نگاه مرطوب و معصومش را نادیده بگیرد:(لطفاً با من درد دل کن...بگو مشکلت چیه؟)
پرنس هنوز ثابت بود حتی در نگاه:(مشکل من...از مشکل بودن گذشته,یک بدبخـتی محض,یک بدبیاری یک بدشانسی...یک حماقت!)
و دوباره بطری را به لبهای خیس خود چسباند و نوشید و نوشید.ویرجینیا وحشت کرد:(بسه پرنس خواهش می کنم دیگه نخور.)
پـرنس بطری را عقب کشـید:(تو زنم نـیستی پس غـر نزن!)و موزیـانه به او زل زد:(اما اگـه بخواهی من در خدمتم!)
ویـرجینیا از شدت شرم عـرق کرد.نمی دانست چکـار بایـد می کرد.یعنـی اینقدر معطل کردن کافی نبود؟ پرنس کاملاًمست شده بودبطوری که انگار ویرجینیا را نمی شناخت نگاه لرزان و اسرارآمیزش به اودوخته شده بود و لبخندش سمج و پرمنظور خشک شده بود:(چرا راحتم نمی ذاری؟)کلمات همچون آب پخش می شد:(چی می خواهی؟)
ویرجینیا با دلسوزی گفت:(می خوام کمکت کنم.)
(هیچ کاری نمی تونی بکنی...)
(ازکجا می دونی شاید...)
(چون دیگه کاری برای کردن نمونده تو...فقط می تونی دعا بکنی...و..و اگه بلدی خوشحالم کن!)
ویرجینیا هنوز دلسوزی می کرد:(چطوری؟)
پرنس بطری بدست به سوی او خزید:(بیا بغلم!)
ویرجینیا به حساب شوخی خندید:(پرنس من جدی ام...هرکاری...)
(منم جدی ام!)
و خود را به او رسانـد.ویرجینـیا برای ندیـدن چشـمان گستاخ و لـبهای هـوس انگیـزش,رو بـه سوی دیگر برگرداند:(مثل اینکه بی خودی اومدم!)
وگرمای او را درکنارش حس کرد و قلبش شروع به کوبیدن کرد.چکار باید می کرد؟می رفت؟می ماند؟دست پرنس را پشت سرش حس کرد.باند موهای او را باز می کرد!تمام وجود ویرجینیا به لرز افتاد.پرنس روباند راکشیـد و موها بر سینـه وکمر و صورت ویرجینـیا پخش شـد و امکان دیدن پـرنس را از اوگرفت. پرنس غرید:(دختر حیف نیست موها به این قشنگی رو می بندی؟)
ویرجینیا هنوز سر به زیر داشت که دست پرنس به سوی چانه اش دراز شد:(به من نگاه کن!)
ویرجینیا با هیجان لذت بخشی رو برگرداند و از دیدن اندام خیس,یـا از عـرق یا از ویسکی ریخته شده بـر گردن کشیده و لبهای براق و چشمان آبی خمارکه در نور ضعیف آباژور همچون دو زمرد سبز دیده میشد مست شد.پرنس زمزمه کرد:(یک چیزی بپرسم جواب می دی؟)
نگاه جدی شده اش ویرجینیا را وادارکرد قول بدهد و پرنس ادامه داد:(تو عاشق من هستی؟)
خون به گونه های ویرجینیا دوید و قلبش تاپ تاپ به تپش افتاد.پرنس جدی ترگفـت:(قول دادی...جواب بده!)
چشمانش چنان محسورکنـنده بودکه تـرس از از دست دادن کنترل,ویرجینیـا را لرزاند.وقـتش بود...وقـت رسیدن به عشق!او راآسمانی تر و خواستنی تر از همیشه می دید و او...:(تو منو می خواهی ویرجیـنیا...مگه نه؟)
ویرجینیا با یک آه کوتاه نفسش را بیرون داد.سعی کرد حرفی بزند یاکاری بکند و یا لااقل از جا بلند شود اما نتوانست!نگاه و حرفهای شهوت آلود پرنس او را منحرف کرده بود...(منو ببوس!)
ویرجینیا صدا را نشناخت.لبهای براق و خواستنی پرنس دوباره تکان خورد:(منو ببوس!)
ویرجینیا در مه نگاه مست اوگرفتار شد:(نه...من...من باید...برم...)
(تو منو دوست داری؟)
(آره ...اما...)
پرنس نزدیکترشد و پچ پچ وار پرسید:(چقدر؟)
ویرجینیا افسون شده نگاه محتاجش را به دهان او دوخت:(خیلی زیاد!)
نفس گرم و هوس آلود پرنس لبهای ویرجینیا را سوزاند:(پس معطل چی هستی؟اگه منو می خواهی...)
دیگرکنترل اعضا و حرکات ویرجینیا از دستش خارج شد.او را می خواست,لبهایش را می خـواست,بوسه می خواست,با چنان سرعتی سر پیش برد و لبهایش را رساندکه پرنس فرصت نکرد دهانـش را ببندد!لبهای او نرمترین و صافترین و داغترین و شیرین ترین چیز عالم بود.ویرجینیا هیچ چیز جز لذت نمی فهمید.لذت ارضا شدن آن احساس قشنگ!قلبش او را می لرزاند و تمام تنش درآتش عشق و شهوت می سوخت. مـزه
بوسه دیوانه اش کرد بطوری که نمی توانست جدا شود اما چیزی بلد نبود. مالش؟ مکش؟گزش؟..و به خودآمـد.چکارکرده بود؟سر عـقب کشید و به چهره ی ساکت و عاری از هرگونه توجه و هیجان پرنس خیره شد.لعنت بر او چـراکاری نکرد؟چرا استقـبال نکرد؟یعـنی خوشش نیامد؟یعنی بـدش آمد؟یعنی عشقش از بـین رفت؟یا اصلاً عـشقی نسبت به او نـداشت؟پرنس با خـونسردی بطری را بلندکرد وکمی نوشید.شرم و
ترس از بی آبرویی,ویرجینیا را به گریه انداخت.یادش نمی آمد در طول عمرش اینقدر خجالت شده باشد اشتباه کرده بود و خود را رسواکرده بود و حالا او را بیشتر از هـر چیز و هـر لحظه ی دیگری می خواست اما او...بی رحم بود!پرنس مایع داخل بطری را تمام کرد:(چطور بود؟خوشت اومد؟)و خواب آلودخـندید: (دیدی نتونستی مقابله کنی!)
بناگه ویرجینیا متوجه شد و حالش خراب شد.اشک شرم پلکهایش را سوزاند و از شدت خـشم و ناراحتی سـرگیجه گرفت.به سرعت از جا بلند شد تا فرارکندکه انگشتان پرنس دور مچ دستش حلقه شد:(من اصلاً بهت دست نزدم...فقط موهاتو بازکردم چون قرارمون این بود...با لباس خواب و...)
ویرجینیا با خشونت به انگشتان او چنگ زد و خـود راآزادکرد و به سوی در دوید.پرنـس غـرید:(کجا؟من برنده شدم...جایزه ام رو می خوام!)
ویرجینیا خود را بیرون انداخت و در را در پی اش بست اما صدای قهقهه پرنس تا اتاقش شنیده شد!
***
تا صبح او با احساسات گوناگون جنگید.خوشش آمده بود و حتی بیشترین لـذت را برده بود اما خـجالت شده بودوآبرویش رفته بود!آیا پرنس,صبح چیزی بیاد خواهدداشت؟صبح در میان پله ها با خاله روبرو شد :(صبح بخیر عزیزم...برو سر صبحانه منم پرنس رو بیدارکنم بیام....)
میبل پای پله ها بود.مضطرب بنظر می آمد:(ولش کنید خانم...بذارید بخوابه!)
خاله بالامی رفت:(دلم می خواد از این به بعد با هم دور میز بشینیم لااقل روزهایی که ویرجینیا اینجاست!)
میبل با وحشت به ویرجینیا اشاره داد:(ویرجینیا می شه تو بیدارش کنی؟)
خاله بی خبر بود:(نه خودم می رم!)
حرکات و اشارات میبل,ویرجینیا را متوجه کرد و دنبال خاله دوید:(من می رم خاله...شما بفرمایید!)
و قبل ازآنکه خـاله فـرصت حرف زدن و مخـالفت کردن پیداکند,به سوی راهـروی خودشان دوید.وقـتی جلوی در رسید,صدای خاله را شنید:(دختره چش شده؟!)
در زد.بـاز دلش به لرز افـتاده بود.دیـدار دوباره ی پـرنس بعد از اتـفاق دیشب!یا اگر همه چیز یادش مانده باشـد؟باز در زد اما جـوابی نیامد.آرام در راگشـود و با دیـدن داخل اتـاق,بخاطر جلوگیری کردن ازآمدن خاله خدا را شکرکرد!پرنس با همان سر و وضع و شرایط دیشب بر تخت افتاده و خوابیده بود!بطری خالی در یک دست و روبان سر او در دست دیگرش بود!با عجله داخل شد و پیش رفت تا روبان را قبل از بیدار شدن از او بگیرد اما نتوانست.روبان لای انگشتانش گره خورده بود و تا خواست بازکند,پرنس بیدار شد و ناله ای کرد:(چی شده؟)
ویرجینیا با وحشت روبان را رهاکرد و عقب دوید.پرنس چند بار پلک زد و خمیازه کشان پـرسید:(ساعت چنده؟)
ویرجینیا نمی دانست:(هشت و نیم!)
پرنس حرکتی کرد تا بلند شودکه بطری را در دست خود دید:(خدای من!بازم مست کرده بودم؟)
قـلب ویرجـینیا از نگرانی,شدیدتر می زد فـقط توانست سرش را به علامت بله تکان بدهد.پرنس به سختی نشست و اینبار روبان را در دستش دید:(این دیگه چیه؟)
ویرجینیاکمی امیدوار شد:(مال منه...روباند موهامه!)
پرنس چشمان نیمه بازش را به او دوخت:(دست من چکار می کنه؟)و بناگه ترسید:(نکنه اذیتت کردم؟)
بله چیزی بیاد نداشت!ویرجینیا سعی کرد جلوی لبخندش را بگیرد.پرنس از تخت پایین آمد:(من از سـرت درآوردم؟)
ویرجینیا با خیال راحت خندید:(آره...گفتی حیفه موهام بسته بمونه!)
