بخش دوم از رمان شیطان کیست
نوشته آمنه محمدی هریس
در راه خانه بودند.ماشین آنها در سکوت شب بدنبال سه ماشین دیگر می رفتند.پرنس آرام و خونسرد بـود و حتی شاد بود اما وجدان ویرجینیا او را اذیت می کرد.همه چیز خراب شده بـود.حال پدربزرگ بـد شده بود.جشن لغو شده بود وهمه از اومتنفر شده بودند.چرا پرنس اینکار راکرد؟با رسیدن به حیاط خانه,ماشینها پشت سر هم صف بستند.از ماشینی که جلوتر از همه بود دایی و زن دایی,پدربزرگ را به کمک هم پایین آوردند.از ماشـین دومی هم خـاله پگی و شوهـرش و بچـه ها و از سومی خـاله دبـورا و اروین و فـیونا امـا ویرجینیا جرات داخل رفتن نداشت.می دانست گناهی نداشت و می دانست همه او راگناهکار می دانستند. برای اولین باربالاخره ویرجینیا از بودن با پرنس معذب بود.او باعث این ناراحتی ها شده بود.هیچ چیز به او حـق بـیمارکردن یک پیـرمرد و خـراب کردن جـشن و ناراحت کردن اینـهمه آدم را نمی داد.هر قدر هـم ویـرجینیا دوست نداشت به ایـن زودی به آن خانه برود و از دیدار مکرر پرنس منع شود باز هم این کار او را ناراحت کرده بود.حال می دانست او هدیه ی مناسبی برای کریسمس نبود...براین کنار ماشیـن خودشان ایـستاده بود و ظاهراً منتظرآنها بود و نگاه ساکت پرنس بر او قفل شده بود.ویرجینیا حتی از نشستن درکنار پرنس و بودن با او در یک ماشـین احساس نـاآرامی می کـرد.دست انداخت تـا در ماشین را بـازکند و بـه سرعت پیاده شودکه پرنس دکمه ی قفل را زد:(صبرکن,هنوز فرصت نکردم ازت تشکرکنم!)
ویرجینیا به خـشم آمد امـا او ادامـه می داد:(همه چیز هـمونطورکه انتظـار داشتم عالی تـموم شد,ازکمکت متشکرم!)
ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند و غرید:(چطور می تونی از اذیت کردن اینهمه آدم لذت ببری؟)
(یکبار بهت گفتم اونهاآدم نیستند!)
(می شه درو بازکنی؟می خوام برم!)
پرنس چشم از براین برنمی داشت:(ازکمک کردن به من پشیمون شدی؟)
(تو به کمک احتیاجی نداشتی!)
(راست می گی!تو بیشتر از من محتاج بودی!)
(فکرنکنم!اون جشن بخاطر من بود قرار بود با پدربزرگ آشنا بشم,اون بالاخره قبولم کرده بود و داشتم از آوارگی نجات پیدا می کردم!)
(یعنی دوست داشتی توی اون خونه حبس بشی؟)
(این مهم نیست...مشکل اینه که من دیگه جرات رفتن به اون خونه رو ندارم!)
(بذار راحتت کنم...اونا همشون می دونند مقصر منم!)
(اما این چیزی رو عوض نمی کنه!تمام فامیل ناراحته و پدربزرگ بدحاله!)
پرنس خندید:(منم همین رو می خواستم دیگه!)
خشمی ناگهانی ویرجینیا را وادارکرد بگوید:(توآدم نفرت انگیزی هستی!)
پـرنس بالاخـره سر برگـرداند و او را بـدون هـیچ تغـییری در حالت چهـره اش نگاه کـرد:(تـو اینطور فکر می کنی؟)
یک لحظـه حس پشیـمانی به ویرجـینیا روی آورد.او پنج سال بزرگتـر بـود و ویرجیـنیا عاشقـش امـا دیگر فرصت نکرد درست کند.پرنس به سردی ادامه داد:(این برات گرون تموم می شه!)
و دکمه را زد و پیاده شد.ویرجـینیا بالاخره ازآوارگی و حماقـت خـود بگریه افـتاد.براین هـنوزآنجا بود و ظاهراً منتظر پرنس,چون با دیدن او به سویش حرکت کرد:(پرنس می دونم چه احساسی داری اما مطمعنم خاله نمی خواست بزندت...)
پرنس با خستگی غرید:(چرا خفه نمی شی براین؟!)
و ازکنارش رد شد و راهی خانه شد.
ساکت درگوشه ی سالن ایستـاده بود وکسی کاری به کارش نداشت.دایی و خاله ها در اتاق پدربزرگ بودند.بقیه در سالن و راهروها به انتظار جواب دکتر قدم می زدند و پچ پچ حرف می زدند.پرنس بر عکس هـمه بر مبل نشسته بود و مجله تماشـا می کرد.براین مقابل پنجره ی پشت سر پرنس ایستاده بود و بیرون را نگاه می کرد.انگارکه می خواست به این طریق حمایت خود را از پرنس به هـمه نشان بدهد.مدتی نگذشته بودکه صدای اروین و لوسی بالارفت:(نه آخه می خوام بدونم چرا این کار روکرد؟!)
(آروم باش اروین...هممون علتش رو می دونیم!)
امـا اروین نتوانست جلوی خـود را بگیرد و از وسط سالن سـر پرنس داد زد:(تو چه مرگته هـان؟نمی تونی یک ذره انسان باشی؟)
همـه بـا نگـرانی به پرنس نگاه کـردند اما او بی اعتـنا و ساکت به تماشاکردن مجـله ادامه داد.اروین دست برنمی داشت:(با توام لعنتی!)
پرنس زیر لب گفت:(تو انسان واقعی رو نمی شناسی!)
(اوه جدی!نکنه انسان واقعی تو هستی؟!)
پرنس خندید و براین با شنیدن صدای خنده اش وحشت کرد:(تموم کن اروین!)
اما اروین به طرفداری کارل و ماروین جرات گرفت و ادامه داد:(چرا این کار روکردی؟چرا اینقدراذیتش می کنی؟مگه چه گناهی کرده؟)
پرنس سر از مجله برنمی داشت:(می خواهی براتون بشمارم؟)
(آره هممون آماده ی شنیدن هستیم!)
براین باز مخالفت کرد:(نه بس کنید...لطفاً!پرنس,اروین,خواه ش می کنم!)
کارل هم به شورآمد:(نه براین بذار بگه!)
هـمه جا در سکوت فـرو رفـت.نگاهـها بر پـرنس چرخیـد اما او باز هـم حرفی نزد.اروین نزدیکترشد:(چرا حرف نمی زنی؟ما منتظریم!)
پرنس مجله را ورق زد:(دلیلی برای توضیح دادن به شما نمی بینم!)
(معلومه حرف و علتی نداری...تو یک دروغگو هستی!)
(شاید دروغگو باشم اما لااقل مثل شماهاکور نیستم.)
کارل پرسید:(منظورت چیه؟)
(همتون می دونید منظورم چیه...سر خودتون کلاه نذارید!)
اروین مشکوکتر,نزدیکتر شد:(تو چی می خواهی بگی؟)
نیکلاس ازآن سو مسخره کرد:(گوش نکنید...می خواد داستانسرایی بکنه!)
باز هم پرنس خندید و باز هم براین ترسید:(می شه تمومش کنید؟بابابزرگ مریضه و...)
اروین متوجه غیر طبیعی بودن حال برادرش شد:(تو چت شده؟!ما داریم مثل آدم حرف می زنیم!)
پرنس سر چرخاند و به براین زل زد:(فکرکنم از شنیدن حقیقت می ترسه.)
براین غرید:(آره می ترسم!چرا بعد از اثبات,حرفات رو نمی گی؟)
اروین خندید:(چی رو؟اونکه هنوز حرفی نزده!)
پرنس مجله را بر روی میز پرت کرد:(حق با براین,بذارید وقتی تونستم اثبات کنم بگم!)
و از جا بلند شد.ویرجینیا برای رو در رو نشدن با او,به سرعت راهی طبقه ی بالاشد.
عجیب بودکه در مقابل پانزده اتاق طبقه ی دوم,اتاق مادربزرگ را به راحتی پیداکرد.خدمتکارها پنجره ها و پرده ها را بسـته بودند.ویرجینیـا بدون روشن کـردن چراغـها راهی حمام شد.لبـاسهایش را عوض کـرد, آرایش صورتش را شست,موهایش را بازکرد و ساده تر از قبل خارج شد.وقتی سراغ آینه رفت تاگیـره ی موهایش را پیداکند,شخصی داخل شد وکلید برق را زد.براین بود:(حالت چطوره؟)
(من خوبم...بابابزرگ چطوره؟)
(می خواند بیمارستان ببرنش,دکتر صلاح دید چند روزی بستری بشه.)
بغض ناگهانی گلوی ویرجینیا را فشرد:(همش تقصیر منه!)
بـراین بـه دیـوار تکیـه زد و دستهایـش را در جیب شلـوار تاکسیدواش فـروکرد:(نه,همه می دونند پـرنس مجبورت کرده بود.)
(من می تونستم به حرفش گوش نکنم...)
(تو هیچ کاری نمی تونستی بکنی!)
(چرا!؟)
برایـن از دیوار جدا شد:(یک چیزی بگم؟اینطـوری خیلی بهتر دیده می شی,آرایش مال زنهایی که زشتند تا بلکه کمی خوشگل بشند!)
ویرجینیا از فرار واضح او متعجب شد:(چرا جوابم رو نمی دی؟)
(بیا بریم.)
و برگشت که برود.ویرجینیا با عجله پرسید:(تو ازش می ترسی؟)
اما جوابی نگرفت.براین به تندی خارج شد!
در پایین غیر از خاله دبورا و اروین و فیونا کسی نمانده بود.ویرجینیا به گردنبندکه مشتش را پرکرده بود, نگاهی انداخت.بایدآنرا همان شب,قبل از حرکت پس می داد.آن هدیه از صمیم قلب نبودآن فقط آخرین حلقه ی شبیه کردن او به مادربزرگ بود!پـرنس در ایوان بود.آنطـرف تاب رو به درختان ماگنـولیا ایستاده بود و به تاریکی زل زده بود.ویرجینیا با وجود خجالت وکمی ترس,با غرور پیش رفت و او متوجه اش شد :(لازم نیست پس بدی...اون یک هدیه است.)
کلمات از دهان ویرجینیا بیرون پرید:(اگه می خواهی صدقه بدی گدا پیداکن!من از تو چیزی نمی خوام!)
پرنس با لبخندی به سردی مرگ به سوی او چرخید:(اوه...که دختر روستایی می خواد خشن باشه!)
ویرجینیا با شرم دستش را درازکرد وپرنس گردنبند را قاپید و باخونسردی زیر پله ها پرت کرد.این شوک عجیبی برای ویرجینیا بود و حتی ترسید!پرنس با تمسخر زمزمه کرد:(تو خیلی احمقی!)و راه افتاد:(تو هنوز نمی دونی کجا اومدی و باکی ها طرفی!)
و ازکنارش رد شد و به سوی پله ها رفت.نگاه ویرجینیا برگردنبندکه بر روی چمن حیاط برق می زد,مانده بود.چرا این کار راکرد؟چرا درکش نکرد؟این انصاف نبود او را بعد ازکاری که شریکی انجام داده بودند تنها بگذارد...یعنی باید می رفت وگردنبند را برمی داشت؟
در ماشین کنار خاله دبورا نشسته بود و شب شهر را از پنجره تماشا می کرد.نمی دانست چه اتفاقی در خانه آنـها انتظارش را می کشـید.اولین بـار بود دلش نمی خواست بـا پرنس زیـر یک سقف بمانـد.نگـران طرز برخوردش بود.یعنی قرار بود با او چگونه رفتار بکند؟بی محلی یا بدرفتاری؟ترجیح می داد پـرنس آزارش بدهد اما رهایش نکند.در طول این مدت کم به او تـوجه و نزدیکی کـرده و او را عـاشق خـودکرده بود و حال او اسیرش شده بود و به توجهش احتیاج داشت.پشـیمان شده بود.بـه نوعی پشیمان شده بود جـمله ای که پرنس درآخر به اوگفتـه بود او را نگران کـرده بود.یعـنی جای اشـتباهی آمده بود و با اشخاص غـلطی طرف بود؟پس چرا در روز اول با براین در مورد برگشتن او همعقیده نبود؟یعنی ممکن بود از او خـوشش آمده باشد؟
***
بلایی که ویرجینیا می ترسید سرش آمد.با اینکه طبق معمول همه چیز عالی بود اما رفتار سرد پـرنس تمام هفـته ی او را خراب کرد.نه فـقط سرد بلکه بطور غیـر عادی عصبی و غایب و بیگانه شده بود.یا از صبح تا شب و حـتی نیمه شب خانه نمی شـد یا اگر هم می شـد,ساکت و نـاراحت به اتـاقش می رفت.دیگـرکـار ویـرجینیا شده بود افسوس و عشـق و اشک!چیـزی در وجود پرنـس بودکه او را ناآرام و مـتشنج می کرد.
