بخش چهارم از پنج بخش رمان شیطان کیست
عصر نشده همه رفتند.ویرجینیا به اتاقش برگشته بودکه دیرمی دنبالش آمد:(ویرجینیا من دارم می رم پیش پرنس اگه می خواهی تو هم بیا بریم.)
(چرا داری می ری؟)
(آقای میجر ازم خواستند برم باهاش حرف بزنم.)
ویرجینیا به او دقیق شد.بنظر مضطرب و معذب می آمد:(و فکرکردم شاید بخواهی با من بیایی)
بله چرا نمی خواست؟
وقتی به درخانه رسیدند,باران قطع شده بود.رئالف در راگشود و میبل تا اتاق پذیرایی آنها را همراهی کرد بیش از ده دقیقه طول کشید تا اینکه پرنس آمد.همان بلوز و شلوار سفیدی راکه از زیر بارانی پوشیده بود, بـتن داشت.بنـظر می آمد خوابـیده بود چون بلـوزش چـروکیده بود و تـمام دکمه هایش باز بود.به محض ورود و دیدن آندو خندید:(اوه باورم نمی شه...ببینیدکی ها اومدند؟!)
و بدون دست دادن با دیرمی که به همین منظور از جا بلند شده بود,به سوی بوفه ی مرمری گوشه ی سالن راه افـتاد:(اجازه بدید حدس بزنم این ملاقات گـرمتون رو مدیـون چه کسی هـستم...خانم دبورا استراگر... درسته؟)و سه لیوان بر روی سکوگذاشت:(چی می نوشید؟)
دیرمی به سردی گفت:(هیچی...می شه بیایی بشینی حرف بزنیم؟)
پـرنس بطری راکه مایع قـهوه ای رنگی داخلش داشت,از قفسه انتخاب کرد:(البته,چطور می تـونم فرصت گوش کردن به نصیحتهای دایی عزیزم رو از دست بدم؟)و بطری به دست راه افتاد:(یا باید می گفتم سگ دست آموزآقای فردریک میجر؟)
دیرمی زمزمه کرد:(اگه الطافت تموم شد بریم سر اصل مطلب!)
پرنس خود را بر روی کاناپه ی روبـرویشان انـداخت:(مونـده اصل مطلب در موردکی بـاشه!)و نگاهش به سوی ویرجینیا چرخید:(قبل از شروع بازجویی بگو ببینم اینو چراآوردی؟...نکنه خیال کردی با دیدنـش از شدت شوق پس می افتم و هر چی گفتی قبول می کنم؟)
ویرجینیا وحشت کرد اما دیرمی با خونسردی تکیه زد وگفت:(شاید...چطور؟)
ویرجینیامتعجب نگاهش کرد.پرنس بطری را بلندکرد وکمی نوشید:(پس بذار ناامیدت کنم,من مدتهاست عاشق شدن رو فراموش کردم!)
دیرمی با تمسخرگفت:(مگه بلد بودی؟)
پرنس بطری را بلندکرد:(می بینم که کم کم منو یادت میاد!)
و دوبـاره جرعه ای نوشید.دیرمی حرف را عوض کرد:(خوب حالاکه می دونی چرا اومدیـم شروع کن به توجیه کردن!)
(فکر نکنم مجبور باشم چیزی به تو توجیه کنم,این زندگی منـه و اون زن مادر منـه,این وسط تـو چه کاره هستی؟)و با تمسخر اضافه کرد:(یا نکنه مادر توست؟)
دیرمی با ناراحتی به او خیره شد:(درسته من کاره ای نیستم اما...)
پرنس بر روی کاناپه لم داد:(خودتو توی زحمت نینداز پسر...من محاله از تصمیمم برگردم,اگه منو یـادت اومده باشه باید این اخلاقم رو هم بیاد داشته باشی!)
(اما تو نمی تونی مادرت رو بیرون کنی!)
(دیدی که تونستم!در ضمن اون دیگه مادر من نیست,شوهر داره و می تونه سرزندگی خودش بره!)
(اما اون هنوز هم به تو احتیاج داره...)
(نه اون به من احتیاج نداره...هیچوقت نداشت...اون به شوهر احتیاج داشت,به یک هم خـواب,به یکی که بتونه ارضاش بکنه...)
ویرجینیا از شدت خجالت نالید و دیرمی به موقع غرید:(پرنس لطفاً این حرفها رو نزن...اون مادرته و...)
پـرنس با خستگی گفت:(من می دونم کی تو رو فرستاده و حتماً می دونی که محاله من حرف اونـو قـبول کنم پس بی خودی زحمت نکش!)
و باز نوشید.دیرمی از روی بیچارگی سر او غرید:(می شه اونو بذاری کنار؟الان مست می کنی!)
و پرنس بطری راکنارکشید.مدتی سکوت برقرار شد.پرنس پا روی پا انداخته و لبخنـدبر لب آنها را تـماشا
می کرد.بلوزکاملاًباز شده و بر ساقهایش افتاده بود:(دیرمی...برام حرف بزن!)
دیرمی با تمسخرگفت:(یعنی اجازه می دی؟)
(آره هر چی دوست داری بگو...دلم می خواد صداتو بشنوم...برام لذت بخشه!)
و نگاهش لغـزید.بطری را دوباره و به زحمت بلندکرد و نـاشیانه بر دهانش سرازیرکرد.دیرمی از جا جهید: (گفتم بسه!)
و بـا یک حرکت خود را رساند و بطری را از دستش قاپید.مایعش بر صورت و سینه ی لخت پرنس پاشید و او را خنداند:(وای خدای من...مثل یک برادر خوب!)
دیرمی کنارش نشست:(چرا به این مساله اینقدر حساسیت نشون می دی؟)
(بهش گفته بودم...اون می دونست من از اون مرتیکه بدم میاد!)
(تنفر تو دلیل کافی نیست پرنس,حتماً مادرت اون مرد رو دوست داره!)
(من شرط گذاشته بودم,یا من یا اون!تقصیر من چیه اونو انتخاب کرد؟)
(این شرط سختیه!تو پسرش هستی و اون دوستت داره!)
(نه دوستم نداره وگرنه به نظرم احترام قائل می شد و با ویلی ازدواج نمی کرد.)
(شاید هر دو تونو دوست داره؟)
(این امکان نداره!تو نمی تونی هم خدا رو دوست داشته باشی هم شیطان رو!)
و دست درازکرد بطری را از دست دیرمی پس بگیردکه دیرمی مچ دستش راگرفت:(نمی تونی فداکاری بکنی؟)
پرنس با نگاه مستانه به او خیره شد و اجازه داد مچش در دست محکم او بماند:(از این کلمه متنفرم!)
(بخاطر من!)
پرنس باز هم قهقهه زد اینبار شدت مستی اش به وضوح معلوم بود:(از این کلمه هم متنفرم!)و سر تکان داد :(ازم چه انتظاری داری؟)
دست دیرمی به سوی کف دست پرنس سر خورد:(بازم گذشت کن...ببخشش!)
پرنس با نگاه موزیانه ای به او زل زد:(تو چرا به این مساله اینقدر حساسیت نشون می دی؟)
دیـرمی بالاخره دست پرنس راگرفت:(من نگران تـو هستم...تو نمی تونی اینطوری زندگی بکنی,تنهایی و پر از نفرت...)
پرنس با خستگی دستش را از دست او بیرون کشید:(من همیشه اینطور زندگی کردم!)
(پس وقتشه تغییرش بدی...تو قلب بزرگی داری که برای نفرت جایی نداره!)
(ازکجا می دونی؟مگه منو می شناسی؟)
و منتظر شد.دیرمی به ناچارگفت:(شناختم!)
پرنس به طور ناگهانی دست درازکرد و بطری را از اوگرفت:(می شه از اینجا بری؟)
دیرمی متعجب شد:(چرا؟)
(می ترسم حرفی بزنم و قلبت رو بشکنم!)
و بطری را بلندکرد و باز هم نوشید.دیرمی با خجالت گفت:(قلب من هیچوقت از تو نمی شکنه!)
پرنس تـمام نوشیدنی را در دهانـش خالی کرد و از جـا بلند شد:(چـرا؟چون جنسش از سنگه؟)و بـطری را طرفی پرت کرد و بالاخره رو به ویرجینیاکرد:(خوب تو تعریف کن...عشقبازی با اروین چطور بود؟)
ویرجینیا بااولین شلیک ناگهانی او از پا درآمد اماپرنس به پرت کردن بقیه ادامه می داد:(با اون لذت بخش تر بود یا باکارل؟شاید با براین و ماروین هم خوابیده باشی و من خبر نداشته باشم...از تو بعید نیست!)
نگاه ناباور ویرجینیا بر چهره ی برافروخته ی او خیره ماند!دیرمی از جا پرید:(بس کن پرنس!)
اما پرنس ادامه می داد:(کدومش تونست راضی ات بکنه؟)
دیرمی غرید:(گوش نکن ویرجینیا...اون مست کرده!)
اما پرنس با لبخند زهراگینی بر لب ادامه می داد:( توکه امتحان کردی بیا یک دور هم بامن عشقبازی بکن شاید من...)
دیرمی اینبار به سویش یورش برد و از عقب دست بر دهانش گذاشت:(پرنس لطفاً ناراحتش نکن,تو داری اشتباه می کنی...)
اماویرجینیا ناراحت شده بود.بغض گلویش آماده ی ترکیدن بود.پاهایش می لرزید اما به سختی از جا بلند شد.پرنس با یک حرکت تند دیرمی را عقب هل داد و خود را رهانید:(من بهت گفته بودم...یادته؟)
تن ویرجینیا منجمد شد و نگاهش بر پرنس قفل شد.پرنس اینبار دادکشید:(یادته؟)
ویرجینیـا نمی دانست چـه بگوید و حـتی اگر حرفی داشت بگوید بغـض گلویش اجازه نمی داد.پـرنس به سویش راه افتاد:(من چه عیبی داشتم...هان؟لااقل من دوستت داشتم!)
ویرجینـیا شوکه شد و قـطرات اشک بالاخره بـرگونه هایش رهـا شد.دیرمی به سویش آمد:(بـیا بریم...اون مست کرده!)
ناگهان پرنس دادکشید:(من مست نکردم لعنتی!)
دیرمی به ویرجینیا رسید,بازویش راگرفت و او را به سوی در برد.پرنس بانفرت قهقهه زد:(اوه پس مشتری بعدی دایی جونته!)
شنـیدن این سخنان وحشتناک ازکسی که هنوز هم ویرجینیا عاشقش بود از هر چیزی دردناکتر بود.نفهمید چقدر طول کشید اما لحظه ای بعـدآنها در بیـرون بودند.پای پلـه ها,و او درآغـوش دیـرمی می گریست و دیرمی نوازشش می کرد:(داریم می ریم...تحمل کن,لیونل در رو بازکن...)
و به ماشین رسیدند.راننده در راگشود.پرنس که در پی آنها تا ایوان آمده بود,با تمام قوا داد زد:(و تو برادر عزیزم...بهت توصیه می کنم از لیسیدن پای پیرمرد دست برداری وگرنه مجبور می شم تو رو هم بـا اون به جهنم بفرستم!)
و در راکـوبید.ویـرجینیا سرگیجه گرفت.جمله ی آخرش از تمام حرفهای توهین آمیز قبلی اش بیشتر او را ترساند اما دیرمی بی خیال وآرام بود:(سوار شو...)
ویرجینیا پرسید:(شنیدی چی گفت؟)
دیرمی عصبانی بود:(نه و اهمیت هم نمی دم!اون مست شده بود...تو تا حالاآدم مست ندیدی؟)
و باخشونت غیرعادی او را داخل ماشین هل داد و خودش هم سوار شد:(حماقت منه نبایدتو رو می آوردم منو ببخش!)
ماشـین عقب عقب راه افـتاد و ویرجـینیا برای آخـرین بار به خـانه نگاهی انـداخت و قـلبش بدردآمد.آنجا زمانی خانه ی رویایی اش بـود اما حالاپرنس ویـرانش کرده بود!دیـرمی کمرش را نوازش کرد:(لطفـاً بس کن,اون لایق این اشکهانیست...اون لایق عشقت نیست.)
ویـرجینیا تازه متوجه شدکه می گرید و دلتنگ تر شد.دیرمی اینبار او را میان بازوهایش گرفت:(بسه ...بسه تو نباید به حرفهای اون اهمیت بدی,این اخلاق اونه,مگه نمی شناسی؟)
ویرجینیا با صدای خفه ای گفت:(اونم منو مقصر می دونه و راست می گه...اگه باورش کرده بودم...)
دیرمی غرید:(نه...تو از چیزی خبر نداری...اون داره کلک می زنه این نقشـه ی اونه برای دست یابی به تـو چون...)
ویرجینیا از حالت خشمگین حرف زدنش متعجب و نگران شد و خود را ازآغوش اوبیرون کشید:(موضوع چیه؟تو چیزی می دونی؟)
دیرمی آهی کشید اما سکوت کرد.شک ویرجینیا بیشتر شد:(آره تو چیزی می دونی!حرف بزن!)
(می ترسم خیلی ناراحتت بکنه!)
(من حالاهم خیلی ناراحتم...بگو دیرمی.)
دیرمی با نگاهی پر از ترحم به او خیره شد:(اون سر تو شرطبندی کرده!)
ویرجینیاگیج شد:(یعنی چی؟)
(اون با نیکلاس وکارل سر تصاحب کردنت,سر عشقت شرط بسته!)
ویرجینیا احـساس کرد زیر پاهایش خالی شد.دیرمی ادامه داد:(توی راه ویلا...توی ماشین قرار می ذاشتنـد من خیلی سعی کردم منصرفشون بکنم و البته وانمودکردند قبول کردند اما حالامی بینم دروغ گفتـند و سر شرطشون موندند!)
ویرجینیاکم کم صدای دیرمی را نامفهـوم می شنید.فـقـط به لبهای او چشم دوخته بود و بـه صدای ضربان قلب خودگوش می کرد...
(مارک چون عاشق جسیکا بود قبول نکردکارل و نیکلاس هم که سعی خودشونو کردند اما خدا رو شکر موفق نشدند اما پرنس هنوز مونده چون می دونه ومی بینه که تو هنوز عاشقشی ومی خواد باهات عشقبازی بکنه و برنده بشه!)
بله تمام اینها منطقی بود!پلکهای ویرجینیا برای گریستن دوبـاره داغ شد.دیرمی با تـرحم او را دوبـاره بغـل کرد:(متاسفم اما باید از این حقایق باخبر می شدی!)
ویرجـینیا صورتش را بـه سینه ی او فـشرد.پـس حـقیقت ایـن بـود.حـقیقت ابـراز علاقـه نکردن و سعی در
عشقبازی کردن با او فقط بخاطر یک سرگرمی ساده؟حال شخصیت اصلی پرنس را می شناخـت.او دروغ می گفت,عاشق وآواره می کرد,تفریح می کرد و بعد با بی رحمی تمام دور می انداخت!اینها برای لوسی شناختـه شده بود.دیـرمی اضافه کرد:(تو باید سعی کنی فراموشش کنی عشق اون خطرناکه اون اصلاًبـهت ارزش و اهمیت نمی ده یک روزی بالاخره بهت اثبات می شه اما تو باید تا اون روز نرسیده اونو فـراموش
کنی...قول بده این کار رو بکنی!)
بله تنهاکاری که می توانست بکند:(قول می دم!)
و دوبـاره قـطرات اشکش رهـا شدند و او بـا هر قـطره که برگونـه هایش می غلطیـد,مطمعن تـر می شدکه عاشقش بوده و هست و خواهد بود چون اگر نبود می توانست بعد از شنیدن این حرفهاآنقدر جرات بگیرد که سراغ پـرنس برگردد و چند سیلی پی در پی به او بزند اما نه...نمی توانست!آزار دادن و نـاراحت کردن اوآخرین کاری بودکه می توانست انجام بدهد پس فقط بـه گریه کردن ادامه داد.کاری که هر عـاشق در پی از دست دادن معشوقش انجام می دهد...
***
هفته ی تلخ دیگری برای ویرجینیا شروع شده بود.تلختر از روزها و هفته های قبل.شناختن پرنس وفهمیدن قصد و هدف پلیـدش از یک طرف و سعـی برای فـراموش کـردنش, از طرف دیگـر او را شدیداً در فشار روانی قرار داده بود.کاری که پرنس با اوکرده بود نابخشودنی بود.فقط بخاطر تفریح و بازی به او نزدیکی کرده و با رفتارها و حرفها عاشقش کـرده بود و بعد هـمچون کاغذ مچـاله دور انداخـته بود.آن هفـته برای پـدربزرگ هم هفـته ی تلخی بود.باآنکه تمام ساعاتش را با فکر و تلاش برای کمک به حل مشکلات نوه هایش می گذراند اما باز ابهت و روحیه ی خود را حفظ کرده بود تا اینکه خبر مرگ پسر بزرگش هـنری را شنید.جسدش در زیر پل کوچکی در حومه ی شهر پیدا شده بود.
پنجشنبه شب بود.حال پدربزرگ بد شده بود و در اتاقش تحت نظر پزشک مخصوصش استراحت میکرد. فامیل برای فهمیدن اصل ماجرا و شاید تایین روز عزاداری وخاکسپاری جمع شده بود.عجیب بودکه کسی حتی همسرش ایرنه و یا خاله هاگریه نمی کردند!خاله دبورا با نامزدش ویلیام و دخترانش جسیکا و دروتی و نـوراآمده بود.خاله پگی بـا شوهـر و دختر و پسـر وسطی اش,بـراین,آمده بود و دایی جان با همسر و دو دختر و تک پسرش در ویلچر!شاید اگر ویرجینیا ذره ای شهامت برای ورود به جمع داشت با دیـدن کارل درآن شرایط,تمامش را از دست داد.در اتـاقش برای مراسم لـباس سیاه انـتخاب می کـردکـه دیرمی آمد. ویرجینیا به محض دیدنش با حدسی که می زد به سرعت گفت:(دیرمی نمی تونی وادارم کنی بیام...کارل اومده و...)
دیرمی با خستگی حرفش را برید:(من نیومدم مجبورت کنم پایین بیایی.)
ویرجینیا متعجب نگاهش کرد.بسیار ناراحت وگرفته و حتی عصبانی بود:(ایندفعه من به پناه تو اومدم!)
(تو چی داری می گی؟)
دیرمی به سوی تخت رفت:(می تونم تا رفتن اونها توی اتاقت بمونم؟)
(تو جدی هستی؟)
دیرمی به تختش رسید و نشست:(اونها در موردآقای هنری حرف می زنند و من خسته شدم!دیگه نمیخوام چیزی در مورد اون بشنوم!)
ویرجینیا متوجه غیر عادی شدن رفتار او از وقتی خبر دایی رسیده بود,شده بود:(حال بابابزرگ چطوره؟)
دیرمی خود را به پشت بر تخت انداخت و به سقف خیره شد:(کمی بهتر شده...پیش اونهاست...)
ویرجینیا به شوخی گفت:(پس از دست اون فرارکردی...بازم؟)
دیرمی چشم برهم گذاشت و سکوت کرد.ویرجینیا فهمید جوابش مثبت است!برنیمکت پای تخت نشست وگفت:(تو...از بابابزرگ خوشت نمیاد مگه نه؟)
دیرمی زمزمه کرد:(کی گفته؟)
ویرجینیا با علاقه به اوکه با موهای عقب رفته از پیشانی,بسیار جذاب تر دیده می شد,زل زد:(خودش!)
دیرمی همانطور چشمها بسته,لبخندکوچکی زد:(جدی؟...پس بالاخره فهمید؟)
ویرجینیا ناراحت شد:(چرا دیرمی؟اونکه خیلی برات خوبی کرد,تو رو پناه داد و به فرزندی قبولت کرد...)
(لازم نیست بشماری...من همشونو می دونم!)
(پس چرا ازش بدت میاد؟)
دیرمی بالاخره چشم گشود و با خشم به او زل زد:(برای اینکه کافی نیست...خوبی های اون کافی نیست!)
(برای چی کافی نیست؟)
(برای برگردوندن همه چیز...گذشته ام,پدر و مادرم,زندگی ام,شخصیتم...)
ویرجینیا هم عصبانی شد:(هیچکس نمی تونه دیرمی!گذشته رفته و پدر و مادرت مُرده و...)
دیرمی دوباره چشم بر هم گذاشت:(پس می بینی که خوبی های اون دیگه بدرد نمی خوره!)
(اما اون سعیش روکرده و می کنه!)
(بله اما دیره!)
ویرجینیا غرید:(خیلی بی انصاف هستی دیرمی!مگه اون مقصره که باید تاوان پس بده؟)
دیرمی جواب نـداد اما ویرجینیا دیـدکه به روتختـی چنگ زد و فکش را بهم فشرد!ویـرجینیا پشیمان شـد: (متاسفم من نمی خواستم...)
دیرمی به تندی از جا بلند شد:(نباید اینجا می اومدم!)
و به سوی در راه افتاد.ویرجینیا هم از جا پـرید و در پی اش دوید:(نـه لطفاً صبرکن...)و بـه در نرسیده خود را جلویش انداخت:(منو ببخش,منظوری نداشتم!)
دیرمی با خشم قدمی عقب گذاشت:(تو از چیزی خبر نداری پس حق قضاوت کردن هم نداری!)
(من فقط قصدکمک کردن داشتم...می خواستم شما رو به هم نزدیکترکنم...)
(نکن!ما رو به هم نزدیکتر نکن چون نمی شه!)
(اما چرا؟چرا نمی شه؟)
دیرمی سر به زیر انداخت و نفس عمیقی کشید.ویرجینیا به او نزدیکتر شد:(موضوع چیه؟)
دیرمی سر بلند نکرد:(موضوع اینه که اون مقصره!مقصر همه چیز و حقشه حالاعذاب بکشه...خودشم اینـو می دونه!)
بله می دانست!به ویرجینیاگفته بود!ویرجینیا احساس خفگی می کرد:(مثل پرنس حرف می زنی!)
دیـرمی به سوی در راه افـتاد:(اَه تـو هم شروع نکن!پـرنس هیچ حقـی برای حرف زدن نداره,اون چیزی از دست نداده شاید فقط شش سال جوونی اش که منم توی خواب از دست دادم!)
و با خشونت خارج شد.
***
بیست و سوم نوامبر به عنوان روز خاکسپاری تایین شد.در طی سه روز جسد را از پزشک قانونی آوردند, آماده کردند,مراسم را برنامه ریزی کردند و تابوت را به خانه آوردند.بالاخره ویرجینیا دایی هنری را برای اولـین وآخرین بـار می دید.باور نمی کرد بترسد اما ترسید!چون آن مرد لاغری که در تابوت بود,قـیافه ی سالمی نداشت.چشمانش بیش از حدگود افتاده بود,دهانش داغون شده بود,مو نداشت و پـوست صورتش شدیداً به کـبودی می زد.شاید افـراد فـامیل هم از دیـدن او چـندششان می شدکه همان دقـایق اول در دوم تابوت را هم بستند!دیرمی که ازآنروز به بعدکاملاًساکت وگوشه گیر شده بود,حتی یکبار هم به جسدنگاه نکرد و ایـن باعث تعـجب و شک بیشتـر ویرجـینیا شده بود.آنروز ویرجـینیا بدون آنکه بفهمد مرتب پایین
می رفت و وارد جمع عزادار می شد.دوست داشت پیش دیرمی باشد.می خواست از حال پدربزرگ باخبر باشد.می خواست فرصتی پیداکند تا باکارل حرف بزند.می خواست جلوی چشم فامیل باشد و اثبات کنـد که دیگر خانه و سر پناه و سرپرستی دارد اما مسلم بود علت اصلی امید به دیدن پرنس و یا شنیدن خبری از او بـودکه او را هـر ده دقیـقه یکبار وادار به خـروج از اتاق,سـرازیری از پله ها,ورودبه جمع و دیدار مکرر تابوت می کرد و او از این علت متنفر بود.او باید پرنس را فراموش می کرد.قول داده بود.
ظـهر شده بود.همه در سالن ناهارخوری بودند و اتاق جسد خالی بود.ویرجینیاکه از دیدن جسد اشتهایش را از دست داده بود,وسط پله ها نشسته بود و منتـظر تمام شدن غـذا بود.دیرمی هم سر ناهار نـبود.در سالن ول می گـشت و با هر قدم تاکسیدواش را درست می کرد.انگارکه داخل آن لباس در عـذابی عـظیم است که صدای قدمهای مردانه ای درکف پارکر سالن طنین انداخت.پرنس آمده بود!لحـظه ی اول ویرجینـیا از دیـدن چهره ی همیشه فـریبنده و هیکل زیـبایش هیجان زده شد اما بعد متوجه تیپش شد.لعنت بر اوکت و شلـوار سفید پوشیـده بود و غـرق عطر غلیظی بودکه به محض ورود,دیرمی را به سرفه انداخت!(سلام بچه ها ...)
دیرمی از شدت وحشت نالید:(پرنس تو رو خدا چرا اومدی؟)
پرنس خندان به سویش رفت:(چطوری عزیزم؟)
دیرمی غرید:(این چه وضعیه؟دیونه شدی؟)
پرنس از دو طرف یقه ی کت گرفت و بازکرد:(چطور شدم؟بهم میاد؟)
وآرام چرخی زد.دیرمی بازویش راگرفت وآهسته گفت:(از اینجا برو پرنس...خواهش می کنم!)