پرنس تلوتلو خوران به سوی اوآمد:(اینو راست گفتم!...بگیر)
و روباند را به دستش داد و به سوی در راه افتاد:(امیدوارم کسی متوجه مست کردنم نشده باشه!)
و از اتاق خاج شد.ویرجینیا دنبالش می رفت که پـرنس برگشت و از چهـارچوب در سر خم کـرد:(راستی جایزه ی من یادت نره!)
و چشمکی زد و راهی دستشویی شد!
***
صبح شنبه,ویرجینیا و پرنس با هم راهی خانه ی پدربزرگ شدند.پدربزرگ هـنوز هم از مسافرت شغـلی برنگشته بود و ویرجینیا خـوشحال بودکه راحت می تـواند در خـانه راه برود.بـعد ازیک هفـته دوباره تنهـا مانـدن با پرنس عالی بود اما او انگارکه هیچ اتفاقی بین آندو نیفتاده,باز هم ساکت و بی توجه وگرفته بود. این وضـع در طول هفـته هم برقـرار بود.اغلب خانـه نمی شد اما وقـتی هم می شد چنـان متفکر و عصبی و
متلاطم بـودکه کسی جـرات نمی کرد به او نـزدیک شود.ویرجیـنیا می دانست این حصار عـظیمی که بین خود و بقیه گذاشته بود بعد از دیدار دیرمی بوجودآمده بود و او نمی خواست خاله و میبل متوجه بشوند و نگران بشوند و از طرفی خودش هم جرات نزدیک شدن به این حصار را نداشت.
بـیش از نیم ساعت در سکوت طی شد.ویرجینـیا بسیار مشتاق صحبت کردن بود اما بـنظر نمی آمد پرنس چنین قـصدی داشته باشـد و ویرجینیـا نمی دانست چطـور شروع کندکه از شـانس موبایل پرنس زنگ زد. بـراین بود.ظاهراً چـیزهایی درباره ی وسایـل مورد نیاز می پرسید و پـرنس جـوابش را داد:(نه لازم نـیست بخرید من دارم...آره پیشمه...راستی براین...منو دوست داری؟)
ویرجینیا متعجبانه به پـرنس نگاه کرد.لبخـند تلخ بر لب,تلـفن را قـطع کـرد وگوشی را در جیب تی شرت سیاهش انداخت:(قطع کرد!پسره ازم متنفره!)
ویرجینیا با ناباوری گفت:(براین هم فکر می کنه تو ازش متنفری!)
(به توگفتم اون پسر مریضه!)
(یعنی تو دوستش داری؟)
(مسلمه!ما با هم بزرگ شدیم و اون بهترین دوستم بود!)
(بود؟)
(بله بود!حالاچی؟نگاش کن!)
(یعنی بخاطر هیچی از دستش ناراحت نیستی؟)
(من گذشته رو فراموش کردم!)
(اما اون باور نمی کنه می گه تو ازش متنفری اما با بی اعتنایی و محبت می خواهی اذیتش...)
(اون دیگه چی ها بهت گفته؟)
قیافه اش خشن شده بود و ویرجینیا شرم کرد:(هیچ...همینقدر!)
(فکر نکن می تونی به من دروغ بگی!اون همه چیزو بهت گفته یا درگوشی ایستاده بودی؟)
ویرجینیا نمی دانست چه جوابی بدهد و پرنس ادامه داد:(اون چی؟هیچ شده ازش بپرسی هنوز منـو دوست داره یا نه؟)
ویرجینیا تازه متوجه می شد!بله راست می گفت!براین با وجودآنکه در مقابل پرنس حساسیت زیادی نشان می داد اما اصلاًعلاقه اش را نشان نداده بود!
وقتی به خانه ی پدربزرگ رسیدند,انگار بمب منفـجر شده بود.همه چیـز پخش در اطراف بود و چـهارده جـوان و چـند خدمتکار اینطرف وآنطرف می دویـدند.وسایل حاضر می کـردند,برنـامه ریزی می کردند, صحبت و مخالفت می کردند و خلاصه هـرکس به نوعی سر و صدا تولید می کرد.دیرمی اولین نفری بود کـه به پیشوازآمد.در چهره ی زیبایـش شادی محسوسی موج می زد.همـه سر پا بودند غـیر از براین که بـر بـالای پله ها نشسته بود و بچه ها را تماشا می کرد.تا دیرمی و پرنس احوالپرسی می کردند,ویرجـینیا سراغ بـراین رفت.حرف پـرنس مغـزش را می خورد و او بایـد همان لحظـه مطمعن می شد.قیافه ی براین شدیداً نگران بود و نگاهش بر پرنس قفل شده بود!ویرجینیاکنارش نشست:(سلام...چطوری؟)
براین جواب نداد.کاملاًمعلوم بود حواسش در خود نبود.ویرجینیا پرسید:(به چی فکر می کنی؟)
(به چی می تونه باشه؟)
(توکه حرفهای منو جدی نگرفتی؟)
(چرا...فکرکردم دیدم حق با توست!اون نمی تونه پرنس باشه لااقل اون اینقدر خونسرد و خنـده رو...و...و خوشگل نبود!)
ویرجینیا ازگفته ی خود پشیمان شده بود.یا اگر حدسش غلط باشد؟(شش سال زمان زیادیه برای تغییر!)
(نه دیگه اینقدر!دیرمی بیشتر از اون به پرنس شبیه!)
ویرجینیا شوکه شد!کارل با پرنس حرف می زد:(توی مسابقه هستی؟)
(من ذاتاً بخاطر مسابقه میام!)
ویرجینیا رو به براین کرد:(چه مسابقه ای؟)
(مسابقه ی ترس!هرکی بتونه تا صبح توی گورستان کلیسای متروکه دوام بیاره برنده است؟)
بحث مسابقه در پایین ادامه داشت(فقط باید قول بدید شوخی ها زیاده از حد نباشه!)
(اما یکی باید برنده باشه!)
(یک جیغ از هرکس!چطوره؟)
(شاید یکی سنکوب کرد و نتونست داد بزنه؟بازم به ترسوندن ادامه بدیم؟)
(چطوره حدمون سنکوب کردن باشه؟)
ویرجینیا با دودلی سوالش را پرسید:(براین من می خوام یک چیزی رو بدونم,تو پرنس رو دوست داری؟)
براین متعجب سر برگرداند:(چی؟)
ویرجینیا تکرارکرد و براین به سردی گفت:(چرا اینو می پرسی؟)
(می خوام بدونم!)
(چرا؟)
(چون پرنس ازم خواست بپرسم!)
براین رسماً فرار می کرد:(کی؟)
(توی راه!)
(الان!)
(آره)
و سکوت!ویرجینیا برای سومین بار تکرارکرد:(خوب بگو...دوستش داری؟)
براین باز هـم جواب نداد و ویرجیـنیاگیج شد!در عیـن حال که مطمعـن بود جـواب او مثبت خواهد بود از سکوت ممتد او به شک بیشتری افتاد:(چرا جوابم رو نمی دی؟)
براین همچون شاگردی که سر امتحان سخت شفاهی باشد معذب و دستپاچه شده بود.دیرمی داشت از پـله ها بالامی آمد.براین زمزمه کرد:(بعداً حرف می زنیم....باشه؟)
لعنت بر او چرا اینقدر شخصیت متفاوت و غیر قابل تخمینی داشت؟ویرجینیا غرید:(باید می دونستم طرف غلطی هستم!)
براین با خشم به او نگاه کرد و ویرجینیا ادامه داد:(تو اول دوست داشتن متقابل رو یاد بگیر!)
صدای بچه ها بالامی رفت(موندن توی تاریکی گورستان بقدرکافی ترسناکه دیگه نیازی نیست بترسونید!)
(کلیسا نزدیک ویلاست هرکی ترسید می تونه برگرده...)
(جایزه چیه؟)
(کاش فردا شب طوفان نشه!)
(اتفاقاً کاش طوفان بشه!)
دیرمی به آنها رسید اما لب باز نکرده پرنس گفت:(کاش همگی بتونیم سالم برگردیم!)
نگاهها به سوی او چـرخید و خـانه در سکـوت کوتـاهی فـرو رفت.دیـرمی به سختی خـندید:(ظاهـراً سفر خطرناکی در پیش داریم!)
***
ساعت یازده شده بود.همه برای رفـتن حاضر بودند اما مادرها دست بـردار نبودند وآخـرین تـوصیه هـا را پشت سرهم تکرار می کردند و قول می گرفتند.درآن شرایط و محیط,ویرجینیا متوجه عشق جدید وشدید همه خصوصاً زنها,بر دیرمی شد.طوری با او صحبت می کردندکه انگار او هم عضو اصلی خانواده است و بوده وخواهد بود و او در لباسهای روشن و ساده و لبخندی گرم و لطیف که حتی دل پسرها را هم می برد
بی خبر مشغول عاشق کردن دلها بود.در او مهارت غریب و شدید وجود داشت. مـهارت در جـذب کردن انـسانها,در ارتباط برقرارکردن,در بدست آوردن اعتماد اطرافـیان,در برقراری و تداوم رابطه ی دوستی,در سرگرم کردن,درددل کردن,کمک کردن و عاشق کردن!شاید تنها تشابهت شخصـیت او با پـرنس هـمین بـود با این تفاوت که پرنس به کمک رفـتار شهوت انگیزش این کار را می کرد و دیرمی به کمک رفـتار دوستانه و صمیمی اش!وقت حرکت,همه در چهار ماشین تقسیم شدند.فـیونا و سمـنتا و هـلگا و دروتی در ماشـین اروین,کـارل و دیـرمی و مارک و نیکلاس در ماشـین پرنس, دختـرها,جسیکا و نورا و ویرجینیا در ماشین لوسی,براین و ماروین و یک خدمتکار و یک آشپز در ماشین براین.اوایل راه خیلی خوش گذشت. ماشین اروین عقب می ماند و پرنس با ماشین پشت ماشین آنها می رفت.با مهارت تکیه می داد و هل میداد وگاهی هم جلوی ماشین لوسی ویراژ می داد و به سرعت ترمزمی کرد.ماشین آنها روباز بود و پسرهاکارل و نیکلاس مرتب از جا بلند می شدند و می رقصیدند و به بقیه پز می دادند.ویرجینیا خیلی افسوس میخورد که پیش پـرنس نیست و او با تی شـرت سیاه وگشـادو عینک آفـتابی باریک که موهـای طلایی سـرش بـر رویش می رقصید,جذابتر وآراسته تر از همیشه بنظر می آمد.وقتی دو ساعت از حرکت کردنشان گذشت, دیگر همه خسته شدند و هرکس در ماشین خودآرام مشغول صحبت کـردن شد.لوسی یک آهـنگ ملایم بازکرد و با جسیکا شروع به همخوانی کرد.نـورا و ویرجـینیا در صندلی عقب تکیه داده بـودند و بـه ماشین پرنس که درکنـار ماشین آنهـا می رفت,نگاه می کردندکه نـورا قـدم اول دوستی را برداشت و پـرسید:(به کدوم نگاه می کنی؟)
ویرجینیا به شوخی گفت:(به اونی که تو نگاه می کنی!)