هـنوز هم شدیداً او را می خواست.حتی بیشتر از قبل اما مثل کسی که ماه را می خواست نمی دانست قـرار است با او چکار بکند!هـر چه در وجـودش نبود,در پرنس بـود.قـدرت ,گستاخی , شـور ,آزادی , هیجان,بی خیالی, غـرور , ارزش و خـونسردی!او بزرگتـر بود,صاحب میلیونها دلار ثـروت و شهرت کافـی یعنی چیزهایی که ویرجینیا نداشت پس حق داشت احساس کنـد او لایق پرنس نیست! هـمدم ویرجینیا در طول
آن هفته فقط میبل بود.روحیه ی عجیبی داشت.بافتنی می بافت,گل می ساخت,جوک میگفت وداستانهای کشورش را تعریف می کرد.درکل تمام سعـیش را می کرد تا ویرجیـنیا را سرگرم کند اما بیـشترین چیزی که حرفش را می زد پرنس وگذشته اش بود.او زن با هوشی بود و می دانست برای دخترکم سنی همـچون ویرجینیا,صحبت درباره ی پسر جوان و زیبایی همچون پرنس,چقدر جذاب و جالب خواهد بود.ازنگاهش
عشـق را می خـواند و می دیـدکه دوست دارد او هـم درباره اش حرف بزند اما شـرم اجازه نمی دهد پس او خـواسته اش را بجا می آورد.ویـرجینیا باآنکه آن هفـته پرنس راکمتر از روزهـای قبـل دید اما بـیشتر از همیشه اورا شناخت.اطلاعات دقیق میبل تصویرکامل شخصیت پرنس رامقابل چشمانش ترسیم کرد.پسری قـوی و عمیق و در عیـن حال مهربان و شوخ!میـبل ستایشش می کرد:(از اولین لحـظه که دیدمش عاشقش شدم بچه ی خیلی زرنگ و فهمیده و مهربونی بود خیلی زود با هم صمیمی شدیم چون من برعکس پدر و مادرش سعی می کردم بشناسمش,دوستش باشم و درکش کنم اما متاسفانه اعتماد زیادش به من باعث شد دیگـه به حـرف پـدر و مادرش گـوش نمی کـرد و شرارت و شلـوغی می کـرد بـا این حال هـر سـال کـه می گذشت اون بهتر وآقاتر می شد,فداکار و بخشنده تر شدصبورتر و دقیق تر شد و البته سرگرم کننده تر و پـرشورتر و جـذابتر.. .با اینکه در مورد ابراز علاقـه به اطرافـیان خیلی سرد و بی احساس بود اما به خوبی می توانست رابطه ی دوستانه برقرارکنه.شاید فقط یک عیب داشت اونم شیطنت بود.دوست داشت با همه شوخی بکنه,سر به سر دوستاش می ذاشت و لخرجی میکرد وکاملاً بی منظور,قلب عاشقها رو می شکست اما باز هم غمخوار و مصمم و فداکار بود.درسهاش بخاطر این شخصیت پر شورش همیشه ضعیف بود اون پـسر وحشی بود!تا شونوزده سالگی زندگی پرنس پر از دعواها و شوخی ها و جشنها و دخترها و حسادتها و محبتها بود.همه چیز توی زندگی اون یک جور سرگرمی و هیجان و بازی بود همه چیز غیر از براین!)
ویـرجیـنیا شوکه شـده بود!(اون به برایـن اعـتمادکامل داشت شـایـد اغـراق بنـظر بـیاد امـا مثل معـبود اونو می پرستید,اخلاق ملایم اون موفقیتهای علمی,صحبتهای جدی,تیپ و حتی قیافه اش برای پرنس مظهربود چون آقای کلایتون دوست خوبی بود از اون دوستهای قـوی و پراعتمادی که هـر پسر دردسر سازی مثـل پرنس برای تکیه کردن نیاز داشت...)
پس چـه شده بـود؟!(تـا اینکه اون روز لعـنتی رسید...پـسرکوچیک آقای میجـر بطور ناگهانی کشته شـد و همه رو پریشان کرد.شب بود و سر همه مشغول این مساله که پرنس رفت,گم شد و تاشش ماه خبری ازش نـشد.شش ماه می دونی یعـنی چی؟ما مردیم و زنـده شدیم تا اینکه بالاخره اون بـا پدرش تماس گرفت و پـدرش به ماگفت حالش خـوبه اماکجا بود,چرا رفـته بود و چرا بـرنمی گشت و اصلاً چرا با ما هم حـرف نمی زد...جوابی نـداشت.روزها خیلی سخت می گذشت پـرنس در هرکجاکه بـود قصد بـرگشتن نداشت آقـای سویینی چند بار خواست به دیدن و شاید برگردوندن اون بره اما پرنس اجازه نمی داد و خانم که از جوابهای نامفهوم وکوتاه شوهرش پی به وجود حقیقتی مخفی بـرده بـودکم کم وارد بحث و جدل و دعوا شد بطوری که کـارآقـا و خانم تا مرز طلاق رفـته بود....دیگه خـونه بدون پرنس مثل جهنم شده بود شش سال گذشت اما هیچکس به نبودش عادت نکرد نه من,نه پدر و مادرش,نه براین و نه حتی پدربزرگش! در طـول اون شش سال فقط هـشت بار با خونه تماس گرفت سه بار من تونستم حرف بزنم و سه بار مادرش و فقط فرصت می داد صداشو بشنویم و بگیم دلمون براش تنگ شده اما تا ازش می پرسیدیم کجاست وچرا رفته و برنمی گرده,تلفن رو قطع می کرد!شنیدن صدای اون هممون رو مشتاقتر و دیونه ترمی کرد تا اینکه آقای سویینی بطرز فجیعی توی تصادف کشته شد و پرنس با اولین تماس و فهمیدن ماجرا خودشو رسـوند
انگارکه منتظر مرگ پدرش بود!)
نه او برای انتقام گرفتن برگـشته بود!اینرا به ویرجینیاگفـته بود...میبل با نـابـاوری ادامه می داد:(بـله بالاخره برگشت اما خدایا...این همون پرنس نبود!تغییر شدیدی کـرده بود.دیگه از اون دلرحمی و وفـاداری خبری نـبود!گستاخ و بـداخلاق شده بود,سختـگیر و خودسر شده بود.اون هیچوقـت دروغ نمی گـفت,اون اصلاً حسود و متعصب وکینه توز نبود,اون انتقام جو و بدبین نبود اون هیچوقت چیزی رو جدی نمی گرفت اون
اصلاًبه رقص و موسیقی علاقه نداشت!گاهی فکر می کنم شاید اصلاً این پسر پرنس ما نیست!)
ویرجینیا متعجب ونگران شد:(چطور؟مگه قیافه اش هم عوض شده؟)
جـواب مثبت میبل برای لحـظه ای او را ترساند اما میبل در ادامه نشان داد در اوج محبت مادرانه اش است: (آره عـوض شده...چشمـاش عوض شده!قبـلاًنوعی عـشق وگرما تـوی نگاهـش بود اما حالاپـر از نفرت و سرماست ...لبهاشم عـوض شده دیگه اونطور پرآرامش و شیرین نمی خنده...)اشک در چشمان میبل حلقه زده بود:(من خیلی دوستش دارم و فقط بخاطر اون تـوی این کشور موندم اما اون نـاامید و نگرانم می کنه
دیگه بـا مادرش که اونقـدر به فکرش بود و بـراش دلسوزی می کـرد,خوب نیست و من می ترسم بـا یک حرکت غلط از طرف من,به من هم پشت بکنه و اون حرفهایی که ازش انتظـار ندارم به زبون بیاره اونوقـته که من می میرم...)
و شروع به گریستن کرد.ویرجینیا بـا ترحـم او را بغـل کرد اما حـرفی برای دلـداری دادن پیـدا نکرد چون خودش هم به شک افتاده بود و می ترسید!حق با میبل بود پرنس فرد غیر قابل تخمینی بود!
***
آخـر هفته رسیده بود.با وجودآنکه اتاق پرنس روبروی اتاق ویرجینیا بود در طی هـفته او را اصلاً ندید و این مهمترین علت تلخ شدن آن هفـته برای ویرجینیا بود.خبر بهبودی حال پدربزرگ باعث شد باز یکشنبه همه دعوت شوند.ویرجینیا با لباسهای آماده,سر پله ها بـا نگرانی به انتظـار ایستاده بود.خاله بـا تلفـن حرف می زد.بسیارآرام وگرفته.کیف و لباسش نشان می داد او هم حاضر شده است که پرنس آمد.دیدن قیافه ی زیـبای او بعد از روزها و شبهـا حسرت,ویرجینیا را لرزاند.نگـاه همه ی پایینی هـا از جمله میبل و رئـالف و خـاله به سوی او چرخید اما نگـاه او بر مادرش بود.خاله خداحافظی می کرد:(خیلی خوب فهمیدم...باشه... می بینمت!)
وگوشی راگذاشت.میبل پرسید:(خوب؟خانم کلایتون چی می گفت؟)
خاله بی خبر از حضور ویرجینیا,با عصبانیت گفت:(بابا نمی خواد ویرجینیا اونجا بره!)
پرنس خنده ی کوچکی کرد و رفت بر مبل نشست:(پس منم نمیام!)
(چرا؟)
پرنـس هنـوز با مادرش قهـر بود و به صورتش نگاه نمی کرد:(انتـظار داری دخترک بیچـاره رو توی خونه تنها بذارم؟)
قلب ویرجینیا از شوق تپید.پدربزرگ او را نمی خواست اما پرنس بخاطر او می ماند.او باید ناراحت میـشد یا خوشحال؟خاله گفت:(اونکه تنها نمی مونه...همه هستند,میبل هم هست تو باید بیایی!)
پرنس بناچار به مادرش نگاه کرد:(چرا!؟)
خاله به سویش راه افتاد:(من انتظار دارم بری و از بابا معذرت بخواهی که...)
(چی!؟معذرت؟پوف!..من فقط بخاطر ویرجینیا می اومدم تا توی اون گله ی گرگ وحشی تنها نمونه!)
خاله روبرویش رسید:(اما تو قول داده بودی بیایی!)
(اون یک حماقت بود!)
(حالاهر چی!تو باید به قولت عمل کنی!)
(هیچ بایدی وجود نداره...خودت می دونی من از همه ی اونها خصوصاً پدر جناب چقدر متنفرم...)و با بی خیالی پا روی پا انداخت:(تو برو خوش باش...از عوض من هم ویلیام عزیز رو ببوس!)
خاله برای حفظ غرورش در مقابل میبل با خشم گفت:(یکبار بهت گفتم اون دوست ماست وهیچ منظوری نداره!)
(خوهیم دید!در هر صورت من دیگه حاضر به دیدن ریخت اون و دخترهاش نیستم!)
(اما تو باعث مریضی بابا شدی و باید بیایی و معذرت بخواهی!)
(من کاری روکه درست می دونستم کردم تو هم حق نداری به من زور بگی...من دیگه بچه نیستم!)
(ناراحت و مریض کردن یک پیرمرد چطور می تونه درست باشه؟)
(تو هیچوقت نمی تونی بفهمی!)
(چرا می فهمم...تو داری انتقام می گیری!)
(انتقام حقه!)
(انتقام کدوم کار؟اونکه کاری نکرده و تو از بچگی داری اونو اذیت می کنی!)
پرنس با نفرت دست تکان داد:(برو پی کارت!تو چی می دونی که؟)
خـاله هم عصبانی شد:(کم کم داشتـم بخاطر سیلی که بهت زده بـودم احساس پشیمونی می کردم اما حالا می بینم حقت بوده!)
پرنس سر بلندکرد و به مادرش که تا جلوی زانوهـایش نزدیک شده بود,نگاه کرد:(چیـه؟می خواهی یکی دیگه بزنی؟خیال نکن دست ندارم!)
خاله ناباورانه صدایش را بلندکرد:(منظورت چیه؟)
ویرجینیا هم با وحشت و تعجب کمی از نرده ها فاصله گرفت.خاله رو به میبل کرد:(می بـینی؟می بینی چه بچه ای تربیت کردی؟)
میبل بـیچاره بـا شرم و ترس به پرنس نگاه کرد تا شاید چـیزی بگـویدکه پرنس از روی مبل بلـندشـد:(اگه عرضه داشتی تو تربیتم می کردی!)
خاله شوکه شد و در حالی که به چشمان پسرش زل زده بود,دستش را بلندکرد تا شاید سیلی بزند انگارکه می خـواست چیزی را به خـود اثبات کند و پرنس به سرعت مچ دسـتش راگرفت و مانع شد و شاید فشرد چون خاله جیغی کشید و به دست او چنگ انداخت اما پرنس رهایش نمی کرد.میبل پیش دوید:(تـمومش کن پرنس!)
پرنس بی رحمانه مادرش را بر روی کاناپه هل داد و داد زد:(تو خیال کردی من دارم شوخی می کنم؟!)
خاله نالید:(تو...پسر من نیستی...نه...پرنس من اینطور نبود....)
پرنس با خستگی گفت:(تو هم مادر من نیستی!)
و برگشت و به سوی در رفت.خاله سـر بر دشک کانـاپه گـذاشت و شروع به گـریستن کرد.میبـل به دنبال پرنس بیرون دوید:(پرنس...برگرد و از مادرت معذرت بخواه...پرنس...)
ویرجینیا بی صدا به سوی اتاقش راه افتاد.او هم گریه اش گرفته بود.می دانست تقصیر او بود.باز هم بخاطر او دعوا شده بود.او مزاحم و سربار بود...
تا وقت شام او با میبل تنها بود.میبل بعد از اتفاق آنروز نگرانتر شده بود و از ویرجینیا می خواست تا بـرای حـفظ روابطشان کمک کند.او دوست داشت مثل سالها قبل لااقل یکبار با پرنس غذا بخورد و از ویرجینیا می خواست او را راضی کند.دیدن شدت ناراحتی و ترس میبل ازکنارگذاشته شدن,ویرجینیا رامجبورکرد قبول کندگر چند می دانست بخاطر درگیری و قهر خودش با پرنس,نمی تواند با او صحبت کند.
تا وقت شام با خودکلنجار رفت تا بلکه بخود جرات دهـد و بپای پرنس برود اما می ترسید پرنس قلب او را هم بشکند.چند بار تصمیم گرفت حقیقت را به میبل بگویدو از انجام این کار سرباز زند اما دیدن شدت شادی وآماده سازی هایش او را منصرف کرد.درآخر یک راه حل پیداکرد.نامه!یک ورق کاغذ بـرداشت و از شـدت دلتنـگی و علاقه ی میبـل نـوشت و او را به شـام درآشـپزخانه دعـوت کرد و درآخـر از طرف خودش خواهش کرد و شب قبل از پایین رفتن از زیر در به اتاق پرنس انداخت.
اولین بار بود ویرجینیاآشپزخانه را می دید.چون ته راهرویی در سمت چپ سالن بود و هیچوقت از اهالی خانه آنجا نمی رفتند اماآنشب او و صاحب خانه مهمان خدمتکارها بودند.آشپزخانه به بزرگی کل اتاقهایی بودکه آنها در هایلند داشتند با تمام تجهیزات لازمه برای یک هتل سیصد اتاقه!اکثر خدمتکارهاآنجا بودند و داشتـند بـرای شام کار می کـردند.در چهره ی همیـشان نوعی شادی و هـیجان موج می زد.ویرجینـیا هم دوست داشت کمک کند پس به همراه رئالف که تنها مردآنجا بود,میز را چید.کم کم غذاها حاضر شد و سر میزآورده شد.بقیه ی مردها از جمله استف راننده هم آمدند و همه نشستند.تنهاکمبود پرنس بود.با پایان گرفـتن دعاکه مکس با قصد طولش داده بود,میبل امیدوارانه گفت:(من می دونم میاد,کمی هم صبرکنیم, ویرجینیا باهاش حرف زدی؟)
ویرجینیاگیرکرد:(بله اما...نمی دونم!)