پـرنس به سرعت دست دورکمـر او حلقه کرد:(بـیا برقصیم...امروز روز تولدمه,من دوباره بدنیا اومدم بیا و
در شادی من سهیم باش)
ویرجینیابا نگرانی به راهرو نگاهی انداخت.خدا را شکرکسی نمی آمد!دیرمی با خشونت خود را از آغوش او بیرون کشید و او را دو دستی به سوی در چرخاند:(از اینجا برو...همین حالا!)
پـرنس انگارکه بـازی می کـرد.جا خالی داد و او را دور زد:(نمی شه!می خوام بابابزرگ عزیزم رو ببینم و بهش تبریک بگم!)
و با لذت خندید!دیرمی باآوارگی ایستاد و پرنس به سوی راهرو رفت:(پس جسد دامادکجاست؟)
ویرجینیا از صدای بلندش هل کرد و بناچار در را نشان داد:(اونجاست!)
پرنس همچـون رقاصی ماهـر,نوک پایش چرخی زد و بـه سوی در راهـی شـد.دیـرمی نگاه خـشمگینی به ویـرجینیا انداخت و در پی پـرنس دوید و هـر دو داخل اتـاق شدند.ویـرجینیا هم بـدنبالشـان رفت.پرنس با نزدیک شدن به تابوت غرید:(احمقها چرا در تابوت رو بستید؟)
و به سوی سکو رفت.دیرمی سرعت گرفت:(دست نزن پرنس!)
و همزمان با رسیدن پرنس به تابوت,به او رسید و او را از عقب گرفت اما پرنس با سماجت بـه درش دست انداخت:(لطفاً بذار ببینمش!من برای دیدن این صحنه تمام عمرم صبرکردم!)
ویرجینیا از ترس در را بست.دیرمی همچنان که تلاش می کرد مانع شود؛غرید:(خودتو توی دردسر نینداز رییس پلیس اینجاست!)
اما پـرنس در تـابوت را هل داد و بازکرد:(آه چقدر زیبا!شاهکار رو پسندیدی؟نگاه کن...صورتـش داغون شده,هیچ باور می کردی کسی رو ببینی که از بس کتک خورده مُرده؟)
ویـرجینیا بـه لرز افـتاد.علت مرگ دایی کتک خـوردن بود؟!دیـرمی بالاخره تـوانست او را بـه سوی خـود بچرخاند:(تاکسی تو رو با این وضع ندیده از اینجا برو...)
پرنس دستهای او راگرفت:(احمق نشو پسر...بیا خوش باش!این آرزوی همه بود...خصوصاًآرزوی ما!)
و او را بغل کرد.ویرجینـیا نگران شـد.پرنس چـه می گفت؟دیرمی بـا عصبانیت او را از خـودکَند:(ولم کن دیونه!)
پرنس با تعجب قدمی عقب گـذاشت و لبخند شیـرینش محو شد:(تـو چت شده؟مگـه نمی دونی اون قاتل بود و باید می مرد؟اینطور با عذاب؟)
دیرمی با خستگی چرخید و به سوی ویرجینیا راه افتاد:(من چیزی نمی دونم!)
پـرنس عصبانی شـد و در پـی اش از سکو پایـین پرید و او را دور نـشده گرفت:(به من نگاه کن...نگاه کن لعنتی!)و او را به زور به سوی خود برگرداند:(می دونم همه چیز یادته...می دونم!می شنوی؟برام فیلم بازی نکن!)
می دانـست؟دیرمی خـود راگم نکرد.به مچ دستـهای اوکه از یقه ی کتـش گرفـته بود,چنگ انداخت:(تو نباید این کار رو می کردی!)
و خود راآزادکرد و دوباره راه افتاد.پرنس داد زد:(چرا؟)
اما دیرمی جواب نداد.به ویرجینیا رسید و با چهره ی بسیار ناراحت ازکنـارش رد شد و اتـاق را به سرعـت ترک کرد.نگاه ویرجینیا لحـظه ای بر چشـمان پرنس افـتاد و از روی شرم و ترس نتـوانست بماند و بـدنبال دیـرمی بیرون دویـد اما دیـرمی رفته بود!عطر پرنس همه جا را پرکرده بود.ویرجینیا لحظه ای گیـج ازآنچه دیده و شنیده بود مانـد.صدای پـرنس آمد.بـا جسـد حرف می زد!ویرجینـیا راه را بـرگشت وآهسته بـه در نزدیک شد.پرنس دور تابوت قدم می زد:(لعـنت بر تو حرامـزاده...تو بایـد زودتر از اینهـا می مردی,خیلی زودتر از پدرمن!)و سر جسد ایستاد:(اما نه...کاش مثل ماکسانی رو داشتی که خیلی دوست داشتی اونوقت اونـها رو جلوی چـشمت تکه تکه می کردم تا به اندازه ی ما عذاب بکشی...حیف که نداشتی...حـیف که فقط یک جون داشتی!)
موی انـدام ویرجیـنیا سیخ ایستـاد.پرنس لبخند زهـراگینی به لب آورد:(می بینـی چکارکردی هنـری؟یک شیطان واقعی,بی رحمتر و قوی تر از خودت آفریدی!)
و در تابوت راکوبید!ویرجینیا عقب دوید.از بس ترسیده بود نمی توانست راه برود اما به زور خود را به راه پله رساند و بالادوید.
***
سـاعت پنج تابوت را بـه ماشین مخصوصش حمل کردند و فامیلهاگروه گروه در لباسهای سیاه عذا,سوار لیـموزینها می شدنـد تـا راهی گـورستان شونـد.ویرجیـنیا دلش نمی خـواست بـرود.بـرای او یکـبار دیـدن خاکسپاری خانواده اش کافی بود و او می دانست سلامت روانی کامل بـرای شرکت در مراسم دیگری را نداشت اما دیرمی می رفت با وجود نارضایتی,بازو در بازوی پدربزرگ!ویرجینیا درگوشه ی ایوان ایستاده بود و مهمـانان را بدرقـه می کردکه کـارل به کمک هلگـا به ایـوان آمد.هـلگا نـاراحت بـود:(خـیلی دلـم می خواست تو هم پیشم بودی...)
کارل با خستگی گفت:(گفتم که نمی تونم اینطوری بیام,دست و پاگیر می شم.)
هلگا خم شد و لبهایش را بوسید:(خیلی خوب پس فعلاًخداحافظ عزیزم.)
و از پـله ها پایـین دوید.کارل در حالی که به دور شدن او خیره شده بود زمزمه کرد:(سلام ویرجـینیا...بازم محشر دیده می شی!)
ویرجینیا می دیدکه وقتش است:(کارل باید باهات صحبت کنم!)
کارل هنوز چشم از افق بر نمی داشت:(پس قصد فرار نداری؟)
ویرجینیا دیگر عصبانی نبود.به نوعی بعـد از دیدن پـاهای بی حـرکت او درگچ,دلش به تـرحم آمده بـود: (مجبور بودم کارل...تو شانس دیگه ای برام نذاشته بودی!)
(نمی تونستم...من دیونه ات شده بودم!)
(بخاطر پول؟)
کارل بـاز هم متعجب نشـد:(پول برای من ارزشی نـداره وگرنه خیـلی زودتـر اعتراف می کردم و وادارت
می کردم قبول کنی!)
ویرجینیا به سردی خندید:(دیگه چی برات ارزشی نداره؟قلب شکسته؟اشک؟از دست رفتن پاکی؟)
(من اصلاً قصد ناراحت و یا اذیت کردن تو رو نداشتم!)
(اما اعمالت اینو نشون نمی داد!)
کارل بالاخره رو به اوکرد:(به من نگاه کن!فکرکنـم حالاراضی هستی تـقاص عاشق شـدنم رو با تنـم پس دادم!)
ویرجینیا برای نشنیدن حرفهای عاشقانه ی دیگر زود حرف را عوض کرد:(چی شد افتادی؟)
(چطور مگه؟)
(مست بودی؟)
(آره مست عشق تو!)
(می بینم که تنبیه نشدی؟)
(یعنی توکسی رو اجیرکرده بودی تا منو نتبیه کنه؟)
ویرجینیا شوکه شد:(پس کسی هلت داد؟)
(اون...معشوقت بود؟)
پس درست بود!کسی او را,شاید به قصد قتل,هل داده بود!(مگه ندیدیش؟)
(نه...من مست بودم!)
ویرجینیاگیج تر شد:(راستش رو بگوکارل...تو اصلاً عاشقم نبودی مگه نه؟)
(مجبورم کردند و شدم!)
بله حقیقت این بود!(متشکرم کارل!)
***
تـا عید پاک1* فکر و جسـم پـدربزرگ علاف مسائـل و مشکلات فامـیل بود.مرگ پسرش تنها وقـفه ی کوچکی به کارهایش انداخته بود.او همچنان سعی می کرد فیونا را برای بخشیدن اروین که شدیداً پشیمان شده بود,راضی کند,اروین را از بازداشتگـاه در بیـاورد و بـا مـاروین صحبت کند و...هـمه این کارها را از روی عشق انجام میـداد.عشق به انسانهایی که تا چندی قبل مایه ی افتخار و شادی اش بودند.اماکشته شدن مرموز پسرش از همه بیشتر او را به دردسر انداخت.پلیس تحقیق می کرد,فضولی می کرد,خسته می کـرد. شایعات زیاد می شد وکار پدربزرگ سخت تر می شد و ارزشش کم تر میـشد!کم کم موقعیت شغلی اش هـم بـه خـطر افـتاد.شـرکت غـذایی دلیـشز بخـاطر سلب شـدن اعـتماد مردم و رسـیدگی کمتـر,بـه سـوی ورشکستگی می رفت و این به اعتبار و شهرت و قدرت و ثروت و محبوبیت وآبروی چندین وچندساله ی میجرها صدمه می زد.دیگر جمع شدنهـای هفـتگی حذف شد و تماسهاکمتـر شد.دیگر به زحمت می شـد آقای فردریک میجر را در خانه در حال استراحت کردن دید.دیگر تمام وقت گرفـته وگرفتار بود بطـوری که شب عید شکران*2 خانه نبود پس کسی هم نیامد و ویرجینـیا و دیـرمی تنها بودند.این روزهـا,روزهای کسالت باری برای ویرجینیـا بـود چون غیـر از معـشوقی که نمی دید و باید فـراموشش می کرد,دیـرمی و رفتارش هم او را اذیت می کرد.درست مثل پرنس شده بود.گاهی از صبح تا شب و حتی نیمه شب بـجای پـدربزرگ بـه شرکت می رفت وکـار می کرد وگاهی هم در خانه می ماند اما با رفتار سرد و مبـهم وگیج کننده و حتی شکننده وگستاخ اجازه ی نزدیکی به کسی,خصوصاً ویرجینیا نمی داد.
ژانویه ازراه می رسید.پدربزرگ به منظور حفظ مقام و منزلتش,به عنوان آخرین چاره,تصمیم به برگذاری یکی از بزرگترین جشنهای سال نوگرفته بود.شب عید پاک بود.درخت باجعبه های تزئیناتش درگوشه ی سالن مانده بود.ویرجینیابرای شام آماده می شدکه پدربزرگ سراغش آمد.می خواست به نوعی غیبتهایش را تـلافی کند.پیشـنهاد تزئین کردن درخت راآورده بود.سه نفری,او,خـودش و دیرمی با وجود نارضایتی! شاید تنها شب شادشان آن شب بود.پدربزرگ آواز نوئل می خواند و حتی گهگاهی ناشیانه می رقـصید و باعث خنده ی ویرجینیا می شد.دو ساعت به سرعت و زیبایی بر سر درخت گذشت.روح نوئـل آنجا بـود! پدربزرگ تزئینات را با دقت و علاقه انتخاب می کرد و به ویرجینیا می داد,ویرجیـنیا هم انتخاب می کـرد کجا بیاویزند و دیرمی از نردبام فلزی بالامی رفت و می آویخت.دیرمی هم سعی می کرد لااقل کمی گرم و ملایـم باشد و ایـن سعی ویـرجینیا را احساساتی می کرد.درخت داشت تمام می شدکه خاله پـگی تلفـن کرد.ظاهراً فیونا از شکایـتش صرفه نظـرکرده بود و اروین موقـتاًآزادشده بود.این خبرآنقدر پدربـزرگ را خوشحال کردکه بی توجه به عقربه های ساعت که یازده شب رانشان می داد,راننده اش را از خواب بیدار 1*بیست و پنجم ماه دسامبر تولد حضرت عیسی. 2 *thanks giving dayآخرین پنجشنبه ی ماه نوامبر.
کرد تا او را به دیـدن اروین ببـرد.ویرجینیا بـا وجود تعارفـات جدی پـدربزرگ با او نرفت چـون از دست
اروین عـصبانی و نـاراحت بود امـا مهـمترین علت باز دیرمی بـودکه به بهانه ی علاقه به تمام کردن تـزئین
درخت در خـانه می ماند.ساعت یـازده و نیم شده بود.قسمتهای پایین درخت مانده بود. هر دو تنها بودند و سرپا.ویرجینیا با وجود تلاش پی در پی برای برقراری ارتباط و شروع صحبت,موفق نشده بود.دیرمی به هر حرف او با سر جواب می داد و حتی گاهی آنرا هم نمی داد!ویرجینیا عصبانی وخسته شده بود.فقط نصف قـوطی تزئیـنات باقی مانـده بودکه یک لحظه دست هر دو همزمان به سوی یکی ازگوی های نقره ای که
قبلاًآویخته شده بود و در حال افتادن بود دراز شد وانگشتانشان به هم خورد.بناگه انگارکه خاری به دست دیرمی فرو رفته باشد,سریع و بـا وحشت دست عـقب کشید.گوی رها شد و افـتاد و شکست.ویرجینیا هـم ترسید ودیرمی با شرم خم شد و در حالی که تکه های شیشه را از زمین جمع می کرد,زمزمه کرد:(متاسفم ...ظاهراً خیلی خسته شدم!)و قد راست کرد و خورده شیشه ها را داخل جعـبه اش ریخت:(دیگـه نمی تونم ادامه بدم,می رم بخوابم!)
و راه افتاد اما ویرجینیاکه با این اتفاق شکسته شدن سد صبر خود و سکوت او را احساس کرد,فرصت دور شدن نداد:(بگو چی شده؟)
دیرمی با بی حوصلگی ایستاد:(چی,چی شده؟)
ویرجینیا بخود جرات داد و پرسید:(چرا اینجوری می کنی؟)
دیرمی متعجب به سویش چرخید:(چکار می کنم؟)
(تو...عوض شدی!)
(بس کن ویرجینیا!خیالاتی شدی!)
و بـرگشت که بـرود اما ویرجـینیا ناراحت تر شده بود:(چرا داری ازم دور می شی؟چرا دیگه باهـام حرف نمی زنی؟چرا تنهام می ذاری؟مگه ما دوست نیستیم؟)
(تا اونجایی که یادمه من قبلاً علتشوگفتم!)
ویرجینیا نگران شد.منظورش چه بود؟:(کی؟)
دیرمی فوت کرد و به سردی دوباره به سوی ویرجینیا برگشت:(اونشب...توی هتل!)
ویرجینیاگیج تر شد.چه ربطی داشت؟مکث او,دیرمی را عصبانی کرد:(محض رضای خدا ویرجینیا بـفهـم دیگه...وادارم نکن حرف بزنم!)
قلب ویـرجینیا بیشتر فـشرده شد.او احـمق بود و دیرمی دوست نداشت با او حرف بزند!به آرامی نوار زر را داخل جعبه اش پرت کرد:(خیلی خوب اگه نمی خواهی با من حرف بزنی حرف نزن!)
بغض گلویش را بدردآورد و به سوی پله ها دوید.نرسیده,دیرمی به نرمی گفت:(من به توگفته بودم از بقیه
بدترم...یادته؟)
ویرجینیا پای پله ها ایستاد.دیرمی ادامه می داد:(ما اغلب تنهاییم...مثل حالاومن همیشه سعی می کنم...سعی مرگبار تا به تو نزدیک نشم چون می ترسم...از خودم,از پسری که شش سال از بهترین لحظات عمرش رو توی خواب گذرونده و حالااز همه حریص تره!)
ویرجینیا با ناباوری نگاهش می کرد.با سر سختی به او زل زده بود.حالامنظورش راکاملاًمی فهمید و میدید کـه ربط داشته اما دیرمی ادامه می داد:(خیلی فرصت پیش اومد تا ازت کام دل بگیرم اما بهت رحم کردم از تـرس اینکه نـتونم ولت کنم و عفت و پـاکی تـو رو با یک حرکت وحشیانه ازت بگـیرم خودموکنـترل کردم...کنترلی دردناک اما تو درکم نمی کنی!)
ویرجـینیا سعی کرد خـود را سر پا نگه دارد.چند احساس مختلف و ناشناس به او حمله ور شده بود.خشم, شـور,نفرت,تعجب,ترس؟یعنی او هم مثل بقیه بود؟بله بود.حتی بدتر از بقیه!(من نمی خوام اعتمادت رو از بین ببرم اما این یک واقعیته...تو نباید اجازه بدی اسم منم توی لیست بره...لطفاًکمکم کن!)
لیست؟ویرجینیا به نرده ها چنگ انداخت و دیرمی خونسردانه راهی اتاقش شد!
بالاخره روز جشن از راه رسید.تقریباً پانصد نفر مهمان سرشناس دعـوت شده بود.کارگـرانی که بصورت گـروهی در طول هـفته ی نوئل کارکرده بـودند,همه چـیز را تاکوچکترین جـزئیات آماده کرده بودند.در حـیاط خیمه های بسـیار بزرگ آبی رنگ که بـا چراغهای رنگارنگ نـورانی می شدند,برپا شده بود و دو گروه ارکسترسی نـفری آورده شده بود.میـزها در حیاط و زیـر خیمه ها چـیده شده بودند و همه جا غـرق گلهای عطراگین مینا و رز بود.درخت کریسمسی که آنها درست کرده بـودند درگوشه سالن بـا بسته های رنگارنگ هدایاکه در زیرش همچون تپه بر روی هم انباشته شده بود و خورده های کائـوچوکه هـمچـون برف آرام آرام و ریزریز توسط دستگاهی از سقـف الک می شد,حال و هوای نوئل را می آفـرید.در طول آن هفته در روابط دیـرمی و ویرجینیا تفاوتـهای واضحی شده بود.ویرجیـنیا بدون هیچ انتظـار و دلگیری و تـلاشی از دیرمی فـاصله می گرفت و دیرمی بـدتر و سردتر از قـبل با او رفـتار می کـرد بـطوری که انگار بیگانه هستند و هیچوقت با هم آشنا نشده اند!
عصر شـده بود.ویرجینیا مقابل پنجره ایستاده بود و حیاط را,خدمتکارهایی که میزها را می چیـدند,نگـاه می کرد و با وجود تمام تلاش باز هم به پرنس فکر می کرد.آیا او هم خواهدآمد؟صدای تاق تاق در او را متوجه ورود جیل کرد.یک پاکت مخصوص لباس در دست داشت:(خانم این برای شما اومده!)
ویرجینیا متعجب شد.داخل پاکت یک لباس سرمه ای رنگ بود اما قبل ازآنکه بتواند از مدل وجنس لباس سر دربیاوردمتوجه نامه ای در ته پاکت شد.دستهایش از شدت شوق و هیجان عرق کرد.نوشته ای بر روی پاکت نبود اما او حدس میزد نویسنده اش چه کسی باشد.وحشیانه آنرا درید وکاغذکوچکی راکه داخلش بودگشود.بله خودش بود!خط را شناخت.تنها خطی که در طول آن پنج ماه دیده بود"اینرا بپوش.اگر هنوز هـم ذره ای دوستم داری بـپوش وگرنه قـلبم را شکسته ای!...پرنس"تـمام عضلات ویرجینیـاکرخت شد و
پـلکهایش بـدردآمد.نامه را به سیـنه اش فـشرد.انگارکه یک فلزگداخته بود قلبش آتش گرفت و سوخت. دقایقی نتوانست نفس بکشد و وقتی توانست,بگریه افـتاد.خود را بر تخت انداخت و دقـایقی فقط گریست وگریست.این انصاف نبود پرنس باز هم قلب بی گناه و عاشق او را اینچنین به بازی بگیرد.این انصاف نبود او اینچنین شیفته و اسیر باشد وپرنس اینقدر بی رحم وآزاد.او در طی یک ماه تمام تلاش خود راکرده بود نامش را به زبان نیاورد تا بلکه او را از یادش ببرد و حالا...این انصاف نبود!
ساعت یازده شب شده بود و او به هر بهانه ی مسخره ای توانسته بود درآن اتاق بماند.از پنجره می دیدکه مهمانهاکم کم می آیند و او لباس در تن مقابل آینه نشسته بود فکر می کرد.دلش میـگفت باآن پایین برود اما عقلش مخالفت می کرد.گاه حرفـهای لوسی و دیرمی بـیادش می آمد وگاه حرفـها و حرکات قـشنگ پـرنس!شایـد اگر مدل لـباس آنـقدر مبتزل نـبود به حرف دلش گـوش می کرد اما لباس...نیم تنه ی تنگی داشت که تا روی باسنهاکیپ میرفت و ازآنجا بر زمین جلو و پشت سرش شل و نرم می افتاد.آستین وجود نداشت!یعنی فقط دو بند باریک بودکه لباس را بر شانه های لختش نگه می داشت و یقه از جلو تا نزدیکی نافـش و از عقب تا بـرآمدگی روی باسنش بـاز می ماند و البته چاکهای ظربدری که دو طرف لباس را در سینه وکمرش نگه می داشت!لعنت بر پرنس چه قصدی داشت؟اگر نمی پـوشیداحساس پشیمانی و نگرانی می کردکه نکند قلب او را بشکندو اگر می پوشید...شاید اگر موهایش را باز می گذاشت که بخاطرپرنس حتماً ایـن کار را می کرد,می تـوانست از دیـده شدن کمرش جلوگیری کنـد اما یا شانه ها وکتـفهایش؟یا سینه اش تاشکمش؟بناگه در زده شده و دیرمی پوشیده درتاکسیدوی سیاهش وارد شد.ویرجینیا بی اختیار از جـا پرید و دیـرمی به محض ورودش خشکیـد!ویرجیـنیا منتظر عکس العـملش شد اما دیرمی تا دقایـقی ساکت وبی حرکت فقط نگاهش کرد و ویرجینیا مجبور شد برای پرت کردن حواسش بپرسد:(چی شده؟ همه اومدند؟)
دیرمی با تکیه به درآنرا بست:(تقریباً...وآقای میجر منو فرستاد دنبالت...می خواد با مهمونهاآشنا بشی...)
ویرجینیا متوجه سردی و خشکی صدایش شد اما خود را به نفهمی زد و راه افتاد:(خیلی خوب...بریم.)
اما دیرمی از جلوی درکنار نرفت:(تو قصد داری با این لباس توی جشن شرکت کنی؟)
بالاخره!ویرجینیا ایستاد:(چطور؟قشنگ نیست؟)
(این نمی تونه انتخاب تو باشه!)
(درسته...این...این یک هدیه است!)
(هدیه کی؟...پرنس؟)
ویـرجینیا از حـدسش شوکه شـد و دیرمی از نگاه خـشکیده ی او فهـمید جوابـش مثبت است.بـه سوی در چرخید:(دیرکردیم,بیرونم,عوض کن بیا!)
و در راگشود.ویرجینیا هل کرد:(من قصد ندارم عوض کنم!)
دیرمی پشت به او ماند:(چی؟!)
ویرجینیا با شک و ترس اضافه کرد:(می خوام امشب اینو بپوشم!)
(چرا؟چون هدیه ی پرنس؟)
ویرجینیا شرمگین شد چون جوابش همین بود!دیرمی در را بیشتر بازکرد:(بهتره زودتر درش بیاری!)
(چرا؟)
(چون مناسب سن تو نیست!)
(چون مناسب سنم نیست یا چون هدیه ی پرنس؟)
دیرمی در راکوبید.اولین عکس العمل جدی او بود:(چون هدیه ی پرنس!)
ویرجینیا ترسید وکمی عقب رفت.احساس میـکرد اولین درگیری جدی بینشان می افتاد(تو به من قول داده بودی فراموشش کنی!)
قلب ویرجینیا فشرده شد:(سعی می کنم دیرمی اما...)
دیرمی غرید:(اسم این سعی نیست!)
بغـض ناگهانی گلوی ویرجیـنیا را بـدردآورد چقدر راحت جمله ی فراموش کن را به زبان می آورد.مگر می شد پرنس را,مظهر زیبایی و هوس را به ایـن راحتی و زودی فـراموش کرد؟دیرمی با هـمان تن خشک و سرد صدایش ادامه داد:(تو حرفهای منو فراموش کردی؟شرطبندی یادت رفته؟اون تو رو برای یک شب احـتیاج داره...برای بـرنده شدن,بـرای سرگرمی و داره با ایـن کارها و امیدواری به جذابیتش تو رو افسون
می کنه!)
ویرجینیا برای آنکه دیرمی حلقه زدن اشک را در چشمانش نبیند,سر به زیر انداخت.مدت طولانی سکوت برقرار شد.از حیاط صدای موسیقی می آمد.چقدر بد!آنشب شب عید بود!(منو ببخش...اَه...اونقدرحسودی پرنس رو می کنم که...)