نورا وحشت کرد:(اوه پس من هیچ شانسی ندارم!)
ویرجینیا با دلسوزی پرسید:(عاشقشی؟)
نـورا با خجالت سر به زیر انداخت:(آره و...وضعم خیلی خرابه!بعـضی وقـتها فکر می کنم اگه بهـش نرسم می میـرم امـا اون اصلاًبه من تـوجه نمی کنه چون خـیلی کوچیکم شاید هم چون از بـابـا بدش میاد از منم بدش میاد!)
ویرجینیـا یاد رفـتار پـرشور و لحظـات خاطره انگیـزش با پرنس افـتاد و احـساس خوش شانسی کرد و این احساس او را دلرحم ترکرد:(این حرف رو نگو...این که دلـیل نمی شه!تـو دختـرخیلی خوب و خـوشگلی هستی.)
(اون خودشم خوشگله و خیلی دخترهای خوشگل تر از من خواهانشند!)
لوسی حرف او را شنید و صدای ضبط راکم کرد:(دخترها لطفاً اون پسره رو فـراموش کنید وگـرنه بیچاره می شید!)
نورا عصبانی شد:(فراموش کنیم که بمونه برای تو؟)
(نه اون پسر هیچوقت مال کسی نبود و نخواهد شد!اون هیچوقت بدست نمیاد چـون نیازی به قـلب نداره و محاله که اسیر بشه!بنظرم بهتر بود بجای کازانـوا,بهش نارسیز*می گفـتـیم ( *Narcissusگل نسترن.افسانهی پسر زیبایی که عاشق تصویر خود درآب شد.) چون فـقـط عـاشق خودشه یک شیطون واقعی که فقط دروغ می گه و دو رویی می کنه تا دخترها رو عاشق وآواره ی خودش بکنه بعدبا بی رحمی مثل یک عروسک کهنه دور بیندازه...این تفریح اونه!)
جسیکا به شوخی گفت:(اما تو هم عاشقشی مگه نه؟)
(بودم!قبل از اومدن دیرمی عاشقش بودم اما حالا...دیرمی کسی بـودکه می خواستم ...به زیـبایی پرنس امـا پردرک و...)
نورا غرید:(دیرمی به اندازه ی پرنس خوشگل نیست!)
لوسی خندید:(حالاهر چی!)
جسیکا غرید:(بچه نباش نورا...)و بعد ازکمی مکث به شوخی اضافه کرد:(البته معشوق من از مال هردوتون خوشگل تره!)
ویـرجینیا فـهمید براین را می گوید و خندیـد اما نورا هـنوز ناراحت بود.ازآینـه به لوسی خیـره شد:(بـاز تو اونقدر شانس داشتی که باهاش خوابیدی!)
لوسی به آرامی گفت:(اون با هیچکس نخوابیده نورا!)
ویرجینیا بی اختیارگفت:(اما به من گفت با چهار تا دختر...)
لـوسی حرفـش را برید:(دروغ می گه...چرا باور نمی کنـید اون دروغگـوست؟بلایی که سر من آورده رو می دونید...کشید توی تختش بعد پرید!عشق اون خیلی زودتر از اونکه عشقبازی بکنه می میره!)
ویرجینیا نمی توانست و نمی خواست حرفهای لوسی را باورکند چون در عین حال که شادکننده بودناامید کننده هم بود.جسیکا هم تعجب کرده بود:(یعنی دست هیچکس بهش نرسیده؟مگه ممکنه؟!)
(اگه پرنس باشه ممکنه!من مطمعنم اون باکره است و خداکمک دختری باشه که بتونه عاشقش بکنه واون واقعاً بخوادش!)
نورا با ناامیدی زمزمه کرد:(که هیچوقت چنین دختری وجود نخواهد داشت!)
جسیکا باز شوخی کرد:(شاید برای اینه که اون از پسرها خوشش میاد!)
لوسی جواب نورا را می داد:(برای همین می گم فراموشش کنید....عشق اون سرگردان کننده است.)
قـلب ویرجینیا بیشتر فـشرده شد چون با فهمیدن پاک و دست نخورده بودنش عاشقـتر شده بود و با درک سخت و دست نیافـتنی بودنش ناامیدتر.لوسی ادامه می داد:(اما دیرمی خیلی فرق داره...جذاب و خوشگله مثل اون اما اجازه می ده همه دوستش داشته باشند یکرنگ و صمیمی و راحته...آره عشق دیرمی راحته اما مال منه,من زودتر اومدم شما برای خودتون یک دیرمی دیگه پیداکنید!)
و خـندید و جسیکا را هم خنداند.ویرجینیا سر برگرداند و به ماشین آنهاکه اینبار عقب مانده بود,نگاه کرد. پرنس درآن گروه همچون گوهر فـریبنده ای می درخشید.بـنظر می آمد حق بـا لوسی بود.عشـق او خـیلی زودتر ازآنچه خودش گفته بود می مرد.برای ویرجینیا اثبات شده بود او را به بهانه ی شرطبندی به تخـتش کشیده بود,منحرف کرده و وادارش کرده بود ابراز علاقه کند و حتی برای بوسیدن اقدام کند بعدانگارکه هیچ اتفاقی نیفتاده,با بی توجهی کنار بکشد.بله او با عشق بازی می کرد پس یعنی تمام توجه هایش هم ریا و دروغ بود؟فقط برای سرگرم شدنش؟یا قلب عاشق او؟یعنی پرنس آنـقدر بی رحـم بودکه او را به بـازی می گرفت؟
ویلابزرگ و باشکوه بود,سرافراشته میان جنگل انبوه راج رو به اقیانوس آرام,دو طبقه با اتاقهای متعـدد و زیـبا.شاید برای بقیـه یک مکان ساده و تکراری بـود اما برای ویرجینیـا چون اولین ویلایی بودکه می دید, جـذابیت بیشتری داشت.تـن رنگهـای پـرده ها و مبلـها و روتخـتی ها و فرشها,طوسی وآبی کمرنگ بود و اشیای چوبی از جمله میزها,صندلی ها,درها وکمدها,همانطور چوبی رنگ مانده بود.به محض رسیدن هـر کس دو نفری یاگروهی اتاقی برای خودشان انتخاب کردند اماکم رویی ویرجینیا باعث شداتاقی نامناسب که تـه راهرویی در طبقه ی بالاو بـسیارکوچک وکم نـور بود,تنهـا به او بـرسد.بعد از ناهـار جوانان پخش شدند.همه کنجکاو بودند اطراف را ببینند,اقیانوس و جنگل وکلیسا را اما ویرجینیا ترجیح می داد در ویـلا بماند.او شانزده سال عمرش را در دامن طبیعت سپری کرده بود و ویلا برای او تازگی داشت.
عصرکه دوباره همه به ویلا برگشتند,در سالن اصلی دور هم نشستند تا برنامه ریزی کنند و برای چگونگی برگذاری مسابقه تصمیم بگیرند.همه موافق بودند پس اروین به عنوان سرگروه,شروع به توضیح دادن کرد :(فردا ظهر می ریدکلیسا روآماده می کنید سیصد متری اینجاست...من خودم کنترل کردم خیلی قدیمی و فرسوده است وآب و برق نداره,خیلی مواظب باشید اگه آتیش روشن کردید خوب کنترلش بکنید ووقت برگشتن از خاموش شدنش مطمعن بشید درسته اونجا متروکه است اما شهـرداری از وجـودش مطـلعه پس اصلاًصدمه نزنید طرح مسابقه هـمونطورکه می دونید تا صبح اونجا موندنه هر طور دوست دارید می تونید همدیگه رو بترسونید اما لطفاً شوخی فیزیکی نکنید اگه بفهمم یکی اذیت شده بر می گردیم,همون لحظه! و اصلاً از هـم جـدا نشـید هرکی تـرسید و یا به عبـارتی باخت و یا حوصله اش سر رفـت می تونه بـه ویلا
برگرده منو فیونا اینجا خواهیم بود اما حتماً به اطرافیان خبـر بده و اگه ممکنه با یک هـمراه برگرده درستـه فـاصله زیـاد نیست امـا راه از وسط جنگل می گـذره و خطرناکه,من دیـرمی رو وکیلم کردم تـا جای مـن سرپرستی شما رو به عهده بگیره هر چی گفت گوش می کنید قبوله؟)
هـرکس به نوعی جـواب مثبت داد.مارک گفت:(حالاکه طرح مسابقـه معلوم شد جـایزه اش رو هـم تایین کنیم.)
لوسی گفت:(من فکر نمی کنم بازنده ای داشته باشیم...هممون می تونیم دوام بیاریم!)
پسرها خندیدند.نیکلاس گفت:(منم فکر نمی کنم برنده ای داشته باشیم چون هممون می بازیم!)
(یعنی اینقدر ترسو هستید؟)
(ادعا نکن لوسی!اونجا یک کلیسای مخروبه است,وسط گورستان,تاریکی و جنگل و شب هالوون و اگـه خداکمکمون بکنه باد و...)
ماروین اضافه کرد:(ما و شوخی های بامزه ی ما!)