(به تو چی گفت؟)
ویرجینیاکم مانده بود بگرید:(چیز واضحی نگفت...)
میبل بالاخره اصل ماجرا را حدس زد و به تلخی خندید:(پس تو هم ترسیدی؟)
ویرجینیا سر به زیر انداخت و میبل رو به بقیه کرد:(شروع کنید...اون نمیاد!)
ویرجینیا با عجله گفت:(براش نامه نوشتم...)
میبل با تمسخر غمگینی گفت:(اون به حرف راضی نمی شه چه برسه به نامه!)
مدتی سکوت برقرار شد و بعد استف وسرا شروع کردند به جوک تعریف کردن تا وقت کشی کنند.حتی رئالف هم قاطی شد و به اصرار همه یک آوازکوتاه خواند اما پـرنس نیامد.ویرجینیا از شدت شرم و خشم توان سر بلندکردن نـداشت.کاش می رفت و به پـاهایش می افـتاد,جهنـم!هـر برخوردی که می کرد قـبول می کرد فقط او را وادار به آمدن می کرد تا میبل را ناراحت و قلب شکسته نمی دید.میبل برای پایان دادن به انتظار بی مورد بچه ها,دیس غذا را برداشت:(دیگه بسه!شب به این قشنگی رو خراب نکنیم...)
همه از ترس دلگیری او شروع کردند.در ذهن ویرجینیا غـوغا بود.صدایی مغزش را می کوبید"برو دنبالش برو همین حالاصداش کن!هنوز دیر نشده!"بی اختیار تکانی به خود داد اما میبل به زیرکی فهمید و دستش را با مهربانی بر روی دست اوگذاشت:(تو سعی خودتوکردی,این حماقت من بودکه تو رو وادار بـه کاری کردم که خودم جراتشو نداشتم!)
حرفـش بـا صدای شوخی قـطع شد:(وای وای وای... صاحب خونه رو فـراموش کردید؟ایـنه رسم دعـوت کردن؟)
خودش بود!بالاخره آمده بود!همه دست از غذاکشیدند و به احترام او بلند شدند اما ویرجینیا نمی توانست. او را بـیش از همیشه زیبـا می دیـد.مـوهایش راکامـل عـقب زده بـود,تی شرت زرد رنگ بـا شلـوار جـین کمرنگ به تن داشت و باز غرق ادکلن بود.هرکس برای دادن جای خود تـعارف می کرد اما او یکـراست آمد و روبروی ویرجینیا,کنار میبل نشست:(من اینجا می شینم چون مطمعنم مادر عزیزم اینجا رو بـرای من
نگه داشته!)و دست میبل راگرفت:(متاسفم که دیرکردم...)
میبل با شوق نگاهی به ویرجینیا انداخت و خندید...
در طول صرف شام بـاآنکه پرنس اعتـنایی به ویرجینـیا نمی کرد,بـاز ویرجیـنیا شاد و راضی بود.پـرنس به خواسته او عمل کرده وآمده بود.ضمناً صدای دلپزیر و جذابش راکه با خنده های هوسناکش می شکست, می شنید و لذت می برد.چهره ی فریبنده و زیبایش راکه گهگاهی با موهای طلایی سرش در می آمیخت, می دیـد و مست می شـد.عـطر ملایم و شهوت انگیزش راکه بـا هـر حرکت آرام از تنش بـرمی خواست,
استشمام می کرد و از خود بی خود می شد بله او عاشق پرنس بود...
ساعت دوازده شب شده بود.کم کم جهت صحبت و شوخی ها به مرگ و روح و خون کشیده می شـد. پـرنس کاملاًگرم شده بود و داستانهای وحشتـناک ادگارآلن پو را با مهـارت تعریف می کـردکه بـا تقلید صداهای مکس و استف تکمیل می شد!دیگـر حد ترس شکسته بود بـطوری که دخترها مشتاقـتر با اصرار میبل و رئالف را به اتاقشان فرستادند و چراغهای آشپزخانه را خاموش کردند.پرنس به گفتن افسانه ی ویلا که از خـودش ساخته بود,ادامه می داد:(حالاهر شب هالوون*(*halloweenشب اولیا,آخرین شب ماه اکتبر )از شیرهای اون ویلاخون گرم میاد و بشقابها پر از اعضای قطع شده ی انسان می شه...مثل اون!)
و به قـابلامه ای که پشت سرآیریس بـر روی گاز بـود,اشاره کرد.آیریس فـریادی کشیـد و از جا پـرید اما پرنس دست برنمی داشت:(اون تکه گوشت مال کیه؟)
و چندجیغ دیگر!قهقهه ی پر افتخار مکس واستف و رولند,شنیدن داشت!خود ویرجینیا از بس ترسیده بود قـدرت بازکردن دهانش را نـداشت اما شب بیـاد ماندنی و زیبـایی بود.وقـتی همه خداحافظی کردند و بـه اتـاقهایشان رفتند,پرنس و ویرجینیا تنها وسط سالن ماندند.پرنس بدون اعتنا به ویرجینیا راه افـتاد و ویرجینیا
که مشتاق آشتی بود به خود جرات داد وگفت:(از اینکه اومدی متشکرم...)
پرنس جواب نداد.به پله ها می رسید.ویرجینیا هم راه افتاد:(صبرکن منم بیام...)
نه صبرکرد و نه جواب داد.در نیمه ی پله ها بودند.ویرجینیا باز سعی کرد:(شب خیلی خوبی بود...)
و بالاخره به سالن طبقه ی بالارسیدند و ویرجینیا بالاخره ترکید:(چرا باهام حرف نمی زنی؟)
پرنس وارد راهرو شد و نهایتاً لب بازکرد:(شاید بخاطر اینکه آدم نفرت انگیزی هستم!)
ویرجینیا با خجالت و بیچارگی گفت:(امیدوار بودم درکم کنی...من...)
پرنس به در اتاقش رسید و بازکرد و بدون نگاه کردن به پـشت سرش زمزمه کرد:(گفته بودم بـرات گرون تموم می شه!)
و وارد شد و در راکوبید!
***
کسی به شیشه ی پنجره ضربه می زد.به سوی پنجره رفت و یک دست دید.صاحبش را شناخت از ساعت و حلقـه ی ازدواجش, دست پدرش بود اما...اما مچ نداشت!ساق و بازو و تـن هم نداشت!فریادی کشـید و عـقب دوید.اینبار مادرش را دید.وسط شعـله های آتش می دوید و ناله می کرد.باز فریادکشید.یکی دیگر و یکی دیگر و صدایی شنید:(ویرجینیا...ویرجینیا بیدار شو داری کابوس می بینی...)
و او لرزید و تقلاکرد وآن صدا دوباره شنیده شد:(نترس عزیزم...من اینجام...)
و او تکان و نوازشی آرام حس کرد و پلک زد و اطراف را دید.کم کم آتش محو شد و نورش تبدیـل به نور چراغ خواب شد(چیزی نیست..ببین همه اینجااند...)
(بیدار شد؟)
(آره...فکرکنم...آب آوردید؟)
(همش تقصیر شوخی های ماست!)
(چی شده؟)
(دخترک بیچاره کابوس می دیده.)
ویرجینیا چند بار پلک زد و توانست پرنس و سرا و رئالف را ببیند و خاله را درآستانه ی در:(من اول خیال کردم دزد اومده وآیریس داره دادمی زنه)
چیزی سرد به لبهایش چسبید:(کمی آب بخور...)
کمی نوشید و بیدارتر شد.حال همه چیز را واضح می دید.استف و میبل هم در اتاقش بودند و تـازه درک می کردکابوس می دیده!کابوسی که مدتها بود او را راحت گذاشته بود.ساعت روبرویش سه صبح رانشان می داد(حالاحالت چطوره؟)
و متـوجه پرنس شد.بـا تنی لخـت در تخـتش نشسته بـود و او را درآغـوش گرفـته بود.ویرجیـنیا لرزان لب گشود:(مادرم رو دیدم...داشت می سوخت...دست پدرم از مچ...)
پرنس او را به سینه فشرد:(ادامه نده...اوه خدای من...همش تقصیر منه.)
ویـرجینیا از این نوازشها و حرفها,به گریه افتاد.میان بازوهای قوی پرنس در امنیت بود...(شما برید بخوابید, من پیشش می مونم.)
(خیلی خوب اگه کاری داشتید صدامون کنید.)
و در بسته شد.ویرجینیا می گریست:(روزهای اول هم اینطورکابوس می دیدم اما حالاخیلی ترسناک بود)
(می فهمم...می فهمم...کمی هم آب بخور.)
(کاش پیششون بودم...)
(بس کن!این چه حرفیه؟تو باید قوی باشی تو یادگار اونها هستی و اونها از زنده موندن تو خوشحالند.)
ویـرجینیا بجای حرفـهای او متوجه موقـعیت خودش بودکه چطـور بـا یک لباس خـواب نازک درآغـوش لخت پرنس بود و از بس می لرزید قدرت خارج شدن ازآغوشش را نداشت و حتی اگـر داشت چرا بـاید خـارج می شدکه؟مگر این حـسرت و خواسته اش نبود؟دوبـاره بودن درآغـوش لطیف وگرم او و فـشرده شدن هوس انگیز؟(حالاحالت چطوره؟بهتری؟)
ویرجینیا سر بلندکرد و به چهره ی او در زیـر نور ضعیف چـراغ خواب نگاه کرد.اولین بار بود او را با تـنی کاملاً لخت می دید.تن وگـردنی ورزیده و سیـنه های بـرجسته ای داشت.بـازوهایش قـوی وکشیده بود و کمرش باریک و خوش فرم وآنقدر ظریف و رویایی دیده می شدکه ویرجینیا برای بهتردیدنش بی اختیار از او فاصله گرفت:(منو ببخش,تو رو هم این وقت شب از خواب پروندم...)
(حقم بود!اگه اون داستانهای مسخره رو تعریف نمی کردم اینطوری نمی شدی...حالا دراز بکـش,مطمعنم دیگه خواب بد نمی بینی.)
و پـتو راکنـار زد.ویرجینیـا درازکشید و پـرنس روبـرویش نـشست و دستـش راگـرفت.داغ بود و تمام تـن ویرجینیا را به یکباره به آتش کشید.(سعی کن به چیزهای خوب فکرکنی...نترس تا نخوابی نمی رم.)
ویرجینیا به خنده افتاد.اگر پـرنس قـصد داشت بماند او نمی تـوانست بخـوابد.مگر دیـوانه بود چشم بـر هم بگذارد واز دیدن چهره و اندام زیبای او محروم بماند؟به هم خیره شدند.لحظه ی بسیار قشنگی بود. در نور خفیف ودرسکوت عمیق دست در دست هم,تنها بودند.مثل شب مستی پرنس!آنشب بهترین شب ویرجینیا بود...(یعنی منو بخشیدی؟)
(بخاطر چی باید تو رو ببخشم؟)
(مگه بخاطر پس دادن گردنبند از دستم ناراحت نیستی؟)
پرنس خندید:(من فکر می کردم تو ناراحت شدی!)
(یا بخاطر اون حرف مسخره ام؟)
لبخند پرنس محو شد و فشار انگشتانش بیشتر شد:(نه حق با تو بود...من نباید ازت سواستفاده می کردم...)
و نگاهش را به پایین انداخت.ویرجینیا با جدیت پرسید:(چرا اون کار روکردی پرنس؟)
(چند دلیل داشتم...)
(لااقل یکیشو بگو تا احساس گناه نکنم.)
دوباره به هم خیره شدند:(مثلاً اینکه نمی خواستم به این زودی از هم جدا بشیم!)
ویرجینیا از شدت شوق تقریباً داد زد:(جداً؟بخاطر من؟)
پرنس غرید:(هیس!همه خوابند...)و باز لبخـند شرمگینی به لب آورد:(چـطور؟حالا دیـگه از دستم عصبانی نیستی؟)
(نه...اما دلیلهای دیگه ات چی بود؟)
(اینو باید وقتی دوباره مست کردم بپرسی!)
ویرجینیا وحشت کرد.شب مستی او...نگاهشان بر هم قـفل شد و لبخندشان محـو شد.ویرجینیـا می توانست آن شب را با تمام جزئیات بیاد بیاورد و می توانست حس کند پرنس هم به آن شب فکر می کند!با نگرانی پرسید:(تو اونشب رو فراموش نکردی؟)
پرنس لبخند شرورانه ای به لب آورد:(خوشبختانه نه!)
ویرجینیا با شرم خندید و پرنس اضافه کرد:(هنوز باورم نمی شه اون حرفهای مزخرف رو بهت گفته باشم, هر وقت یادم می افته خجالت می کشم!)
(اونها مزخرف نبودند,درد دل بودند.)
پرنس به آرامی دستش را پس کشید:(خیلی وقته عادت درد دل کردنم رو ترک کردم.)
(چرا؟)
(چون هیچکس نمی تونست درکم کنه!)
(اما من درکت کردم!)
(جدی؟چطور؟ما خیلی فرق داریم!)
ویرجینیاکمی خود را بالاکشید:(فرق مهم نیست...من منظورت رو فهمیدم.)
(خوشحال شدم!)
ویرجینیا با وجود خجالت پرسید:(حالاچی؟اگه عاشق بشی...)
پرنس به تندی حرفش را قطع کرد:(نمی شم...من عاشق شدن بلد نیستم و از تلاش برای عاشق شدن خسته شدم,چند سال قبل به عشق واقعی خیلی احتیاج داشتم اما حالادیگه نه!)
دل ویرجینیا فشرده شد:(هیچکس نمی تونه بدون عشق زندگی بکنه!)
پرنس با خشمی خفیف گفت:(اما من کردم!من زندگی تلخی داشتم و به هر چی وابستگی و علاقـه داشتم از دست دادم دیگه نمی خوام چیـزی از دست بدم پـیداکردن عشق واقـعی سخته اما سخت تر از اون نگـه داشتن عشقه!)
ویرجینیا نشست:(اگه پیداکنی می تونی نگه داری.)
پرنس خنده ی خشکی کرد:(چطور پیداکنم؟چطور باورکنم؟مثلاً...فکرکن تو...تو عاشق من هستی و...)
قـلب ویرجیـنیا به لرز ناگهانی افتاد اما نگاه پرنس بی خبر بود:(و من عاشق تو,ازکجا می تونم بفهمم عشق تو قلبی و عشق من هوس یک روزه نیست؟)
ویرجینیا غرق نگاه دریایی او شد و بی اختیار لبخند زد:(درسته اما...اما اگه من عاشقت بودم,قلباً,هیچـوقت ترکت نمی کردم!)