ویـرجینیا زیر چشمی نگاهـش کرد.او هم سر بـه زیر انداخته بود.حسودی پرنس را می کرد؟اما چرا؟(چرا دیرمی؟)
دیرمی جواب نداد و این سکوت پر از معـصومیت ویرجینیـا را احـساساتی کرد.چـند قدم پیش رفـت:(اگه ناراحتت کردم معذرت...)
حرفش تمام نشده دیرمی با یک جهش ناگهانی او را بغل کرد و در تن خود قفل کرد!تمام تن ویرجینیا بـه لـرز افـتاد.تا دقایقی چیزی نفهمـید.دیرمی هم کاری نکرد فـقـط سر بر شانه ی لخت اوگذاشته بود و او را
می فشرد هر لحظه بیشتر از قبل!قلب ویرجینیا می کوبید:(دیرمی؟)
دستهای دیـرمی به حرکت افـتاد به کمر ولای موهایش...(ویرجینیا من...)صدایش به پچ پچ شبـیه بود:(من دوستت دارم!)
مغز ویرجینیا منجمد شد و قلبش داغ کرد.مگر ممکن بود؟دیرمی؟سردترین و بی احساس ترین پـسری که شنـاخته بود دوستش داشـت؟(خیلی سعی کردم مخفی کنم اما دیگه نمی تونم,همه چیز اونشب شروع شد تـو بالای پله ها با لباس زرشکی رنگت و من...بخـودم خنـدیدم,این دختر اصلاًتیپ من نیست...اما بودی... چون دیگه رنگ زرشکی از یادم نرفت...)
ویرجینیا نفسش را نگه داشته بود و صدای قلبش را درگوشهایش می شنید...(اما تو عاشق پرنس بودی پس من هیچ شانسی نداشتم تا اینکه اونروز فهمیدم اون لایق تـو نیست هیـچکس نیست اما لااقـل من...عاشقت بودم...)
ویرجینیا نیاز به نشان دادن عکس العمل داشت وگرنه داد می زد!(دیرمی من...)
و باز در زده شد.دیرمی با وحشت و عجله رهایش کرد و سر برگرداند تا ویرجینیاصورتش را نبیند.ولتربود پدربزرگ دنبال دیرمی می گشت.دیرمی سر تکان داد و همانطور پشت به ویرجینیا زمزمه کرد:(حالادیگه رنگ سرمه ای رو هم محاله فراموش کنم!)
و از اتاق خارج شد.
ویرجینیا تا مدتی همانجا سر پا ماند و بـه در بسته خیـره شد در قـلبش احساس درد می کرد.زمانی آرزو داشت زنـدگی اش مثل ُرمانها بشود مثلـثهای عشقـی,پسرهای زیبا,زندگی تجملی,دودلی های شیرین...اما آنروز وآن لحظه درک کرد چه آرزوی مسخره ای کرده و چه بدکه برآورده شده!این مسائل سخت تر از کارفیزیکی مزرعه بود,سختر از مطالعات شب امتحان و سختر از هر بیماری!این درد روح بود,درداحساس و روان,درد عشق و سخت تر از هر دردی بود!چرخید وآرام به سوی پنجره رفت.خیمه ها روشن و پر نـور شـده بودند و جمـعیت در حیاط موج می زد.نـوازنده ها می نواخـتند وگارسنهای جـوان با لبـاسهای سفید یکدست,سینی به دست می گشتند.پدربزرگ را دید,دوشادوش ماروین,پس بـرگشته بود...اروین را دیـد. همراه همسرش فیونا بـازو در بـازوی هم!پـس آشتی کرده بـودند!کارل هـم آنجـا بود.بدون ویلچر با یک چوبدستی سر پا قدم می زد.پس تمام مشکلات فامیل حل شده بود؟خاله دبورا هـم آنجا بودکنار نامزدش,
ویلیام,براین را هم دید,لوسی را هم,دختران استراگر هم,تقـریباً همه آمده بـودند اما از پرنس خبری نبـود. لعنت!آنشب وقتش نبود!بله دیرمی پـسر زیبای خانـه بودکه از لحـظه ی ورود دل هـمه را ربوده بود و ایـن عالی بـودکه او را بـرای دوست داشتـن انتخاب کرده بود اماآنشب نه...او نمی توانست از عشق دیرمی شاد بـاشد چون اوآنشب سرخـوش تماس پرنس بود سرخـوش اولین هـدیه ی کریسمسش!سرخـوش اولـین و زیباترین نامه ی معشوق...چرا دیرمی چنین زمان بدی را انتخاب کرد؟
در راه پله با براین روبرو شد.او هم مثل همه ی مردان تاکسیدوی سیاه بتن داشت و موهـایش راکه دیگر بلند شده بودند با ژل حالت زیبایی داده بود:(سلام ویرجینیا,لباس خیلی قشنگی انتخاب کردی!)
(جدی؟یعنی بد نشده؟)
(نه اصلاً...مال کیه؟وِرساژه*؟) *versaceطراح لباس ایتالیایی.ازمارکهای معروف
ویرجینیا خندید و براین غرید:(جدی می گم!من از همین مدل توی کلکسیون امسال ورساژه دیدم!)
ویرجینیا با تعجب نگاهش کرد.براین دستش را بلندکرد:(افتخار رقص می دی؟)
ویرجینیا متعجب تر شد:(تو رقصیدن بلد بودی؟)
براین دستش راگرفت و به سوی حیاط راه افتادند:(نه اما می خوام برای اولین بار با تو برقصم...کلی باهلگا تمرین کردم تا پا تو لگد نکنم!)
(تو جدی هستی؟)
وارد ایوان شدند:(فکر می کردم دیگه منو شناختی!)
بـله او اهل شوخی کردن نبود!مارک و نیکلاس هم در ایوان بودند.نیکلاس چاقتر بنـظر می آمد.از هر سـو بوی نـوشیدنی و شیـرینی و ادکلن و واکـس می آمـد.از هـر طرف صدای موسیـقی و صحبت و خنـده و جرینگ جرینگ گیلاسها شنیده می شد.لای مردان و زنان شیک پوش شدند.دیگر ویرجیـنیا با لبـاسی که بتن داشت جزوی ازآنها بحساب می آمد!براین روبرویش ایستاد:(اگه اشتباهی کردم تذکر بده!)
(من ازکجا بدونم؟)
(مگه از پرنس رقص یاد نگرفتی؟)
ویرجینیا با شنیدن نامش از خود بی خود شد:(نه...راستش وقت نشد!)
می خـواست ادامه بدهد"اگر هم وقت می شد او نمی توانست چون دانشجوی حقوق بود نه هنر!"براین او را بـه سیـنه چسباند و شروع کـردند.براین متوجه گرفـته بودن او شده بود و سعی می کرد سرگرمش کند: (فکرکنم از همه ناشیانه تر ما می رقصیم...بیا...حالابچرخ!آهنگ قشنگی نیست؟)
ویرجینیا با بی علاقگی پرسید:(اسمش چیه؟)
صدایی گفت:(امشب تو رو می خوام!)
پرنـس بود!دستهای ویرجیـنیا ازگردن براین باز شد.پشت سرش بود.پوشیده در شلوار وکاپشن جین روشن و تی شرت سفید,مثل همیشه,کاملاًمتضاد با جشن!براین پرسید:(چی گفتی؟)
پرنس در حالی که بسیار سخت به ویرجینیا چشم دوخته بودگفت:(اسم آهنگ...امشب تو رو می خوامِ)
ویرجینیا هم به او خیره مانـده بود و احـساس ضعف می کـرد.یک زمانی...برای لحظه ی دیدار شـان کلی حـرف آماده کـرده بود اما درآن لحـظه همه را فـراموش کرد.چـون بعـد از یک ماه او را می دیـد و تـازه
می فهمید با وجود تمام حرفهای توهین آمیزش و با وجود فهمیدن قصدش,هنوز هم عاشقش مانده و حتی او را بیشتر از قبل می خواهد و او چقـدر نگاه هـوس انگـیزی داشت!(ویرجینیـا از اینکه قـلبم رو نشکستی متشکرم!)و دستش را به سوی او درازکرد:(با من بیا...)
ویرجینیا طلسم شده دستش را در دست داغ اوگذاشت.براین پرسید:(تو حالت خوبه؟)
پرنس دست ویرجینیا را فشرد:(چرا پی کارت نمی ری براین؟)
و راه افتاد و او را هم دنبال خودکشید.از وسط خیمه هاگذشتند و پشت دیوار خانه رفتند.ویرجینیا انگارکه در هوا راه می رفت.گیج و هیجان زده بود.خوشحال و عجول بود و دست او خیلی قـوی وگـرم بود!وقـتی وارد فضای تاریک و خلوت پشت خانه شدند.ویرجینیاکمی وحشت کرد نه بخاطر رفتن و بودن با پـرنس, بلکه از خودش می ترسید.از دیوانه وار عاشق بودن و حریصانه خواستنش!از رفتـن کنترل زبان و شهـوتش می ترسید!شخصی داد زد:(بیست دقیقه تا تحویل سال نو مونده!)
پرنس رهایش کرد:(زیاد معطلت نمی کنم...من اومدم ازت معـذرت بخوام...بخاطر اون روز..)در تـاریکی موهای طلایی اش سفید رنگ دیده می شد:(من خیلی توی فشار بودم...ماجرای مادر و ویلیام و دیرمی و.. تمام اون خبرهای بد در مورد تو...من مست بودم لطفاً منو ببخش!)
بغض گلوی ویرجینیاکه خیلی زودتر از دیدار او تشکیل شده بود و حال بزرگتر شده بـود اجازه ی راحت حرف زدن نمی داد:(تو چطور...چطور تونستی فکرکنی من با اونها...)
پـرنس نزدیک شد:(نه...نه کاملش نکن!من می دونم حماقت کردم...راستش...)و نفس عمیقی کشید و سر به پایین انداخت:(من بعد از فهمیدن ماجرای فرار تـو پاک دیـونه شدم می دونستم تـو مقصر نبودی اما بـه نوعی از دستت عصبانی بودم...من بهت گفـته بودم اینطوری می شه و تقصیر خودت بودکه بـاورم نکردی و باعث شدی این بلاها سرت بیاد!)
راست می گفت!اشک پلکهای ویرجینیا را اذیت می کرد:(اروین می خواست از فیونا انتقام بگیره و از من کمک خواست منم...)
(اونو می دونم,منظور من بقیه بود!)
(براین اعتراف کرد مجبورش کردند!)
(در اون مورد واقعاً شانس آوردی!)
(وکارل به اصرار خانواده اش واقعاً عاشقم شده بود!)
(دقیقاً اونچه تخمین زده بودم!)
ویرجینیا با ترس پرسید:(یا نیکلاس؟)
پرنس ساکت و منتظر به او خیره مانده بود.بغض گلوی ویرجینیا در حال ترکیدن بـود:(اون چرا بـهم حمله کرد؟)
پرنس شوکه نشد:(کی؟)
(توی ویلا!)
پـرنس باز هم سکوت کرد.ویرجینیا برای کشیدن اعتراف به شرطبندی از زبانش,تکرارکرد:(بگو چرا بـهم حمله کرد؟)
(جوابش رو خودت می دونی!)
منظـورش چـه بود؟ویرجینیا بطور ناگهانی به لرز افـتاد.نیمه لخت بود وآنشب زمستان شروع می شد.شایـد هم چون ترسید,لرزید!پرنس متوجه شد و پیش آمد:(بگیر اینو بپوش!)
و خواست کاپشنش را در بیاوردکه ویرجینیا با عجله دست بر سینه اش گذاشت تا مانع شود:(نه,نمیخوام!)
وگرمای تن و ضربان محکم قلبش را درکف دستش احساس کرد.یعنی بخاطر او اینقدر تنـد می زد؟بناگه پرنس به مچ دستش چنگ انداخت ونگه داشت.نگاهشان بر هم قفل شد:(توتمام شخصیت منو بهم ریختی ویرجینیا...من اینطوری نبودم,ازوقتی تو اومدی من عوض شدم.تمام این مدت به اون کلیسا فکر می کردم توی عمرم هیچکس منو رد نکرده بود اماکناره گیری تو منو دیونه تر و حـریص ترکرد...اعـتراف می کنم بخـاطر حفـظ غرورم دروغ گفتم من...هنوز پسرم و با هیچکس نخوابیدم چون نمی تونستم لااقل کسی رو از روی غریزه و هوس بخوام...من حتی کسی رو تا حد بوسه هم دوست نداشتم!)
درست آنچه لوسی گفته بود!ویرجینیا از بس شوکه شده بود اجازه می داد دستش در دست او بماند(اما تو فرق می کردی,تو تنهاکسی بودی که هر قدر نزدیک می شدم بازم می خواستمت,تو تنهاکسی بـودی که فکرم رو مشغول کرد و غریزه و شهوت منو بیدارکرد,تو تونستی تا اون مرحله جـادوام بکنی که از خـودم بترسم,خیلی سعی کردم فرارکنم برای همون اونشب فقط به تصاحب کردن تن تو فکر می کردم...امیدوار بودم با عشقبازی و بدست آوردن تو ازت سیر بشم و بتونم فراموشت کنم...)
چقـدر راحت اعتراف می کرد!بله اگر اوآنشب مقابله نکرده بود حالا پرنس دوباره سراغـش نمی آمد(و... اگه مقابله نمی کردم؟)
(من به تو علاقمند می موندم!)
(ازکجا می تونی بفهمی؟)
پرنس جواب نداد.یعنی نداشت که بدهد!ویرجینیا به خودآمد,به سرعت دستش را از دست او بیرون کشید و عقب رفت.همه چیز همچون حلقه ی فیـلم از جلوی چشمانش می گـذشت.کلیسا,حرفـها,ترسها,اش کها, دروغها,حمله ی نیکلاس,کارل,شرطبندی...(مطمعن ی تو منو بخاطر چیز دیگه ای نمی خواستی؟)
پرنس متعجب شد:(منظورت چیه؟)
بغضش در حال ترکیدن بود پس نتوانست جواب بدهد.پرنس عصبانی شد:(خدای من...نکنه فکرکردی بـا وجود اونهمه پول منم به ثروت تو چشم دوختم؟)
ویرجینیا بالاخره قوایش را جمع کرد وگفت:(سر چی شرط بستید؟پول بیشتر یا...)
پرنس خشکید:(شرطبندی؟تو ازکجا می دونی؟)
تیر دردی در سینه ی ویرجینیا فرو رفت:(پس واقعیت داره سر من شرط بستید؟)
پرنس با شرم جلوآمد:(آره اما...)
ویرجینیا دستش را بلندکرد و فرودآورد!صدای سیلی برای لحظه ای صدای موسیقی را محوکرد!پرنس سر جا ماند وبا ناباوری و خشم به او خیره شد.بالاخره قطرات اشک برگونـه های ویرجینیا غـلطید.بـناگه بخود آمد, چکارکـرده بود؟تمام ناراحتی ها و خشمـهایش بناگه خالی شـد و حس پشیمانی به او روی آورد. او پرنس سویینی را زده بود!پسر خاله اش راکه پنج سال از او بزرگتر بود و او دیوانه وار و با وجود همه چیز, هنـوز عاشـقش!او را با بی رحمی زده بـود.بـه اوآزار رسانـده بود.کاری که حتی وقـتی فکرش را می کرد
میخواست خودش را بکشد.چکار می توانست بکند؟چطور می توانست درستش بکند؟معذرت میخواست یا...پرنس زمزمه وار جمله اش راکامل کرد:(اما من شرطبندی رو بهم زدم!)
آه نه!ویرجینیا از روی ناچاری چرخید تا فرارکند.تنهاکاری که می توانست بکند اما دو قدم نرفته پرنس او را از عقب گرفت وکشید,چرخاند وکمرش را به دیوارکوبید:(کجا داری می ری؟تو بایدبه حرفهام گوش کنی بعـد!)و با تن خود او را به دیوار فشرد و صورتش را جلوآورد:(بله ما شرط بستیم اما هـمه اش شوخی بـود و هـمون لحظه بهـم زدیم...حالانمی دونم کدومیک اونـقدر احمق بوده که جدی گرفـته و به تو هـم گفته و تو چقدر احمق بودی که باورکردی!من تو رو نه بخاطر شرطبندی می خواستم نه بخاطر خودم...نه تو اگه بامن می شدی یا لااقل به همه اینو می گفتی در امنیت می شدی همه موضوع ثروت رومی دونستند از همون روز اول که سر تـو دعـوا شد و تصمیم گرفـتند هـر خانواده بطور مساوی بـا بردن تو به خـونشون شانس شونو امتـحان کنند و می دونستم دیر یا زود به هر بهانه ای به تو نزدیک می شند,براین خوب بود و دلش به حال تو سوخت اما دیدی که کارل چقدر راحت تونست رل بازی کنه و چـقدر راحت داشت تـو رو بدست می آورد فقط بخاطر ثروتی که اونو تا حد خیانت و شکستن قلب هلگاکورکرده بود همونطـور نـیکلاس...اگه اونـقدر جرات کرده که بـه تـو حمله کنه بدون توجه به خطراتش حتماً موضـوع ثروت رو می دونسته!...بله تو اگه با من می شدی هیچکدوم اینها نمی شد غیر از اینها من می دونستم و می دیدم که تو هم منو می خواهی...تو دوستم داشتی منم تو رو و ما می تونستیم به کمک هم سر پا بایستیم...)
و رهایش کرد وکمی فاصله گرفت.کسی در حیاط داد زد:(پنج دقیقه تا تحویل مونده...)
ویـرجینیا شدیداً احساس خـستگی می کرد بطـوری که برای سر پـا ماندن به دیوار چنگ انداخت و رو به حـیاط چرخید.جمعیت را می دید,وسط حیاط جمع شده بودند...صدای پرنس را از پشت سرش شنید:(بیا برقصیم...می خوام به قولم عمل کنم...)
و دستهایش از عقب دورکمر ویرجینیا حلقه شد.تماس او,گرمای تن او,لطافت صدای او,ویرجینیارا مست کرد.سعی کرد دستهای او را بازکند اما بر عکس بیشتر به خود فشرد و نالید:(بذاربرم...دیگه همه چی تموم شده...)
پـرنس دهانش را به گـوش او نزدیکتـرکرد:(می تـونه دوباره شروع بشه...کافـیه اعتراف کنی هنوز هم منو می خواهی...زود باش...)
نفسش گردن ویرجینیا را قلقلک داد و ویرجینیا درک کردکه توان مقابله ندارد.دیگر نـدارد!سرش عـقـب افتاد و برکتف پرنس تکیه زد:(لطفاً این کار رو با من نکن...بهم رحم کن!)
صدایش همچون زمزمه ی بادخارج شد.تن پرنس به حرکت افتاد.چپ...راست...لبهایش برگردن ویرجینیا چسبید و دستهایش حرکت کردند.بالا...پایین...ویرجینی� � می دیدکه باز هم داردتسلیم جذابیت وافسونگری پرنس و شهوت خود می شود اما نمی توانست فرارکند.دیگر نمی توانست...روزها و هـفته ها دوری کافی بود و او به این عشق,به این آغوش,به این حرفها و تن و بوسه ها نـیاز داشت.او به دوباره اسیر شدن و اسیـر ماندن نیاز داشت.پـرنس آرام تنش را بـه تن او می مالـید و او را هم با خود به رقـص وا می داشت:(بگوکه هنوز هم دوستم داری...بگوکه هنوز هم منو می خواهی...)
هیجان تن ویرجینـیا راکرخت تر و سردتـرکرد.دست پرنس از یقه ی لبـاس به داخل فرو رفت و پـر هوس زمزمه کرد:(توی این لباس خیلی سکسی دیـده می شی...امشب تـو رو می خوام...هـنوز هم می خوامت... شدیدتر از قبل...)
صداکردند:(یک دقیقه تا تحویل مونده!)
ویرجینیاکاملاًخود را به آغوش پرنس باخته بود.پلک زد و جمعیت را دید.مقابل خیمه ها درسکوت منتظر بودند و دیرمی را دید.جدا از جمعیت ایستاده بود و به آنها چشم دوخته بود!احساس شرم ناگهانی ویرجینیا را وادارکرد با یک تقلای ناگهانی خود را برهاند.پـرنس که آمادگی و انتـظارش را نداشت نتـوانست مانع شـود و ویرجیـنیا شروع به دویدن کرد.بایـد می رفت و در جایی قـایم می شد.در جـایی که دیـرمی دیگر نتواند او را ببیند و پرنس دیگر نتواند مستش کند.جایی که بتواند بنشیـند و فکرکند اما مـجبور بود از مـیان جمعیت بگذرد.راه دیگری نبود.شایدهم این بهتر بود.دیرمی نمی توانست چیزی بگوید و یاپرنس جلویش را بگیرد.صدای پرنس را در پی اش شنید:(صبرکن ویرجینیا...)
دیرمی سر راهـش بود و خشـمگین نگاهش می کرد.ویرجیـنیا به او رسید اما اوکاری نکرد و ویرجینیا لای مهمانان فرو رفت.یکی داد زد:(دقایق آخر...همه حاضرند؟)
نگاه متعجب همه او را تعقیب می کرد بناچار سرعت کم کرد.قلبش می کوبید و دیگر نای دویدن نداشت می شمردند:(چهارده...سیزده)
در خانه چقدر دور بود.دامنش چقدر بلند بود.چمن حیاط چقدر نرم بود.کفشهایش چقدر تنگ بود!ایستاد تا نفسی تازه کندکه پرنس رسید.بازویش راگرفت و او را وحشیانه به سوی خود چرخاند.بازوهایش رادور تـن ویرجینیا انداخت و لب بر لبش گذاشت!بوسه؟!نه این ممکن نبود!در مقابل آنهمه آدم...با پـرنس؟!همه داد می زدند:(هشت...هفت...)
ویرجینیا خود را به دستهای سفت او سپرده بود و از خود بی خود شده بود.این بوسه ی داغ و طولانی و پر شهوت از لبهای پرنس چیزی بودکه همیشه می خواست.زیباترین هـدیه ی سال نو!همه جا لـحظه ای غرق سکوت شـد و بعد یک صدای هـوی کشیده شد!ویرجینـیا قدرت نداشت موقـعیت و شرایط را درک کند فقط حرکت لبهایش را می فهمید.مکش را,رطوبت را,لذت را,چشمان پرنس را نزدیک تـر و واضح تر از هر زمان دیگری می دید.بسته بود.پرمژه وکشیده!(دو...یک...سال نو مبارک!)
و رها شد!صدای کف زدن بـه هوا بلند شد.ویرجینیا هنوز درآغوش او بود و نفهمید چرا بطور ناگهانی به گریـه افتاد.شاید از شـوق بود یا از شرم!پرنس در حالی که نفس نفس می زدگفت:(من عاشقتم ویرجینیا... می فهمی؟)
اشکهای ویرجینیا دوباره رها شد.چقدرآرزو داشت این جمله را بشنود.چقدرآن لحظه زیبا بود.صدای پـچ پـچ مردم که در مـوردآنها حرف می زدنـد و رنگ سرخ رژلب که بـه لبهای پـرنس مالیـده شـده بـود!سر چرخاند.پدربزرگ را دید.دیرمی و براین و نورا را وآنچنان شرم کردکه دوباره با هل دادن ناگهانی پرنس خـود راآزادکرد و به سوی خانه دوید.جمعیت باز می شد و اوگریان و خندان می گذشت.صدای چند نفر به هوا بلند شد:(پرنس ویرجینیا رو دوست داره...پرنس ویرجینیا رو دوست داره!)
به سالن رسیـد.قلبـش را در راه گلویـش حـس می کرد و اشک مانع دیـدش می شد.وسط پله ها پـاشنه ی کفشش شکست و او به زحمت خود را به اتاقش رساند.با بسته شدن در,بالاخره از شدت شوق بخنده افتاد بـه سوی آینه دوید.چشمانش می گریست و لبهایش می خندید.نه دیگر برایش اثبات شده بود پرنس او را بخـاطر شرطبندی نمی خـواست باورش شده بـود شرطبندی وجـود نداشت و حتی اگر داشت و حتی اگر پـرنس می خـواست بـرنده بشود او حاضر بـود خود را تقـدیم او بکند!عشـق را در نگـاه او خوانـده بـود و اعـترافش را شنیـده بود.دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت فقط می دانست او را می خواست!هنوز هم, شدیدتر وقوی تر از قبل!به هر بهایی که باشد.بیشتر از تمام پسرهای عالم...دست بر لبهای خودکشید. هنوز هم گرما و مزه ی لبهای نرم او را حس می کرد.هنوز هم بازوهای او را دور تنش حس می کرد.پرنس هم او را می خـواست چه عـالی!کاش دنـبالش می آمد...امـا نـه کاش نمی آمد.حال خـود را نمی فـهمید.اگـر
می آمد او حـتماًیک کار احمقانـه می کرد.هـرکاری ممکن بـود بکند!جـرجـر در را شنید و قلبش کوبید. مشتاقـانه برگشت و دیـرمی را دیـد!آرام داخـل شد و در را بست.ویرجینیـا وحشت کـرد.چـه می توانست بگوید؟دیرمی سر جا ماند اما با نگاهی پر خون به او خیره شد:(می بینم که خیلی خوشت اومده؟!)
ویرجینیا با شرم گفت:(دیرمی من...من فکرکنم دیگه برام مهم نباشه اون خوبه یا بد فقط...)
دیرمی حرفش را با همان تن صدای نرم اما سرد قطع کرد:(تو فکر می کنی تا حالاآدم بد دیدی؟)
ویرجینیا در تصمیم خود راسخ بود:(دیرمی من پرنس رو دوست دارم!)