کارل گفت:(من یک نظری دارم...می گم هرکی تونست تا صبح دوام بیاره یک روزه رییس بقیه بشه وهر کاری خواست بکنه بقیه هم باید به دستوراتش عمل کنند...چطوره؟)
بناگه جمع به پا خاست و صداها قاطی شد.هرکس چیزی می گفت و به نوعی ابراز رضایت می کرد.چون همـه از پیشـنهاد او خـوششان آمد قـبول کردند.تـازه اروین توانسته بـود با داد و فـریاد سکوت را بـه جمع برگرداندکه نیکلاس پرسید:(می تونیم معشوقه بخواهیم؟)
برای لحـظه ای جمع در سکوت مطلق فرو رفت و نگاهها ناباورانه بر هم چرخید و ناگهان دوباره بالارفت! عده ای آنچنان راضی و شاد شده بودندکه با هیجان پشتیبانی خود را از این پیشنهاد فریاد میزدند و عده ای آنچنان عصبانی شده بودندکه برای ابراز مخالفت از جا بـلند شده بـودند.صحنه ی جالبی بود چـون کسانی کـه موافـقت می کردند عاشقهـا بودند وکسانی که مخالفـت می کردند مغـرورها بودند!مثلاًماروین اصرار می کـرد و دروتی رد می کرد و یا جسیکا موافقت میکرد و براین مخالفت!ویرجینیا چشم بر پرنس داشت. او هم مثل دیرمی پا روی پا انداخته و ساکت تماشاگر بود!مجادله ادامه داشت...(این خیلی احمقـانه است! شایدیکی از یکی متنفره!؟)
(از بین شونوزده نفر احتمالش خیلی کمه!)
(این مثل رفتار شاههای قدیم ظالمانه و دموده است...)
(فقط یک روز و یک نفر!نمی میریدکه!)
(شرط اونه اون یک روز چطور قراره بگذره!)
(هر طور برنده بخواد یا با معشوق می ره قایق سواری یا شام یا...)
(یا عشقبازی؟)
(خیر!اینقدر فاسد نباشید!)
(می گم چطوره کمی پول تایین کنیم هرکی نخواست عوضش پول بده!)
(مثل پدربزرگ حرف می زنی!پول رو می خواهیم چکار؟هممون خرپول هستیم!)
دعوا همچنان ادامه داشت تا اینکه باز اروین به نجات آمد:(رای بگیریم هرکی موافقه دست بلندکنه!)
و دستهایک یک بالارفتند.کارل و لوسی و مـاروین و جسیکا و نیکلاس و پـرنس!پرنس به ویرجینیا اشـاره داد دستش را بلندکند,ویرجینیا اخم کرد و پرنس لبخنـدزد.نورا با دیدن این حرکت پرنس, با شرم دستش را بلندکرد.نگاهها به سوی دروتی و هـلگا و مارک و براین و دیرمی و ویرجینـیا چرخید و فریاد هـورا بالا رفت.ویرجینیا یاد حرفهای لوسی افـتاد.یعنی اگر پرنس بـرنده می شد او را انتخاب می کرد؟اگر انتخـابش می کـرد,با او عشقـبازی می کرد؟اروین بـا خشم گفت:(خیلی خوب قبوله اما ایـن باید بین ما بمونه پدر و
مادرها نباید بفهمند!)
هـمه شاد بودند غیر از براین و دیرمی.براین ساکت سر به زیر انداخته بود اما دیرمی نتوانست تحمل کند و با خشونت گفت:(من نیستم!)
لوسی با وحشت نالید:(چرا؟)
دیرمی پرمنظوربه او زل زد:(چون نمی خوام توی تخت یکی برم!)
(شاید تو برنده شدی؟)
(من به کارهای جدی تری علاقه دارم!)
(پس جایزه ای در ذهن نداری؟)
(من هر وقت بخوام می تونم جایزه ام رو بدست بیارم!)
تـعجب همه بیشتر شـد و سالن در سکوت فـرو رفت اما دیـرمی همچـنان ساکت بود و به جدل چشمی با لوسی ادامه می دادکه سمنتا سکوت را شکست:(منم می خوام توی مسابقه باشم!)
لوسی خشمش را سر او خالی کرد و با بی رحمی گفت:(که چی بشه؟خیال می کنی کسی تو رو انـتخاب می کنه؟)
سمنتا از شدت شـرم به گریه افـتاد و همه ناراحت شدنـد اما پرنس جوابـش را داد:(تـو چی؟خیال می کنی کسی تو رو انتخاب می کنه؟)
لوسی به او زل زد:(من خیلی پاکتر از اونم که اجازه بدم کسی منو انتخاب بکنه!)
پرنس با تمسخرگفت:(بهتره زیاد به پاکدامنی خودت مغرور نشی ممکنه یک روزی از دست بدی!)
دیرمی غرید:(بس کن پرنس!)
فیونا رو به سمنتاکرد تا از دلش در بیاورد:(می تونی تا صبح توی کلیسا بمونی ؟)
سمنتا سرش را به علامت بله تکان داد و ماروین به شوخی گفت:(اونوقت کی رو انتخاب می کنی؟)
نگاه شرمگین سمنـتا می چرخـیدکه نیکلاس دستهایش را بـا وحشت جلوی صورتش گرفت و بـه شوخی نالید:(نه...نه به من نگاه نکن!)
همه خندیدند و جیل وارد شد:(شام حاضره.)
اولین شب درآن ویلای دور افـتاده برای همه از جـمله ویرجینیاکه خـسته بودند,به راحتی گذشت.صبح, بعـد از صبـحانه,هـمه پخش شدند.عـده ای به منظـورآماده سازی مسابـقه راهی کلیـسا شدند و عـده ای به ماهیگیری و شنا و شکار رفتند.ویرجینیا ترجیح می دادکنار فیونا و بچه اش در خانه بماند اما چـون براین به بهانه ی درس خواندن در خانه می ماند او نمی توانست بمانـد.براین دیـگر با او حرف نمی زد و ویرجـینیا نمی دانست تاکی قرار است به این رفتارش ادامه بدهـد پس با دخـترهاکه اکثـریت را تشکیل می دادند بـه کلیسا رفت.زیاد دور نبود.ساختمانی کوچک و مخروب بود وسط درختان انـبوه وگورستان قدیمی.داخـل ساختـمان آنقدرکهـنه بودکه کف اش وقت راه رفتن جرجر می کرد و دیـوارها با دست زدن می ریـخت. همه جا خاکی بود.نیمکتها فرسوده,پنجره ها شکسته و سقف بلند از چند جا سوراخ شده وآسمان از داخل دیده می شد.خودگورستان بزرگ بود و سنگ قبرها یا افتاده یا شکسته بودند و یا میان بوته های خار غیب شده بودند و فضا را بیش از حد معمـول ترسناک می کرد بطـوری که نیازی نبود با تزئینات زشت هالوون ترسناکترش بکنند اماکردند!بچه ها اسکلتهای چوبی,کدوتنبلها وکله های پلاستیکی خـونی را بر شاخه هـا
آویختند ووسط گورها جایی را برای شب نشینی خالی و تمیزکردند و برای آتش شب,هیزم جمع کردند. وقت ناهار, غیر از پرنس و دیرمی,همه برگشتند.نبودآندو حس حسادت ویرجینیا را برانگیخت . برای شب به نوعی دلهره داشت که شاید از مسابقه نشات می گرفت.او حادثه ی سنگینی در زندگی گـذرانده بودکه باکابـوسـهای وحشتناک تجـدید خاطره می شـد و همینـقدر برای عذاب کـشیدنش کافی بود.نمی دانست چکارکند.دوست داشت پیش بقیه باشد اما از رفتن می ترسید.اگر پرنس در ویلاماندن را انتخاب می کـرد او می توانست به بهانه ای از رفتن سرباز زند و پیش پرنس بماند و اگر براین به بهـانه ی قبلی اش به مانـدن در ویلا ادامه می داد,او مجبور بود برود!
عصرکه شد،او با یک بلوز و دامن سفید و راحتی پایین رفت.غوغایی در پایین بود صد مرتبه بیشتر ازوقتی که می خواستند از شهر حرکت کنند.ساکها باز شده بود,لباسهای متنوع هالوون خارج شده بود و در بدنها امتـحان می شد.ویرجینیا باکنجکاوی نگاهش را چرخانـد.پرنس و دیرمی برگشـته بودند و همراه براین در
یک کاناپه,دور از جمع نشـسته بودند.در نگاه هر سه یک نوع حس خـوانده می شد.تـفریح از لوس بـازی یک مشت احمق!ویـرجـینیا نمی تـوانست بـاورکندآنهـا در عین حـال که کاملاًمـتضاد هم بـودند,در یک فرکانس فکری و عقیدتی بودند!آنهاکاملاًشبیه هم بودند,مرموز و مشخص و سخت!
تا وقت شام نیمی از بچه ها با تیپهای مختلف زامبی و جادوگر و فیردی کروکر و روح و خون آشـام و... حاضر شـدند.نیم دیگرکه شامـل نورا و براین و پـرنس و دیرمی و خـود ویرجینیـا بود,از تغـییر تیپ امتناع کردند و فقـط به شرکت در مسابقه اکتفـاکردند.البـته هیچکدام شکایتی نداشـتند فقط بـراین بودکه کسی
نتوانست نظرش را تغییر بدهد و بـاز هم در خانه ماندن را انـتخاب کرد و ویرجیـنیا را مجـبورکرد رفـتن را انتخاب کند.دیرمی هم به اصرار اروین به سرگروهی جمع,باید می رفت!