(ازکجا می تونی بفهمی قلباً عاشقمی؟شاید فقط هوس باشه؟)
ویرجینیاگیر افتاد.پرنس خندید:(تو فکر می کنی اگرکسی که خـیال می کنی عاشـقشی بهت نـزدیک بشه می تونی مقابله کنی؟)
ویرجینیا نگاه گذرایی به اندام او انداخت:(من...من نمی دونم!)
(اگه اون شب...بر اثر مستی خوابم نمی گرفت و ادامه می دادم...تو می تونستی مقابله کنی؟)
ویـرجینیا بـا وحشت به او خـیره شد.یعنـی بـالاخره از عـشق او با خـبر شده بود؟نگاه نافذ پرنس منتظر بود.ویرجینیا به سختی زمزمه کرد:(گفتم که...نمی دونم!)
(یکروز امتحان می کنیم!)
ویرجینیا شوکه شد و پرنس قهقهه زد:(نترس گفتم یک روز...حالاکه نه!)و به ساعت نگاه کرد:(خدای من داره سه و نیم می شه...بخواب.)
و او را وادارکرد دوباره دراز بکشد:(بهتره من برم...اینطوری تا صبح حرف می زنیم!)
و تا بفهمد چکار می خواهد بکند,بر رویـش خم شد.ویرجینیـا لبهای پـر رنگ و مرطوبش را دیـدکه پیش می آورد واز فکر بوسه تنش داغ شد.چشم بر هم گذاشت و نفسش را نگه داشت بعد...لبهای نرم وگرم او را حس کرد اما بر پیشانی!تا چشم گشودگردن گشیده ی او را مقابل صورتش دید:(خوب بخوابی.)وسریع قد راست کرد:(اگه بازم خواب بد دیدی و یا ترسیدی بیا پیشم...امتحان کنیم!)
و چشمکی زد و خندید!اگر ذره ای هم نـیرو در بـدن ویرجینیا بـرای حرف زدن مانـده بود با ایـن حرکت پرنس از بین رفت بطوری که بدون هیچ عکس العملی,ساکت و بی حرکت شاهد رفتن او شد!
درست یک ساعت طول کشید تا ویرجینیا بتواند بر احساسش غلبه کند.احساسی که بطور ناگهانی بعد از خروج پرنس شدت گرفته بود.احساسی که همچـون کشش آهنربـا او را به سوی اتـاق پـرنس می کشیـد. احساسی که دیگر نامش را می دانست!
صبح بخـاطر دیر خوابیدن دیر بیدار شد.تقریباً نزدیک ظهر بود اما وقتی پایین رفت با دیدن پرنس بـر سر میز صبحانه,خیالش راحت شد.او هم دیر بیدار شده بود!چون یکشنبه بود خاله به خانه ی پـدربزرگ رفـته بود وآندو تنها بودند.پرنس با موهای آشفته وبلوز سیاه دکمه نشده,جذابیت متفاوتی پیداکرده بود.بمحض دیدن او پرسید:(خوب خوابیدی؟)
ویرجینیا روبرویش نشست:(بله,متشکرم.)
(من خیلی منتظرت موندم,فکر می کردم...یعنی امیدوار بودم بترسی و یا...)
ویرجینیا با تعجب به او نگاه کرد.لبخند پرمنظوری بر لبهایش برق می زد:(و یا برای امتحان کردن بیایی!)
ویرجینیا خندید و پرنس پرسید:(حاضری شرطبندی کنیم؟)
(سر چی؟)
(سر هوس!ببینیم کدوممون می تونه اونیکی رو به دام بیندازه؟)
ویرجینیا وحشت کرد:(من هیچ ادعایی ندارم!)
(چطور؟تو به آینه نگاه نمی کنی؟)
ویرجینیا از مکالمه سر در نمی آورد:(منظورت چیه؟)
(نمی تونم بگم!نقطه ضعفم می شه!خوب هستی یا نیستی؟)
(تو دقیقاًچی می خواهی؟)
(سعی کن منو تحریک کنی...منم تو رو!)
ویرجینیا تـازه پی به موضوع بـرد و وحشت کـرد:(نه من نمی تـونم مثل فـاحشه ها عـشوه کنم وکار دست خودم بدم!)
پرنس آنقدر خندیدکه ویرجینیا از خجالت عرق کرد:(تو لازم نیست عشوه کنی,فقط کافیه با لباس خواب و موهای باز سر تختم بیایی...و من قول می دم,ببین قول می دم بهت دست نزنم!)
به غرور ویرجینیا برخورده بود:(ادعای سنگینی کردی!)
نگاه موزیانه ی پرنس بر رویش بود:(برای من مثل آب خوردنه!)
خشم ویرجینیا بیشتر شد:(پس تو هم هر چی داری بریز وسط...برای منم ردکردن تو مثل آب خوردنه!)
خـنده ی پرنس بلندتر و بیشتر شد.ورود ناگهانی خاله دبورا جو را بهم زد:(شماها هنوز صبحانه نخـوردید؟ زود باشید تموم کنید!)
ویرجیـنیا هم مثل پرنس از بازگشت غیـر طبیعی و بی موقـع او متعجب شد و خـاله پریشان تـر ازآنکه بـیاد داشته باشد با پرنس قهر است,به سویش آمد:(بلند شو...باید بریم خرید!)
بـی اعتنایی پرنس همه چیز را بیادش آورد و وادارش کرد برای رساندن حرفهایش به گوش او,با ویرجینیا وارد صحبت شود:(تو هم باید با ما بیایی,باید برای تو هم لباس مناسبی بخریم!)
ویرجینیا به کمکش رفت:(چرا خاله؟)
(امشب به جشن دعوتیم!)
پرنس سر به زیر به خوردن صبحانه اش ادامه می داد.ویرجینیا مشتاقانه پرسید:(چه جشنی؟)
(جشن ورودآقای دیرمی میجر به خانواده!)
(اون کیه؟)
(پسری که بابا به فرزندی قبول کرده!)
پرنس دست از خوردن کشید و خاله با هیجان منفی که او را وادار به قـدم زدن می کرد,تـوضیح داد:(توی بیمارستان باهاش آشناشده,یک جوون که سالها توی کما بوده و تازه بیدار شده,باباگفت چیزی ازگـذشته بیاد نداره حتی اسمش رو...ظاهراً پدر و مادر نداره دکترها می گند سالها قبل مردند اما پسره...)
پرنس بالاخره سر بلندکرد و با وجود قهر بودن با مادرش,پرسید:(چند سالشه؟)
لـرزش صدایش تـازه ویرجینیا را متوجه بدحالی اوکرد.خاله خوشحال از جـلب تـوجه پسرش گفت:(توی پرونده ی بیمارستان بیست و سه ساله ثبت شده!)
پـرنس با عجله از پشت میز بلنـد شد و بدون هـیچ حرفی از سالن خـارج شد.خاله رو به ویرجینیا ادامه داد: (مشکل اینجاست اونو به فرزندی قبول کرده,غیر از مساله ی ارث که لج پگی وجان رو درآورده,شایعات چی می شه؟مردم چی می گند؟یا روزنامه ها؟علاقه ی بی دلیـل و ناگهانی آقای میجر مشهور به یک پـسر بیگانه و متاسفانه خوشگل!)
ویرجینیا با تعجب پرسید:(شما اونو دیدید؟)
(نه...بابا می گه خوشگله!همون روزی که توی بیمارستان بـستری شده و اونـو دیده چنین تصمیمی گرفـته, این اسم شرم آور*رو هم بابا روی پسره گذاشته!)(*dreamyیعنی چشم رویایی و خمار) و به سوی در راه افتاد:(بیا بریم...تو هم دعوتی!)
ویرجینیا با شادی از جا جهید:(یعنی بابابزرگ دیگه از دستم عصبانی نیست؟)
(نمی دونم!ظاهراً در عرض این مدت کم بابا تـمام رازهای خـانوادگی رو بـهش گفـته اونم ازش خواسـته کمی گذشت داشته باشه...اینم تاثیر قوی آقای دیرمی ما!)
***
تا عصر بیرون بودند.خاله برایش لباس شبی به رنگ زرشکی روشن خـریدکه از جـنس مخمل براق بـود. بلند و تنگ باآسـتینهای کوتاه و یقـه مربعی که باکفشهـای پاشنه بلند و رژلب بـراق زرشکی رنگ تکمیل می شد.موهایش راآیریس از بالابست و خاله گردنبـند طلای خـود راکه مال دوران جـوانی اش بود,بـه او هدیه داد تا برای آن شب بزند.شب چون پرنس خانه نبودآندو تنهایی به خانه ی پدربزرگ رفتند.حیاط در نورچراغهایی که دور تنه ی درختان نصب شده بودند,بسیار نورانی و رویایی شده بود.جلوی در, ویرجینیا به بهانه ی کنترل آرایش خودکمی معطل کرد.می دانست به احتمال بسیار زیاد در طول این مدت گردنبند بـه دست دیگری افتاده و یا توسط خود پرنس برداشته شده اما باز چیزی بودکه او را وادار می کردآن کار را بکند.بر چمن خم شد و مدتی گشت و چون چیزی ندید چمپاتمه زد و دست بر خاک کشید.فـکر کرد شاید بر اثرگذشتن کسی در زمین فرو رفته باشد اما تنها چیزی که پیداکرد یک تیله ی کثیف وکهنه بود!
هنـوز نیمی از سالن خالی بود و نیم دیگـر تـوسط فامیلهای درجه یک وآشنـایان نزدیک از جمله ویـلیام استراگر و دخترانش پر شده بود.جوانان درگوشه ای جمع شده بـودند و در مورد پسرک حرف می زدنـد. ویرجینیا خود را به آنها رسانـد...(کسی می دونه چرا بابابزرگ اونو قبول کرده؟)
(حتماً یک منفعتی براش داشته...من آقای میجر رو می شناسم!)
(مثل پرنس حرف می زنی مارک!)
(من می دونم چرا!می گند خوشگله واسه همون!)
(مودب باشید بچه ها!)
(شنیدید می گند شش سال توی کما بوده...البته توی رنو بوده یک ماه قبل به این شهر اومده!)
شش سال؟رنو؟این کلمات برای ویرجینیاآشنا بود...
(چرا اومده؟)
(معلوم نیست!)
(بچه ها بنظرتون این خیلی مرموز نیست؟)
(واقعیتش من از پدربزرگ انتظار نداشتم یک جوون بی همه چیز رو به عنوان پسرش قبول بکنه!)
(تـازه فقط یک هفـته است باهاش آشنا شده,چطور تـونسته اینطور زود در موردش قضاوت بکنه و اینطور ناگهانی بدون در نظرگرفتن ناراحتی همه در موردش تصمیم بگیره!حالااگه خدمتکار و راننده ویا باغبانش می کرد یک چیزی...)
(خیلی مسخره است!قراره یک بیگانه بیاد به این خونه و دایی ما بشه!)
(چه پسر خوش شانسی!)
(قسم می خورم پسره یک کاری کرده وگرنه بابابزرگ به احساسات ما احترام می گذاشت.)
(منم همین فکر رو می کردم.)
(یعنی چی یک کاری کرده؟)
(مثلاً تهدید و یا...)
(یا شاید جادو!..شاید اون شیطان باشه!)
(هر دوتون خیلی با مزه اید!)
براین که تاآن لحظه ساکت درگوشه ای ایستاده بودگفت:(همتون عاشقش خواهید شد!)
جوابی از جمع نیامد!ویرجینیاکه انتظار خشم و تمسخر یا مخالفت و توهین داشت از سکوت ممتد جـوانان متعجب شد!طولی نکشیدکه هرکدام به بهانه ای جدا شدند و جمع پخش شد. مهمانان کم کم در سالن پر می شدند.سالن تغییر یافـته بود.درها باز شده بود,مبلهـا برداشته شده بود,تمـام لوسترها روشن شده بود و چند میز بلند پـر از مواد خوراکی و نـوشیدنی در جای جای سالن گـذاشته شده بود و دسته ای نوازنده درگوشه ی سالن آهنگ ملایمی و زیبایی می نواختند.ویرجینیا همچنان که اطراف را نگاه می کرد,متوجه ورود پـرنس شد و لـرزش خفیف و قـشنگی وجودش را در بـرگرفت.لباسی کاملاً غـیر رسمی بتن داشت.کاپشن قهـوه ای رنگ با بلـوز شلوار سفید.بـراین متوجه او شد و او متوجه براین اما اعتنایی نکرد.به طرف یکی از میزها رفت و مشغول نا خونک زدن به خوردنی ها شد.ویرجینیا متـوجه نگاه مرموز براین بر پرنس شد و به سویش رفت:(چیزی شده براین؟)
(امیدوارم... نه هنوز!)
ویرجینیاگیج تر شد.صدای صحبت دروتی و نورا از طـرفی می آمد:(شنیدی می گند چشمای پـسره خیلی زیباست,شاید به این خاطرآقای میجر اسمش رو دیرمی گذاشته!)
(شاید هم چون زیبا نبوده این اسم روگذاشته تا بگه اگه چشمات رویایی بود بهتر بود!)
ویرجینیا دوباره رو به براین کرد:(فکر می کنی از دیرمی خوشش بیاد؟)
(خوشش بیاد؟پرنس ازکسی خوشش بیاد؟!تو دیونه شدی؟)
(چطور؟امکان نداره؟)
(نه!اگه این پسر همون پرنس قبلی باشه...محاله!)
(و اگه نباشه؟)
براین متعجبانه سر برگرداند:(منظورت چیه؟)
ویرجینیا ترسید:(هیچ...شوخی کردم!)
براین دوباره به پرنس که گیلاس شـراب سرخ بدست به سوی راه پـله می رفت نگـاه کرد:(یکبار من به تو گفتم من اهل شوخی نیسـتم,هـنوز در مورد پرنس...اصلاً!)و راه افـتاد:(من می رم مواظبش باشم...احساس می کنم بازم قصد خرابکاری داره!)
ویـرجینیا هم همراهش رفـت.پرنس با دیدن آندو لبخنـدزد:(پسر خاله ی عـزیـز!می بینم که اینجا هم قصد نداری راحتم بذاری؟!)
براین کنارش رسید و رو به جمعیت ایستاد:(راحت گذاشتن تو سخته...خودت هم می دونی!)
(خیلی احساساتی ام کردی!)و خندان کمی از شرابش را نوشید:(شماها پسره رو ندیدید؟)
براین جواب داد:(نه,چطور؟)
(هیچ...خیلی کنجکاوم بشناسمش!)