(کدوم پرنس رو؟اصلی رو یا بدلی رو؟)
ویرجینیا خشکید!دیرمی به سویش راه افتاد:(منو یا اونو؟)
این چه مسخره بازی بود؟ویرجینیا غرید:(تو چی داری می گی؟)
دیرمی روبرویش رسید.آنچنان عصبی و ناراحت بودکه ویرجینیا ترسید و قدمی عـقب رفـت(حالاآمادگی داری بفهمی اون کیه و من کی هستم؟حالامی خواهی حقیقت رو بفهمی؟)
ویرجینیا نالید:(حرف بزن دیرمی!)
دیرمی خونسردانه او را دور زد و به سوی پنجـره رفت:(اونـو من نجات دادم...بعـضی ها قصد از بـین بردن خانواده ی فلوشر رو داشتند و من رفتم مانع بشم اما فقط تونستم اونو نجات بدم...رجینالد فلوشر..پسر یک پلیس چهل ساله!و صدمه دیدم,شش سال بخاطر اون به خواب محکوم شدم و حالاکه برگشتم و هـمه چی رو بیادآوردم دیدم که اون اومده و جای منوگرفته...مادرم وخونـه ام رو,اسمم رو,زنـدگی ام وآینده مو و حالاانگارکافی نیست داره تنها امید وآرزومو,عشقم رو,تو رو ازم می گیره!)
و به او نگاه عاشقانه ای انداخت.ویرجینیا باگیجی به او نگاه میکرد.قلبش اجازه نمی داد بطور واضح بشنود دیرمی چه می گوید!(اوایل نمی فهمیدم چرا اومده و خودشو جای من جا زده اما بعد از تمام این اتفـاقات وحشتناک فهمیدم اون اومده انتقام بگیره چون اون بعضی هاما بودیم پیرمردودایی هنری ودایی سدریک) و بـه سوی او چرخید:(اون بودکه باآدمهایی که استخدام کرده بود اون بلارو سر لوسی آورد,اون بـودکـه کارل رو هل داد,اون بودکه توسط همون دوستـاش مارویـن روگرفت,اون بـودکه زنـدگی اروین رو بـهم ریخت و...دایی هنری روکشت!)
ویرجینیا به تلخی خندید.دیرمی داشت مزخرف می گفت!(اون کلاًیک هدف داشت و داره...آزار پیرمرد تـوسط چیزهایی که دوست داشت و افـتخار می کرد و حتی بهـشون وابـسته بود یعـنی نـوه ها...شهـرتش, موقعیت و مقامش و ثروتش!لوسی به پاکدامنی اش افتخارکرده بود و البته مورد علاقه ی پدربزرگش بـود پس بـایدآبروش می رفت,نفـر بعدی کارل بـود بعد ماروین که بخاطر مقامش در ورزش باعث سـربلندی پـدربزرگش بود و بـعد روابط شیرین اروین و فـیونا اما یک نفر می موند...کسی که خانواده ی اونـو ازش گرفته بود...دایی هنری!تو هم دیدی چقدر از مرگش خوشحال بود!)
بلـه دیده بود!اینها قطعات پازلی بودکه سرجایشان می افتادند.اینها واقعیت داشتند.او بـرای همیشان مدرک داشت!دیـرمی ادامه می داد و مجال فکرکردن به او نمی داد:(به ایـن ترتیب شادی و افتخارات و شهرت و حتی سلامتی پیرمرد رو ازش گرفت اما هنوز یک چیز مونده...ثروتش که تو هستی!)
(چی؟)
(تحقیق کردم واقعیت داشته!تو صاحب یک سوم ثروت پیرمرد هستی,سهم مادربزرگ!و بخاطر اینه که تو رو می خوادآخرین حلقه ی آزار پیرمرد به قصاص از دست دادن خونه و زندگی و پدر و مادرش!)
نـه پرنس نمی تـوانست اینقـدر بـد باشد!برای لحظه ای پـاهایش بی حس شد و افـتاد!دیرمی بـه موقع او را گرفت و بر تخت نشاند:(اوه خدای من...عجب احمقم!تو حالت خوبه؟)
ویرجینیا بناگه بگریه افتاد.حالاهمه چیز را می دیـد.لـوسی راکه در جمع با پـرنس سر پاکـدامنی اش بحث کرده و توسط او تهدید شده بود یاکارل که افتادنش را مستی قلمدادکرد در حالی که خـودکارل مطمعـن بـودکسی او را هل داده بـود؟یـا اشکهای مارویـن و خانـواده اش بخـاطر از دست دادن ارزشش؟یا بـر هم خوردن زندگی زیبای اروین و فیونا بخاطر تلفنهای مرموز؟و چقدر پدربزرگ رنج کشیده بود؟!
یاجسد دایی؟له شده در تابوت بعد از دو ماه غیبت جدی و بیمار شدن پدربزرگ؟و یا شادی بی حدش در روز خاکسپاری؟یا خودش؟در همان روزهای اول مورد سوءاستفاده قرارگرفته و باعث رنـجش پدربزرگ شده بـود؟و یا تلاش برای دستیابی به تن وآبـروی او...فقط بخاطر پول؟می لرزید و می گریست و دیـرمی نوازشش می کرد.نالید:(چرا زودتر نگفتی؟چراکاری نکردی؟)
(حیف حافظه ام رو دیر بدست آوردم اون همه کـارها روکرده بـود در حقیقت باور نمی کردم اون اینقدر ظالم باشه اون یک زندگی قشنگ بدست آورده بود.زندگی منو!منم فکرکردم خواسته اش ایـن بوده پس سکوت کردم چـون دلم به حالش سوختـه بود و راضی شـدم جای من بـاشه و خوشبخت بـاشه اما بعدکه شک کردم و ترسیدم تحقیق کردم و فهمیدم اما مدرکی بـرای اثبات نـداشـتم می دونـستم اگه بگم کسی باور نمی کنه...)
میکردند.همه باور می کردند.او عوض شده بود.اینرا همه احساس کرده و ابرازکرده بودند از اولش... حال معنی حرفها و رفتارها را درک می کرد مثلاًخاله دبورا"توهم عوض شدی من ترجیح می دم با پسرقبلی ام حرف بزنم..تو پسر من نیستی!"یا میبل"اون برگشت اما خدایا همون پرنس نبود...گاهی فکر می کنم شاید این پسر پرنس نباشه؟"یا براین؟مشتاق و عاشق اما عاجز از برقـراری ارتباط گفـته بود"اومد,سالم بود,فـرق کرده بود انگارکه همون کس نبودکه تهدیدم کرده بود"یا بـرخوردهای سخت و ظالمانه اش بـا مادرش و حتی اعتراف خودش"من پرنس نیستم,حالاراحت شدی؟"یا نفرت شدیدتر شده اش نسبت به پدربزرگ؟ یا رفتار سردش نسبت به براین بدون توجه به احساسات و قلب حساس او؟"من چیزی یادم نیست...هر چی گفتم شوخی بود...کار داشتم رفـتم!"خصوصاً وقتی دیرمی را دید...منقلب شد و فرارکرد!یا حرفهایش در حیـاط خـانه یشان؟"نکـنه از دستم عـصبانی هستی؟"برای چه بایـد عصبانی می شد؟چـون زنـدگی اش را دزدیده بود؟یا صحبتش با پدربزرگ؟"دیرمی اونی نیست که فکـر می کنی!"دیرمی پـرنس بود پـسر خاله دبورا,درست حدس زده بـود.خاله عاشـقش شده بود:"منـو یاد جوونی های شوهـرم می انـدازه!"براین هم شک کـرده بود"دیرمی بیـشتر از اون به پـرنس قبلی شـباهت داره!"و هـمه...همه به نوعی گـرمتر بـرخورد
می کـردند.بگفـته ی میبل"با اینکه در مورد ابـراز علاقه خـیلی سرد بود امـا به خـوبی می تونست رابطه ی دوستـانه برقـرارکنه!"دیرمی زمزمه کرد:(برای همین می گفتم فراموشش کن چون مساله ی ثروت بزرگتر و جـد ی تر و خطرناکتر از شرطبندی و عشق و هر چیز دیگه بود اینجا مساله سرپیـرمرده...اون تازه تونسته سر پا بایسته اگه دست رجینالد به تو برسه می تونه راحت ادعاکنه چون زنش هستی ثروتت هم مال اونـه و به هر روشی که بتونه ازت بگیره و پیرمرد رو از بین ببره...مثل بقیه ی کارهاش به راحتی!)
بله حق با او بود...پدربزرگ عزیزش!نباید اجازه می داد!چه خوب که هنوز دست پرنس به او نرسیده بود! پچ پچ وارگفت:(چکار باید بکنیم؟)
دیرمی چانه ی او را بلندکرد و به چشمانش خیره شد:(رجینالد از اولش تو رو می خواست و تو نبایداجازه بدی بدستت بیاره تو باید همه چیزو تموم بکنی...تو بایدآخرین امید و افتخار پدربزرگ رو حفظ بکنی...)
پـدربزرگ!بالاخره!ویرجیـنیا به او خیره شد.گونـه هایش گل انداخته بود و از همیشه زیباتر دیده می شد...
زیر لب گفت:(چطوری؟)
دیـرمی دست برگونـه هایش کشید و اشکهایش را پـاک کرد:(اجازه بده کمکت کنم...اجازه بده رجینالد رو شکست بدم...اجازه بده پدربزرگ رو نجات بدم,اجازه بده برگردم!)
ویرجینیا از یافتن کسی برای کمک احساس آرامش می کرد:(هرکاری بگی می کنم!)
لبخندگرم و پرشرمی بر لبهای دیرمی خزید:(با من ازدواج کن!)
ازدواج؟!ضربه آنقدر محکم و ناگهانی و عمیـق بودکه ویرجینیـا تقریباً بی هـوش شد!دیرمی ادامه داد:(من دوستت دارم ویرجینیا...می تونم خوشبختت کنم,بهم اطمینان کن!)
ویرجینیا به چشمان پرهیجان او خیره مانده بود:(تو جدی می گی یا...)
دیـرمی مجال نداد.او را به سوی خودکشید و...با تماس لبهایشان چیزی سوزنده از دل ویرجینیا تا شکمـش ریخت ومغزش ازکار افتاد.باورش نمی شد این لبهای آتشین و پرولع که وحشیانه بر روی لبهای اوحرکت می کرد متعلق به دیرمی باشد.این حرارت نفس و این آغوش پرهوس از پسر سردی چون او بعید بود.تمام اعضای ویرجینیا قلب شده بود و می کوبید.تقلایی کوچک بـرای رهایی کرد اما توانـش را از دست داد و رها شد و دیرمی در حالی که همچنان سیری ناپـذیر او را می بـوسید,از عـقب بر روی تخت خواباند و بـه آرامی بـر رویـش افـتاد.ویرجینیـا باگیر افـتادن میان او و تخت برای لحـظه ای به حالت اغما افـتاد و مدتی چیزی نفهمید تا اینکه صدای دیرمی را شنید:(قـبولم می کنی مگه نـه؟فکرش رو بکن...منو تو تا ابد پـیش پدربزرگ...اینجا...)
و دهـانش را برگردنـش کشید.ویرجیـنیا حال خود را نمی فـهمید.چشمان نیـمه بازش سقـف را می دیـد و گوشـهایش تمام واقعـیتهای ازدواج با دیـرمی یعنـی پرنـس اصلی را می شنـید(می تـونیم خوشبخت بشـیم ویرجینیا...من قول می دم تا ابد پیشت باشم و دوستت داشته باشم قبولم کن ویرجینیا...بذار همه چیز تـموم بشه...)
از حـیاط صدای موزیک داستان عـشق* بطور خفیف و ملایم شروع شد.ویرجینیا سعی کرد حرفی بگوید اما نتـوانست.تمام بدنش می سوخت و می لرزید.برای آنشب آنهمه هیجان کافی بـود.به زحمت نالید:(ولم کن...لطفاً.)
دیرمی سر از سینه اش برداشت و با فاصله ی کم به او خیره شد.چهره اش از همیشه متفاوت تر و پرشهوت تر و جذابتر دیده می شد:(جوابم رو بده!)
ویرجینیا با شرم و لرز و دودلی که مانع حرف زدنش می شد,زمزمه کرد:(من نمی دونم...باید...)
دیرمی با بوسه حر فش را برید.اینبار خفیفتر بود.ویرجینیا نالید:(دیرمی ولم کن...)
و یکی دیگر,قوی تر و طولانی تر...ویرجینیا هنوز قدرت درک این واقعیتها و این حرفها و این عشق و این بوسه ها را نداشت(ویرجینیا قبول کن!)
(آخه...)
و یکی دیگـر ایـنبار دردناکـتر بطوری که وقـتی رهایش کـرد لبهای ویرجینـیا می سوخت!(حاضری باهام ازدواج کنی؟)
مگـر راه دیگـری بود؟مگـر وقـتی پـدربزرگش در خـطر بود عشق اهمیت داشت؟مگر وقـت برای تصمیم گرفتن داشت؟(بله!)
دیرمی سر بلندکرد:(متشرم!)
و از رویش بلند شد.قلب ویرجینیا شروع به کوبیدن کرد.ازدواج با دیرمی؟حاضر بود؟می توانست؟آیـا راه علاج ایـن بود؟زود نـبود؟او فـقط هجده سال داشت!دیـرمی به سوی میز توالت رفت:(بلند شو...باید عجله کنـیم !)و از جـعبه لوازم آرایش یک رژ و یک آینـه برداشت:(بگیرآرایشت رو درست کن عـزیزم...پاک شده یعنی...من پاک کردم!)
وآمـد,دستش راگـرفت و او را نـشاند.ویرجـینیا وسایلها راگـرفت و مشغـول شد.دیگرآرایش کردن را یاد گرفته بود!انگارکه عروسک کوکی بود.اصلاًنمی دانست چکار داردمی کند.دیرمی یقه ی تاکسیدواش را درست کرد و موهایش را عقب انداخت:(پدربزرگ خیلی ازکار...رجینالد ناراحت شده بود...)
رجینالد؟!(شنیدم به مادرم می گفت آبروم رو پیش همه برد...البته دویدن تو هم خیلی شرم آور بود...)
*love storyموزیک فیلمی به همین نام
مادرم!...خاله دبورا؟مادر این پسر؟(آماده ای عزیزم؟)
ویرجینیا با بی حالی وسایلها را بر روی تخت پرت کرد:(آره فقط پاشنه ی کفشم...)
(اونو نمی گم!)
ویرجینیا سر بلندکرد.دیرمی روبرویش ایستاده بود:(برای اعلام نامزدی مون!)
(امشب؟)
(بله!)
ویرجینیا هل کرد:(اما...اماآخه..زوده من فکر می کردم...)
دیرمی کنارش نشست و باترحم دست داغ او را در دستهای خودگرفت:(می دونم زوده عزیزم امامجبوریم ما وقـت نداریم...رجینـالد تمام کارتهاشـو انداخته فقط تو موندی امشب بـا این کارش تونست قـدمش رو مطمعن تر و فراتر بذاره...الان پدربزرگ ناراحته فکر می کنه اون آبروشو برده اما اعلام نامزدی مامی تونه هـمه چیز رو از ذهنها پاک بکنه وآبروی رجینالد رو بـبره می فهمی؟اون از این به بعد درکمین می شینه... معـلوم نیست کی و چطـوری سراغت بیاد شایـد مثل لوسی تو رو بدزده و یا حتی به پدربزرگ صدمه بزنه ...ما نباید وقت تلف کنیم و ریسک کنیم...امشب همه هستند,کلی شاهد...این آخرین فرصته ماست...ببینم نکنه دوستم نداری؟)
ویرجینیا لبخند دلسوزانه ای زد:(نه دیرمی من دوستت دارم فقط...)
دیـرمی با شوق لبخند زد:(نه...هیچی نگو!بذار به این جمله دلخوش باشم!)و از جا بلند شد:(کاش رژ نـزده بودی!)
وقـتی بازو در بازوی هم پایین رفتند,جمعیت کمتر شده,بخاطر هوای بارانی به سالن برگشته بودند.گـروه ارکستر به سالن آمده بود و باآخرین رمق,آرام وکسالت بار می نواختند.تمام فامـیل بودند غیر از پرنـس... رجینالد فـلوشر!ویرجینیا خونسرد بود.نمی دانست این آرامش را با وجود اتفاقات آنشب و فـهمیدن حقایق و با وجودآنهمه هوسرانی,ازکجا بدست آورده بود!کم کم داشت سوالی در مغزش ایجاد می شدکه رفـته رفـته بزرگتر و جدی تر می شد,چرا دیرمی یعنی پرنس اصلی بعد از اینهمه ماجرا و بجای این کارها هـمه چـیز را به پدربزرگ نمی گفت؟وقتی به سالن رسیدند,دیرمی رهایش کرد:(می رم کمی نوشیدنی بیارم... فکرکنم هر دو احتیاج داریم!)
ویـرجینیا با اضطراب به گـوشه ای خزید.ساعت یک و ربـع بود وآثار خستگی در چهره ها ظاهر شده بود. چشمان ویرجینیا ناامیدانه می گشت که نورا به سویش آمد.کم مانده بود بگرید:(چطوربود؟بوسه ی پرنس چه مزه ای داشت؟)
بیچاره!ویرجینیا زمزمه کرد:(چند دقیقه صبرکن...خودت همه چیز رو می فهمی!)
نورا با خشم غرید:(بگو بروگم شو نورا!)
و چرخید و دوان دوان دور شد.مهم نبود.چند دقیقه ی بعد شاد می شد!به دیوار تکیه زد و بی صبرانه نظاره گر شد.در مغز و دلش غوغا بود.می ترسید نتواند تحمل کنـد و همه چیـز را بیرون بـریزد.بـاورش نمی شد هنوز هم چشمش دنبال پرنس دروغین میگشت!این چند ماه عادت کرده بود عاشقش باشد و نمی توانست یک شبـه حتی بـا وجود شناخـتن شخصیت و فـهمیدن اهدافش,با وجود شیطان بودنش,فراموشش کنـد.نه لااقل بعد ازآن حرفهای رمانتیکی که زده بود وآن بوسه ی شیرین!دیرمی را دوست داشت اما نه آنقدرکه بـا وجود شناختـن شخصیت و فهمـیدن قصدش,با وجـود فـرشته بودنش,عاشـقش شود نـه حتی بـعد ازآن حرفهای قشنگ و بوسه های پرهوس!می دیدکه اسیر شیطان شده و مجبور است فقط بخاطر حفظ ونجات پـدربزرگش و البته خـودش و معصومیتش,با فرشته پیوند بخورد!کاش راه فراری داشت.کاش جایـی برای رفتن داشت.دیرمی برگشت.دوگیلاس پر در دست داشت.ویرجینیا نمی توانست نگاهش کند.نمی دانست شایـد بهتر بود بـجای ازدواج بـا پسری که دوست نداشت به پای رجینالد می رفت و با اعتراف به عـشقش و با تقدیم خودش,حتی با تقدیم جانش,او را تسلیم می کرد.نمی دانست چرا احساس می کـرد رام کردن شیطان از وصلت با فرشته راحت تر و زیباتر بود!شاید بهتر بود باکسی مشورت می کرد اما چه کسی؟ِکی؟ نگاهـش را چرخاند و در دل نالـید"پرنس کجایی؟"دیـرمی گیلاس را بـه دستش داد:(کمی بخـور شروع کنم...)
ویرجینیا همه اش را یک جرعه سرکشید.دیرمی وحشت کرد:(چکارکردی؟الان مست می کنی!)
ویرجینیاگیلاس خالی را پس داد:(چرا پرکرده بودی که؟)
دیرمی خندید:(حق با توست!)و خودش هم نوشیدنی اش را تا ته سرکشید:(شاید اینطوری بهتر باشه!)
چرا نمی توانست کاری بکند؟او هنوز بچه بود!دیرمی بازویش راگرفت:(حاضری؟)
ویرجینیا سرش را به علامت بله تکان داد.او هیچوقت حاضر نبود.(خانمها وآقایان...لطفاًیک لحظه...)
نوشیدنی گلویش را سوزانده بود.دیرمی ادامه می داد:(لطفاًگوش کنید...آقای میجر تشریف بیارید...)
همه ی سرها به سوی آنها چرخید(ما امشب یک سورپرایز براتون آمـاده کردیم و الـبته یک هـدیه ی سال نو برای آقای میجر...بهترین پدربزرگ دنیا!)
هـمه کف زدند.صدا درگـوش ویرجینیا پیچید و سرش گیج رفت!خاله دبورا را دید.چرا دیرمی هنـوز هم داشت حقـیقت پرنس بـودنش را مخفی می کـرد؟این سوال مرتـب بزرگتر و مهمتر می شد!(شایـد براتون خیلی ناگهانی بشه اما ما تصمیم گرفته بودیم امشب اعلام کنیم)
داشت می افـتاد.دلش می خـواست همه چـیز به فوریت تمام شود تا بتواند به اتاقش,به تختش پناه ببرد و تا
نفس در سینه دارد بگرید و دیرمی چقدر خونسرد بود:(فکرکنم همتون حدس زدید چی می خوام بگم!؟)
ویرجینیا لوسی را دید.از شدت ناراحتی مثل او داشت می افتاد اگر بازوی جسیکانبود!نورا را دید.لبخندش در حال تشکیل شدن بود.براین با ناباوری نگاهش می کرد.لعنت بر پرنس کجا بود؟اما نه چه بهترکه نبود! آنـوقـت ویـرجینیا نمی تـوانست ساکـت بـماند مطمعناً پرنس هم نمی تـوانست!(من و ویرجـینیا مدتهاست همدیگه رو دوست داریم و...)
نه او پرنس را می خواست,رجینالد را,شیطان را,نه این نمی توانست اتفاق بیفتد!(و تصمیم گرفتیم به زودی ازدواج کنیم...)
و انفجار تشویق!ویرجینیا دیگر ازآن لحظه به بعد چیزی نفهمید.ازآغوشی به آغوش دیگر میرفت و صداها را تـشخیص نمی داد.پـدربزرگ متـعجب و شاد شده بود اما نه آنقدرکه ویرجینیا فکرش را می کرد! نـورا مرتب بغلش می کرد و تبریک می گفت.لوسی همراه عده ای برای رفتن آماده می شد.و عده ای از جمله زن دایی الیت دور او حلقـه زده بـودند و متلک بـارش می کردند:(اوه ویـرجینیا تو خیلی احمق بودی و ما خبر نداشتیم...با یک غریبه؟تو فکرکردی دیرمی کیه؟یک میجر؟)
خوب آنـها نمی دانستند دیـرمی یک سویینی است و البته از همیشان انتظار می رفت عصبانی شده باشند با توجه به مساله ی ثروت!آخرین دقایق آن شب همچون مه درخواب نامفهوم بود او شدیداً سرگیجه گرفته بود و قدرت حرف زدن نداشت.او مست شده بود و خبر نداشت.
در راه اتاقش بود.کسی او را درآغوشش می برد(اولین بارته شامپاین می خوری؟)
ویرجینیا خندید.صدا را نشناخته بود.
***
صـبح باگرمایی درکمرش بیدار شد.سرش شدیداً درد می کرد و حالت تهوع داشت.خواب آلود چرخید تـا ببیندچه چیـزی به کمرش چسبـیده که تن لخت دیـرمی را دیـد!کنارش خوابیـده بود!آنچنان سریع و با وحشت نشست که دیرمی هم از خواب پرید و ویرجینیا تازه متوجه لخت بودن خودش شد!ملافه را تاسینه بالاکشید و بـا چشمان از حدقـه درآمده به دیـرمی زل زد.صدای قلبش در مغزش اکو می داد.یعـنی چیزی شده بود؟دیرمی خمیازه کشان چشم گشود:(صبح شده؟چه زود؟)
ویرجینیا می لرزید.اوکی به تختش آمده بود؟چرا و به اجازه ی چه کسی؟اصلاًچرا هر دو لخت بودند؟بـه خود نیرو داد و پرسید:(تو اینجا چکار می کنی؟آه خدای من...دیرمی چرا اینجایی؟)
دیرمی با تعجب به او زل زد.درآن صبح باآن تن سفید و صاف و موهای پخش شده بر بالش بسیار فریبنده و زیبـا دیده می شد اما ویـرجینیاآنـقدر نـاراحت بودکه جـذابیت او را درک نکند!(تو چته؟خوب ما زن و شوهر خواهیم شد...)
(خواهیم شد دیگه حالاکه نیستیم؟!)و بناگه بخودآمد:(اوه نه!توکه با من...اوه خدای من....توکه...)
و اشکی از تـرس و خجالت در چشـمانش حلقه زد.دیرمی بر روی ساق دستش بلندشد:(تو چرا اینـجوری می کنی؟)
ویرجینیا ملافه را سپرکرد و از تخت پایین پرید:(دیرمی بگوکه به من دست نزدی!)
(حالامگه چی شده؟)
ویرجینیا دادکشید:(چی شده؟من مست بودم و چیزی حالیم نبود!)
(منم همینطور!)
(دروغ نگو!)
و با وحشت عظیمی که تنش را به ارتعاش درآورده بود,خم شد و ملافه راکشید اما دیرمی دست انـداخت و مانع شد.ویرجینیا واردکشمکش جدی شد:(بذار ببینم!)
دیـرمی خیلی قـوی بـود و با خونسردی حرکات دیـوانه وار ویرجینیا را تحمل می کرد:(ویرجینیا تمـومش کن! ...ما بالاخره امروز زن و شوهر خواهیم شد!)