هـوا بر خلاف انتظـار و امیدواری همه,مهتـابی وآرام بود اما جنگل تاریک و سـرد بود و ایـن برای لرز و ترس کافی بود.سیزده نفر بـودند,نیکلاس و مارک جلوتر از هـمه راه را با چراغهای معـدن که بیست قـدم یکی بر زمین می انداختند,نشانه گذاری میکردند و پرنس و دیرمی در انتهای صف پچ پچ کنان می آمدند نزدیکی مشکوک و ناگهانی آندو به نوعی ویرجینـیا را عصبی می کرد.این رازی بودکه پرنس باید لااقـل
بـا یکی مثلاًمیبـل,در میان می گذاشت.راه نـیمه نشده,بچه ها شروع کردند به خواندن آوازهای وحشتناک وکم کم مسخـره بازی همه یشان گل کرد.یکی ناله سر می داد,یکی پشت سر هم داد می زد,یکی به بقـیه حـمله ور می شد.جمع پخش شـده بود.می دویـدند,همدیگر را دنبـال می کـردند و یک هیاهـویی بـه راه انداخته بودندکه ویرجینیارا ازآمدن پشیمان می کردند!طولی نکشیدکه ساختمان سیاه کلیسا ظاهر شد.بوی رطـوبت وکهنگی با هـوای سـرد به صورتشـان زد.داخل بـا وجود روشن بودن فـانوسها و شمع ها بـاز هـم تـاریک بود و سایه ها تـا نیمه ی دیوارهای فـرو ریخته دراز می شد.ورود به چـنین مکان رعب انگیزی به یکباره صداها را خواباند و باعث شد هر صدای کوچکی از جمله صدای قدمهایشان با اکوهای طـولانی و صداهای اضافی نـاشـناسی به گوش بـرسد.همه به راهـنمایی مارک از میـان نیمکتهای معـیوب گذشتنـد و جـلوی سکوی کشیش صف بستنـد.مارک بـر سکو درآمد و همـچون رهـبر دینی شروع به موعظـه کـرد: (شاید خنده تون بگیره اما من از شما یک خواهشی دارم...بیایید حیاط رو فراموش کنیـم!ما نمی دونیم این گورها مال کی ها هستند شاید این مسخره بازی ما اونها رو ناراحت و معذب بکنه!)
پرنس از عقب گفت:(مارک!نیومده می خواهی برنده بشی؟پسر خیلی احمق بودی و ما خبر نداشتیم!)
همه خندیدند ولی مارک از رو نمی رفت:(بچه هامن جدی ام!این کارمون گستاخی بزرگیه,مرگ شوخی بردار نیست!)
ماروین خندید:(خوب تو هم شوخی نکن!)
مارک غرید:(من جدی ام!)
کارل گفت:(وای خیلی ترسیدیم!)و رو به بقیه کرد:(شما هم چند تا جیغ بزنید بلکه آقا راضی بشه!)
مارک مهلت خندیدن نداد:(من امشب احساس بدی دارم دیشب خواب دیدم که...)
بالاخره دیرمی غرید:(خفه می شی یا من بیام خفه ات کنم؟)
همه هوی کشیدند و خندان و بی توجه بـه مارک به سوی گـورستان راه افـتادند.ویرجینیا با قصد ایستـاد تا آخر صف با پرنس برود ولی حواس پرنس بر مارک بود:(پسر این چه مسخره بازی بود به راه انداختی؟)
مارک از سکو پایین آمد:(نمی دونم پرنس...شاید خیلی خرافاتی بنظر بیاد اما نگرانم!)
دیرمی هم جدی بود:(نگران چی؟)
مارک خوشحال از توجه آندوگفت:(احساس گناه می کنم...اگه اتفاقی بیفته تقصیر من و نیکلاس خواهد بودکه همه رو دعوت کردیم و...)
پرنس با تمسخر خندید:(من چند تا شمع برات روشن می کنم و دعا می کنم اتفاقی نیفته!)
و راهی حیاط شد.دیرمی هم راه افتاد:(تو نباید این حرفها رو می زدی مارک!)
مارک وحشت کرد و در پی اش راه افتاد:(منظورت چیه؟)
دیرمی در چهارچوب در ایستاد:(حالااگر هم اتفاقی بیفته سر تو می اندازند!)
(منم همین رو می گم دیگه...اگه...)
(نه این مساله فرق می کنه!ترس تو به نوعی اعتراف شد حالااگر هم چیزی بشه...که به احتمال زیاد بشه,تو از اول خودتو مقصر معرفی کردی!)
مارک وحشت کرد:(اوه خدای من!تو راست می گی!)
و هر دو خارج شدند اما ویرجینیا نمی توانست حرکت بکند.به احتمال زیاد بشه؟!
هـمه دورآتش بزرگی که درست وسط گـورستان روشن کـرده بودند,حلقه زده و نـشسته بودند. لباسها و آرایشهای زشتشان ویرجینیـا را ناراحت می کرد.فـضاکاملاًشبـیه کابوسهایش بود و او دیگـر نمی توانست فـرارکند!وقـتی آنها هم وارد حلقه شـده و نشستند,جسیکا پـرسید:(حالاچه کسی می خـواد اولیـن داستـان
ترسناک رو بگه؟)
دستـها بالارفت و حق بر اساس حروف الفـبا ازکارل شروع شد امـا داستان او بـجای تـرسناک بودن آنقدر خنده دار بودکه شب هالوون از یاد همه رفت بطوری که دروتـی که دومین نفـر بود چنـد جوک تعـریف کرد و خنده را دو چندان کرد.ویرجینیا سرگرم شده بود و اصلاً نمی ترسـید و بالاخره از بودن درآن جمع شاد و زیـبا,راضی شده بودکه نوبت به دیرمی رسید.اوکـه هـنوز جدیت صحبت با مارک را در چـهره اش
حفـظ کرده بود,شروع سخـتی کرد:(می خواهم ازکابوسهام بـراتون تعریف کنم...کابـوس در مورد پدر و مادرم...)
ویرجـینیا متعجب شد.یعـنی دیرمی مثـل او عـذاب می کشید؟یعـنی پدر و مادرش را به یاد داشت؟(همیشه یک مرد نیمه زنده توی خوابهام هست و می دونم پدرمه,چون به من پسرم می گه اما نـمی تـونم صورتش رو ببینم چون سیاه شده و هنوز هم داره می سوزه و درد می کشه...براش گریه می کنم و...و سعی می کنم
کمکش کنم اما نمی تونم...)
همه ساکت و ناباورانه گوش می کردند و دیـرمی به آتش خیـره مانده بود:(نمی تونم چـون اون نمی ذاره جـلو برم...ازم فـرار می کنه تا منم آتیش نگیرم و مادرم...با زخمهای عمیق روی سر و صورتش دنبالم میاد چون نگران منه و برام گریه می کنه...)
پرنس که کنارش نشسته بود دستش راگرفت:(بسه دیرمی...)
دیـرمی انگشتانش را از دست او بیرون کشید و ادامه داد:(بعد شیطان میاد...همیشه سعی می کنه قلبم رو در بیاره اما پدرم با اون وضعش سعی می کنه مانع بشه و شیطان چشمای پدرم روکور می کنه...)
اینبار پرنس غرید:(کافیه دیرمی...لطفاً!)
و دیرمی ساکت شد.اشک در چشمان آبی اش می لرزید اما نگاهش همچنان ساکت و سخت برشعله های رقصان آتش بود.دروتی برای بر هم زدن جو غمناک گفت:(حالانوبت کیـه؟ای...بی...سی...نوبت تـوست هلگا!)
هـلگا شروع نکرده,دیرمی همچـون هیپنوتـیزم شدگـان از جا بـلند شد و بی صدا راه برگـشت را در پـیش گرفت.پرنس هم در تعقیب او با عجله راه افتاد.ویرجینیا احساس دردی در قلبش کرد.اولین بار بود نسـبت به یک بیگانه اینقدر دلسوزی می کرد واینقدر خوب درکش می کرد.چطور ممکن بود سرگذشت دو نفر اینطور به هم شبیه باشد؟جمع خیلی زود به حال قبلی خـود برگشت بطوری که منتـظر پرنس نـشدند.نوبت جسیکا شـده بود.مهارتـش در ساخت و تعـریف داستانش آنـقدر زیاد بودکه هلگا چنـد بار جیـغ زد و این بهانه ای شد دست پسرهاکه شلوغ بازی راه بیندازند.یکی درکلیسا را نشان می داد:(روح...روح...)
یکی ورجه وورجه می کرد:(خاک داره بالامیاد...)
یکی همه را دعوت به سکوت می کرد:(گوش کنید...صدای ناله رو می شنوید؟)
ویرجینیـا به نورا چسـبیده بود و منـتظر تمام شدن مسخـره بازی ها بود و نگاهش بی صبرانه بر در خروجی کلیسا,منتظر پرنس که نیکلاس انگارکه اینقدر داد و هوارکافی نیست با یک سطل بزرگ آب وارد حـلقه شـد.اصلاًمعـلوم نبودکی رفتـه و سطل راآماده کرده بود!بـر بالای سر بلـندکرد و بر روی آتش خالی کرد.
برای لحظه ای صدای چس...س شنیده شد و همه جا در ظلمت فرو رفت.در یک آن انگارکه قیامت شده بود.همه چـیز بهم ریخت.فـریادها و شدت حرکات به اوج خـود رسید.ویرجیـنیا چیزی نـمی دید اماگـذر اشخاص را از اطراف خـود حس می کرد و صدای خنـده ها,فحشها و شوخـی ها و تـهدیدها را می شنید. چند بار به او تنه ی سختی زدند و او مجبور شد از جا بلند شود و به منظور سالم ماندن درکنار درخـتی پناه
بگیرد.ترسش دوباره داشت شروع می شد.چشمانش هنوز به تاریکی عادت نکرده بوداما می شنیدکه جمع پخش شده در اطراف به کیف و شادی و خنده و دویدن مشـغول است.چطور می تـوانستند از تـرس لذت ببـرند؟کاش دیرمی کنـارش بود.حتماً درکش می کـرد همانطـورکه او دیرمی را درک می کرد.کاش در ویلا می ماند پیش براین,کاش می توانست نترسد.لعنت بر نیکلاس!کمرش را به درخت فشرد وگوشهایش را با دست گرفت اما هنوز صداها را می شنید...(مرده ها زنده شدند...)
(منو نخورید...کمک...کمک...)
(این اسکلت زنده است!)
(نگاه کنید...کله ها دارند حرف می زنند!)
و شـروع به پـرتاب کردن چیـزهایی به هم کردنـد.چشـمان ویرجیـنیاکه کم کم داشت به تـاریکی عـادت می کـرد,متوجه قل خوردن کدوتنبل های خاموش وکله های مصنوعی در اطراف شد و ترسش چنـد صد بـرابـر شد بطوری که او هم بی اختـیار شروع به داد زدن و حـتی گریستن کـرد.نمی دانست چه می گفت.