براین نگاهی به ویرجینیا انداخت.پرنس جدی بود!(نمی دونید کی میاد؟)
(فکرکنم قراره با بابابزرگ تا ساعت نه بیاد.)
(هیچ اطلاعی ازش نداری؟)
(چه عجله ای داری؟الان میاد می بینی!)
پرنس غرید:(بگو ندارم...همین!)
و ازآنها دور شد.براین شوکه شده بود:(این همون پرنس نیست!)
***
ساعت نه شده بود.سالن پر شده بود.نوازنده ها همچنان می نواختند.بزرگان فامیل میان جمعیت پخش شده بودند.خدمتکارها با سینی های شامپاین می گشتند.ویرجینیا دور از چشم بقیه,پای پله ها نشسته بود و براین و پرنس با دو متر فاصله از هم روبروی او ایستاده بـودند.هـر سه مثـل همه,با خستگی منتـظر بودند تا اینکه بالاخره کسی داد زد:(سلام برهمگی...خوش اومدید.)
پدربزرگ بود.جمعیت به سوی در برگشت.ویرجیـنیا از جا بلند شد اما چیـزی ندید پس مشتاقـانه چند پـله بالارفت و توانست سر سفید پدربزرگ را ببیند و سر جوانی که دوشادوش او میان جمعیت غیب شده بود. هم قدپدربزرگ بود و مثل او تاکسیدو بتن داشت.آرام آرام قدم بر می داشت و سعی می کرد با همه آشنا شود.ویرجینیا غیراز موهای قهوه ای روشنش که مواج و براق بر صورت و شانه هایش ریخته شده بود,چیز دیگری تشخیص نمی داد و خیلی هیجان زده بود چهـره اش را بـبیند.نمی دانست چـراکنجکاوی می کرد. زندگی او به نوعی مثل رمان بود.عجیب و پیچیده و دردناک.شاید هم ترحم می کرد چون او در این دنیـا تنها بـود.نزدیک شدنـد و او چرخی زد تـا با این طرفی ها هـم دست بدهـدکه بالاخره هر سه چهره اش را دیدند.بله رویایی و زیبا و جذاب بود.بیشتر ازآنچه انتظارش را داشتند!براین زمزمه کرد:(هر چـی گفتندکم
گفتند!)
حـالادر پنج متری آنهـا بـود.چشمان آبی رنگ و پـرتلالویی داشت کـه بـا ابروهـای باریک و رو بـه بـالا,مژه های پر و خمیده,بینی کوچک ودهان سرخ و بچگانه,صورت دلفریبی پیداکرده بود.براین رو به پرنس کرد:(کمی شبیه توست...)
و حرفش را نـصفه رهاکرد.ویـرجینیا هم متوجه پرنس شد.ثابت ایستاده بود و با چشمان از حـدقـه درآمده جوان را نگاه می کرد.براین متعجب شد:(چی شد پرنس؟شناختی؟)
پرنس جواب نداد.بنظر می آمد نمی تـوانست لبـهایش را حرکت بـدهد.مردمک چـشمانش می لرزیـد اما تنش همچون مجسمه محکم مانـده بود.ویرجیـنیا با شک و تـردید,دوباره به جـوان نگاه کرد.لبخنـدآرام و قشنگی بر لـبهای صاف و خـوش فـرمش داشت.پـرنس داشت می افـتاد!آرام چرخـید و به نرده هـا چنگ انداخت.براین خواست بازویش را بگیـرد اما پـرنس بـا یک حـرکت سرد دست او راکنـار زد و دوباره بـه جوان زل زد:(آه...خدای من...)
او می لرزید و انگارکه درد می کشید,دندان بر هم می فشرد.براین با نگرانی پـرسید:(تـو چت شده؟حالت خوب نیست؟)
پرنس سر به زیر انداخت و راه افتاد.ویرجینیا دیدکه چشمانش برق می زند!یعنی می گریست؟براین سرش را به او نزدیک کرد:(پرنس نکنه اون...)
بناگه پرنس غرید:(خفه شو!می فهمی برای همیشه خفه شو!)
و به سرعت از پله ها بالارفت.
پدربزرگ دروسط جمع ایستاده بود و صحبت می کرد.مهمانان گاهی با خنده وگاهی با ناله او راهمراهی می کردنـد و پسرک بـدون لحظه ای خالی کردن جا,همـانطور دوشادوش او ایسـتاده بود و بـه صحبتهای ناجی اش با لبخندآرام اما بسیـار جذاب که مطمعـناً دل تمـام دخترهای حاضر در سالن را می ربـود,گوش می کرد.از غـیب شدن پرنس بر سر پلـه ها مدت زیادی می گذشت و براین همچنان مشوش و دودل کنار ویرجینیا قدم می زد!ویرجینیا نمی توانست علت این ترس براین را درک کند پـس خودش راه افـتاد.چنـد پله بالانرفته,براین با وحشت صدایش کرد:(کجا می ری؟)
ویرجینیا نایستاد:(می رم ببینم حال پرنس چطوره!)
(تو نباید بری!)
(اما یکی باید باهاش حرف بزنه!)
(صبرکن...)و بدنبال ویرجینیا بالارفت:(من باهاش حرف می زنم!)
پرنس در بالکنی که تـه راهـروی اصلی طبقه ی دوم بود,بـر صندلی نـشسته بود و سرش را میـان دو دست گرفته بود.براین از عقب به او نزدیک شد:(پرنس؟حالت خوبه؟)
پرنس جواب نداد.براین نزدیکتر رفت:(ببین...اگه حالت خوب نیست دکتر مک منس اینجاست...)
صدای خشک پرنس حرف او را نصفه گذاشت:(خوبم...برو!)
براین ایستاد:(من اومدم تا اگه حرفی داری به من بگی...)
(حرفی ندارم...برو!)
ویرجینیاکه در راهرو ایستاده بود,می دیدکه براین از شدت هیجان می لرزد:(می دونم ازم متنفری اما...)
(من ازت متنفر نیستم براین!)
(پس چرا باهام حرف نمی زنی؟)
(چون حرفی ندارم!)
(دروغ نگو!تو به دردل کردن نیاز داری...می تونی به من اعتمادکنی و...)
(من به هیچی نیاز ندارم!)
بله به ویرجینیاگفته بود عادت درد دل کردن را ترک کرده بود!براین دوباره راه افـتاد و اینبارآنقدربه خود شهـامت دادکه رفت و روبـروی پـرنس زانـو زد.پرنس آرنـجهایش را بـر روی زانـوهایش گـذاشته بـود و انگشتانش را لای موهای بهم ریخته اش فروکرده بود.براین زمزمه کرد:(اونو شناختی پرنس؟)
پرنس جواب نداد.براین پرسید:(اون کیه؟)
(حال من ربطی به اون نداره!)
(داره...من مطمعنم!)و نزدیکتر شد:(اون همونی که من فکر می کنم؟)
(نه!)سر بلند کرد و به پسرخاله اش خیره شد:(نه براین...نه!اون فقط شبیه بود...می فهمی؟)
براین لبخند زد:(می فهمم!)
ویـرجینیا برای بهتر شنـیدن,چند قـدم از راهـرو را طی کرد.پرنس غرید:(نه تو هیچی نمی فـهمی!بذار یک توصیه ی مفید بهت بکنم,از من دور وایستا!من آدم قابل اعتمادی نیستم!)
براین با محبت گفت:(من یکبار این اشتباه روکردم و دیگه نمی کنم!)
پرنس دوباره سر به زیر انداخت:(تو منو نمی شناسی!)
براین لبخند زد:(نه دیگه می شناسمت...تو پسر خاله و دوست صمیمی من هستی!)
(دوست تو مرده!)
لبخند براین محو شد:(منظورت چیه؟)
پرنس جواب نداد.براین با شک و تردید پرسید:(هنوز هم از دست من عصبانی هستی؟)
(می شه تنهام بذاری؟)
براین دست بلندکرد تا شاید موهای او را نوازش کند اما منصرف شد:(پرنس لطفاً این کار رو با من نکن!)
(من چکارت می کنم؟)
(می دونی که...من خیلی عذاب کشیدم...بعد از...)
و مکث کرد.پرنس دوباره سرش را بلندکرد:(تو چی می خواهی بگی؟)
(بعد از اونشب من...)
پرنس با خستگی به پشتی صندلی تکیه زد:(من چیزی یادم نیست!)
(داری فرارمی کنی؟)
(من فقط به تنهایی احتیاج دارم!)
(تو فقط قصدآزار منو داری!)
(باورکن اگه می خواستم اذیتت کنم کلی روشهای عالی بلدم اما من چنین قصد احمقانه ای ندارم.)
(پس چرا در مورد اون شب حرفی نمی زنی؟)
(من اصلاًنمی دونم تو در موردکدوم شب حرف می زنی!؟)
براین کم مانده بود بگریه بیفتد:(چطور یادت نیست؟مگه تو نبودی به من زنگ زدی وکمک خواستی؟)
(آه خدای من!تو هنوز اون شب رو فراموش نکردی؟)
(تو...تو انتظار داری فراموشم بشه؟)
(چراکه نه؟این موضوع مال شش سال قبل بود...)
(اما تو تهدیدم کردی!)
(اماکاری که نکردم درسته؟اونها همش شوخی بود...)
(یا شش سال رفتنت؟)
(کار داشتم رفتم!)
(تمومش کن پرنس!)
(انتظار داری چکارکنم؟)
(می دونم گناهکارم...مجازاتم کن!)
(چطور؟کتک بزنم؟)
(آره!)
(فکرکنم تو مازوکیزم* شدی!)(*masochismبیماری روانی که شخص از ظلم وآزار معشوق در حق خود لذت می برد.)
(آره شدم و حالا از تو می خوام چیزی روکه به من آرامش می ده,بکنی!)
(خوب اگه اینقدر مشتاقی یک روز این کار رو می کنم اما حالانه!)
(چرا؟)
(چون حالاناراحت تر از اونم که بخوام به کسی که دوست دارم صدمه بزنم!)
ویـرجینیا با علاقه لبخـند زد اما براین برعکس عصبانی تـر شد:(لعنت به تـو پرنس!چطور می تـونی ایـنقدربی رحم باشی؟)
و از جا بلند شد و به سوی نرده ها رفت.پرنس فوت کرد:(برگشتیم سر جای اولمون!)
صدای موسیقی و خنده و صحبت و ظروف از پایین می آمد.ویرجینیا همانجا به دیوار تکیه زد و منتظرشد. بـعد از مدتی براین زمزمه کرد:(کاش...کاش می دونستم چکارکردم,می دونم مقصرم اما هـنوز نمی دونم چکـارکردم که اون روزهای خوب گذشـته,اون صمیمیت و دوستی از بـین رفت!تـو همیشه هر ناراحتی و مشکلی داشتی به من می گفتی و من همیشه کمکت می کردم,غیر از اون یکبار...)
(و من هیچوقت به اندازه ی اون یکبار به کمکت احتیاج نداشتم!)
براین با اشتیاق برگشت:(اما من نمی دونستم...فکرکردم تو بازم شوخی...)
پرنس دستش را بلندکرد:(لطفاً براین...الان حال و حوصله ی صحبت کردن ندارم!)
(پـس کی پرنس؟من الان شش ساله منتظرم!)و به سویش آمد:(بگو و بذار منم بگم)و رسید و دستهایش را بر دسته های چوبی صندلی گذاشت:(حرف بزن!)
صحنه ی عجـیبی بود.حالت صدا و چهره اش آنچنـان تغـییر ناگهانی یافته بودکه باعث وحـشت ویرجینـیا شد.مثل زندانبانی که از شکـنجه وآزار زندانی اش لـذت می برد,در چشمانش بـرق شیطانی داشت.پـرنس سر به زیر انداخت:(برو عقب!)
لبخند سردی بر لبهای براین نقش بست:(بگو تا برم!)
(تو دلت کتک می خواد اما من اونی نیستم که بخوام دست روی تو بلندکنم پس لطفاً برو!)
(و اگه نرم؟)
پرنس سر بلندکرد و از فاصله ی کم به او خیره شد:(نمی تونی وادارم کنی براین...من دوستت دارم!)
بناگه هـمه چیز عوض شد.چهـره ی پرنس به لبخند شرارت باری باز شد و چهره ی براین پر درد و خسته شـد:(تو...تو خیلی...)و بغـض صدایش را لرزاند.عـقب رفت و به زحمت قـد راست کـرد:(حالاقصدت رو فهمیدم!لعنت به تو پسر,می دونی که بدبختم کردی,می دونی که اسیر شدم...)
پرنس با خونسردی پا روی پا انداخت:(من هیچ قصدی نداشتم!)
(چرا داشتی!)
نگاهشان بر هم افتاد و لبخند پرنس عمیق تر شد:(در مورد تو همیشه استثنا قائل بودم!)
(حالاچی؟)
(بنظر نمیاد موفق شده باشم.)
(چرا شدی!)
ویرجینیا چیزی از حرفهایشان سر در نمی آورد.حتی صورتشان را هم به وضوح نمی دید.براین نفس تلخی کشید:(می دونی...تو هم سادیسم*شدی!)(*sadismبیماری روانی که شخص ازآزار دیگران لذت می برد.)و تلوتلو خوران به سوی راهروآمد:(بازم تو برنده شدی,از اینکه مزاحمت شدم معذرت می خوام!)
و به ویرجینیا رسید و ویرجینیا متوجه شد چشمانش سرخ شده است.تا نیمه ی سالن او را تعقیب کرد:(چی شد براین؟)
اما حال براین بدتر ازآن بودکه بتواند حرف بزند.سر پله ها نرسیده راه را عوض کرد:(الان بر می گردم...)
و به سوی دستشویی راه افتاد.
***
صداها خوابیده بود.موسیقی ضعیف تر شده بود و مهمانان آرام صحبت می کردند.ویرجینیا بر بالای پله ها نشسته بود و پایین را نگاه می کرد.هرکس درگوشه ای مشغول بود و پسرک,دیرمی,هنوز هم شانه به شانه پـدربزرگ میـان جمعی از بـزرگان باگیلاسی پـر در دست ایستاده بـود و به صحـبتهاگوش می کرد.براین مدتی قـبل ازکنار او رد شده و بدون هیـچ حرفی پایین رفتـه بود.ویرجیـنیا می دانست پـرنس هـنوز هم در
بالکن بـود اما او می ترسید پیشش برود.بعد از دیدن رفتارش با براین,حرف میبل را درک می کرد.همـیشه ترس از اینکه با یک جمله ی تلخ و یا یک حرکت سرد قلبت را بشکند,وجودداشت.این شخصیت او بود. مثل گل خندیدن اما هنگام نزدیکی با خار زخمی کردن!او هرگز نباید این ریسک را می کرد!یکی داد زد:(هی فردریک...پسرت هنوز برامون حرف نزده!)