(امروز؟)
دیرمی نشست:(بله امروز...فکرکنم دیر هم کردیم!)
ویـرجینیا انگار تمـام تصمیمات و اتـفاقات دیشب را فـراموش کرده بـاشد,بـاز او را دیـرمی میـجر ناشناس
می دید و خود را عاشق پرنس سویینی مو طلایی!(نه امروز نمی شه!)
(باید بشه!ما دیشب تمام حرفهامونو زدیم!)
نه درآن لحظه نمی توانست به دیشب فکرکند.آن صبح بقدرکافی ناراحت کننده بود!تاحواس دیرمی نبود ملافه راکشید اما دیرمی هم همزمان ملافه ی اصلی روی دشک راکشید وجمع کرد!او با تل مچاله شده ی ملافه اینطرف تخت نشسته بود و ویرجینیا با ملافه ی بازآنطرف تخت ایستاده بود.دلش گواه بد می داد.بـه سوی دیرمی راه افتاد:(بده ببینم...لطفاً...)
دیرمی به سرعت بلند شد و بقچه ی ملافه را زیر بغلش زد:(ویرجینیا لطفاً بس کن...بچه بازی در نیار!)
ویرجینیا به او رسید و دست انداخت تا از او بقاپد اما دیرمی مچ دستش راگرفت و ویرجینیا دیوانه تـر شد: (بده به من لعنتی...)
دیرمی با خستگی هلش داد و غرید:(تمومش کن ویرجینیا!شب عالی بود,با این حرکات احمقانه و دمـوده خرابش نکن!)
شب عالی؟!ویرجینیا خشکید و دیرمی به راحتی او را دور زد و همراه ملافه خارج شد.
***
بدون خوردن صبحانه خود را به حمام رساند و دقایق طولانی در وان نشست وگریست.نشانی که دلیل بر ازدواجشان بـاشد پـیدا نکرده بـود اما بـاز هم می تـرسید و اینرا حق خود می دانست.در عین حال که فکر ازدواج نمی کرد در عرض یک ساعت نامزد شده بود و شاید یک ساعت بعدش زن شده بود!ایـن انصاف نبود.او برای شوهرش,برای نامزدی اش,برای اولین عشقبازی اش کلی فکرکرده بود.
تازه حوله به تن از حمام درآمده بود و جلوی آینه موهایش را سشوار می کشیدکه دیرمی سر زده داخـل شـد.ویرجینیا عـصبانی و شرمگین قسمتهای بیرون مانده ی سینه اش را مخفی کرد:(چرا بی اجازه اومدی؟ برو بیرون!)
دیرمی متعجب سر جا ماند:(اما چرا؟از من خجالت می کشی؟)
ویرجینیا بناچار پشت پرده ی وان دوید:(آره...حالامی شه بگی چرا اومدی؟)
از پشت نایلون دیدکه دیرمی به سوی آینه رفت:(می خواستم قرار مراسم رو تنظیم کنم کلیسای ژان پل تا شش عصر...)
ویرجینیا نالید:(امروز؟)
دیرمی نفس عمیقی از شدت خشم کشید اما باز با ملایمت گفت:(خبر داری دایی رو تهدیدکردند؟)
ویرجینیا با عجله پرده راکنار زد:(چی؟!)
دیـرمی نگاهش نکرد.درآینـه موهایش را درست می کرد:(گفـتند یک میلیون دلار ندی یکی از بچه هاتو می کـشیم و حالانه لـوسی,نه سمـنتا و نه کارل جـرات از خـونه دراومـدن نـدارند!)و بـه سوی او برگشت: (بنظرت ما وقت زیادی داریم؟)
ویرجینیا خجالت شده بود:(ازکجا معلوم کار اونه؟)
(من نمی تونم به اندازه ی تو خوشبین باشم...خوب چی می گی؟)
(اگه ممکنه به من فرصت بده...لااقل یک روز!)
چهره ی دیرمی در هم کشید:(خیلی خوب...فردا عصر چطوره؟)
ویرجینیا نفس راحتی کشید:(خوبه ...متشکرم!)
دیرمی به تندی برگشت و به سوی در رفت.ویرجینیا با احساس دلسوزی از اینکه او را رنجانده باشد در پی او دویـد و به بهانـه ی پرسیدن سوالی که شب قـبل فکر او را مشغـول کرده بود نگه اش داشت:(راستی تو چرا به همه نمی گی کی هستی؟)
دیرمی روبرویش ایستاد:(نمی تونم...حالانمی تونم!این ریسک بزرگیه...اون فعلاً امیدواره من حافظه ام رو بدست نیاوردم و اگه بفهمه می زنه به سیم آخر...اون آدمهای قوی اجیرکرده که با هر قدم اشتباه ما ممکنه خسارت جبران ناپذیری بزنه ما مجبوریم تا بسته شدن کامل دستهای رجینالد احتیاط بکنیم!)
ویرجینیا هنوز مشکوک بود:(تو اینطور فکر می کنی؟)
(خوب اگه می خواهی امتحان بکنیم در هرصورت من یک جون بیشتر برای از دست دادن ندارم همینطور بقیه!)
باز می خواست برودکه ویرجینیاگفت:(لااقل به براین بگیم اون دوستت داره وخیلی بخاطر رفتار...رجینالد عذاب کشیده!)
دیرمی ملایمتر شد:(منم اونو دوست دارم و به همین خاطر نمی تونم روی جون اون ریسک بکنم...)
و باز حرکت کرد اما ویرجینیا اینبار دستش راگرفت و با عجله پرسید:(ما دیشب...با هم شدیم؟)
دیرمی جواب نداد.بنظر می آمد عصبانی شده بود.بغض گلوی ویرجینیا را بدردآورد:(لطفاً بگو...)
(نمی دونم...منم نمی دونم ویرجینیا...منم مست بودم و چیزی یادم نیست!)
ویرجینیا از شدت شرم سر به زیر انداخت:(پس چرا نذاشتی ملافه رو ببینم؟)
(چون تو خیلی ناراحتم کردی و قلبم رو شکستی!انگارکه ازم متنفر بودی!)
ویرجینیا با ترحم سر بلندکرد:(متاسفم...من فقط ترسیده بودم!)
دیرمی با انگشتانش موهای خیس او را شانه کرد:(از من ترسیدی یاا ز زن من شدن؟)
(نه خوب من فقط ترسیده بودم چون...هیچوقت...با هیچکس...)
و از شدت شرم نتوانست ادامه بدهد!دستهای دیرمی دور تنش حلقه شد:(اوه کوچولوی عزیزم...)و سر خم کرد:(کی می خواهی مال من بشی؟)
و سعی کـرد او را بـبوسد.ویرجینـیا با اکراه سرش را فـراری داد اما دیـرمی مداومت کرد و این بوسه بسیار لطیف تر و لذت بخش تر از بقیه شد بطوری که ویرجینیا متوجه شد خودش هم متقابلاًدارد او را می بوسد و ایـن باعث امیـدواری دیـرمی شد.او را بـغل کرد و سر بـر شانه ی لختـش گذاشت:(باورم نـمی شه دارم زندگی ام رو پس می گیرم...کاش همه چیز زود تموم بشه!)
بناگه دل ویرجینیا شدیداً به حال او سوخت.فکر اینکه او بعد از بدست آوردن حافـظه اش چقـدر ناراحت شده و وحشت کرده بود,چطور تحمل کرده و ساکت مانده بود,دور از خانه و زندگی و مادر,دور از اسـم و شخـصیت اصلی اش و دیـدن بیـگانـه در جـای خـود,صاحب هـمه چـیز او و نـداشتـن تـوانایی اثـبات و
بی احترامی وگستاخی و قدرنشناسی رجینالد و شاهد مشکلات و از هم پاشیدگی فامیل بودن بدون قدرت جلوگیری,بسیار رنج آور بود و از طرف دیگر بسیار زیبا بودکه اومی توانست پسرخاله اش را,پرنس اصلی و بی گناه را به خانه و خانواده برگرداند به پاس کمک او بـرای راضی کردن پـدربزرگ برای قـبولش!بله ویرجینیا بالاخره فرصت تلافی کردن پیداکرده بود.
بعد از رفتن نامزدش یک دست لباس راحتی پوشید و برای سرک کشیدن به پایین رفـت.خداخدا می کرد بـا پدربزرگ روبـرو نشود.می دانسـت این تصمیم ناگهانی ازدواجـشان او را به شک انداخته بود.در پایـین اوضاعی بودکه اوحتی برای رد شدن هم راه پیدانمی کرد.کارگرها اطراف را جمع می کردند.خدمتکارها برگـشته بودند و عـده ای از فامیـل از جمله خـاله دبـورا و دخـترها و ارویـن و فـیونا و هـلگا دور دیرمی و پـدربزرگ حلقه زده بودند!ویرجینیا با نگرانی به جمع نزدیک شد تا ماجرا را بفهـمد.جمع به محض دیدن او باز شد و نورا با هیجان گفت:(سلام عروس خانم...چقدر می خوابی؟)
خـاله دبورا غرید:(شماها دیونه شدید؟دیرمی می گه باید فردا ازدواج کنیـم...یک روزه که نمی شه کاری کرد!)
هرکس چیزی می گفت و او باگیجی گوش می کرد.مجبور نبود جواب بدهد.از دست همیشان خسته بود تا اینکه پدربزرگ دست او راگرفت:(یک لحظه با من بیا...)
بله وقت بازجویی رسیده بود.ویرجینیا ناامیدانه به دیرمی نگاهی انداخت و او زمزمه کرد:(مجبوریم!)
ویرجینیا منظورش را فهمید!
وقتی وارد خلوتگاه پدربزرگ یعنی کتابخانه شدند,پدربزرگ بدون معطلی در را بست و پرسید:(تو چت شده دختر؟چرا در مورد دیرمی چیزی به من نگفتی؟)
ویرجینیا با خجالت گفت:(خیلی ناگهانی شد بابابزرگ...متاسفم!)
(چرا ناگهانی شد؟تو بایدکلی در این مورد فکر می کردی این ازدواجه شوخی نیست و تو هنوز بچه ای!)
ویرجینیا سر به زیر انداخت.جسد دایی مرتب جلوی چشمانش می آمد و البته شادی بی حد پرنس!او قاتل بود!(لااقل بذارید یک مدت بگذره بعد!)
نـه او دیگر حاضـر به دیـدن جسد دیگـری خصوصاً مال پـدربزرگ نبـود,از پـرنس بعـید نبود!(نمی تونیم
بابا بزرگ...ما می خواهیم فردا ازدواج کنیم!)
(این تصمیم دو تا تونه؟)
(بله...)
(اما چرا؟)
تا دست رجینالد به او نرسد!(ما دوست داریم همه چیز زود تموم بشه!)
(این طوری که به چیزی نمی رسیم,مراسم,کلیسا,رستوران,گل ها...تزئینات...)
تـازه معنی اش را می فهـمید.او واقعاً داشت ازدواج می کرد!(ما از تشریفات خـوشمون نمیاد...یک مراسم مختصر و...)
ماه عسلی طولانی و وحشیانه!به گفته ی کارل!این آرزوی ویرجینیا بود...(من برای توکلی آرزو داشتم!)
ویرجینیا با علاقه لبخند زد و پیرمرد ادامه داد:(احساس می کنم مشکلی هست,شمادو تا یک جوری شدید چی شده به منم بگید!)
ویرجینیا از حدس او وحشت کرد و پدربزرگش از چهره او در حـدسش مطمعـن شد:(به من بگو ویرجینیا شاید راه دیگه ای باشه؟)
بازویرجینیا دو دل شد.می توانست بگوید؟باید می گفت؟شاید بهتر بود او همه چیز را بداند و مانع شود اما یـا ریسکش؟اگر جلوی رجینالدگرفته می شد شاید به سیم آخر می زد!دیرمی حتماً چیـزی می دانست که تا به حال صبرکرده بود.او رجینالد را می شناخت,او هم یک جان بیشتر برای از دست دادن نداشت وشاید اگـر دست از پـا خطا می کرد باعث مرگ او هـم می شد!پـدربزرگ موهای او را نوازش کرد:(چی شـده ویرجینیا؟)
ویرجینیا دوباره به او خیره شد:(ما همدیگه رو دوست داریم و نمی تونیم صبرکنیم...همین!)
و باخستگی لبخند زد تا بلکه پیرمرد راقانع کند و پدربزرگ خندید:(نکنه شماها باهم خرابکاری کردید؟)
ویرجینیا از شدت خجالت داد زد:(نه پدربزرگ!)
پیرمرد چشمک زد:(دروغ نگو!)
و در زده شد.دیرمی بود:(آقای میجرکارگرهاکارشون رو تموم کردند و دارند می رند...)
پدربزرگ به سویش رفت:(ای شلوغ!)
وگونـه ی دیرمی را نوازش کرد و خارج شد!دیرمی متعجب به چهره ی سرخ شده ی ویرجینیا نگاه کـرد: (چی شد؟چی گفتی؟)
ویرجینیا غرید:(مگه غیر از دروغ شانس دیگه ای داشتم؟)
(وَ...)
(وآبرومون رفت!)
دیرمی وحشتزده خندید و ویرجینیا را هم خنداند.آمدن فیونا مانع شد:(اجازه هست؟)
دیرمی کنار رفت و فیونا وارد شد.ویرجینیا فهمید برای چه آمده:(فیونا مجبور نیستی!)
فیونا شرمگین گفت:(نه...من باید معذرت بخوام!)
ویرجینیا بی حوصله تر وگرفتارتر ازآن بودکه با او وقت تلف کند:(تو حق داشتی...هرکس دیگه ای جای تو بود همین کار رو می کرد)
فیونا سر به زیر انداخت:(تو خیلی پردرک هستی!)
ویرجینیا به سوی در رفت:(من همه چیز رو فراموش کردم!)
***
تـا عصر سر ویرجـینیاآنقدر شلوغ بـودکه حتی فـرصت نکرد چیـزی بخورد.این می رفت او می آمد.اینرا تنـظیم می کـردند,آنـرا انتخاب می کـردند,مشورت می کـردند,تصمیم می گرفـتند,بیـرون می رفتـند,بر
می گشتند,طرح کیک,نوع گل,مدل لباس,محل ماه عسل,ساقدوشها,شکل کارتها,لیست مهمانان,تزئینات سالن...ازدواج چقدر تشریفات داشت!
ساعت هفت تقریباً تمـام سفارشات داده شد و همه به منظور رسیدگی به کارهای خودشان وآمـاده شدن بـرای مراسم فـردا پخش شـدند و ویرجیـنیا بالاخره فرصت کرد بـا موهای مخـتصر بافـته شده و لباس زیر کوتـاهی,خود را برای استراحت به اتاقش برساند.انگارکه دزدآمده بود.لباسها ازکشوها بـیرون ریخته شده بود.روی تخت پر از ژورنال بود و میز توالت بهم ریخته بود.ویرجینیا روی تخت را جمع می کرد تا جـایی بـرای خواب داشته باشدکه در اتاقش به صدا درآمد.ویرجینیا بلوزآبی دیرمی را بتن کرد و براین وارد شد. گرفته و حتی خشمگین بود:(سلام ویرجینیا...می دونم خیلی خسته ای اما باید باهات حرف بزنم.)
ویرجینیا فهمید او هم برای گرفتن جواب آمده!براین در را بست اما همانجا ماند:(خـطری پیش اومده مگه نه؟)
ویرجینیا سعی کرد بی اعتنا باشد:(نه...چطور؟)
(چرا داری ازدواج می کنی؟)
ویـرجینیا می دانست عـاشق دیرمی بـودن بهانه ی مناسبی برای براین هوشیار نبود و سکوت او براین را بـه یقین رساند:(حالاوقتش نیست دیرمی هم اون نیست...خودت می دونی...موضوع چیه؟)
ویرجینیا سر به زیر انداخت:(مجبور شدم براین...مثل تو!)
(هیچ چیز نمی تونه تو رو مجبور به ازدواج با دیرمی بکنه!)
ویرجینیا لب تخت نشست و براین به سویش آمد:(چی شده ویرجینیا؟)
(خیلی دلم می خواست می تونستم بهت بگم اما می ترسم!)
براین روبرویش رسید.دست در جیبهای شلوار سیاهش داشت:(از چی می ترسی؟)
ویرجینیا به چشمان نگران او خیره شد:(از حقیقت!)
(شاید حقیقت چیز دیگه ای و تو داری اشتباه می کنی؟)
ویرجینیا دو دل شد.یعنی ممکن بود؟براین کنارش نشست:(بگو دیرمی چطور تونست قانعت بکنه؟)
(می ترسم خیلی ناراحت بشی!)
(اگه تو تونستی تحمل کنی منم می تونم!)و بعد ازکمی مکث پرسید:(موضوع درباره ی پرنس؟)
ویرجینیا احساس میکرد اگر همه چیز را بگوید سبک تر می شود.او به مشورت کردن نیاز داشت وبالاخره بـراین باید موضوع را می فهمید چه فرقی می کرد یک روز زودتر!(راستش دیرمی می گه مقصر همه چی پرنس!)
براین بر خلاف تصور ویرجینیاآرام بود:(چه دلیلی هست که اون اینقدر بد باشه؟)
(دلیل این که اون...اون نیست!)
(یعنی چی؟)
(ببین یک چیزی می گم قول بده بین ما بمونه!)
(قول می دم.)
(دیرمی مدتهاست حافظه اش رو بدست آورده!)
براین وحشت کرد:(جدی؟)
(بله و اون کسی که ما فکرش رو می کردیم!)
براین با ناباوری گفت:(پرنس؟)
ویـرجینیا سـر تکان داد و بـراین خندید:(این امکان نـداره...اون...نـه نمی شه...چشمها,موهـا,قـیافه...نـه اون
نمی تونه پرنس باشه!)
(اما توگفته بودی اون بیشتر به پرنس قبلی شبیه؟)
(من اخلاق و رفتارش روگفتم!)
(خوب همین کافیه...همه می گفتند عوض شده!)
(چرا اون باید با وجود متنفر بودن پیش بابابزرگ بمونه؟)
(چون حافظه اش رو از دست داده بود!)
(خدای من...اون شش سال توی کما بوده...)و بازکمی فکرکرد:(اگه دیرمی پرنس پس اون یکی...)
ویرجینیا بخیال آنکه جواب می خواهد برایش کامل کرد:(اون رجینالد فلوشر...پسر یک پلیس...)
براین خونسردانه گفت:(پس اون رجینالد...منم فکر می کردم دیرمی باشه...)
ویرجینیا متعجب شد:(تو رجینیالد رو می شناختی؟)
(سیزده سالگی پرنس منو باهاش آشناکرد!)
ویرجینیا از این رابطه گیج شد.اینهمه سال؟(چرا؟)
بـراین از همه چـیز بی خبرگفت:(خوب چون پدر رجینالد اجازه نمی داد پرنس به اون نـزدیک بشه پرنس هم از من کمک می خواست...در ضمن گفتم که ما دوستهای خیلی خوبی بودیم!)
ویرجینیاگیج تر شد:(یعنی چی؟چرا پدرش نمی ذاشت؟)
(هرکس بود نمی ذاشت...شوهر خاله زنش رو با وجود اینکه رجینالد توی شکمش بود ول کرده بود و بـا خاله ازدواج کرده بود اگرآقای فلوشر نبود رجینالد بی پدر...)
ویرجینیا احساس دردی در سرش کرد:(پرنس و...رجینالد برادرند؟)
براین وحشت کرد:(مگه تو نمی دونستی؟منم فکرکردم دیرمی بهت گفته...خدای من!)
بـرادر!آنها بـرادر بودند!اینـهمه شباهت؟!براین بازوی ویرجینیا راگرفت:(به هیچکس نگـو...لطفاً...این یک رازه...)
ویرجینیا سرگیجه گرفته بود.این بود علت آن توجه ها و پچ پـچ ها و نگاهها,این بود علت برآشفتن پرنس در شب ورود دیرمی,این بود علت نزدیکی در حیاط خانه یشان,این بود علت اصرار پرنس برای فـهمیـدن بازگشت حافظه ی دیرمی و البته ترحم وکمک دیرمی به پرنس وقتی سرش زخمی شد یابرای حرف زدن دربـاره ی خاله دبـورا به خانه یشان رفته بود.مثل یک برادر خوب!براین زمزمه کرد:(اینه که منوگیج کرده اونها شبیه هم هستند...شبیه آقای سویینی و شناختنشون سخت تر شده!)
در درون ویـرجینیا غـوغا بود.آن دو پسر زیبا اما متفاوت!شب مستی پرنس مقابل چشمانش آمد"حالابه بابا چی بگم؟بگم بد قولی کردم؟"با صدای براین به خودآمد:(تو چرا داری با دیرمی ازدواج می کنی؟)
(بخاطر اون...رجینالد...آخرین هدفش یک سوم ثروت پدربزرگ!)
(پس بالاخره موضوع ارث رو فهمیدی؟من می خواستم زودتر به تو بگم اما ترسیدم خرابکاری بکنی و لو بدی چون امیدوار بودم اشخاص کمتری خبر داشته باشند...)
(خیلی زودتر خود رجینالد بهم گفته بود!)
(یعنی چی؟چرا باید بگه؟)
(نمی دونم...شاید می خواسته به این روش قانعم بکنه!)
(خوب تو می تونی بجای ازدواج,ثروت رو به بابابزرگ برگردونی؟)
(اونوقت رجینالد مستقیم سراغ بابابزرگ می ره!)
(ما می تونیم به همه بگیم و رجینالد روگیر بیندازیم!)
(اون آدمهای خطرناکی داره که برای اجرای تمام این نقشه ها ازشون کمک گرفته اگه بدون مدرک همه چیز رو فاش کنیم ممکنه به بابابزرگ صدمه بزنه!)
(بابابزرگ مَرده,قویه می تونه از خودش مواظبت بکنه...بادی گارد* می گیره یک کاری می کنه,تو نباید خودتو فدا بکنی؟)و باهیجان گفت:(همه چیز رو به بابابزرگ می گیم و ثروت رو انتقال می دیم!)
ویرجینیا ناراحت شد:(نمی شه براین...نمی تونم!)
بـراین هنوز مشتاقانه سرعقیده اش بود:(چرا نمی شه؟تا دیر نشده همه چیز رو بهم بزن... توکه هنوز ازدواج نکردی پس...)
ویرجینیا با شرم سر به زیر انداخت:(نمی دونم...شایدکرده باشم!)
(چی؟نه...خدای من...تو نباید می ذاشتی!)
*body guardنگهبان شخصی.
ویرجینیا هنوز نمی توانست سر بلندکند:(نفهمیدم چطور شد...هنوز مطمعن هم نیستم!)
(اگه می خواهی بریم دکتر؟)
ویـرجینیا نگاه کوتـاهی به او انـداخت.بجای اوگـونه های براین گل انداخته بود!(فعلاًمشکل مهمتر از ایـن داریم!)
براین حرف را عوض کرد:(تو مطمعنی دیرمی راست می گه؟)
ویرجینیا نگران شد:(چطور؟)
(هفته قبل یک نامه ی حقوقی به خاله دبورا رسیده که پرونده ی مرگ شوهرش بسته شده ظاهراًثابت شده جویل قربانی سوءقصد دایی هنری شده!)
ویرجینیا شوکه شد:(خدای من!جدی می گی براین؟)
(و من فکرکردم شاید پرنس فهمیده و انتقام پدرش رو از دایی گرفته!)
(اما چطور ممکنه؟دایی اواخر نوامبرکشته شده و خیلی زودتر از اون,زودتر ازاومدن دیرمی گم شده بود!)
(فقط اینجای مساله است که گیجم کرده...پرنس باید یک جورهایی زودتر فهمیده باشه؟)
(مثلاًچطوری؟)
(نمی دونم...شاید ازکسانی کمک گرفته مثلاًاز پلیسها و یا وکلاوکاراگاها و...)
دانشجوی حقوق؟!یعنی ممکن بود؟(خود پرنس پیداکرده!)
(چی؟)
(پرنس دانشجوی هنر نیست...اون حقوق می خونه!)
(ازکجا فهمیدی؟)
(کتابهاشو دیدم و حتی بخاطر این کار دعوا و تهدیدم کرد!)
(اگه تهدیدکرده معلومه مساله خیلی براش جدی و سری بوده!)
(هیچکس نمی دونه,حتی خاله...حتی میبل!)
(یعنی اون هنوز هم پرنس و دیرمی رجینالد؟)
(اونوقت بازم چیزی عوض نمی شه اون دایی روکشته و قاتله!)
(بقیه چی؟معلوم نیست که بقیه هم کار اون باشه؟)
(اما اونها برادرند وآقای سویینی پدر هر دوشون!)
(رجینالد همیشه از پدرش متنفر بود...می گفت انسان ترسویی بوده که با تهدید حاضربه ول کردن زندگی و خوشبختی اش شده!)
ترسو؟پرنس هم گفته بود پدرش ترسو بود!یعنی او رجینالد بود؟براین از جا بلند شد و به سوی پنجره رفت :(چطوری می تونیم بفهمیم کدومیک پرنس؟)
ویرجینیا زیرلب گفت:(برای فهمیدن دیگه خیلی دیره!)