التماس می کرد تمامش کنند و فحش می داد.بناگه تنـی به او چسبید,بـا یک حرکت به هوا بـلند شد و بر روی شکم بر روی چیزی افتاد و شروع به حرکت کرد.سرش رو به پایین بود و دستهایش پارچـه ی لباسی را لـمس می کرد.طولـی نکشـیدکـه بـازوی محکـمی را دور زانـوهایش حـس کـرد و صـدای بچـه هاکه ضعیف تر می شد...او بر شانه ی شخصی داشت ربـوده می شد!بـه پارچه چنگ انـداخت و سعی کـرد داد
بزند اما ترس بزرگتر و ناگهانی تر مانع می شـد و حتی اگر می تـوانست صدایی از خـود خارج کنـد,مگر کسی در ایـن جـیغ و داد می شنـید؟سعی کرد حرکـتی بکند,ضربـه بزند,تقلابکـند,اما تمام تنش از شدت تـرس سست شده بود و داشت یخ می زد.فـقـط صدای تاپ تاپ سریع قلبش و قدمهای دوانی که او را از
جمع دورتر و دورتر می کرد!:(کی هستی؟)
حتی خودش هم نشنید.بغض خفه اش می کرد:(توکی هستی؟)
و دستهایش کمر او را لمس کرد...(هیس...)
(منوکجا می بری؟)
و وارد یک محوطه ی بسته شدند.نوری ضعیف او را متوجه اطراف کرد.به زحمت سرش را بالانگه داشت و اطراف را نگاه کرد.یک فانوس روشن بر روی میزکهنه ای محل را روشن کـرده بود.یک مخروبه بـود, مثل کلیسا اما نه!خودکلیسا بود!و صدای بچـه ها از جهت دیگر می آمد.هنـوز دست از ادابازی بر نـداشته بودند!به پاها و باسن و بلوز شخصی که او را حالاهم داشت از پله های باریک بالا می برد,نگاه کرد.شلوار جین و تی شرت سیـاه!ورود به یک راهـروی ظلمانی قدرت تفکر را از اوگرفت.چه کسی امروز این لباس را بـه تـن داشت؟وارد یک دالان شدند.دری باز و بسته شد.صدا و سرما به کمترین حد خود رسید.پس در یک اتاق بودند...(منو چرا اینجاآوردی؟توکی هستی؟)
طول اتـاق به آرامی پیمـوده شد و او نفـس زنان ویرجینـیا را پایـین کشید.کف کفشهای ویرجینیا بر سطح نرمی فرو رفت اما توانست بعـد از اینهمه سرگیجه,سر پا بماند و غریبه او را رهاکرد و به گوشه ی نامعـلوم اتاق رفت.ویرجینیا می لرزید:(حرف بزن کی هستی؟چرا این کار روکردی؟)
غریبه چیزی برداشت و قدم زنان برگشت.ویرجیـنیا سایـه اش را به کمک نـور ضعـیف مهـتاب که از تک پنجره ی اتـاق که تـازه تـازه داشت روئـیت می شد,به داخل می افـتاد,دیدکه دارد از روبرو به او نـزدیک می شود.با وحشتی که رو به فزون بود,بی اختیار قدمی عقب گذاشت و نرمی زمین باعث شد بیفتـد.دشک
بود.زبر اما ضخیم,وکبریتی کشیده شد.برای لحظه ای ویرجینیا قـاطی کرد.دیرمی؟و فـانوسی که در دست او بود روشن شد.نه!پرنس بود!ویرجینیا ناباورانه راست نشست:(پرنس؟...تو!؟)
پـرنس خونسردانه و ساکت دشک را دور زد و فانوس را بر سکوی پنجره گذاشت.نورکم بود اما نه آنقدر که ویرجینیا نتواند رنگ نامعلوم و بـزرگی دشکی راکه برکف اتاق خالی از اشیـا انداخـته شده بود,نـبیند!
پرنس به سویش برگشت.چهره اش عاری و عادی بود.ویرجینیا پرسید:(چی شده؟چرا منو اینجاآوردی؟)
پـرنس بجای جـواب دادن با یک حرکت تی شرتش را درآورد و سویی پرت کرد.ویرجینیا فرصت نکرد فکـرکند.پرنس بر زانـوکنارش افتـاد و با چنان سرعتی او را میان بـازوهایش گرفت که مغز ویرجینیا ازکار ایستاد و پرنس او را به سینه ی لخت وگرم خود چسباند و بالاخره لب بر لبش گـذاشت!هـمین تماس با تن و لبی که آرزوی هر دختری بود,تمام عضلات او را شل کرد بطوری که کاملاًتحت تسلط پـرنس رفت و
پرنس او را بوسید و بوسید و بوسید...چنان نـرم و شیرین چنـان پـر هوس و وحشیـانه که ویرجینـیا احساس ضعف کرد و به گریه افتاد.سینه های لرزان از شوقش به سینه ی عرق کرده ی پـرنس چسبیده بود و زمـان و مکان از بین رفته بود.لبش توسط دندانهای او بدردآمد و تنش توسط آغوشش!چه خوب که پرنس ادامه می داد و هر لحظه بیشتر از قـبل بر فـشار بـازوهایش می افـزود بطوری که ویرجـینیا دیگـر نمی توانست به راحتی نفس بکشد اما زیبا بود...رنجی بسیار زیبا و دلچسب!حال همه جا را روشن می دید و سکوت بود و عطر وگرما...بالاخره سرش را عقب کشید و به او خیره شد.ویرجینیا تازه متوجه جذابیت واقعی و نامحدود او می شد.چشمان ظریفش بـرق خـاصی داشت و دهان لطـیفش طعم خاص.موهای زردش بر پیشـانی اش
چسبیده بود وگونه هایش سرخ شده بود اما حالت چهره اش ویرجینیا را متحیرکرد.نوعی دودلی و نگرانی در نگاهش موج می زد.دو دلی شکارچی که میان کشتن یاآزادکردن شـکار زخمی اش با خود در جـنگ و جدل است وسرانجام با یک تصمیم سریع و ناگهانی,پالتوی سبک ویرجینیا را از شانه هایش پایین کشید
و رهاکـرد بر دشک بیفـتد!ویرجیـنیا متعجبـانه لب بازکرد چیزی بـپرسدکه پرنس دوبـاره حمله کـرد,او را محکمتر از قبل گرفت و دست زیر دامنش فروکرد!قلب ویرجینیا فرو ریخت.با وحشت سعی کرد از لمس رانش جلوگیری کند:(دیونه شدی پرنس؟....نکن!)
پرنس سینه اش را به سینه ی او چسباند وگونه اش را به گـونه ی او:(متاسفم عـزیـزم...)و با وجـود ممانعت جدی ویرجینیا,دامنش را بالازد:(باید با من عشقبازی بکنی!)
ویرجینیا به لرز افتاد.او فقط هجده سال داشت و مطمعن بود هنوزآمادگی اش را نداشت:(لطفاً پرنس...نه!)
(چرا؟خوشت نمیاد؟)
و دست دیگرش از پشت به زیر بلوزش رفت و به بالاحرکت کرد:(نکنه می ترسی؟)و قلاب سینه بندش را گشود:(قول می دم اذیتت نکنم...)
صدای ضربات محکم قـلبش را از راه گـلویش می شنید.چیـزی ته مغزش می گفت دارد بدبخت می شود اما دلش چیز دیگری می گفت پس فقط نالید:(ما نباید این کار روبکنیم...)
صدای پچ پچ وار پرنس گوشش را قلقلک داد:(چرا؟مگه عاشقم نیستی؟)
اشک هیجان پلکهایش را سوزاند.یعنی واقعاً اگر عاشق بود باید راضی می شد؟با بیچارگی زمزمه کرد:(اما من باکره ام!)
و ازگفـته ی خودش وحشت کـرد.باورش نمی شـد!چـطور توانـسته بود غـیر از اعتراف دوباره به عشقش, دست نخورده بودنش را هم بی شرمانه یـادآوری کند؟این بود قـدرت فـریبندگی شـهوت و وجود زیـبای پرنس!(دوست نداری اولین نفر من باشم؟)
پلکهایش بی اختیار بر هم افتاد و تنش کرخت شد.پرنس به آرامی او را به پشت بر دشک خواباند وشروع به بازکردن دکمه های بلوزش کرد.ویرجینیا می دیدکه داردگرفـتار جذابیـت اسرارآمیـز پـرنس می شود. تمام سعیش راکرد و زیر لب گفت:(من می ترسم...)
لبهای وحشی پرنس را برگردنش حس کرد.نفس نفس می زد:(مطمعـن باش بهترین...لحظه ی...عمـرت... خواهد بود...)
و ازآنجا بر سینه اش خزید.رطوبت تنش را بر تن و زبری شلوارش را بر پاهایش حس کرد و ترسید.ترسی که شاید برای تمام دخترها درآن موقعیت امری طبیعی بود.پلک زد و صدای بچه ها را شنید.جیغ می زدند فحش می دادند و می خندیدند و اطراف را دید.تاریکی بـود و سـرما و دستهای قوی پرنس که گـستاخانه بـر تنش حرکت می کرد!سستی از لـرز جایش را به لرز از وحشت داد.تقلایی ناگهانی کرد تا رهایی یابد:
(نه ...من نمی تونم...)
اما بـلند نشده پرنـس با یک حرکت زیـرکانه او راگرفت و دوباره درازکرد و خـود را بر رویـش انداخت! همین حرکت زورگویانه آخرین تار شجاعت ویرجینیا را قطع کرد بطوری که به گریه افتاد:(ولم کن... تو رو خدا ولم کن!)
پـرنس سـر از سیـنه اش بلنـدکرد و از فاصله ی یک وجبی به او خیـره شد:(تـو چت شـده؟چـرا اینـطوری می کنی؟)
ویرجینیا چشمان مرطوبش را به چشمان سرد او دوخت:(لطفاً بسه!)
(چرا؟)
(من می ترسم!)
(اما...مگه عاشقم نیستی؟)
(همینقدرکافی نیست؟)
(برای چی کافیه؟)
قطرات اشکش رها شدند:(برای اثبات عشقم؟)
پـرنس ساکت مانـد اما حالت نگاهـش تغییـرکرد.ویرجیـنیا با صدای بغـض آلودی ادامه داد:(تو دیگه چی می خواهی؟)
(ما باید عشقبازی کنیم!)
(چرا؟)
بـاز پرنس سکوت کرد.ویرجینیا می دیدکه نیمه لخت است و در وضعیت نامناسبی قرار دارد اما درد قـلب شکسته اش تمام نیروی حرکتش را از اوگرفته بود.زمزمه کرد:(چرا پرنس؟برای اثبات عشق تو؟)
(توگفتی درکم کردی!)