موسیقی قطع شد و جمـعیت دست زدند.پسرک خنـده ی بسیار زیبـایی به لب آوردکه حـتی ازآن مسافت قابل روئیت بود:(خوب انتظار دارید چی بگم؟)
همان مردگفت:(بگو چه احساسی داری؟)
(خوشحالم...شماکه باید درکم کنید,تا دیروز بی کس و تنها بودم و حالاصاحب همه چیز هستم و از هـمه مهمتر عشق...من مسلماً تمام عمر و زندگی ام رو فدای آقای میجر خواهم کرد چون مدیونشم والبته خیلی خوشحالم که در خدمت شما خصوصاًآقای میجر,پدر عزیزم هستم!)
پدربزرگ گیلاسش را بالابرد:(به سلامتی کوچکترین فرزندم...دیرمی!)
و همه با هم جامها را بلندکردند.ویرجینیا خاله پگی و دایی جان را دیـدکه درگوش هم با خـشم چیزهایی می گویـند اما جوانان با علاقه ی عجـیبی دور پسرک حلقه زده بودند.ظاهراً حرف براین درست ازآب در آمده بود!پدربزرگ بعد از سرکشیده شدن شرابها اضافه کرد:(و البته خوشگلترین فرزندم!)
جمعیت به خنده افتاد و پسرک با شرم سر به زیـر انداخت.چقدر همه شـاد بودند غیر از او!اصلاً هیـچکس متـوجه وجود او نبود.کسی به یاد او نـبود و او خیلی دوست داشت در جمع باشد.کنار پدربزرگ با افتخار از نـوه اش بودن!از طرفی دیـدن ناراحتی پرنـس و براین,کسانی که از همه بـیشتر برایش ارزش داشتـند,بر روحیه ی او تاثیر منفی گذاشته بود...(چرا نمی ذاری بیام نشونت بدم؟)
لوسی بود.در پای پله ها و دایی جدید,دیرمی,درکنارش:(واقعاً نیازی نیست...شما بفرمایید.)
ویـرجینیا خود را جمع و جورترکرد و دیرمی به او نگاه کرد.رعشه ای شدیـد و بی علت بر انـدام ویرجینیا افتاد.لوسی با عجله گفت:(اون ویرجینیاست...دختر...)
پسرک لبخند زنان حرفش را قطع کرد:(بله می شناسمشون!)
و از پـله ها بالاآمد.لرز تن ویرجینیـاآنقدر شدت گرفـته بودکه نمی توانست از جـا بلند شود.چه شده بود؟ لوسی صدایش کرد:(ویرجینیا اتاق دیرمی رو نشون بده...روبروی اتاق براین...)
پسرک تا چهار پله به او نزدیک شد.ویرجینیا به خود نهیبی زد و به کمک دیوار از جا بـلند شد و اوگفت: (سلام ویرجینیا...چرا اینجا قایم شدی؟)
لبخندش با وجود معصومیتش ویرجینیا را ترساند:(فکرکنم شما بهتر بدونید...هر چی باشه به لطف شماست که اینجام!)
(اما اون اعتراضی نداره!)
صدایش جدی و سخت بود...(شاید هم من شهامتش رو ندارم!)
دیرمی به سرعت موضوع را عوض کرد:(می دونی من خیلی مشتاق دیدارت بودم.)
ویرجینیا متعجب شد:(چرا؟)
(نمی دونم...احسـاس می کنم سرنوشتهای ما مثل همِ...اونـطورکه دکترهاگفتـند پـدر و مادر من هم تـوی آتش سوزی مردند...)
(جدی؟متاسف شدم.)
دیرمی آن چند پله را بالاترآمد و دستش را درازکرد:(خیلی خوشحالم با توآشناشدم.)
چشمانش برق و ظرافت عجیبی داشت بطوری که ویرجینیا احساس کرختی کرد:(من هم همینطور.)
دستـش سرد بود و نفـشرد.حتی لمس تنـش هم ویرجینیـا را منقلب کرد.یعـنی چه؟این چـه احـساسی بود؟ صدای دیرمی او را متوجه آمدن پرنس کرد:(شما بایدآقای سویینی باشید؟)
پرنـس سر پله ها بود.کاپشنش را بر بازویش آویخته بود,موهـایش بر پیشانی و چشمانش پخش شده بود وچـشمانش خسته و مریض بنظر می آمد.با دیدن دیرمی بر سر پله ها ماند و خنده ی تلخی کرد:(دیرمی؟!... آقای دیرمی میجر!)
دیرمی چند پله بالارفت و خود را به او رساند:(بله...خوشبخت شدم.)
و دستش را درازکرد.پرنس به او خیـره ماند:(اوه خدای من...بـاورم نمی شه!)و بـاز خندید:(تو جداً چـیزی یادت نیست؟)
ایـن جمله ی سرد اما صمیمی,باعث تعجب ویرجینیا شد.دیرمی هنوز دستش را نگه داشته بود:(آزمایشها و دکترهاکه اینطور می گند و من غیر از درد و سوزش بدنم چیز دیگه ای یادم نیست.)
پرنس بالاخره دست او راگرفت و دو دستی فشرد:(امیدوارم باگذشت زمان چیزهای بیشتری یادت بیفته!)
دیرمی خندید:(فکر نکنم مایل باشم!از صدماتی که دیده بودم والبته مرگ خانواده ام,اگه این گذشته یادم بیفته عذاب خواهم کشید)
(بله حق با تـوست,گذشـته های بـد,محکوم به فـراموش شدن هستـند.)چشمـانش می لـرزید و هنوز دست دیرمی را می فشرد:(خیلی خیلی خوشحالم تو رو سلامت می بینم.)
(بله ما می تونیم دوستهای خوبی بشیم آقای سویینی.)
(لطفاً به من پرنس بگو!)
دیرمی با علاقه لبخند زد:(خیلی خوب...پرنس!)
ویرجینیا هیجان و عشق را در نگاه پرنس خواند.پس او از دیدن دیرمی شاد شده بود.یعنی او را میشناخت؟ (اسم قشنگی برات انتخاب کردند,من تعجب می کنم چطور در بین لباسهات به چیزی که اسمت رومعلوم بکنه برخورد نکردند؟)
(لباسهام گم شده!گفتند اشتباهی قاطی لباسهای بیماران مسری سوزونده شده!)
پرنس خندید.خنده ای پرمعنی و پرمنظور!لعنت بر او چیزی قایم می کرد!(چطور شد اومدی لوس آنجلس می گند توی رنو بودی!)
(واقعیتش برای کار اومدم دکتری که توی بیمارستان رنـو مسئول بخش ما بـود به من آدرس داد بیـام توی بیمارستان برلی هیلزکارکنم.)
پرنس همچنان لبخند به لب داشت:(به خانواده ی میجرها خوش اومدی...و)همچون خواب روها دست بـه گونه ی دیرمی کشید:(و لطفاً مواظب خودت باش!)
دیرمی هم لبخند زد:(متشکرم!)
پرنـس چند پله پایین رفت و ایستاد:(راستی ویـرجینیا,به براین بگو قصد نـاراحت کردنـش رو نداشتم لطفاً منو ببخشه!)
و دوباره راه افتاد.دیرمی با نگاه بدرقه اش می کرد:(مثل اینکه از من خوشش اومد!)
و بـاز لبخند زد.ویرجینیا متـوجه نگاه و خنده ی عجیبش شد و او متوجه ویرجینیا:(خیلی خوب ویرجینیا ... اتاقم کجاست؟)
اتاقی که برای او انتخاب کرده بودند بزرگتـرین اتاقی بودکه ویرجیـنیا در عمرش می دید.با ورود بـه اتاق دیرمی به سوی تخت رفت و بر رویش نشست.در نور شدید لوستر,رنگ موهایش کمرنگ تر دیده میشد. ویرجینیا در چهارچوب در ماند:(اتاق رو پسندیدی؟)
دیرمی خونسردانه اطراف را دید زد:(بله قشنگه...به تو هم چنین اتاقی داده بودند؟)
(نه به این بزرگی...از اتاقهای اون طرف...)
(چرا دم در ایستادی؟بیا تو...می خوام چند تا سوال ازت بپرسم.)
ویرجینیا با هیجانی متفاوت که بـعد از دیـدن او بـوجودآمده بود,داخـل شد و در را بست.دیـرمی به تخت اشـاره کرد و او رفت وکنارش نشست.دیـرمی دست به پاپـیون تاکسیدواش برد:(برام ازآقای میجـر بگو... دوستش داری؟)
چه بهتر نگاهش نمی کرد:(فکرکنم همه چیز رو به شماگفته!)
(تقریباً)
(پس باید درکم کنید!راستش من خیلی سعی کردم دوستش داشته باشم اما اون اجازه نداد.)
(می فهمم!)
مدتـی به سکوت گـذشت.دیرمی همچنان برای بازکردن پاپیونش تلاش می کرد:(پرنس چی؟رابطه اش با پدربزرگش چطوره؟)
با این چرخش ناگهانی موضوع به پرنس,قبل از همه,شک ویرجینیا بیشتر شد:(متاسفانه بد!)
(چرا؟)
(کسی علتش رو نمی دونه...بنظر میاد همیشه همینطور بوده!)
دیرمی بالاخره به سوی او چرخید:(می شه کمک کنی اینو در بیارم؟)
ویرجینیا به خنده افـتاد و با وجـود همان هیجـان بی علت,که بـا تـماس داشتن با تـن او شـدت می گرفت, کمکش کرد تا پاپیونش را در بیاورد.(بقیه چطورند؟دختر و پسرهای آقای میجر...نوه ها...)
ویرجینیا متعجب شد.یعنی باید یک یک توضیح می داد؟:(من نمی تونم نظر شخصی ام رو بگم,اونا با هـر کس به یک روش برخورد می کنند...)
و پـاپیونـش را درآورد.دیرمی تشکرکـرد و از جا بلند شد:(درسته اما من باید در مورد شخصیتها و روابـط بقیه چیزهایی بدونـم تاآماده بـاشم,من شش سال از انسانـها دور بودم خصوصاً این انسانها با بقیه فـرق های زیـادی دارند می فهمی که؟من باید مواظب رفتار و طرز صحبتم باشم بازم تو زودتر از من اومدی و بیشتـر از من این جمع رو می شناسی تو می تونی کمکم کنی!)
و سـر برگرداند و به او خیره شد.چقدر جالب بود با شخص جدیـد و زیبایی در یک اتاق تنهـا بودن و سد بیگانگی را به این زودی شکستن!ویرجینیا احساس می کردکاملاًدرکش می کند پس هـمه چیز را توضیح داد.تـمام رفـتارهایی که دیـده بود و برداشتـهایی که کـرده بود.علایق و نفرتها,ترسها و حرفها,افتخارات و شرمها و...آمدن لوسی نقطه ی پایانی مکالمه شد:(دیرمی بیا...مهمونها دارند می رند می خواند خداحافظی بکنند.)
دیرمی راضی شده بود:(متشکرم ویرجینیا...صحبت با تو زیبا بود.)
وکتش را درآورد و با همان سر و وضع نامناسب از اتاق خارج شد.خروج او با ورود برایـن هماهنگ شد: (ویرجینیا,بیا داریم می ریم.)
ویرجینیا از جا بلند شد:(صبرکن براین...یک پیغامی برات دارم.)
بـراین در را تا نیمه بست.بنظر می آمد حالـش بهـتر شده بود.ویرجـینیا به سویش راه افـتاد:(راسـتش پرنس گفت بهت بگم قصد ناراحت کردنت رو نداشت و ازت معذرت می خواست.)
براین در راکامل بست:(جدی می گی؟)
ویرجینیا خود را به او رساند:(می دونی براین...ببخش اینو می گم اما بنظر میاد تو خیلی بهش پیله می کـنی یعنی انگار یک جورهایی می خواهی ناراحت و عصبانی اش کنی!)
چهـره ی براین غمگیـن شد:(بر عکس این اونه که داره بـا بی توجهـی به گـذشته وگنـاهم منـو ناراحت و عصبانی می کنه!اون می دونه من در چه عذابی بودم و هستم و...)
(کدوم گناه براین؟این چیه که اینقدر تو رو عذاب می ده؟)
براین سکوت کرد و ویرجینیا بـاز با فکر اینکه فـضولی کرده,گفت:(البته مجبـور نیسـتی چیزی به من بگی من فقط قصد...)
(مهم نیست...الان شش ساله که من این حقیقت رومخفی می کنم و هر روز و شب شکنجه می کشم شاید وقـتشه به یکی بگم و سبک بشـم,شاید تـو تونستی درکم کنی...)وآه سـوزناکی کشید به دیوار تکیه زد وشروع کرد:(شبی بودکه دایی سدریک کشته شد...ساعت یک از بیرون به من تلفن کرد وگفت توی یک بـاجه ی تلفن هستم و ازم خواست به کمکش برم,کلی به من التماس کردگفت مساله سر مرگ و زندگی گفت دنبالمند و...خوب من باور نکردم چون اون پسر خیلی شوخ و شروری بود هـر روز یک خـرابکاری می کرد و اونشب فکرکردم که ازکجا معلوم بازم سرکاری نباشه پس...نرفتم!)
صدای بـراین به طرز وحشتناکی لـرزید و او را از ادامه دادن بـازداشت.ویرجینیا به منظور همدردی گفت: (خوب توکه گناهی نداشتی!واقعاً ازکجا می دونستی که دروغ نمی گه و اینم یکی از...)
(نـه دروغ نمی گفت!وقتی دو ساعت دیرکرد و همه نگرانش شدند قایمکی به آدرسی که داده بود رفتم... اونجا نبود و پلیسها دور همون باجه نوار زرد ورود ممنـوع کشیده بودند...توی باجه خون آلود بود...شیشه باجه...گوشی تلفن کف باجه و حتی توی خیابون کشیده شده بود...)
قـلب ویرجینیا تیرکشید.براین نالید:(هیچ می فهمی من توی اون لحظه چی کشیدم؟چـقدر ترسیدم؟چـقدر احساس گناه و پشیمانی کردم؟اون راست می گفته...اوه خـدای من!تـا صبح تـوی خیابـونهاگشـتم و عـین دیونه ها صداش کردم,التماس کردم,معذرت خواستم,دعاکردم,و خودمو لعنت کردم و ازفکر اینکه شاید مرده باشه,گریه کردم و هزار بار سعی کردم خودمو بکشم اما...نتونستم!)