شب شده بود.کارها تقریباً تمام شده بود.تالار رزرو شده بود.کلیسا تزئین شده بود.کارتها فرستاده شده بود و حتی لباس عروس خریداری شده بود اما ویرجینیا دودل تر و افسرده تر و نگرانتر ازآن بودکه توجه بکند خاله دبوراکمکش می کرد لباس را پروکند.مدل بسیار ساده ای داشت.بالاتنه,تاپ تنگی داشت که بجـای آستین,دو بند باریک بر شانـه ها داشت.پاییـن تنه بلند و شل,تماماً ابریشم,پر از مرواریدهای دوخته شده به شکل رز داشت.ویـرجینیا اصلاًبـیاد نداشت لبـاس راکی و چطوری انتخاب کرد.تنها بودند:(ویرجینـیا توی این لباس خیلی خوشگل دیده می شی!)
(روابط شما باآقای استراگر چطور پیش می ره؟)
(خوبه فقط رفتار پرنس خیلی ناراحتم می کنه!)
پرنس,رجینالد,نامش هر چه که بود ویرجینیا هنوز عاشقش بود و یادآوری اش او را به لرز می انداخت اما سـعی کردکاری نکنـدکه خاله متوجـه بشود:(شما نـباید به عقیده ی اون اهمیت بدید...هـرکسی یک طرز زندگی داره!)
خاله در حالی که زیپ پشت لباس ویرجینیا را می بست گفت:(درسته اما پرنس همه چیز منه دلم می خواد شادی و رضایتش رو ببینم)
(اگه اون پسرتونه باید از خوشبختی شما شاد بشه!)
مثل دیرمی!خاله او را به سوی خود برگرداند:(بذار ببینم...کمرش زیاد تنگ نیست؟)
ویرجینیا به چهره ی زیبا اما دردکشیده ی خاله اش خیره شد:(هنوز خبری ازش نیست؟)
خاله تور را بر سرش انداخت:(نه فقط دیشب تـوی حیاط دیـدمش...اصلاًبـاهام حرف نـزد حتی نگاهم هم نکرد,چند بار در خونه رفتم اما اجازه ندادکسی در رو بازکنه...بیچاره میبل پشت پنجره گریه می کرد.)
به زبان ویرجینیاآمد بگوید"اوپسرت نیست" اما به زحمت جلوی خود راگرفت!(دیشب وقتی تو روجلوی همه بوسید خیلی خوشحال شدم فهمیدم بالاخره عاشق شده...آخه می دونی,اون هیچوقت عاشق نشده بود هیچوقت دختری رو نبوسیده بود اون مثل گل پاک بود...)
اشک در چـشمان خاله حلقه زد.بغـض ویرجینیا هم بادکرد,دیشب آن حرفها,آن آغوش,آن بوسه...چقدر زیـبا بود!خاله بـا تمسخر خندید:(از وقتی تو اومدی فکر می کردم تو و پرنس عاشق هم شدید و بالاخره با
هم ازدواج می کنید و تو می شی عروس من)
بله او داشت با پرنس ازدواج می کرد و می شد عروس خاله!(چرا ویرجینیا؟تو عاشق پسرم نبودی؟)
بغض گلوی ویرجینیابه چشمانش فشارآورد وبرای آنکه خاله اشکهایش راکه آماده ی سرازیر شدن بودند نبیند,به سوی تخت برگشت:(خاله شما از ازدواجتون راضی هستید؟)
خاله ناله کرد:(خدای من!تو چرا این سوال رو می پرسی؟)
ویرجینیا با تعجب به سویش برگشت:(چطور؟)
خاله وحشتزده به سویش رفت:(چی شده ویرجینیا؟به من بگو!)
ویـرجینیا به او زل زد.چقدر دوست داشت او مادرش بود,ایستاده در اتاقش,در شب قبل از عروسی,بـغلش می کرد و دلداری اش می داد و او می توانست همه چیز را بگوید و درآغوشش بگرید!خاله دستهای او را گرفت و با عجله گـفت:(تو باید بری ویرجینیا...تا دیر نشده از اینجا برو!)
ویرجینیا متعجب وگیج شد:(چرا؟موضوع چیه خاله؟)
خاله اش رسماً می لرزید:(نمی تونم توضیح بدم...این فقط یک احساسه...)
(چی؟)
(تو در خطری!)
بناگه در به صدا درآمد و ویرجینیا اجازه ی ورود داد.دیرمی بود.با بلوز و شلوارآبی کمرنگ,زیبا اماخسته درآستانه ی در ظاهرشد:(ویرجینیا می شه یک لحظه...)
و با دیدنش در لباس عروس خشکید.خاله با نارضایتی زمزمه کرد:(من دیگه باید برم...)
ویرجینیا به بدرقه اش تا در اتاق رفت.خاله رو به دیرمی که هنوز درآستانه ی در مانده بود و هنوزچشم در ویرجینیا داشت گفت:(آقا داماد تبریک می گم...بهترین دختر دنیا رو بدست آوردید!)
دیرمی با خجالت خندید:(می دونم ماما!)و بناگه بخودآمد:(آه لطفاً خانم استراگر منو ببخشید...من...)
خاله خندید:(عزیزم راحت باش...من مادر براین هم شدم!این برای من افتخار بزرگی!)
دیرمی با وحشت به ویرجینیا نگاه کرد ویرجینیا هم خندید!بعد از رفتن خاله,ویرجینیا معذب از نگاه غریب او غرید:(نمی دونی عروس و داماد نباید شب قبل از عروسی همدیگه رو ببینند؟شگون نداره!)
دیرمی به در بسته تکیه زد:(بیا اینجا!)
ویرجینیاکمی ترسید:(چرا؟چیزی شده؟کاری کردم؟)
دیرمی پچ پچ وارگفت:(آره...بیا!)
ویرجینیا بیشتر ترسید و حتی قدمی عقب گذاشت:(چکارکردم؟)
دیرمی لبخند ترسناکی زد:(چکارم کردی؟عاشقم کردی...دیونه ام کردی...بیا اینجا!)
قلب ویرجینیا لرزید:(اَه منوترسوندی!)و به منظور ردگم کنی به سوی آینه چرخید,تور را ازسرش برداشت و در حالی که موهایش را باز می کردگفت:(راستی من یک فکری کردم!)ازآینه دیدکه دیرمی از درجدا شـد و به سوی او راه افتاد.خدایا چقدر شبیه پرنس بود؟!(می گم چطوره چیز کنیم...من همه چیز رو به بابا بزرگ بگم و...)
دیرمی رسید و ازعقب بغلش کرد و او را محکم به خود فشرد.ویرجینیا ترسید.او هنوز هم به دیرمی اعتماد نـداشت!دیرمی به آرامی پرسید:(عزیزم چرا می لرزی؟)
ویرجینیا به ساق دستان او چنگ انداخت:(بذار حرفم رو بگم!)
دیرمی گردنش را بوسید:(خوب بگو!)
ترس ویرجینیا بیشتر شد اما بناچارادامه داد:(من میتونم ثروت رو به بابابزرگ برگردونم اونوقت رجینالد...)
دیرمی او را محکمتر فشرد وگردنش را مکید.ویرجینیا نالید:(دیرمی نکن...دردم میاری!)
دیرمی غرید:(باید عادت کنی!)
نه او اینقدر وحشی نبود!بازوهایش کیپ تر شد و نفسش گردن ویرجینیا را سوزاند:(می گفتی...ادامه بده!)
ویرجینیا تقلایی کرد اما دیرمی رهایش نکرد و بلندتر داد زد:(حرفت رو بزن!)
ویرجینیا از وحشت ناگهانی دادکشید:(ولم کن لعنتی!تو چت شده؟)
و دیرمی رهایش کرد:(چرا نمی گی دوستت ندارم و نمی خوام باهات ازدواج کنم؟)
خیلی عصبانی شده بود.ویرجینیا با پشیمانی گفت:(نه من بخاطر این نمی گفتم...)
(چرا تو بخاطر همین می گفتی!تو داری تمام تلاشت رو میـکنی تا عروسی رو بهم بزنی خوب اگه دوستم نداری...)
ویرجینیا مانع ادامه دادنش شد:(نه دیرمی من فقط دنبال راه ساده تر می گردم!)
چهره ی دیرمی بیشتر درهم کشید و ویرجینیا را وادار به سکوت کرد:(تو همه چیز رو به بـراین گفتی مگه نه؟)
ویرجینیا شوکه شد:(چطور مگه؟)
(پس گفتی!)
ویرجینیا با شرم گفت:(اون راز نگه داره!)
(می دونی حالاکجاست؟)
ویرجینیا نگران شد:(نه!)
(هیچکس نمی دونه....گم شده کیف وکت پاره اش جلوی در خونشون پیدا شده!)
ویـرجینیا سرگیـجه ی ناگهانی گرفت:(نـه این امکان نداره,اون...)و بگریه افتاد:(ایـن مسخره است...اون به هیچکس نمی گه...من مطمعنم!)
دیرمی دست به سینه زد:(پس چرا پلیس نمی تونه پیداش بکنه؟)
یعنی بلایی سرش آمده بود؟یعنی او خربکاری کرده و جان براین را در خطر انداخته بود؟ویرجینیاناامیدانه به بلوز دیرمی چنگ انداخت:(یعنی کار اونه؟)
دیرمی نه حرکتی کـرد و نه جواب داد.اشک از چشـمان ویرجـینیا رها شد:(بایـدکاری بکنیم...باید پیداش بکنیم...لطفاً دیرمی...)
دیرمی بازوی او راگرفت و با خشونت بر روی چهار پایه ی میز توالت نشاند:(داریم دنبالش می گردیم!)
ویرجینیا ملتمسانه گفت:(برو پیشش...برو باهاش حرف بزن...)
(چی بگم؟تو خیال می کنی اون حرف کسی روگوش می ده؟)
ویـرجینیا در خود نبـود.دوباره گوشه ی بـلوز او را چـسبید:(حرف تـو روگوش می ده تو بـرادرشی و اون دوستت داره!)
دیرمی به سردی دست او راکنار زد:(لعنت!پس فهمیدی؟)
ویرجینیا ترسید!دیرمی غرید:(کی بهت گفت؟براین؟)
ویرجینیا از جا بلند شد:(من باید اینو زودتر,از خودتو می فهمیدم!)
(چرا؟اینکار غیر از اینکه جون برادرم رو به خطر می انداخت چه فایده ی دیگه ای داشت؟)
ویرجینیا با عشق لبخند زد:(اونوقت بهتر و بیشتر درکت می کردم!)
(من نگران بودم نکنه اعتمادت از من سلب بشه!)
(نه...من خیلی هم خوشحال می شدم و بهت افتخار می کردم!)
دیرمی او را بغل کرد:(تو تنهاکسی هستی که من دارم!)
(تو مادر داری!)
(اون حالامال کسی دیگه است)
ویرجینیا از او فاصله گرفت و به شوخی اخم کرد:(تو هم شروع نکن!)
دیرمی خندید:(اما منم از ویلیام متنفرم!)
صدای تاک تاک درآرامش آنـها را بـهم زد جیـل بود:(خـانم اکونـورآقای سویینی اومدند با شما حـرف بزنند.)
ویرجینیا با وحشت به بازوی دیرمی آویخت:(خدای من...حالاچکارکنم؟)
دیرمی هم متعجب و نگران شده بود:(یعنی برای چی اومده؟)
قلب ویرجینیا می کوبید:(من می ترسم!)
(سعی کن خونسرد باشی,اینجا تو در امانی!)
ویـرجینیا فرصت نکـرد بگویـد از فـاش کردن رازهـا می ترسد!پرنس با هـمان تیپ بارانی و شلوارجین در آستانه ی در ظاهر شد:(اجازه هست؟به به...عروس و داماد عزیز!)
دیرمی با عجله از ویرجینیا فاصله گرفت:(خوش اومدی...چه عجب؟)
ویرجینیا نمی توانست نگاهش را از او بگیرد.حال میفهمیدآن چشمان آبی وکشیده و لبهای سرخ و گستاخ هیـچ شباهتی به مال دیـرمی نداشت اما برادر بودنشان از هر جهت معلوم بود(راستش اومدم در مورد خـانم استراگر با ویرجینیا مشورت کنم!)
دیرمی از بهانه ی اوبه تلخی خندید:(می فهمم,بفرما!)و متوجه بدحالی ویرجینیا شد و اضافه کرد:(فکرکنم مادرت پایین باشه؟)
پرنس سلانه سلانه داخل شد:(بله متاسفانه دیدمش!)و به ویرجینیا زل زد:(می تونیم تنها صحبت کنیم؟)
چیـزی که ویرجینـیا می ترسید داشت سرش می آمد.ترس از منحرف شدن,منصرف شدن,عـصبانی شدن, دوباره عاشق شدن!دیرمی مجبور بود برود:(البته...راحت باش!)و به ویرجینیا نگاه تذکر دهنده ای انداخت: (من پایین هستم!)
وقتی دربسته شد,ویرجینیاکه دیگر نمی توانست بر روی پاهای لرزانش بماند,خود را بر چهار پایه انداخت :(در مورد خاله چی می خواهی بگی؟)
صدایش بدتر از قلب و زانوهایش می لرزید.پرنس زمزمه کرد:(خودت هم فهمیدی این یک بهانه بودبرای تنها موندنمون!)
ویرجینیا لحظه ای او را درآینه دید.داشت نزدیک می شد:(فکر نکنم مناسب باشه ما در این موقعیت...)
پرنس رسید و دستش راگرفت:(بلند شو بذار نگاهت کنم!)
ویـرجینیا همچنان که سعی می کرد نگاهش بر چشمان او نیفتد,بلند شد اما دستش را بر روی میـزتکیه گاه کرد(حیفه پوست سفید بدنت زیر این بمونه اما بازم خوشگلترین عروسی هستی که توی عمرم دیدم!)
ویرجینیا چاره ای جز نگاه کردن به چهره ی فریبنده اش را نداشت وآن چشمها...به هم خیره ماندند.نه این نگـاه زیبا و معصوم نمی تـوانست متعلق به شیطان باشد.او پرنس بود,معشوقش و نمی توانست آن کارها را کرده باشد و او در حالی که همچنان دست او را در دست داشت به سختی زمزمه کرد:(چطور تونستی این کار رو بکنی؟)
صدایش جدی وخسته وشکسته بود.ویرجینیا در دریای آبی چشمانش غرق شده بود.پرنس دستش رافشرد :(تو نمی تونی این کار رو با من و خودت بکنی...تو عاشقش نیستی مگه نه؟)
درد در قـلب ویرجینیـا پیچید.لب بازکـرد التماس کند ادامه ندهد اما او سر سخت و عصبانی ادامه می داد:
(تو عاشقش نیستی,می دونم!چرا داری خودتو بدبخت می کنی تو اونو نمی شناسی...)
ویـرجینیا داشت بـه گـریه می افـتاد.دسـتش را بـا نـارضایتی از دست او بـیرون کشـید:(لااقـل بیـشتر از تـو
می شناسمش!)
نفهمید چرا اینراگفت.انگارکه فقط خواسته بود عکس العملی نشان داده باشد و او غرید:(عاشقشی؟)
دل ویـرجینیا شدیـدتـر لرزید و اشک پلکهایـش را فشرد.چرخید تا لااقل کمی دور بشودکه پرنس با یک پـرش او راگرفت.حتی یک تماس کوچک برای لذت بخشیدن به اوکافی بود.سعی کرد خود را برهاند تا مبادا بر اثر افسونگری اش همه چیز را بر ملاکند اما او با قدرت ویرجینیا را به سوی خود چرخـاند:(جواب بده...عاشقشی؟)
ویرجـینیا بی اختیار خود را به آغوش او انداخت!نفهمید چطور شده بود تمام سعیش راکرده بود فرار کـند اما بـه آغوش او فرارکرده بود!:(نه...لعنت به تو,می دونی که عاشق توام!)و دستهایش را دورکمر او حلقـه کرد:(چرا...چرا این کارها روکردی؟چرا دروغ گفتی؟چرا همه چیز رو خراب کردی؟)
پرنس ساکت,او را به خودفشرد.ویرجینیا سعی می کرد چیزهایی بیاد بیاورد تا بلکه بتواند ازجذبه ی پرنس خارج شود اما نشد.انگارکه تمام آن اتفاقات باید می افتاد وآن رنجها حقشان بود!پرنس دست به موهای او کشید:(موضوع چیه؟)و او را از خودکند:(به من نگاه کن...چرا داری این کار رو می کنی؟)و چانه ی او را محکم بالاکشید:(دیرمی مجبورت کرده...من می دونم!)
با افتادن نگاه ویرجینیا بر نگاه منتظر او,بالاخره ترکید:(نه...توکردی...همش تقصیر توست!)
چهره ی پرنس در هم کشید:(من چکارکردم؟)
تن عصبانی صدایش همه چیز را بیاد ویرجینیا انداخت.از او جدا شد:(اگه اونقدر بد نبودی...)
(اون چه دروغهایی برات سر هم کرده؟)
(دروغ تویی...اصلاًتوکی هستی؟)
(تو بگو من کی ام؟!)
می دانست داشت خراب می کرد اما نمی ترسید.بعد ازآنهمه صدمه که از اعتمادکردن خورده بود,بـاز هم به او اعـتماد می کرد.هـنوز هم بر باور خـود بودکه اگر همه چـیز را به او بگویـد تمام مشکلات بـر طرف خواهد شد.نفس عمیقی کشید:(تو پرنس نیستی مگه نه؟)
(چطور؟بهم نمیاد؟)
(پرنس واقعی نمی تونست اینقدر ظالم باشه!)
(تو پرنس واقعی رو هیچوقت نشناختی!)
(حالادیگه می شناسم!)
(پس باید علت تمام رفتارها وکارهام رو فهمیده باشی!)
خودش بود!ویرجینیا باکمی خوف عقب رفت:(بله فهمیدم اما چقدر دیر!)
(دیر نیست...تو همین حالاهم می تونی با من بیایی!)
(تو خیال کردی من احمقم؟خیال کردی اجازه می دم بازم بابابزرگم رو ناراحت بکنی؟)
(پدربزرگت در حال حاضر هم ناراحته!)
(پس باید خیلی هم خوشحال باشی!)
(نه دیگه!اون بقدرکافی تنبیه شد...من برای تفریح کردن دنبال راههای دیگه ای می گردم!)
ویرجینیا با ترس پرسید:(براین چی؟)
(بخشیدمش!)
ویرجینیا امیدوار شد:(جدی می گی؟)
(من اونو شش سال قبل بخشیده بودم اما اون هیچوقت خودشو نبخشید!)
(حالاکجاست؟)
(کی؟براین؟!...من چه بدونم؟)
ویرجینیا جرات نکرد ادامه بدهد.مدتی به هم خیره ماندند بعد پرنس دستش را درازکرد:(با من بیا!)
ویرجینیا عقب رفت:(فردا می رم تمام ثروتم رو به بابابزرگ برگردونم!)
پرنس لبخند خسته ای زد:(پس بالاخره باورکردی؟)و به سویش راه افتاد:(می دونی...لزومی نداره این کار رو بکنی,من قبلاًاون مساله رو حل کردم!)
ویرجینیا نگران شد:(منظورت چیه؟)
(می فهمی..)و نزدیکتر شد:(تا دیرنشده با من بیا...)
ویرجینیا عقب عقب راه افتاد.پرنس با هیجان زمزمه کرد:(تو مال منی...)
(نه...من مال دیرمی هستم!)
(تو خیال می کنی من اجازه می دم؟)
ویـرجینیا وحشت کرد.تهـدید داشت شروع می شد.سعی کرد خود را خونسرد نشان بدهد:(فردا همه چیـز تموم می شه!)
پرنس نزدیکترشد:(اما من امشب تو رو می خوام!)
ویرجینیا بالاخره به التماس افتاد:(از اینجا برو...لطفاً!)
(چیه ازم می ترسی؟)
بله از جذابیت او می ترسید:(بله می ترسم!)
(چرا؟مگه منو نمی شناسی؟)
ویرجینیا درگوشه ی اتاق گیر افتاد:(نه...من گفتم پرنس رو می شناسم!)
و او متعجب ایستاد:(و اون من نیستم؟)
(نه تو..تو رجینالد هستی!)
پرنس سر جا خشکید:(این اسم روکی بهت یاد داده؟براین؟)
از دهان ویرجینیا پرید:(نه...برادرت!)
پرنس ناگهان به لرز افتاد:(اوه خدای من!پـس...پس اون همه چیز رو بیادآورده...)و به دیوارچنگ انداخت و رنگش سفیدشد:(من می دونستم...لعنتی می دونستم!)
و چرخید و به سوی در دوید ویرجینیا هم بدنبالش:(صبرکن...لطفاً بهش چیزی نگو...)
پرنس وارد راهرو شد:(کجایی دروغگوی پست فطرت...کجایی؟)
ویرجینیا از شدت ترس و پشیمانی داشت به گریه می افتاد:(پرنس تو رو خدا ساکت باش!)
پرنس از پله ها سرازیر شد:(دیرمی زود بیا اینجا...دیرمی...)
به پایین نرسیده پدربزرگ وارد سالن شد:(اون رفت!)
پرنس ایستاد:(کجا؟)
(ظاهراً براین رو پیداکردند...)
(براین؟اوه نه...)
و به سوی در دوید.ویرجینیا داد زد:(نه پرنس...لطفاً راحتشون بذار..)
و پرنس در تاریکی شب گم شد.ویرجینیا رو به پدربزرگ کرد:(براین کجا بوده؟)
(بیمارستان!)
***
ساعت یک شب بود.ویرجینیا تنها در راهپله به انتظار بازگشت دیرمی نشسته بود.پدربزرگ در ایوان بود با وجود سرمای ژانویه!رو نداشت پیشش برود.خود راگناهکار می دانست و جذایش بود تنها بمانـد.دیرمی در راه بود.آنطورکه خلاصه وار در تـلفن به پدربزرگ گفتـه بود براین در جاده ی لوس آنجلس به یورکا پیدا شده بود.شدیداً مورد ضرب و شتم قرارگرفته بود.بله ویرجینیا اشتباه کرده بود!
با صدای صحبتی از بیرون از جا بلند شد و پایین دوید اما به در نرسیده آندو وارد شدند.پدربزرگ بازو در بازوی دیرمی راه می رفت:(پس حالش خوبه؟)
(بله خوشبختانه سالم مونده فقط چند تا زخم ساده...تا فردا عصر مرخص می شه.)
موهـایش مرطوب بود وکـاپشن سفیدش تا نیـمه از باران طوسی شده بود.به ویرجینیا نگاه سرد و خسته ای انداخت.پدربزرگ هم نگاهش کرد:(شنیدی؟خدا رو شکر سالمه!)و درحالی که به کمک دیرمی به سوی سالن می رفت پرسید:(چطور شده؟)
(نمی دونم,خودش می گفت چند نفر جلوی در خونشون بهش حمله کردند و اونو توی ماشینی هل دادند و جـایی بردند می گفت جایی مثل گاراژ بوده خواسته فرارکنه گرفتنش و زدنش و بی هـوش شده...وقتی بهوش اومده دیده توی یک جاده است کمی گشته و یک موتل پیداکرده و به اروین زنگ زده!)
ویرجینیا بی صدا و بی خبر برگشت و راهی اتاق خود شد.گریه اش گرفته بود.شاید همه چیزبه خیرگذشته بـود اما باز هم او احساس گنـاه و پشیمانی می کـرد.در طی آن چند ساعت تا حد مرگ از دست خودش متنفر و عـصبانی شده بود.یا اگـر براین کشته می شـد؟تا دقایقی در تاریکی اتـاقش تنهـا نشست وگریست. خسته شده بود.چرااین اتفاقات تمام نمی شد؟چرا رجینالد اینقدر بد بود؟چرا رجینالد را نمی شناخت؟ چرا دست تنها مانده بود وکسی را برای اعتمادکردن و دوستی نداشت؟بیچاره براین... یعـنی باکسی حرف زده بود؟نمی دانست اگر دیرمی دنبالش می آمد چه می توانست بگوید و چگونه می توانست معذرت بخواهد و البته مطمعن بودسراغش خواهدآمد اما وقتی ساعت دو شد و خانه در سکوت و تاریکی فرو رفت,قلبش از قـهر و بی اعتنایی دیرمی سخت تر فـشرده شد و خـشمش اوج گرفت.از اتاق خارج شد و پاییـن رفـت. گوشی بی سیم تلفن را برداشت و بیرون درآمد.باد و باران و ظلمت و سرما بود اما منصرف شد!اشکهایش آماده سرازیـر شدن بودند.بـا انگشتان کرخت شده اش شماره راگرفت و منتظر شد.مدتی گـذشت.بله باید هم در خواب راحت باشد!(بله بفرمایید؟)
صدایش خسته و شکسته بود.بغض گلوی ویرجینیا را بدردآورد:(تو یک پست فطرت بی شرف هستی!)
(ویرجینیا؟)
ویـرجینیا رگبار وار شروع کرد:(تـوکه گفتی براین رو بخـشیدی؟چطور تونستی این کار رو باهاش بکنی؟ اونکه گناهی نداشت جزدوست داشتن تو!اگه کسی برای مجازات هست اون منم,من همه چیز رو به براین گفتم بیا و منو مجازات کن!)
و قطرات داغ و درشت اشکهایش برگونه هایش رها شدند...(تو چی داری می گی ویرجینیا؟!)