درد قـلبش شدت گرفت گریه اش هم!:(تو نمی تونی برای اثبات اینکه عشقت هوس یک روزه نیست منو بدبخت کنی!)
(من خیال کرده بودم تو هم منو می خواهی!)
(یـا اگر تو بعـد از عشـقبازی منو نخـواستی چی؟برای تـو همیشه یک بـازی بوده اما بـرای من نه...من...من فاحشه نیستم پرنس!)
و بغض گلویش دوباره ترکید.از جا جهید تا برای گریستن از اتـاق فـرارکندکه پرنـس به سرعت دست بـر سینه ی اوگذاشت و او را دوباره بر دشک خواباند:(اگه مال من نشی فاحشه ی همه می شی!)
ویـرجینیا نفهمید چه شنـید.با ناباوری به او زل زد و پـرنس ادامه داد:(من بهـترین شانست هسـتم ویرجینیا... توی لیست از من ظالم ترها هستند!)
ویرجینیا باگنگی گفت:(چه لیستی؟تو در مورد چی حرف می زنی؟)
پرنس رهایش کرد و نشست:(لیست کسانی که ثروت مادربزرگ رو می خواند!)
ویرجیـنیا هم نـشست.از حرفـهای پرنس اصلاسر در نـمی آورد:(ثـروت مادربزرگ؟ایـن چه ربـطی به من داره؟)
(ثروت اون مال توست...تو صاحب یک سوم ثروت پیرمرد هستی!)
ویرجینیا از اینکه پرنس او را احمق فرض کرده عصبانی شد:(تو انتظار داری باورکنم؟)
(ثروت مال مادرت بود و حالاکه اون مرده همش به تو می رسه!)
ویرجینیا با تسخر خندید:(مادرم یک زن دهاتی فقیر بود!)
(نـه...مادربزرگ قبـل از مرگش تمام سهم ثروت خودشـو به تک دخترش یعنـی مادر تـو داد درست یک سال بعد از فرار مادرت!)
با این حرف ویرجینیا به دروغگویی پرنس مطمعن شد:(تو چی داری میگی؟مادر من فرار نکرد پدربزرگ طردش کرد!از خونه اش بیرون کرد...)
پـرنس خستـه و بی حوصله گفـت:(نه تـو اشتباه می کنی,مادر تـو فـرارکرد چـون بـا وجود اونکه تـو توی شکمش بودی تا حد مرگ کتک خورده بود و توی سرداب همون خونه حبس شده بود!)
ویـرجینیا بی اختیار به گریه افتاد.اینها دروغ بودند باید می بودند...پدربزرگ آنقدر بد نبود!بی اختیار نالید: (تو داری دروغ می گی مگه نه؟مادر من کتک نخورده...فرار نکرده...)
و شروع به گریستن کرد.پرنس او را بغل کرد:(متاسفم دوست نداشتم اینها رو بدونی اما مجبورم کردی!)
ویرجینیاکم مانده بود دیوانه بشود.یعنی واقعاً مادرش اینقدر عذاب کشیده بود؟انگشتان پرنس لای موهای او فرو رفت:(لطفاً بس کن...ما وقت زیادی نداریم!)
وقت؟وقت برای چه؟ویرجینیـا فـقـط دوست داشت بگریدکه دستهای پـرنس بر شانه هایش قـرارگرفت و بلوزش تاآرنجهایش پایین کشیده شد.تماس تنهای لخـتشان ویرجینیا را متوجه شروع دوباره ی پرنس کرد و بـا وحشت خود را عـقب کشید.پرنس بـا خشم غرید:(لوس نشـو ویرجینیا!بهت گفـتم ما باید این کار رو بکنیم!)
اما ویرجینیا باز هم عقب تر رفت:(نه...راحتم بذار!)
پرنس به تلخی خندید:(تو یک احمقی!)و از جا بلنـد شد و شروع به قـدم زدن کرد:(تـو خیال می کنی من مـشتاق عشقبازی با تـو هستم؟کافیه یک اشاره بکنم,تمام دخترهای لوس آنجلس بغلم میاند همینطور تو... برای من بدست آوردن تنت کار راحتیه فقط کافیه بخوامت!)
اشک تازه و داغ پلکهای ویرجینیا را سوزاند.پرنس با بی رحمی ادامه می داد:(من فقط قـصدکمک کردن به تـو رو داشتم!تـو نمی دونی چون نـامحرم فـامیل هستی پاک موندنت غیـر ممکنه؟دیـر یا زود تک تک سراغت میاند تا صاحب تو و ثروتت بشند...به هـر حـقه ای در حالی که خواسته ی تـو من بودم و من ایـن فرصت رو بهت دادم و واقعاً برات متاسفم!)
و خم شد,تی شرتش را از زمین برداشت و پوشید.ویرجینیا سعی می کرد حرفهای او را باور نکندچون این حرفـهاآنقـدر زشت و ترسناک و غیرممکن بودندکه اگر حقیقت داشتند و او باور می کرد دیوانه می شد. پـرنس دوباره به او زل زد:(تـو تنها یک چاره داری و اون اینه که بـه همه بگی مال من شـدی!این تو رو از عواقب سختی که منتظرته حفظ می کنه!)
ویرجینیاگریان گفت:(تو انتظار داری من آبروی خودمو ببرم؟)
پرنس لبخند تحقیرکننده ای زد:(که من باعث آبروریزی ات میشم؟!واقعاًکه!من صلاحت رو می خواستم اما حالاکه خودت اینو خواستی دیگه با توکاری ندارم اما اینجا شرط می بندم طوری آبروت خواهد رفت و طوری صدمه خواهی دیدکه مجبور خواهی شد مثل مادرت فرارکنی اما دیگه روی من حسـاب نکـن,به من راه دیگه ای جز اینکه کناری بایستم و شاهد بدبخت شدنت باشم نذاشتی!)
و بـه سوی در رفت و به تندی خارج شد.به محض بسته شدن در بغض گلوی ویرجینیا دوباره و شدیدتر از قبل تـرکید.سر بـر زانوگذاشت و های های گریست.باز هم آرزویش به باد رفته بود و قلبش شکسته بود و ترسیده بود,تحقیر و تهدید شده بود وآواره و تنها رها شده بود.یعنی پرنس راست می گفت؟لیست؟ثروت مادرش؟یعنی واقعاً خطری او را تهدید می کرد؟یعنی سراغش خواهندآمد؟چه کسانی؟چطور؟چرا؟!یعـنی واقـعاً پرنس صلاحش را می خـواست؟یعنی واقعاً قصدکمک داشت؟یعنی واقعاً خواسته ی او پرنس بود؟ آیا باید با وجودآنکه اعتراف عشقی از سوی او نشنیده بود,با وجودآنکه خودش چنـد بار به اصرار پـرنس اعـتراف کرده بود,خـود راکورکورانه,فقط بخاطر اثبات عشق او تقدیمش می کرد؟آیا واقعاً چاره ای جز آبروریزی نداشت؟آیا واقعاً مثل مادرش به سوی بدبخت شدن می رفت؟یعنی مادرش بدبخت شده بود؟ نمی دانست چقدرگذشته و چقدرگریسته بود.دستی به شانه اش خورد:(ویرجینیا؟)
بـا وحشت سر بـرگرداند.دیرمی بـود:(تو اینجا بودی؟...همه نگرانت شدیم!)و تازه متوجه صورت خیس از اشک و بلوز نیمه بازش شد:(چی شده؟)
نگاه اعتماد برانگیز و صدای گرم و الهی اش,ویرجینیا را احساساتی کرد بطوری که بی اختیار به آغوشش پـناه برد و شدیدتر و بلندتر از قبل به گریه اش ادامه داد.دیرمی بر زانو نشست و او را به سیـنه فـشرد:(آروم باش...تموم شد,همه چی تموم شد...)
چقدر صدایش نوای غمخوار و دوستانه ای داشت!ویرجینیـا نیاز به حرف زدن داشت دلـش داشت سوراخ می شد.چه صلاح بود چه نبود,حال خود را نمی فهمید.نالان هر چه به لـبش می آمد می گفت:(منـو روی شـونه اش آورد اینجا...گفت اگه باهاش عشقبازی نکنم بدبخت می شم...گفت مادرم عذاب کشیده...فرار کرده...گفت بخاطر ثروت مادربزرگ سراغم میاند...)
هر چـه بود و نبود چـون دیرمی دلسوز و امیـن بود و تنهاکسـی بودکه می توانست ارضااش کند وکرد! در حالی که بسیار ملایم و پرمحبت نوازشـش می کرد,گفت:(نه ایـنها دروغـند...من در مورد مادرت اطلاعی ندارم اما ثروت دروغه,پرنس خواسته تو رو بترسونه و شاید می خواد با دستیابی به تو از توعلیه آقای میجر اسـتفاده بکنه و ناراحتش بکنه...بچه ها موضوع جشن رو به من گفتند,اون یکبار هم از تو بـرای آزارآقـای میجر استفاده کرده و حالامی خواد بازم این کار رو بکنه اگه واقعاً قصدکمک داره چرا بهـت درخـواست ازدواج نمی ده؟مگه نمی دونه تو عاشقشی؟)
بـله حق با دیرمی بود.ویرجیـنیا با ناباوری سر بلندکرد.چـهره ی دیرمی جدی اما نـرم بود:(بی آبـروکـردن نمی تونه حفظت کنه...بله تو نامحرم فامیل هستی,دست نخورده و زیبا هستی و باید خـیلی مواظب خودت باشی,این شهر,این خانواده ها,این جوونها,وحشی و بیرحم و عیاش هستند,ممکنه آواره ومسخره ات کنند
قـلبت رو بشکنند و اذیتت بکنند و پرنس هم یکی از اینهاست.اون عاشقت نیست,اگر بود با تو این کار رو نـمی کـرد,نمی ترسـوند,نمی گریـوند,قـلبت رو نمی شکسـت,نـه...اون هـوست روکـرده و بـرای بـدست آوردنت از هر امکانی استفاده می کنه حتی از رازهای فامیل!)