و قطرات اشکش رها شد.بغض راه گلوی ویرجینیا را هم بست.براین سر به زیر انداخت و ادامه داد:(شـش ماه گـذشت و هیچ خبری ازش نشـد و من بـا فکر اینکه بـاعث مرگش شدم از زندگی سیر شدم و هر روز دردکشیدم اما بدتر بی خبری خانواده اش بودکه دیونه ام می کرد خاله و میبل مرتب به کلیسا می رفـتند و دعـا وگریه می کردند,شکایت و دعوا می کردند...پدرش همه جا روگشت و پول خرج کرد اما منه ترسو
جرات نداشتم حقیقت رو بگم,یااگه می فهمیدند پرنس توی دردسر افتاده بوده واز من کمک می خواسته و من کمکش نکردم؟و اون بـا صدمه ی سختی که دیده بوده و شاید خونریزی شدیدی که داشته,از ترس عده ای آواره ی خیابـونها شده و شایـد به چنگشون افتـاده وکشته شده و یا درگـوشه ای از شدت بدحالی افتاده و مرده...چکار می کردند؟تا اینکه بعد از شش ماه بی خبری باپدرش تماس گرفت خاله به من گفت و تازه اونوقت فهمیدم زنده است اماکجا بود در چه وضعی بود چرا رفته بود چرا تماس نمی گرفت و چرا برنمی گشت...معلوم نبود!با پدرش خیلی کم حرف زده بود و پدرش خیلی کمتر به خاله تحویل داده بـود اینبار فکرکردم حتماً بـلایی سرش اومده,فلج یـاکور شده و یـا...نمی دونم که...هر اتـفاق بدی که بگی به فکرم زد شش سال تمام سعی کردم بفهمم کجاست حالش چطوره وآیا منو بخشیده یا نه که بالاخره اومد همین چند ماه قبل,سالم بود و خیلی ساده گفت چون کـار داشتم رفـتم!انگارکه همون کـس نبودکه پشت تلفن تـهدیدم کرده بود,بغـلم کرد و از دیـدنم ابـراز شادی کرد اصلاً انگار خودشو به نفهمی زده بود...تو حال منو درک می کنی؟رفتم اونجا با یک صحنه ی وحشتناک روبرو شدم هزار جور فکرکردم,تـرسیدم, شش سال زندگی ام حروم شد,روحیه و جوونی و سلامتی وآینده ام از بین رفت و حالا انگارکه اون تلفن و اونهمه خون و تمام این سالها غیبت فقط یک شوخی مسخره ی آوریل بوده باهام عادی رفتار می کنـه...
من مقـصر بودم!مطمعنم من مقصر فرار وآوارگی و تنهایی اش بودم,من مقصر سالهاگریه ی خاله و میبل و نگرانی و عـذاب پدرش بودم و حالاهر روز منتـظرم بهم صدمه بزنه تـو روم بـایسته و بگه ازت متـنفرم,تـو گناهکار بودی تاآروم بشم اما اون با رفتار خونسردانه و بدتر,محبت آمیزش داره شکنجه ام می ده!)
شنیدن ماجرا و دیدن شدت حساسیت و ناراحتی براین,قلب و روح ویرجینیا را لرزاند:(بس کن بـراین,این گناه اونه که سالها پدر و مادرش رو بی خبـر و منتظرگـذاشته شاید اون آواره و تنهـا نبوده شایـد اصلاً اون خونها مال اون نبوده شاید اونقدرکه فکر می کنی عذاب نکشیده؟)
(نه اون خیلی عذاب و سختی کشیده,من احساس می کنم,من می بینـم...اون ایـنطوری نبود...عوض شـده, خیلی عوض شده!)
ویـرجینیا عقیده ای راکه مدتـها بود فکرش را مشغـول کرده بود و حال شدت گرفته بود به زبان آورد:(تو مطمعنی این همون پرنس؟)
(مسلمه که اونه!)
(یعنی قیافه و رفتارش عوض نشده؟)
(توچی می خواهی بگی؟)
(هیچ...راستش میبل هم می گفت عوض شده...می گفت که...)
نگاه متـعجب براین متوقـفش کرد.صدایـشان کردند اما هر دو در سکوت به هم زل زده بودند.براین زمزمه کرد:(تو چیزی می دونی؟)
(نه...ای بابا ولش کن بیا بریم.)
اما براین باکف دست در را بسته نگه داشت:(موضوع چیه؟)
(فقط حدسه...یعنی اونقدر از همه شنیدم که...)
(چی رو؟)
ویـرجینیا با نگرانی از خرابکاری که کـرده بودگفت:(اینکه پـرنس عوض شده...منم فکرکردم شایـد اصلاً این پسر...)
براین باگیجی گفت:(اما اون پرنس...یعنی چرا باید نباشه که؟!)
باز صدایشان کردند:(براین...ویرجینیا...بیا یید داریم می ریم...)
امـاآندو نمی تـوانستند حرکت کنند.نگاهـشان بر هـم قفل شده بود و از چهره ی هم می خوانـدندکه حالا بیشتر از قبل در ترس و نگرانی خواهند بود.
***
در طول هفـته ای که ویرجینـیا در خانه ی دایی جان بود,دیرمی به آنجاآمد تا باآن خانواده بهترآشنا بشود و بادایی و زن دایی بطور خصوصی صحبت کند.روز زیبایی بود.لوسی و سمنتا ازآمدن او بسیار شاد شدند بطوری که در طول آن مـدتی که او با پـدر و مادرش در اتاق مشغـول صحبت بود,لباس عـوض کـردند و آرایش کردند.کارل هم با وجود مغـرور بودن,نسبت به دیدار او ابراز اشـتیاق می کرد و ویرجینیا از دیـدن شادی بی علت آنها به هـیجان آمده بود.وقـتی بالاخره همگی یـکجا جمع شـدند,ویرجینـیا از تغیـیر شدید
روحیه ی دایی تعجب کرد!حالادیگر تمام اعضای خانواده با شیفـتگی به دیرمی نگاه می کردند و او را بـه حـرف می کشیدند و او در لباسهای روشن با لبخندی هر چندکوچک و ساده بر لب,آنچنان وسوسه انگیز بودکه خواه نا خواه ویرجینیا هم حیرانش شد و او انگار اصلاً متـوجه دلبری کردنش نباشد,رفـتاری عـادی و حتی تا حدودی سرد در پیش گرفته بود.در مورد احساسات و عقایدشان نسبت به او پرسید,نسبت به کار و زندگی آنها نظرات مفیدی داد و درآخر از اینکه باآنهاآشنا شده و به جمعشان پذیرفته شده,ابـراز عـلاقه
وشـادی کرد.ویرجینیا می دیدکه کاملاً بر حسب حرفـهای او برخـورد و عمل می کرد و این رفتار متین وصمیمی اما شدیداً حساب شده و تحت کنتـرل,برای ویرجینـیا عجیب بنـظرآمده بود.رفـتاری که اگرکـس دیگری صاحب بود بسیار سـرد و خشک دیده می شد اما به او جـذابیت خاصی داده بود.رفـتاری که برای پسری مثل اوکه سالها از انسانها و دنیا خصوصاً از تجمل و ثـروت دور بوده,بعـید بنظر می آمد.رفتاری که اطرافیانش را تا حد بغل کردنش,هنگام خداحافـظی گرم کرده بود.
آخر هفته چون فـیونا مریض شـده بود و نمی توانست به خـانه ی پـدربزرگ برود,زن دایـی پیـشنهـاد دادویرجینـیا بجـای تنها مانـدن در خانه,پیش او بـرود.خانه ی آنهاکـوچک اما با صفا بود.مثل اکثـر خانه های لـوس آنجـلس,پنجـره های بزرگ و نـزدیک به زمین داشـت که باعث می شـد خانـه بسیار نورگیر بـاشد. خدمتکار نداشتند.پرستار بچه هم نداشتند.وقتی ویرجینیا علتش را فهمید بسیار احساساتی شد.فـیونا عاشـق
زندگی اش بود,عاشق شوهر و فرزندش و خانه اش و دلش می خواست با تمام وجود این زندگی راحس کند.او زن بسیار خوب و نمونه ای بود.رفتار شوهرش اروین هم بـسیار رمانتیک و شـیرین بود بـطوری که ممکن بود به هر دختری,مثل ویرجینیا,که حتی یکروز درآن خانه و درحضورآن زوج بود,آرزوی ازدواج را قدرت ببخشد. در خانه ی خاله پگی خیلی به ویرجینیا بدگذشت.اوکه بـرای صحبـت با بـراین کلی فکرکـرده بود,برای این کار اصلاً وقت پیدا نکرد.براین از صبح تا عصر در دانشگاه بود عصرها هم هلگا رهایش نمی کرد.هـر وقت سراغ براین می رفـت او هم پیدایـش می شد و با حرفـها ی بی ربط و شوخی های بی مـزه مزاحمت ایجاد می کرد.غیر ازآن ماروین هم براین را به صحبت و بازی بسکتبال می کشید و تقریباً هیچ ساعتی تنها نمی مانـدند و شاید اینطور بهـتر بود چون وضع روحی برایـن بسیار بـد بود.تمام وقـت متفکـر و مـشوش و ناراحت بود و این آنقدر شدید بودکه حتی ویرجینیا دلش نمی آمد اسم پرنس را ببرد.
آخرآن هفته پدربزرگ و دایی برای انجام معاملات شغلی به کمک دایی بزرگ به مکزیک رفتند و خاله پگی بجای او میزبان فامیل شد.ویرجینیا هـم دعوت شده بود.روز عجیـبی بود.وجـود تمام فـامیل همراه بـا دیرمی,ویرجینیا را شاد و نبود پرنس ناراحتش کرده بود.بعد از ناهار همه در سالن جمع شدنـد و شروع بـه صحبت کردند.پسرهای زن دایی ایرنه هم بـودند و تلاش می کـردند جوانان را تشـویق کنند شب هـالوون
مهمان آنها باشند.آنطورکه تعریف می کردندویلایی در خارج شهر داشتند و می خواستند به افتخاردیرمی مسابقه ای برگذارکنند.مادرها مخالفت می کردند و بچه ها اصرار!صحنه ی جالبی بود.شوخی ها,التماسها, شکایتها,خنده ها همه چیز قاطی شده بود.فکـر ویرجینیا اغلب مشغـول پرنس بود.سعی می کرد روشـهایی برای صحبت با او در مورد دیرمی پیداکند اما وجود دیرمی تا حدودی حواسش را پـرت می کرد.ساکـت
درگوشه ای نشسته بودو با لبخنی مداوم بر لب,همه را تماشا می کرد.چیزی در نگاهش موج می زد.چیزی غـریب و بی نام,چیزی سوزنده و برنده,چیزی که می ترساند...چه بود؟حسادت؟بی قراری؟ عشق؟ خشم؟ احـتیاج؟نفرت؟حسرت؟بیگانگی ؟شاید شباهـت شدید چشمانش به چـشمان پرنس این احساس نامعلوم و مرمـوز را به ویرجینـیا می داد.بله چـشمانش به کشیدگی و هـمرنگی چشمان پـرنس بود با این تـفاوت که
ابروهای پرنس یک خط مستقیم با انتهای باریکتر شـده و رو به بالابود اما ابروهـای دیرمی یک شکسـتگی شدید رو به پایین در امتداد داشت که او را بزرگتر و جدی تـر نشان می داد امـا نه این دلیل مـوجهی برای ویرجینیا نبود چون شخصیت دیرمی تضادکاملی با شخصیت پرنس داشت.لااقل او باید بجای نفرت,عاشق این جمع می بود و بود چون دست او راگرفته و بلندش کرده بودند و همانطورکه براین گفته بود عاشقـش
شده و ستایشش می کردند و وظیفه ی دیرمی بود عاشق جمع و پدربزرگ باشد.
وقـتی زمان حرکت فـرا رسید,خاله در ایوان به دیرمی که به بدرقه ی آنهاآمده بود با شور و علاقه گفت: (دیرمی جان من از تـو می خـوام اگه ممکنه فردا ناهـار مهمون ما بـاشی حالاکه بابا ایـنجا نیست نمی تونی بهانه بگیری...منتظرتم!)
دیرمی تعظیم کرد:(برای من دعوت شدن از طرف شما افتخار بزرگیه.)
خاله مست رفتار او بغلش کرد:(خوشحالم کردی عزیزم.)
در ماشین ویرجینیا به خود جرات داد و پرسید:(مثل اینکه خیلی از دیرمی خوشت اومده خاله؟!)
خاله آهی کشید:(آره بنظر پسر خیلی خوبیه,من اوایل ازش خوشم نیومده بود اما حالامحبت عجیبی نسبت به اون توی دلم احساس می کنم,می دونی...منو یاد جوونی های جویل می اندازه!)
ویـرجینیا متعجب از این تـشابه دادن به فکر فرو رفت.وقتی به خانه رسیدند باز پرنس نبود و حتی تا ساعت دوکـه ویرجینیا جلوی پنجره به انـتظار او بیدار مانده بـود,نیامد اما صبح سر میز صبحانه بالاخره با او روبرو شد.در قیافه و رفتارش تغییر عظیمی به چشم می خورد.آشفـته و رنگ پریده شده بود,دیگر ازآن متلک ها و شوخی ها و تندی ها خبـری نبود.درست مثل یک بیمـار مسلول,خسته و رنـجور بود بطوری که وقتی بـا ویرجینیا روبرو شد فقط یک نگاه گذرا به او انداخت و زمزمه کرد:(خوش اومدی.)
خـاله که قهر ماندن او را به تنگ آورده بـود,با عجلـه قبل از خروج پرنس گفت:(وقـت ناهار بیا خونه,کار واجبی باهات دارم.)
پرنس با بی علاقگی پرسید:(در مورد چی؟)
(نمی تونم بگم...سورپرایزه!)
پرنس کاپشن سفیدش را پوشید:(من حوصله ی سورپرایز ندارم!)
خاله غرید:(اما باید بیایی...لطفاً پرنس!)
پرنس به تندی خارج شد.ویرجینیا پرسید:(چه کاری خاله؟)
(یادت رفته؟امروز دیرمی مهمون ماست!)
ساعت دوازده ظهر دیرمی آمد.پولیورآبی وشلوار سفید بتن داشت که باز هم به او می آمد.هنوز وارد خانه نشده سراغ پرنس راگرفت و وقتی از نبودش مطلع شد با مهارت کامل حالت متاسف چهره اش رابه حالت متعجب از دیدن زیبایی و عظمت خانه تغییر داد:(اینجا خیلی قشنگه خانم سویینی,اجازه بدید به شمابخاطر این سلیقه ی عالی تبریک بگم.)