(بگو لوسی چرا؟کارل چرا؟اروین و ماروین چرا؟فقط بخاطر اینکه افتخارات و شادی یک پیرمرد هستند؟ چطورتونستی اینقدر ظالم باشی؟یا من؟فقط بخاطر پول؟لعنت به تو من چه گناهی داشتم غیراز یتیم شدن؟ غیر ازآواره شدن و عاشق تو شدن؟)
(ادامه نده ویرجینیا وگرنه خیلی پشیمون می شی!)
ویـرجینیا بی اختیار صدایش را بلنـدکرد:(چطور؟می آیی و منـم می زنی؟معتاد می کنی؟تجاوز می کنی؟ می کشی؟من در حال حاضر هم پشیمون هستم...از باورکردن تو خسته و پشیمون هستم!)
صدای پرنس سخت وآرام تر شده حرف او را قطع کرد:(تو یک احمقی! با این تفکراتت همه رو بـدبخت می کنی مهمتر از همه خودتو!)
بغض بـادکرده ی ویرجیـنیا مانع حرف زدنش می شد و پـرنس به راحتی ادامه می داد:(من رجینالد نیستم, درسته بـرادر اونم اما رجـینالد نیستم...تـو داری اشتباه می کنی!رجینالد اونه و تو نباید بـاهاش ازدواج کنی ثـروتی به نام تـو نیست...دیگه نیست!من همه شو بـه پدربزرگ برگردوندم و اگه رجینالد بفهمه تو چیـزی نداری بخاطر بهم ریخته شدن نقشه هاش ممکنه به تو و پدربزرگ صدمه بزنه...)
ویـرجینیا بـا تمسخر خندید:(پدربزرگ؟تـوکه به اون پیـرمرد و مرتیکه وگرگ می گفـتی؟حالاچی شده؟
نقشه ی جدیدته؟پدربزرگ؟!؟)
(مسخره ام نکن ویرجینیا...من جدی ام...تو نباید با اون ازدواج کنی اون رجینالد و...)
(واقعاً؟!پس توکی هستی؟)
(من پرنس هستم...پرنس اصلی...پرنسی که تو می شناسی...پرنسی که عاشقته!)
ویرجینیا چشم بر هم فشرد و رو به آسمان کرد.باد وجودش را پرکرده بود(می دونی که ویرجینیا من سالها تنها بودم و عشق رو باور نمی کردم اما حالا باور میکنم و نمی تونم از دست بدمت من طعم لذت و شادی رو با تو فهمیدم و به تو وابسته شدم اگه با اون ازدواج کنی من دیونه می شم لطفاً این کار رو نکن!)
قلب ویرجینیا تپش شیرینی را شروع کرد.چقدر به شنیدن این حرفها احتیاج داشت,همیشه...از اولین روزی که او را دید و عشقش برایش عظیم و دست نیافتنی و غیرممکن بود.ویرجینیا باز هم داشت باور می کـرد! چطور می تـوانست نکندکه؟صدایـش آنچنان پـرهوس و جـذاب می آمدکه ویـرجینیا انگـارکه درآغوش لخت او بـاشد,غرق لذت بود...(می دونم تـو هم منو دوست داری...حالادیگه مطمـعنم...لطفاً بیا پیـشم,من امشب تنهام و خیلی به تو احتیاج دارم من امشب...همین حالاتو رو می خوام از اونجا فرارکن بیا بریم!)
ویرجینیا باآوارگی نالید:(لطفاً بس کن!من نمی دونم چکارکنم!)
صدای پرنس پچ پچ وار می آمد:(بذار بیام دنبالت...بریم یک جای دور...فقط من و تو...)
ویرجینیا وحشت کرد:(نه نه نیا...دیونه نشو!)
(من دیونه هستم!)
این جـمله برای شکستن طلسم تاثیرگذاری پرنس کافی بود.ویرجینیا با ترس غرید:(چقدر بی رحم هستی! هنوز هم سعی می کنی منو سر درگم بکنی چرا راحتم نمی ذاری؟دیگه تموم کن...لطفاً!)
بـناگه صدای خشن پـرنس همچون سیلی برگوشش فرودآمد:(انتظار داری ساکت بشینم و اجازه بـدم بغل کس دیگه ای بری؟)
ویرجینیا بگریه افتاد.با عجله دکمه را زد و تماس را قطع کرد.تمام تنش می لرزید.فکر اینکه شاید از سرمـا
باشد,دوان دوان به خانه برگشت اما لرزش بدتر وگریه اش شدیدتر شد.تاریکی وسکوت وتنهایی همچون پوشش ضخیم او را در برگرفت و ترساند.گوشی را بر روی مبل انداخت و به سـوی اتـاقـش دوید.آنچنان می لرزیدکه حتی نمی توانست پله ها را بالابرود.چه حماقتی کرده بود.نه تنهاآرامش نگرفته بود,بلکه حالا بیشتر از قبل می ترسید!وقتی وارد اتاقش شد,سکوت سنگین فضا بر فکر اینکه شیطانی در بیرون خانه و در پـی او بود,قدرت بخشیدآنقدرکه مجبورش کرد برگردد و راه اتاق دیرمی را در پیش بگیرد!در راآرام باز کرد و به محض داخل شدن نفسش کندتر شد.احـساس می کرد امن ترین مکان خانه و حتی دنیاآنجا بود. بـه سایه ی تخت بر سر اتاق نگاه کرد.برجستگی تن دیرمی را بر رویش تشخیص داد اما صدایی نمی آمد. پیش رفت و مدتی به کمر لخت دیرمی که از پتو بیرون مانـده بود,نگاه کرد.باد پنجـره ها را تکان می داد. صدای پرنس درگوشش بود"انتظار داری ساکت بشینم؟بذار بیام...من دیـونه ام!"کفـشهایش را درآورد و زیرپتوی دیرمی خزید!هنوز باور نمی کرد با رضایت خود به تخت پسری غیر پرنس می رفت!دیرمی بیدار شد:(تویی ویرجینیا؟چی شده؟)
ویرجینیا با شرم گفت:(خیلی می ترسم!)
دیرمی به سوی او غلت زد:(خودت گفتی شگون نداره عروس و داماد قبل از عروسی همدیگه رو ببینند؟) و به او چسبید:(بیا بغلم...از چی می ترسی؟)
ویرجینیا با خجالت و البته آسودگی میان بازوهای گرم او خزید:(نمی دونم...از همه چیز!)
دیرمی بازوهایش را بست:(اما این کارت ترسناکتره!)
ویرجینیا حرکت تند سینه ی او را درکف دستانش حس کرد:(چه کاری؟)
دیرمی او را به خود فشرد:(اومدن به تخت من!)
ویـرجینیا باگیجی سرش را عقب کشید.چشمانش به تاریکی عادت کرده بود و می توانست چهره ی تغییر یافته ی دیرمی را ببیند:(چرا؟)
دیـرمی در عوض جواب,لبخند زد و ترس و پشیمانی ویرجینیا مکان عوض کرد.بر روی ساق دستـش بلند شد:(فکرکنم نباید اینجا می اومدم!)
امادیرمی اجازه نداد از تخت خارج شود.بازوهایش سخت تر او را به پایین کشید:(چرا بازم فرار می کنی؟ پس کی می خواهی سیرابم کنی؟)
ویـرجینیا به چشمان اوکه همچون دو سنگ گرانقیمت انگشتری در تاریکی برق می زدند,خیره شد و فکر کرد چـند دختر در دنیا می تـوانست صاحب چنین پسری باشد اماآنقدر دودل و ترسو خجالتی باشدکه دو دستی ردکند؟زمزمه کرد:(من می ترسم!)
لبهای مرطوب دیرمی بر پیشانی اش چسبید:(کاش می تونستم کمکت کنم!)
(اگه اجازه بدی پیشت بمونم...فقط موندن!)
(می دونی چه کار سختی ازم می خواهی؟)
(متاسفم...اما فردا همه چیز تموم می شه!)
ودوباره بغض گلویش بادکرد.بله فردا همه چیز تمام میشد.ترسش,شرمش,آزادی اش,جوانی اش,عشقش, شوقش...بازوهای دیرمی کاملاًباز شد:(امیدوارم واقعاً همه چیز فردا تموم بشه!)
و به پشت افتاد.این حرف ویرجینیا را نگرانترکرد(شب بخیر عزیزم!)
(شب بخیر و...متشکرم!)
***
صبح با صدای دیرمی بیدار شد:(بلند شو ویرجینیا...دیرکردیم!)
ویرجینیاپلک زد و او رانشسته اما خم شده بر رویش دید.موهای بلند و خوش رنگش بهم ریخته برچشمان ظریف و خواب آلودش,لبهای سرخ بر پوست سفید وگردن عضلانی,برافراشته از تن خوش تراش بزودی مال او می شد.بله همه ی اینها زیبا بودند اما باز او پرنس را می خواست با همین تن و قیافه اماباآن جذابیت رفتار و نگاه و صدا و حرفها و باآن هوسی که همچون پوست نامرعی تمام وجودش,حـتی دانه دانه ی مژه های بـلندش را پوشانـده بود...بـرای لحظه ای وحشت دیگری به ویـرجینیا روی آورد.وحشت از حماقـت افکار,وحـشت از خطاکردن,قـدر ندانستن,وحشت از از دست دادن دیـرمی!یـا اگر واقعـاً او پـرنس بـود و مستحق شاد شدن؟درست قضاوت شدن و یا پاداش گرفتن بخاطر خوب بودنش؟و او با این دودلی ومعطل کردن همه چیز را خراب می کرد؟دیرمی از مکث او نگران شد:(چیزی شده؟)
ویرجینیا چیزی راکه مدتها تصمیم داشت بگوید به زبان آورد:(دوستت دارم!)
دیرمی به او خیره ماند.نگاهش پر درد و ناامید بود امالبش می خندید:(یعنی باورکنم این حرف دلت بود؟)
ویرجینیا بادلگیری گفت:(تو برای اثبات چی می خواهی؟)
لبخند دیرمی عمیقتر شد:(فقط یک بوسه!)
و ویرجینیا او را بر روی خود انداخت و لبهایـش را بوسید!احساس غریبی بود.در اصل هـیچ احساسی نبود اما ویـرجینیا به روی خـود نیاورد.دیـرمی سر بـر سینه اش گـذاشت:(کاش می تونستم تا ابد اینجا بمونم اما حیف که مراسم داریم!)
و از رویـش بلند شد.بله ویرجـینیا هم به نوعی دوست داشت تـا ابد با او درآن اتـاق بماند.از بیرون رفتن,از ازدواج کردن,از معطل کردن,از رجینالد می ترسید...
بعد از صبحانه,نورا و هلگا به کمک آمدند و تا ظهر او راآماده کردند.هر فریاد شادی نورا همچون ضربه
شلاقی بر روح او فرود می آمد.او هنوز هم,باز هم آواره و دودل بود!
ساعت دونیم دخترها چون ساقدوش بودند زودتر به کلیسا رفتند و ویرجینیاآماده به انتظارآمدن پدربزرگ که قـرار بود بازو در بـازویش تا محراب برود,جلوی آینه نشسته بود.تور بلند,تاج گل,آرایش منـظم,لباس سفـید...او یک عروس واقعی شده بود.چقدر احمقانه!به همین زودی؟او پنج ماه قبل وارد این زندگی شده بود و حال می رفت از روی اجبار ازدواج کند با صدای جرجر در متوجه ورود پـدربزرگ شد.تیپ کامل یک جد ثـروتمند را زده بود.تاکسیدو,پـالتویی از خز سیاه,کفشهای چرمی,دستکشهای ابریشمی,گل یقه, کلاه لبه پهن و عصای آبنوس در دست و لبخندی متین بر لب!(حاضری عزیزم؟خدای من چقدر خوشگل شدی؟!)
و در را بست و به سویش آمد.ویرجینیا هم از جا بلند شد:(شما هم خیلی شیک شدید...)
پدربزرگ روبرویش رسید و از جیب بزرگ پالتو,قوطی قرمز رنگی بیرون کشید:(من قبلاًهـدیه ی دیرمی رو بهش دادم...کلید ویلایی که توی سواحل جامائیکا خریدم اما این...)
ویرجینیا شوکه شد:(ویلا؟اوه پدربزرگ این چه کاریه؟)
پدربـزرگ لبخند شرمگینـی به لب آورد:(اون یک هـدیه ی ناقـابلی که من به هـمه نوه هام در نـظرگرفتم دیرمی که دیگه پسرمه!)
و قوطی را پیش کشید:(اما این یک هدیه ی مخصوص...اینها مرواریدهای مادربزرگت هستند.)و به قوطی خیـره شد:(روز عـروسی خودمون ایـنها رو زده بود و حالامنم می خـوام اینها رو به تـو بدم...یک هدیـه از طرف مادربزرگت!)
ویرجینیا درچهره ی پیرمرد غم و افسوس را دید.قوطی را خودش بازکرد وبه سوی اوگرفت.ست مروارید داخل قوطی را پرکرده بود.درشت و سفید و براق(و از تو می خوام امروز اینها رو بزنی...آخه می دونی تو خیلی شبیه اون هستی!)
ویرجینیا اینرا همان روزی که پرنس از او برای آزار پیرمرد استفاده کرد فهمیده بود.پدربزرگ بدون وقت تـلف کردن گردنبند را از داخل قوطی برداشت:(بذارکمکت کنم...)و دورگردن لخت ویرجینیا انداخت: (کاش شرلی و مادرت اینجا بودند و عروسی تو رو می دیدند...)
بغـض گلوی ویرجـینیا بادکرد.او از صبح تـمام سعیش راکـرده بود نگریـد امـا بـا این حرف پـدربـزرگش احساساتی شد ویادگذشته ها افتاد.یاد محبتهای مادرش,نصیحتهای پدرش,شیطنتهای خواهرش,یاد خودش آزاد وآرام و بی مسئولیت...اشک در چشـمان پیرمرد هم پر شده بود:(راستش خیـلی دوست داشتم پدرت هم اینجا بود تا من می تونستم ازش معذرت بخوام...)
بالاخره اشکهای ویرجینیا رها شد و پیرمرد در حین بستن دستبند متوجه شد:(آه متاسفم عزیزم,نباید یـادت می انداختم,منو ببخش!)
ویرجینیا درآغوش او فرو رفت.دقایقی سکوت بود وگریه تا اینکه ویرجینیا توانست حرف بزند:(بابابزرگ خیلی دوستت دارم و ازت متشکرم...)
(منـم خیلی دوستت دارم عزیزم و ازت می خوام دیرمی رو هم همیشه دوست داشته باشی اون به محبت و عشق تو خیلی احتیاج داره اون خیلی تنهاست ویرجینیا.)
ویرجینیا در ته دل بخاطر ازدواج با او احساس رضایت کرد:(می فهمم بابابزرگ.)
و ولتر پشت درآمد:(آقا ماشین حاضره...)
لیموزین سفـید با چند روبـاند و رز صورتی بسیار ساده اما زیبا تزئین شده بود.سمنتا هم آمده بود با لـباس صورتی بـلند مخصوص ساقـدوشها بسیار دوست داشتـنی شده بود.نگاه ویرجـینیا تا سوار ماشـین نشده بود دنـبال پرنس می گشت.نگران بـود.احساسی به او می گفت پرنس بیکار نخواهد نشست!در ماشین او و پدر بـزرگ ساکت بـودند اما سمـنتا از عوض هـر دو وراجی می کـرد.درباره ی مهمانـان می گفـت.درباره ی اشتباهات,کمبودها,اتفاقات,ر� �تارها و خیلی چیزهای بی مورد دیگر و چه خوب که حرف می زد وحواس ویرجینیا را از ترسش پرت می کرد.او دیگر احساس دودلی و پشیمانی نمی کرد حتی برای ازدواج و تعلق یافـتن به دیرمی یعنی پرنس اصلی عجله هم می کرد.براین از بیمارستان مرخص شده بود و او دیگر حاضر نبود بخاطر عشق دلش ریسک کند و جان کس یاکسان دیگری را بخطر بیندازد.بلایی که سر بـراین آمده بود زنگ خطر بود...
تمام طول راه فکر ویرجینیا درکلیسا بود.یا اگر اوآنجا باشد؟برای بر هم زدن مراسم؟یا اعتراض؟یاحمله؟ یا...کاش هیچوقت نمی رسیدند!کاش زودترهمه چیز تمام می شد!با ظاهر شدن کلیسا حال ویرجینیاخرابتر شد و زانـوهایش به لرز افـتاد.ماشین جـلوی در ایستاد.درکلیسا باگلهای رز صورتی استتار شده بـود.راننده پیـاده شد و در را بـرایشان بـازکرد.پدربزرگ پیاده شد اما ویرجینیا نمی خواست و نمی توانست از ماشـین پاییـن برود.سمنتا متـعجب از معطل کـردنش دسته گل وکیفش راگرفت و خارج شد.پدربزرگ منتـظرش بود و ویرجینیا می دیدکه مجبور است بر ترسش غلبه کند.دامنش را جمع کرد و به طرف در خیز برداشت که بـناگه لیونل در راکوبـید!ویرجینیا لحظه ای چهره ی پـرتمسخر لـیونل را دیـد و ماشیـن از جاکنده شد! ویـرجینیا دو دستی به شیـشه کوبید و جـیغ کشید.پـدربزرگ دویـد و سمنتا دستـه گل را انداخت وماشیـن سرعت گرفت.آنچنان اتفاق غیر منـتظره ای بودکه ویرجینیا نمی دانست چکارکند.وحشیانه به دستگیره ی در چنگ انـداخت.اگر بـاز می شد خود را بـیرون پرت می کرد.مطمعن بود این کار را می کرد اما در باز نمی شد!سرعت آنقـدر زیاد شدکه عقب پرت شد و دیوار حائل راننده پایین آمد.پشت فرمان بود و بـادی که از بـاریکه ی شیشه بـه داخل می زد,موهـای طلایی اش را همچون شعله های آتش می رقـصاند:(سلام عروس خانم!)
ازآینـه نگاهش می کرد.خشمگین و شهوت بار!تمام تن ویرجینیا سرد شد و ضربان قـلبش محکمترشد:(آه خدای من...پرنس!)
پرنس خونسردانه لبخند زد:(چرا به من رجینالد نمی گی؟این کارت رو راحت تر می کنه!)
رجینالد!لعنت بر او!به زحمت نالید:(خواهش می کنم برم گردون...هرکاری بگی می کنم فقط...)
صدای پرنس همچنان سرد و پرتمسخر بود:(کاری نیست که بتونی بکنی!)
(لطفاً...ازت خواهش می کنم برم گردون...)
(چرا؟خیلی دوست داری ازدواج بکنی؟)
ویرجینیا از حالت تمسخربار تن صدایش خشمگین شد:(آره...چطور؟)
(خوب اگه اینقدر علاقه داری امشب با من ازدواج می کنی!)
ویرجینیا از شدت وحشت داد زد:(خودمو می کشم...می فهمی؟)
(چرا؟توکه گفتی عاشقم هستی؟)
ویـرجینیاگیرکرد.می تـرسید بگوید دروغ گفـتم شاید پرنس عصبـانی می شد پس شانس دیگرش را بکار برد:(اما من زن دیرمی شدم!)
پرنس نگاه آبی اش را ازآینه به او دوخت:(باور نمی کنم!)
ویرجینیا با امیدواری از یافتن راه نجاتی اضافه کرد:(بله ما دیشب زن و شوهر شدیم!)و بـرای محکم کردن حرفش لبخند ساختگی به لب آورد:(و شب خیلی عالی بود!)
پرنس هم لبخند پیروزمندانه ای به لب آورد:(خوب اثباتش برام راحته...امشب می فهمم!)
ویرجینیا بدتر از قبل گیر افتاد و بالاخره بغض گلویش ترکید و شروع به گریستن کرد.بیچاره پدربزرگ... بـیچاره دیرمی,حالاچکار می کـردند؟کاش به حرف اوگوش می کرد و زودتر ازدواج می کرد.هنوز هـم عاشق پرنس بود.پرنسی که ماشین رامی راند اماعشق چه اهمیتی داشت وقتی عزیزانش ناراحت می شدند؟ نالید:(منوکجا می بری؟)
(جایی که دست هیچکس به تو نرسه!)
(چرا؟)
(چون تو احمقی و من عاشقت!)
ویـرجینیا دیگر مثـل دفعات قبـل از شنیدن این جمله شاد و هیجان زده نمی شد برعکس تـرس وگریه اش بـیشتر شد.پرنس ادامه می داد:(تو منو خسته و دیونه کردی خیلی سعی کردم کـاری به کارت نداشته باشم امانتونستم,وجدانم اجازه نداد بذارم دستی دستی خودتو بدبخت کنی تو اونقدربی انصاف بودی که حرف همه رو باورکردی الاحرفهای من که همه اش راست بودند!)
ویرجینیاگریان گفت:(تو در مورد تحصیلاتت دروغ گفتی!)
ماشین به یک جاده ی خاکی باریکی پیچید و دوباره سرعت گرفت(من مجبور بودم کسی نباید می فهمید وگرنه همه چیز رو ازم مخفی می کردند و من نمی تونستم به حقایق دست پیداکنم!)
ویرجینیا با خشم کامل کرد:(و انتقام بگیری!)
(البته!)
(و حالاگرفتی؟)
(البته!)
لعنت بر او به همین راحتی اعتراف می کرد و انتظار داشت ویرجینیا از او نترسد!(پس چرا می گی رجینالد نیستی؟)
(چون نیستم!من پرنس هستم!)
(دروغ نگو!همه می دونند چقدر با پرنس اصلی فرق داری!)
(بله چون پرنس اصلی عوض شد...عاقل شد,قوی شد,عاشق شد!)
(و پرنس دروغین خائن شد,دورو شد,ظالم شد!)
(البته!)
البته!البته که رجینالد بودن کسی مطرح نبود.مهم,مقصربودن,گناهکارب� �دن,قاتل بودن,شیـطان بودن بودکه مطرح بـود!بله شاید او پرنس اصلی بود اما مسبب تمام این اتفاقات تلخ و انتقامهای سخت او بود!ویرجینـیا به درماشین تکیه زد وبه انتهای جاده که درسیاهی جنگلهای راج بود,نگاه کرد.مغزش از این کشف جدید می جـوشید.اگر این واقـعیت داشت دیرمی هم دروغ گفته بود اما چرا؟شاید امیدوار بود با پـرنس معـرفی کردن خود او را برای ازدواج راضی بکندکه موفق هم شده بود!زمزمه کرد:(ازم چه انتظاری داری؟)
(باورم کنی!)
(چطوری؟)
(همونطورکه برادرم رو باورکردی!)
(اونو باورکردم چون هر چی گفت درست در اومد!)
(چطوره یک بار هم ماجرا رو از من بشنوی...)
ویرجینیا جواب نداد و ماشین باآن سرعت وحشتناکش میان درختان بلند و بوته های خشک شد:(راستـش نمی دونم ازکجا شروع کنم شاید این جمله کافی باشه که مادرت بهترین کار روکردکه فرارکرد منکه از وقتی یادم میاد زندگی سرد و بی روح و خطرناکی داشتم که مقصرش فقط و فقط پیرمرد بود...)
ویرجینیا ناراحت شد.او هنوز هم فکر نمی کرد مادرش فرارکرده باشد و پدربزرگش آنقدر بد بوده بـاشد اما جرات مخالفت و حق ممانعت نداشت...(پنج ساله بودم که نفرتم متولدشد و ابدی شـد...جزئیاتش یادم نیست همینقدر می دونم که داشتم با براین توی ایوان تیله بازی می کردیم که صدای جیغ مادرم رو شنیدم دم پنـجره دویدیم...مرتیکه ی پست فـطرت موهای مادرم رو می کشید تا بفهمم چی دارم می بینم اونـو از بالای سی پله به پایین هل داد...مادرت هم اونجا بود.می خواست به کمک بره که دایی هـنری و سدریک بهش حمله کردند و اونقدرکتکش زدندکه بی هوش شد!)
ویرجینیا خشکیده بود و نفسش بالانمی آمد...(بعدها فهمیدم اصلاًدعوا سر مادر تو افتاده بود!ظاهراً مرتیکه متوجه ازدواج مخفیانه ی مادر و پدرت و البته حاملگی مادرت به تو شده بود.بقیه شو هم بهت گفته بودم, مادرت رو تـوی سرداب حبس کرده بـودند من و برایـن کمکش کردیم,براش کلید دزدیدیم و از پـنجره بهش انداختیم اونم فرارکرد!)
ویرجینیا تمام سعیش را می کرد باور نکند اما یا تیله ها؟(اون ماجرا شروع بدبختی های ما شد!مادرم حامله بود نگفته بود,می خواسته سورپرایز بکنه که با اون کار پیرمرد هم بچه شو از دست داد هـم قدرت جسمی و روحی شو سه چهـار سال مریض شد,نمی دونی چقـدر دوست داشتم قوی بودم و می تونستم پیرمرد رو بکشم...شاید اگر میبل و براین نبودند به هر وجهی بود این کار رو می کردم!)