ویرجینیا شوکه مانده بود.چقدر حرفهای دیرمی منطقی بود!:(مادرم چی؟ثروت چی؟)
دیـرمی دست درازکرد و در حـالی که خونسردانه دکمه های بـلوز او را می بست گفت:(بله شایـد مادرت فـرارکرده باشه اما موضوع ثروت منطقی نیست!همیشه وصیت نامه بعد از مرگ صاحبش به اجرا در میاد... مادربزرگت یک سال بعد از رفتن مادرت مرده پس چـرا وصیت نامه بـاز نشده و اونهمه ثـروت به مادرت
انتقال پیدا نکرده؟)
بله این هم منطقی بود!ویرجینیا برای مطمعن شدن پرسید:(شاید پیدامون نکردند؟)
(وکیل وظیفه داره دنبالتون بگرده!مگه شما اونطرف دنیا بودید؟)
درست بود!آنها فقط یک ایالت فاصله داشتند!دیرمی دسـتش راگرفت و بلندش کرد:(نترس...تـو همه چی رو بسپار به من!من قول می دم مواظبت باشم و هر وقت خواستی کمکت کنم.)
ویرجینیا به چهره ی باوقار و قوی و مهربان دیرمی که در زیر نور ضعیف فانوس بسیار دلپذیر دیده می شد خیره شد و او اضافه کرد:(و می دونی که من از اینها نیستم...من درکت می کنم چون توهم مثل من هستی ویرجینیا...ما سختی کشیده و می کشیم...گذشته ی ما رفته وکس دلسوز نداریم,ما بایدخودمون سعی کنیم سر پا بایستیم...تنها...)
ویرجینیا در بحر حرفهای پرآرامش او رفته بود و بی خبر لبخند می زد.دیرمی هم لبخند زد:(تو هم عـاشـق اون نیستی اگه بودی از دستش ناراحت نمی شدی,در مورد حرفهاش دودل و مشکوک نمی شدی,باورش می کردی و خودتو فدا می کردی...نه تو هم مثل هر دختر دیگه ای ازش خوشت میاد چون اون زیباست, چون دلفریب و جذابه,ثروتمند و مشهوره...عشق بالاتر از اونه که تو انتظاری داشته باشی!)
یعنی ممکن بود عاشقش نباشد؟دیرمی پالـتوی او را بـرداشت وکمکش کرد بپـوشد.افکار ویرجینیا به هـم ریخته بود.حرفهای دیرمی کاملاًمنـطقی و درست بنظـر می آمد.پـرنس یک سـاحر دروغگو بودکه داشت پـاکی او را در مقابـل یک هوس زودگـذر از او می گرفت و اگر او مقابله نکرده بود حالا او هم گناهکار
بود!بله پرنس سرچشمه ی گناه بود.دیرمی ادامه داد:(تو باید خیلی مواظب خودت باشی,شاید پـرنس برای اثبات حرفهاش کسانی رو سراغت بفرسته تا تو رو بترسونه!)
ویرجینیا وحشت کرد:(یعنی ممکنه؟)
دیرمی به سوی در رفت:(می بینی که اینجا هیچ چیز غیرممکن نیست!)
کسی درکلیسا نبود.ویرجینیا متعجب شد:(پس بچه هاکجااند؟)
دیرمی می رفت و دست او را هم بدنبال خود می کشید:(رفتند دنبال لوسی و هلگا.)
(مگه چی شده؟)
(گم شدند!)
(چطور؟)
(ما هم نمی دونیم!)
وقـتی به ویلا رسیدند,همـه در سالن جمع شده بـودند و بحث می کـردند.اروین وکارل رسماً دیوانه شده بودند:(می دونستم اینطوری می شه!نباید اجازه می دادم این مسابقه ی مسخره اجرا بشه!)
نیکلاس غرید:(اونهاگم شدند به ما چه؟)
کارل به سوی او حمله ور شد:(همش تقصیر توست لعنتی!اگه آتیش رو خاموش نمی کردی...)
ماروین او راگرفت:(آروم باش کارل!این مساله به اون بازی مربوط نیست...یادت رفـته بعد از اون,همـه به کلیسا جمع شدیم و اونها بودند...)
کارل کم مانده بود بگرید:(پس بیایید بریم دنبالشون!)
(ازکجا معلوم ما رو دست نینداختند؟)
(یک ساعت شده و اونها هنوز توی جنگل قایم شدند تا ما رو بترسونند؟)
(آخه کجا ممکنه رفته باشند؟)
(کلیسا رو خوب گشتید؟)
کسی جواب نداد.نگاه اروین چرخید:(خیلی خوب...تقسیم بشیم,دخترها تـوی خونه بـمونند و ما هـم بریم دنبالشون تو و ماروین و مارک بریدکلیسا,براین و نیکلاس برید دریا و من پرنس و دیرمی می ریم جنگل)
ویرجـینیا با اشاره ی اروین تـازه متوجه پرنس شدکه پـای پله ها نشسته بود و انگارکه اصلاًویرجینیا وجود ندارد وقتی نگاهش را می چرخاند او را نمی دید!ویرجینیا با اینکه بعـد از شنیدن حرفهای دیرمی در عـشق خـود نامطمعـن شده بود اما بـاز از بی توجـهی او بسیار ناراحت و دلگیـر و نگران شد.اگـر این حسادت از عشق نبود پس از چه بود؟
هنوز یک ساعت از رفتن پسرها نمی گذشت که نیکلاس نفس زنان برگشت.براین راگم کرده بود.نگرانی دخترها چند برابر شد.تاآنها او را مورد بـازرسی و بازپرسی قـرار می دادند,ویرجینیـا بالابه اتاق خـود رفت اعصاب و فکـر و تنش خسته تـر ازآن بودکه دیگر بـتواند عکس العملی نـشان بدهد.آنروز وآن شب بقدر کافی بـرایش وحشتناک گـذشته بودکه دیگر قـدرت تحمل نـداشته بـاشد.به جهنم سـر بقـیه چه می آمد! بزرگترین بلاسر اوآمده بود.قـلبش شکسته بود.بر تخـتش درازکشـیده بود و باز فکر می کرد.چه اشتباهـی کرده بودکه مستحق چنین جزای سنگینی شده بود؟نباید عاشق می شد؟نباید اعتماد می کرد؟نباید میماند؟ نباید می آمد؟حالاچکار باید می کرد؟چکار می توانست بکند؟به چه کسی اعتماد می کرد؟صدای جرجر در او را متوجه ورود نیکلاس کرد.بر روی ساق دستش بلـند شد و چراغ خـوابش را روشن کـرد.نیکلاس
باوحشت سر جا ماند:(تو...بیداری؟!)
ویرجینیا متعجب نشست:(آره...چطور؟)
نیکلاس در را بست:(ببخش که بی اجازه اومدم!)
و به سوی تخت راه افتاد.ویرجینیاگیج شده بود:(برای چی اومدی؟چیزی شده؟)
(بخاطر تو اومدم!)
ویرجینیا نگران شد:(چرا؟)
نیکلاس بر تخت زانو زد:(امروز خیلی منو به هوس آوردی...)و لبخندگستاخانه ای به لب آورد:(من تو رو می خوام!)
ویـرجینیاآنچنان شوکه شده بودکه قـدرت حرکت کـردن نداشت.بله چـیزی که می تـرسید داشت سـرش می آمد.پرنس...لعنت بر او!نگاهـش بر چهره ی شهـوت آلود نیکلاس خیـره مانده بود:(همین الان گورتو گم می کنی وگرنه...)
نیکلاس مشغول بازکردن دکمه های بلوز شطنجی اش شد:(وگرنه چی عزیزم؟پسرها خونه نیستند, دخترها هم همگی توی ایوان اند و ایوان اونطرف خونه است!)
قلب ویرجینیا شروع به کوبیدن کرد.باید فرار می کرد.یعنی می توانست؟نیکلاس بلوزش را درآورد:(یک تجربه ی عالی برات می شه تو همه چیزو بسپار به من!)
و تا حرکتی کرد ویرجینیا چرخـی زد و طرف دیگـر تخـت رسید امـا پاهایش به زمیـن نرسیده نیکلاس از عقب موهای بافته شده او راگرفت وکشید!ویرجینیا بر تخت افتاد و نیکلاس بر رویش!ویرجینـیا دیوانه وار وارد جـدل شد تا از زیـر تن نیکلاس خارج شـود اما سنگینی و فـشار نیکلاس آنقـدر زیـاد بودکه او حتی نمی توانست هوای کافی برای تـنفس در ریه هـایش جمع کند چه بـرسد به داد زدن!دقایقی چند نـاامیدانه
تقلاکرد اما این تقلااو را خسته تر و نیکلاس را وحشی ترکرد بطوری که ویرجینیا قدرت درک و حرکت خود را از دست داد و به حالت اغما افتاد.نیکلاس فاتحانه او را لخت می کردکه چراغ اصلی اتـاق روشـن شد:(هیچ فکر نکردی ممکنه به جرم تجاوز به حبس بری؟)
بـراین بود!ویرجینیا چـشمان پراشکش را به سوی در چرخـاند و از دیدن چهـره ی نجات بخـش بـراین در آستانه ی در,به گریه افتاد.براین آرام آرام وارد اتاق می شد:(وقتی غیبت زد فهمیدم یک کلکی داری...)
نیکلاس از روی ویرجینیا بلند شد:(نه...من فکرکردم تو برگشتی خونه منم...)
براین لب تخت رسید:(چرا نمی ری وگورت روگم نمی کنی؟)
نیکلاس از تخت پایین رفت:(هی پسر اینقدر جوش نزن!می دونم تو هم اینو می خواهی...بیا با هم...)
لبخند ناخانای براین حرف او را نصفه گذاشت.ویرجینیا خشکید!یعنی براین هم؟!صدای وحـشتناک سیلی جواب او بود:(گفتم بروگم شو!)
نیکلاس با خشم خارج شد و ویرجینیا غلت زد و صورتش را بر دشک فروکرد وگریست وگریسـت تاآن لحظه که فهمید باز هم تنهاست!

 

پاورقی

این صفحه شامل یک مطلب از این بلاگ است ارسال شده در September 1, 2007 10:46 PM.

مطلب قبل از این مطلب در این وبلاگ: ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان.

مطلب بعد از این مطلب در این وبلاگ:  رمان شیطان کیست (3).

جهت مطالب بیشتر رجوع کنید به صفحه اصلی یا در جستجو کنید در آرشیو.

جستجو


لینکدونی

Powered by
Movable Type 3.33