خـاله با شوق از این توجه,خندیـد و او را به اتـاق نشیمن راهنمایی کرد.تا زمان حاضر شدن ناهار,آنهاکلی صحبت کـردند.در اصل خاله با علاقه دیـرمی را به حرف می کشید,در مورد پرنس وگذشته و خاطرات و شیریـن کاری هایش,در مورد شـوهرش و چگونگی مرگش,حرف زد و درد دل کرد.تمام مدت ویرجینیا ساکت در مبلی روبروی آندو نشسته بود و متعجبانه نظاره می کرد.او هیچوقت خاله اش را تا این حد شـاد
و راضی و راحت نـدیده بود.وقت ناهارکه شد,هـر سه سر میز رفتـند و دقایقی منتظر پرنس ماندند.چند بارخاله به تلفن همراه پرنس زنگ زد و چون نتیجه ای نگرفت مجبور شدند بدون او شروع کنند.سر ناهار هم وضع ادامه داشت و شاید اگر دیرمی مسیر صحبت را عوض نمی کرد خاله هم مثـل پدرش تمام رازهایش را به او می گفت!(راستی قرار هالوون هم گذاشته شد.)
ویرجینیا با هیجان گوش کرد:(آخر هفته همه به سرپرستی آقای اروین کلایتون وخانمش به ویلامی ریم.)
(همه؟)
(آره همه ی جوونهاکه باآقای سویینی می شیم شونزده نفر.)
خاله با بی میلی از سر میز بلند شد:(فکر نکنم پرنس بیاد...)
دیرمی هم بلند شد:(چرا؟)
خاله به سوی در راه افتاد:(نمی دونم؟اون همیشه برای مخالفت با بقیه بهانه ی پیدا می کنه!)
ویرجینیا هم دنبالشان به سوی اتاق قبلی راه افـتاد.دیرمی ناراحت شده بود:(سه روز بـیشتر طول نمی کشه... من سعی می کنم راضی اش کنم.)
(منکه ناامیدم...اون اگه نخواد به حرف هیچکس گوش نمی ده!)
تازه وارد اتاق شده و نشسته بودندکه صدای پرنس از سالن آمد:(رئالف,خانم سویینی کجاست؟)
خاله مشتاقانه خود را به در رساند:(بیا اینجا پرنس...ما اینجاییم.)
و درآستانه ی در به انتظارش ایستاد.پرنس غرمیزد:(من امروزکلی کارداشتم تو باید صبح می گفتی چی...)
و وارد شـد و دیرمی را دیـد و خشکش زد!دیـرمی از جـا بلـند شد و سلام داد اما در چهـره ی متـعجب و ناراحت پرنس هیچ تغییری حاصل نشد.خاله با نگرانی گفت:(دیرمی اومده دیدنمون...موضوع چیه؟)
دیرمی قدم پیش گذاشت تا دست بدهد و شاید او را از این حال نجات دهد:(سلام...مزاحم شدم؟)
پرنس بالاخره به خودآمد:(نه...نه...خواهش می کنم...خوش اومدی.)
و دست داد.دیرمی رهایش نکرد او راکشید وکنار خود برکاناپه نشاند:(خیلی مشتاق دیدارتون بودم.)
پرنس هم دست او را می فشرد:(منم!)
ویرجینیابه زیرکی دیدکه در حالات و رفتار و حتی نگاه دیرمی هم تغییری عجیب ایجاد شده است!(همین چند لحظه قبل در مورد شما صحبت می کردیم...)
پرنس نگاهش نمی کرد حتی تکیه هم نداده بود:(اوه غیبت؟)
دیرمی بـا خنده ای کوتاه تـوانست حواس او را به خـود جلب کنـد:(نه در مورد جـشن هالوون بود...خـانم سویینی می گفتند شما نمی تونید بیایید...)
پرنس نگاه ساده ای به مادرش انداخت:(خانم سویینی درست فرمودند!)
(چرا؟مشکل چیه؟)
(کارهای زیادی دارم.)
(فقط دو یا سه روز؟)
(فکر نکنم بتونم بیام.)
(هیچ راهی برای راضی کردن شما وجود نداره؟)
پرنس بالاخره به چشمان آبی او خیره شد:(امیدوارم نباشه!)
لبخند دیرمی دوباره تشکیل شد:(یا اگه من ازتون خواهش کنم؟)
پرنس هم به خنده افتاد:(لطفاً نکن!)
دیرمی ادامه داد:(خواهش می کنم بیایید...بخاطر من!)
پرنس نفس عمیقی کشید:(باشه میام!)
خـاله بـا شوق از ایـجادشدن صمیمیت میـان آندو,گـفت:(پرنس,دیـرمی خونمون رو ندیده چـرا نمی بری اطراف رو نشونش بدی؟هر وقت چای آماده شد صداتون می کنم.)
پرنس از خدا خواسته به سرعت از جا بلند شد:(اتفاقاً منم با دیرمی کار داشتم.)
لبخـند خاله عمیقـتر شد.او شاد شده بود اما ویرجینیا بـخاطر خـواسته شدن عذرش,ناراحت شده بود.بعد از خروج آن دو,ویرجینـیا هم به بـهانه ی دستشویی رفـتن در تعـقیب آنها به ایوان درآمد.می دانست حقیقتی بین آندو وجود داشت و این موضوع او را نگران کـرده بود. چند بـار نگاهش را چرخاند تا ایـنکه توانست آندو را زیر سایه ی یکی از درختان گیلاس ببیند.به دیوار چسبید وآهسته پیش رفت.روبروی هـم ایستـاده
بودند و پرنس با حرارت و هیـجان حرف می زد.صـدایش نمی آمد اما از حرکت وسیع دستها و چهـره ی متعجب شده ی دیرمی می شد حدس زد موضوع جدی است!کنجکاوی ویرجینیا را می کـشت پس وقتی به انتهای ایوان رسید زانو زد و از لای نرده ها نظاره گر شد.باز هم چیز واضحی نمی شنید اما اوناامید نبود. پرنس مدتی حرف زد و دیرمی را وادار به جواب دادن کرد بعد با خجالت قدم پیش گذاشت و او را بغـل
کرد!ویرجینیا شوکه شد.پس پرنس دیرمی را می شناخت!نسیمی برخاست و ویرجینیا به امید شنیدن چیزی نفسش را در سینه حبس کرد و شنید.دیرمی در حالی که دستهای پرنس را از دورگردن خود بـاز می کـرد گفت:(باورکن چیزی یادم نیست!)
پرنس به او زل زد:(دروغ نگو پسر!نکنه از دستم عصبانی هستی؟)
(چرا باید عصبانی باشم؟)
(نمی دونم...فکرکردم شاید بخاطر اینکه اومدم اینجا و...)
و هـوا ثابت شد!در مغـز ویرجینیا غـوغا بود.پرنس دیرمی را می شناخت حالادیگر مطمعن شده بود و اگر دیرمی دچار فراموشی نشده بود او هم بایـد پرنس را می شناخت!دوباره متوجه آنـدو شد.باز هم درآغوش هم بـودند و پـرنس با ناراحتی چیزی می گفت و دیـرمی را بخـود می فشرد.ویرجینیا به عنوان آخرین امید گوشش را از لای نرده ها ردکرد و باز نفسش را نگه داشت و شنید...(قـول بده هر چی یادت اومد اول بـه
من بگی...به من اعتمادکن...)
بناگه صدای خاله را شنید.به ایـوان درآمده بود وآنـدو را بـه چای دعـوت می کرد.ویرجینیا پـشت گلدان نسـترن خزید و خـدا خـداکرد دیده نـشود.پرنس به تنـدی از دیـرمی جدا شد و اشاره داد به خـانه برود اما خـودش تا غیب شدن مادرش و دیرمی از ایوان,به انتظار ایستاد.خاله بخیال آنکه ویرجینیا به اتاقش رفته,او را از راه پله صدا می کرد.ویرجینیا همانطور دولاراه افتاد برگرددکه صدای پرنس او را متوقف کرد:(الو... منم پرنس...نه لوس آنجلسم...هی پیرمرد زنگ نزدم حال و احوالت رو بپرسم!)
ویـرجینیا متعجب سر جـا ماند.پرنس موبـایل بدست در حیاط قـدم می زد:(در مـورد دیرمی...بله می دونم می شناسی!تو یک پست فطرتی...اوه مسلمه,ازم انتظار داری این مزخرفات رو باورکنم؟)
قـدمزنـان به سوی پله هـاآمد.در چهره اش خـشم و جدیت موج می زد چـه خوب که ساقـه و برگهای رز رونده ی پای ایوان, نرده ها را مخفی کرده بود و ویرجینیا را پشت آنها!(خـیال می کنی خیلی شجـاعی؟نه اشتباه می کنی,دیرمی کسی نیست که فکر می کنی و تو هیچوقت نمی تونی مارسمی رو پیداکنی خواهیم دید و وای به حالت اگه اذیتش کنی...شاید اون چیـزی یادش نباشه که به نفعـته نباشه اما من یـادمه و اگه یک غلط دیگه بکنی بدبختت می کنم پس مواظب باش!)
و تماس را قطع کرد وراهی خانه شد.وقت نوشیدن چای تمام حواس ویرجینیا برآندو بود.به خوبی به نقش بازی کردن ادامه می دادند.پرنس خونگرمتر و ملایم تر شده بود و برعکس دیرمی سردتر و سخت تر بنظر می آمد و خاله بی خبر از همه چیزکیف میزبان بودنش را در می آورد.
***
وقت خواب شده بود اما پرنس که ظهر همراه دیرمی از خانه خارج شده بود هنوز برنگشته بود.ویرجینیا موهایش را با روبان می بست تا بخوابدکه صدای ضعیفی از راهرو شنید.شبیه آواز خواندن بود.میخواست برود سرک بکشدکه کسی در اتاق او را به صدا درآورد:(ویرجینیا...منم میبل...)
(بفرما.)
ومیبل سراسیمه وارد شد.ویرجینیا فهمید اتفاق نگران کننده ای افتاده که میبل هنوز بیدار است و عجیب تر اینکه به اتاق اوآمده بود:(چی شده میبل؟)
میـبل به او نـزدیک شد و پـچ پـچ وارگـفت:(پرنس برگشـته اما حالش بده,مثـل اینکه داره مست می کنـه دستش یک بطری نیمه پر دیدم,برو نذار...باهایش حرف بزن,اگه خانم بفهمه دعوا می افته و من می ترسم پرنس لج کنه و بازم بره,خواهش می کنم برو نذار بیشتر مست کنه...)
هیجان شیرینی سراپای ویرجینیا را در برگرفت:(چرا خودتون نمی رید؟)
(نمی خوام بفـهمه متوجه کارش شدم نمی خوام احتـرام و ارزشم از بین بره دفـعه ی قبل یادت رفته؟به تـو گفته بود نمی خوام میبل بفهمه!)
حق با او بود:(اما من چطوری می تونم جلوشو بگیرم؟)
(نمی دونم...سرگرمش کن,وادارش کن حرف بزنه,درد دل بکنه و...یک چیزی پیدا می کنی فـقـط کافیه تا مدتی معطلش کنی بیرون در نیاد...خانم بره بخوابه کار تمومه!)
و ویرجینیا را به سوی در هل داد.ویرجینیا هم شاد بود هم می ترسید و اصلاً متوجه سر و وضعش نبود...
وقتی در اتاق را زد میبل دوید و دور شد...(کیه؟)
صدا هیچ شباهتی به صدای پرنس نداشت...(منم ویرجینیا.)
صدای او هم از شدت هیجان شبیه نبود...(بفرما عزیزم!)
ویرجینیا لای در راگشود.اتاق توسط تک آباژور روشن بر سر تخت,نیمه روشن بود.پرنس بر روی تختش نشسته بود.البته نه نشستن کامل!بر روی بالشهای کوچک و بزرگ پخش شده بر تخت ولو شده بود. شلوارجین در تنش بود اما پیراهن نداشت.موهایش هنـوز بهم نریخـته بود اما از بطری که در دست چپ داشت, ویسکی برگردن و سینه ی لختش ریخته و خیس کرده بود:(بیا تو...چه عجب؟)
ویرجینیا به راهرو نگاهی انداخت.میبل در انتهای راهرو منتظر بود.به او اشـاره می داد زود داخل شود پـس داخل شد.پرنس می خندید:(غرض از مزاحمت؟)
ویرجینیا با خجالت گفت:(اومدم باهات حرف بزنم.)
پرنس مستانه زمزمه کرد:(وقت خیلی خوبی انتخاب کردی...اگه بتونم حرف بزنم...)
و دوباره خندید!ویرجینیا به او خیره شد.اصلاًحرکت نمی کرد.بنظر می آمد قدرتش را ندارد.چشمانش به شکل یک خـط آبی دیده می شد و لبـخندش بی حال و بی انتهـا...(بیا بشین...وای وای وای...به تو نگفتـم نباید نصف شبی...پیش یک پسر مست...با لباس...)
ویرجینیا تازه متوجه سر و وضعش می شد و دستهایش را بـر سیـنه گـذاشت.پرنس بـا لذت یک قهقـهه ی کشدار زد:(با هوش و البته شجاع!ببینم نکنه اومدی امتحان کنیم؟)
ویرجینیا یادش نیامد:(چی رو؟)
پرنس حرف را عوض کرد:(در مورد چی می خواهی حرف بزنی؟)
و بطـری را به زحمت بلنـدکرد و ناشـیانه چند جرعه به دهان ریخت.ویرجینیا لب تختش نشست:(در مورد این ...چرا داری می خوری؟)
پرنس بطری را پایین آورد:(به تو چه؟)
ویرجینیا جوابی نداشت.پرنس به او زل زد.خسته و ناامیـد.مدتی به سکوت گـذشت.ویرجینیا نمی تـوانست نگاه مرطوب و معصومش را نادیده بگیرد:(لطفاً با من درد دل کن...بگو مشکلت چیه؟)
پرنس هنوز ثابت بود حتی در نگاه:(مشکل من...از مشکل بودن گذشته,یک بدبخـتی محض,یک بدبیاری یک بدشانسی...یک حماقت!)
و دوباره بطری را به لبهای خیس خود چسباند و نوشید و نوشید.ویرجینیا وحشت کرد:(بسه پرنس خواهش می کنم دیگه نخور.)
پـرنس بطری ر