حالاکه قدرت داشت؟(دوازده ساله بودم که متوجه شدم یکی ازکلاسهای بالاتر مرتب منو زیر نظر داره و تعقیبم می کنه و تا متوجه می شم قایم می شه,کم کم شایعات در اومد و همه از شباهت ما حرف زدند تا ایـنکه بالاخره تـوی رخکن تونستم گیرش بیارم!)لبخندی از روی علاقه بر لبهای پـرنس نقش بست:(وقتی منـو دید سعی کرد از پنجره فـرار بکنه اما من گرفـتمش و وادارش کردم حرف بزنه و حتی چند تـا مشت بهش زدم...بیچاره رجینالد از بس ترسیده بود مجبـور شد همه چیز رو بگه...من برادرش بودم!چه مسخره؟ دیـونه شدم باورش نکردم از اونجا یکراست خونه سراغ بابا رفتم جیغ و داد راه انداختم,دعواکردم,فحـش دادم تا اینکه ترسید و اعتراف کرد...بله پدر من پدر اونم بوده و ما برادر بودیـم..!ازم خواست به هـیچکس چیـزی نگم خصـوصاً مادرم اما منکه قـانع نشده بودم ازش خواستم علت جدایی شو با نـامزدش بگه و اون مجبـور شد حقیـقت وحشتـناک دیگه ای رو فـاش بکنه...میجـرها قـاچاق اسلحه می کـردند و اونو بخاطر ثـروتش با تهدید به مرگ وادار به طلاق از خانم مایرا,نامزدش,با وجود حامله بودن به رجینالدکرده بودند لعنتی ها!همون موقع به خودم قول دادم یک روزی همشونوگیر بیندازم!)
ماشـین سرعت کم کرد و وارد یک راه باریکتر در سمت چپ شد.هوا ابری بود و سایه ی درختان فضا را تاریکتر می کرد.حواس ویرجینیا از بس در حرفهای پرنس بودکه دیگر ترس را فراموش کرده بود(از اون بـه بعد منو رجـینالد بـا هم دوست شدیم...اون روح لطیف و ساده و پاکی داشت اون یک الهه بـودکه من شانـس برادر بودنش رو داشتـم,پدر رجیـنالد مرد خوبی بود اما بخـاطر حـفظ رجـینالد با تـوجه بـه شرایط زندگی من و موقعـیت وگـذشته ی رجینالد,اجازه نمی داد ما با هم رابطه داشته باشیم پس ما هم گهگاهی مخفیانه همدیگه رو می دیدیم گهگاهی هم گیر می افتادیم و اونوقـت هم براین به کمکمون می اومد اون پـسر فرشته ی نجات من شده بود...اون روزها بهترین روزهای عمرم بود چند سال گذشت تا اینکه یکروز پـلیسها به یکی از مراکز فـروش و پخش اسلحه ی دایی اینهـا حمله کردند و دایی سدریک کشته شـد.من کاملاًشانـسی صحبت دایی هنری رو با دوستانش توی تلفن شنیدم پدر رجینالدکه پلیس ماهری بـود, دایی سدریک روکشته بود و اونها قـصد داشتند شب سراغشـون برند...من دیونه شدم تیپم رو عوض کردم و در خـونه ی اونها رفتم تا خبر بدم,متاسفانه دیر باورکردند تا فرارکنند...بومب!توی ماشین بمب گذاشته بودند خـانم وآقای فـلوشرکشتـه شدنـد اما رجـینالد به لطف خـدا زنده مونـد با اینکه خـودم هم زخـمی بـودم و خونـریزی داشتم اونو برداشتم و فرارکردم رفتم از یک باجه ی تلفن به برایـن زنگ زدم وکمک خواستم اما اون باورم نکرد,مسخره ام کرد و ردم کرد!بناچار دوباره رجیـنالد رو پشتم انداختم و به یک محله فـرار
کردم اونجا پسری داشت ماشین می دزدید ازش کمک خواستم اونم باکمی پول حاضر شد ما رو تا بیرون شهر ببره بعدکه بدحالی رجینالد و زخم منو دید ما رو تا رنو برد و این شروع دوستی منو و تادسن شد...)
ویرجینیا از این توازن اتفاقات متعجب مانده بود(توی رنو هـر دو بستری شدیم چـه خوب که زنجیر طلا و ساعت گـرونبهایی داشتم فـروختم و خـرج عمل خـودم رو دادم رجیـنالد به کما رفـته بود و برای ادامه ی درمان اون به پول بیشتری نیاز بود پس سعـی کردم با خونه تماس بگیرم اما نشدکار هنری پست فطرت بود خطها رو دست کاری می کرد چون وقتی از تماس با خونه ناامید شدم و به موبایل پدرم زنگ زدم تا هـمه چیز رو به بابام بگم و از اون کمک مالی بخوام,هنری گوشی رو برداشت وتهدیدم کرد اگه بدون رجینالد
برگردم پدرم رو می کشه!چکار می تونستم بکنم که؟هفده سالم بود وجنایات اونها رو به چشم دیده بودم و از طرفـی نمی تونستم ببـرم و برادرم رو دو دستی تحـویل اونها بـدم پس مونـدم و برای مخارج خودم و بیمارستان رجینالد سرکار رفـتم...هرکـاری بگی...و درسـم رو ادامه دادم وارد دانشـگاه شدم و حقـوق رو انتخاب کردم تا بتونم لااقل از راه قانون اونها روگیـر بیندازم!بـعد از شش ماه بالاخره تونستم با بـابـا تماس بگیرم وهمه چیز رو بگم,باورش نمی شد,خیلی ناراحت شد ازم تشکرکرد و قول گرفت تا همیشه مواظب رجینالد باشم و برام پول فرستاد چند بار خواست به دیدنمون بیاد اما من مانع شدم چون می دونـستم هنری تعقیبش خواهدکرد من هیچ راهی بـرای برگشتن به خونه نداشتم نه لااقل تا وقتی رجینالد توی کما بـود... شش سال گذشت همه چیز داشت موفقیت آمیز پیش می رفت درسم داشت تـموم می شد و حتی رجینالد علایـم بیداری نشـون می دادکه تـادسن تلفن کرد و خبر داد پدرم مرده!توی تصادف کشته شده بـود!کی باور می کرد؟پدر من رانندگی محشری داشت!فهمیدم کار هنری بوده دیگه عـلتی بـرای ترسیدن نـداشتم پس برگشتم تا انتقام بگیرم,هنری فرارکرده بودآدم گرفتم پیداش کنه هتل پدرم که دیگه مال من بودتوی چـنگ میجرها افتاده بود!سعی کردم بدون جلب توجه به حقه ای از دستشون بیرون بکشم...شبی بودکه تو اومده بودی...)
بله ویـرجینیاآن شب را بـا تمام جزئیات بـیاد داشت"من چیـزهای مهمتری برای اثبـات کردن دارم!"پرنس همچـنان با جدیت می رانـد و ادامه می داد:(مادرم انگارکه همه چیز رو فراموش کرده بـود با ویلیام که از شرکای هنری بود,رابطه برقرارکرده بود و پیرمرد رو بخشیده بود و بی خبر بخاطر غیبتم سرزنـشم می کرد پس نتونستم چیزی به اون بگم تازه اگه از وجود رجینالد باخبر می شد دیونه می شدکه دیدی درست فکر می کردم!هنوز مدرکی نداشتم باید نـظاره گر می شدم باید وانمود می کردم همه چیـز فـراموشم شده باید
دروغ می گفتم باید عوض می شدم و...شدم!)
ماشین سرعت کم کرد و راه دست انداز شد.(توی اون شرایط فهمیدم رجینالد بیدار شده اما از بـیمارستان فرارکرده تا رنو دنبالش رفتم وگشتم اما پیداش نکردم...اونشبی که مست برگشتم یادته؟)
چطور می توانست یادش نباشدآن شب هنوز هم بهترین شب ویرجینیا بود!(هنری رو پیداکرده بودم و همه چیز داشت تموم می شدکه موضوع دیرمی میجر پیش اومد حدس زدم اون باشه چون پیرمرد از وجـودش باخبـر بود و می دونستم بـرای بستن دستـهای من از هیـچ کاری دریغ نمی کنه و توی جـشن دیدمش...بله برادرم توی چنگال اونها افتاده بود و بدتر اینکه حافظه اش رو از دست داده بود روبروم ایستاده بود اما منو نمی شناخت!خیـلی ترسیدم هر قـدم غـلط من و هر دامی که برای میجرها انداخته بودم ممکن بـود اونم با
بقـیه به قعر چاه بـیندازه پس هدفم نجات اون شد اما اون...اون با وجود اینکه می دونست چه فـداکاری ها براش کردم و در چه شرایط بدی قرار دارم همه چیز رو ازم مخفی کرد و با منم بیگانه شد!اون برای انتـقام گرفـتن وارد خانواده ی میجرها شده بود و البته تمام اون کارها رو فقط به قصدآزار پیرمرد می کرد اما من نفهمیدم...یعنی هیچوقت باورم نشد اون اینقدر بد شده باشه...اون هیچوقت دلش نمی اومد قلب یک دختر رو بشکنه اما حالا...برای تجاوزکردن به لوسی آدم کرایه کرد!)
ویرجینیا غرید:(ازکجا می دونی؟)
(من با اونها در افتادم و اونطور زخمی شدم و یکیشون تادسن بود!من وقتی به شهر برگشتم مسئولیت خزانه هـتل رو به اون دادم تـا تلافی کمکهاشوکرده باشـم و اون عاشق لوسی بود و اونشب فکرکردم شاید تکبر لـوسی کاسه ی صبر تادسن رو لبریزکرده و اون دست به این کار زده اما دیشب وقتی تـو به من فهمـوندی رجیـنالد حافظه اش رو بـدست آورده فهـمیدم جواب تمـام این اتفاقات رو بدست آوردم با تـادسن تماس گرفـتم و وادارش کردم تـا اعـتراف بکنه وکردکه تـوسط دیرمی میجر به این کار وادار شده!بله یکی ایـن
کارها رو می کرد و اون یکی برادر عزیز من بود!)
ویرجینیا هنوز هم لجبازانه نمی خواست باورکند:(اما حافظه ی اون دیر برگشت مگه نه؟)
پرنس به تلخی خندید:(حافظه ی اون هیچوقت نرفته بودکه برگرده!)
ویرجینیا شوکه شد!ماشین به سمت چپ چرخید و وارد مکان وسیع تری شد(اون از اولش بـا یک نقشه ی دقـیق واردکار شد رل بازی کرد,تعقیب و تحقیق کرد,نقشه کشید,اجراکرد و با لذت نشست و تماشا کرد اوه خـدای من!اون حتی سر منم کلاه گـذاشت وآخرش با استـفاده از شانـس شباهت داشتنـمون به هـم از پشت به من خنجر زد و برای بدست آوردن ثروت پیرمرد نه برای خودش بلکه فـقـط برای آزار و شکست پیرمرد از تو هم استفاده کرد!)
ویرجینیا با خشم گفت:(اما تو هم از پدربزرگ بدت می اومد و برای ناراحت کردنش برنامه ریزی و اجرا می کردی!)
(درستـه!من از بچگی یادگرفـتم با خنده ی اون گـریه کنم و باگـریه اش بخندم اما رجینالد باعث شد طرز فکرم نسبت به پیرمرد عوض بشه اون واقعاً خوب و پشیمون شده بود و رجینالد رو فـقـط از روی دلسوزی و تلافی گذشته زیر پر و بالش گرفـته بود و اونم هیچوقت حدس نزد رجینالد مسبب بلاهای فامیل باشه!)
ماشـین به مکان گشاد و روشنی وارد شـد,سرعت گرفت,چرخی زد و ایستاد.ویرجینیا اطراف را نگاه کرد. جلوی یک خانه ی بزرگ و قدیمی بودند.پرنس حرکتی نکرد.ویرجینیاهم جرات نکرد در را امتحان کند پرنس ادامه داد:(و من فقط برای نجات تو,ثروت رو به پیرمرد برگردوندم و وقتی بالاخره حقیقت رجینالد رو فـهمیدم سعی کردم قـانعت کنم باهاش ازدواج نکنی اما تو هم مثل همه دیرمی رو باورکردی و بـه من فقط این راه روگذاشتی!)
دکمه را زد و درها تاک صدا دادند و باز شدند.ویرجینیا باترس و تردیدگفت:(دایی هنری چی؟اون خیلی زودتر از ورود و شروع رجینالد غیب وکشته شد!)
پرنـس جواب نداد.هـنوز ساکت و ثابت ازآینه ویرجینیا را نگاه می کرد.ویرجینیا ادامه داد:(تـو هم در طی این مدت بیکار ننشستی دایی رو پیداکردی و وحشیانه کشتی!)
(البته!من تمام عمرم برای چطورکشتن اون طرح ریختم!)
او بود!او دایی راکشته بود و قاتل بود!پرنس در را بازکرد:(و اون مرگ خیلی کمی برای هنری بود!)
پیـاده شد و برای بازکردن در عقب چرخید اما ویرجینیا به طرف در دیگر سُر خورد و قبل ازآنکه او در را بازکند از اینطرف پایین رفت.ترسش آنچنان شدت گرفته بودکه زانوهایش او را نگه نمی داشتند.چهره ی داغون شده ی دایی مقابل چشمانش بود.اگر پرنس آنقدر بی رحم و انتقـام جو بودکه یک انسان راآنطور وحشتناک بکشد بعید نبود بر اثر خـشمی بر او,کار بـدتری بکند!نگاهـشان از روی ماشـین بر هم قفـل شد (اشتباه نکرده بودم...تو شیطان هستی!)
پرنس خونسرد بود:(بیا بریم تو...هوا داره بارونی می شه!)
ویرجینیا با خوفی عظیم و جدیدکه به روی آورده بود,عقب عقب راه افتاد:(ازم انتظار نداشته باش با تو بـه اون خونه بیام!)
پرنس هم راه افتاد تا ماشین را دور بزند:(چاره ی دیگه ای نداری!)
ویـرجینیا برگشت وبه رفـتن ادامه داد.پرنس هم می آمد:(اون باید می مرد ویرجینیا...اون قاتل بود!خون در مقابل خون!)
(اما نه اونطوری!)
(راست می گی اول باید زنده زنده پوست تنش رو می سوزوندم و بعد دست و پاهاشو قطع می کردم و...)
ویرجینیا برای نشنیدن ادامه ای این جملات وحشتناک داد زد:(می خوام خونه برم!)
و شروع کرد به دویدن!پرنس غرید:(خونه ی تو اینجاست...پیش من!تا ابد!)
تـرس ویرجیـنیاآنقـدر شدت گرفت که هـق هـق به گریه افتاد.پرنس خونسردانه دنبالش می آمد:(هیچ جا
نمی تونی بری ویرجینیا...این طرفها هیچکس زندگی نمی کنه!)
ویرجینیا لای درختان شد و نالید:(کمکم کنید...یکی کمکم کنه!)
(ما تنها هستیم ویرجینیا...اینو لااقل باورکن!)
برگهای تیـغدار تمشک,شاخه های خشک و تنـه ی کیپ درختان عـبورش را باآن دامن گـشاد و تور بلند سر و پاشنه تیزکفشها,مشکل می کرد اما او همچنان نامیدانه می گریست و می رفت.صدای پرنس نزدیکتر و خشن تر شد:(منو عصبانی نکن ویرجینیا این فقط کار تو رو مشکل تر می کنه!)
ویرجـینیا نمی خواست به آن زودی و راحتی تـسلیم بشود اما بالاخره تـور سرش به شاخه ای گیرکرد و او مجبورشد بایستد و تاجش را دربیاوردکه پرنس به او رسید!
با ورود به خانه و قفل شدن اولین در در پی اش,تمام ترسها و نامیدی های ویرجینیا به اوج خودش رسید. داخل خانه به عـلت نزدیکی و بلـندی درختانی که خانـه را احاطه کرده بـودند,بسیار تاریک بود و وسایل بسیارکهنه وکمی داشت.طبقه ی بالاروشن تر از طبقه ی پایین بود و دو راهرو و سـه در به هال باز می شـد و هـال با یک دست مبـل رنگ و رو رفته ی مدل قدیمی,یک بوفه ی چوبی درگوشه و یک بخـاری سیاه شده دکور بود.پرنس درآنجا را هم قفل کرد و درمقابل چشمان پرحسرت ویرجینیا,دسته کلید را در جیب تنگ شلوار جینش فروکرد و به سوی یکی از درها رفت,داخل شد و در را پشت سرش کوبید!در و دیوار انگارکه بر سر ویرجینیا فرود می آمد.بغض گلویش را می فشرد.به سوی یکی از پنجره های باریک و بلند رفت و بیـرون را نگاه کرد.جنگل در بـادی که شدت می گرفت,می رقصـید.ارتفاع زیـاد بود بـطوری که ماشیـن سفید و دراز با روبـانهای درشت و بـراقش ـ که دم در پارک شـده بودـ همچون اسباب بازی بنـظر
می آمد.مدتی گـذشت.ویرجینیـاآرام و قرار نداشت.می دانست حالاهمه نگرانش بودند و شاید برای پیدا کردنش واردکار شده بودند.ویرجینیا نگاهش را در اطراف هـال گرداند.همـانطورکه حدس می زد تـلفنی وجـود نداشت.میز و دفـتر تلفن بود اماگوشی نبـود!پرنس فکر همه چیز راکرده بود!ساعت دیـواری پنج را نشان می داد.یعنی یک ساعت در راه گذشته بود؟همانجا لب سکوی پنجره نشست و سر به شیشه تکیه داد آن هیجان و حرفها و اشکها او را خسته کرده بود.مدتی نگـذشت که پـرنس برگشت.هیجان همـچون مور ساق پاهـای ویرجیـنیا را پیمود.پرنس داشت از عقب نزدیک می شد:(توی خونه هر جا بخـواهی می تونی بری!اینجا قبلاًخونه ی تادسن بود می دونم شبیه قصر پریان نیست اما مجبور بودم...وقت زیادی نداشتم!)
ویرجینیا قبل از رسیدنش زمزمه کرد:(تاکی می خواهی منو اینجا حبس کنی؟)
صدای قدمهای پرنس متوقف شد:(تا وقتی باورم کنی!)
(بزودی میاند و پیدامون می کنند!)
(فکر نکنم...ما بیرون لوس آنجلس هستیم!)
ترس ویرجینیاآنقدر شدت گرفت که بگریه افـتاد.به سرعت به سوی او برگشت در یک قدمی اش ایستاده بود.ملتمسانه نالید:(من باید با بابابزرگ حرف بزنم اون الان نگران منه!)
قیافه ی پرنس سخت وگرفته بود:(نمی شه!ردیابی می کنند!)
ویرجینیا از جا بلند شد:(قول می دم طولش ندم...فقط بگم سالمم...لطفاً)
پرنس جواب نداد.بنظر می آمد داشت راضی می شد.ویرجینیا امیدوارانه ادامه داد:(خواهش می کنم...فقط چندکلمه!)
پرنس به سردی پرسید:(خیلی دوستش داری؟)
این جمله نمک زخم او شد.سر بـه زیر انـداخت و شروع به گـریستن کرد.پرنـس با خـستگی موبـایل را از جیبش درآورد:(بشرطی که درمورد رجینالد حرفی نزنی!)
و شماره راگرفت وگوشی را به سویش درازکرد.ویرجینیا مشتاقـانه موبـایل را قاپـید و به گوشش چسبـاند. ثانیه ای نگذشت که صدای وحشتزده ی پدربزرگ از پشت خط شنیده شد:(پرنس؟)
بغض ویرجینیا دوباره بادکرد:(منم بابابزرگ...ویرجینیا!)
(یا مسیح!کجایی دختر؟سالمی؟)
(بله بابابزرگ خوبم...نگرانم نباش!)
(کجایی؟)
ویرجینیا به سوی پنجره چرخید:(نمی دونم؟!)
(با اون هستی؟اون الان پیش توست؟)
(بله...)
صدای پیـرمردآرامترشد:(سعی کن فـرارکنی ویرجیـنیا هر طورکه می تونی!اون رجینالد و بخاطر نـاراحت کردن من تو رو دزدیده چون می دونه من دیگه تو رو هم مثل بقیه ی نوه هام و حتی بیشتر دوست دارم...)
ویرجینیا نمی توانست حرفهای پدربزرگش را هضم کند!پرنس درکنارش ایستاده بود و به عکس العملهای او نگاه می کرد.پدربزرگ ادامه می داد:(اون می دونه دیرمی ثروت تـو رو انتـقال داده و حالافـقط بخاطر ترسوندن من و عذاب دادن به دیرمی که عاشق توست تو رو برده تا شاید با...)
و پرنس گوشی را پس گرفت و قطع کرد:(دیگه بسه!)
تـن ویرجینیا منجـمد شد.یعـنی پدربزرگ راست می گـفت؟ویرجینیا بی اختیار به پرنس خیـره شد.موهای صافش را با بی دقتی بالازده بود و تمام دکمه های بلوز سیاهش را بازگذاشته بود اما از زیر رکابی سفیدی داشت که بـر سینه ی برجسته و شکم فرو رفته اش به زیبایی خوابیده بود.یعنی او رجینالد بـود؟هنوز هم!به سوی همان در قبلی راه افتاد:(برات قهوه دم کردم...بشین بیارم!)
ویرجینیا احساس بدحالی کرد.سر بلندکرد و به آسمان ابری نگاه کرد.یعنی واقعاً پرنس او رابرای ترساندن پدربزرگ وآزار به دیرمی به آنجا آورده بود؟چراکه نه؟دیگر همه می دانستند پدربزرگ,آقـای فردریک میجـر مشهور دیگر او را هم به چشم نوه ی واقعی خود می دید و دوست داشت و از طرفی دیرمی از بـس دوستش داشت همان لحظه ی اول به او درخواست ازدواج داده بود و پرنس چقدر از این ازدواج ناراحت و عـصبانی بود؟یعنی ممکن بود در اصل دیرمی ثروت را انتقال داده باشد و هنوز پرنس اصلی باشد؟ شاید هـمه اشتباه بکنند اماآیا پـدربزرگ هم اشتبـاه می کرد؟اما نه کسی اشتباه نمی کرد!مگر یک انسان چـقدر
می تواند رل بازی کند؟پنج ماه؟!با چند نفر؟با مادرش؟دایه اش؟با فامیل؟با برادرش؟با بهترین دوستش؟بله بـراین بهترین جواب بـود.اگر او براین را بخشیده بود پس چرا تمام این مدت با بی اعتنایی به گذشته او را آزار میداد؟"گاهی رفتارت اونقدر چندش آور می شه که دلم می خواد تاجون توی بدنت داری بزنمت!" و زده بـود!همانطورکه گفته بود در وقت مناسب!یا لوسی؟در مقابل جمع پاکدامنی او را تهدیدکرده بود و تادسن دوست او بود نه دیرمی!شاید تمام حرفهایی که زده بود مال دیرمی بود وآن سرگذشتی که تعریف کـرده بود,سرگذشت دیـرمی بود و او دزدیـده بود!؟پرنـس با سینی کوچـکی در دست وارد هال شد.فکر ویـرجینیا بهم ریخته بود.نکنـد او راآورده بود روزهـا و ماهها در حبس نگه دارد و به این طریـق دیـرمی و پدربزرگ را هم درنگرانی نگه دارد؟نکندآورده بودتا...صدای قدمهایش را از پشت سرش شنید,باوحشت بـرگشت و سینه بـه سینه ی او برخـوردکرد!بی اختـیار قدمی عـقب گذاشت و پرنس مچ دستش راگرفت: (چرا اینجوری می کنی؟چرا هنوز هم ازم می ترسی؟)
چشم ویرجینیا بـر چشمان آبی و زیبـای او افـتاد و قـفل شد.پرنس ادامه داد:(منکه هر چی بود و نبود بهت گفتم پس چرا بازم ازم فرار می کنی؟)
ویرجینیا تقلای مختصری کرد تا از طلسم او فرارکند:(من هنوز باورت نکردم!)
نگاه پرنس بر لبهای او قفل شد:(چکارکنم باور می کنی؟)
عشق و شهوت مهار شده,ویرجینیا را تحت کنترل خودگرفته بود اما مغزش زنگ خطر می زد.اگر او واقعاً رجینالد بود و در پی آزار پدربزرگش,بعید نبود ازکاری دریغ بکند!(اگه منو برگردونی باورت می کنم!)
نگاهش بر چشمان ویرجینیا چرخید:(چرا می خواهی برگردی؟)
و فـشار انگشـتانش بر مچ دست او بـیشتر شد و ترس ویرجینیا هم شدت گرفت(می خواهی برگـردی بغل معشوقت؟)
ویرجینیا به دست او چنگ انداخت و خود راکمی عقب کشید.پرنس هم با نفرت هلش داد و رهایش کرد :(من چقدر احمقم!)
و برگشت و به سوی یکی از راهروها رفت.ویرجینیا باز هم به گـریه افتاد.خیلی احساس بدبختی وآوارگی می کـرد.صدای رعد محکم او را تـرساند.هوا داشت تاریک می شـد و باران در حال شـروع بود.چقدر بد وقـتی!او بـقدرکافی از بـودن درآن خـانه وآن موقعـیت دلتنـگ بود!ناگـهان متوجه حـرکت چیزی درلای درختان جنگل شد.آن دورهاآتشی روشن بود و دودش بودکه مواج و باریک بالامی رفت!کسی آنجا بود
شایـد هم خانه بود!آنها تنها نبودند!از پرنس خبری نبود.قلب ویرجینیا از فکر جدید به هیجان آمد.بـه سوی یکی از درها دوید و بازکرد.دستشویی و حمام بود و پنجره اش متناسب باآنجاکوچک!بست و وارد راهرو ی پهـلویی اش شد و بعـد از چند قدم دویدن به پیـچی رسید.انتهای راهرو به یک بالکن می رسید.شاید او دیگـر شانس تنهـا ماندن پیدا نمی کرد و شب نزدیک بود.وارد بالکن شد.باد سرد به تن و صورتش کوبید و لرزاند.به پایین نگاه کرد.ارتفاع زیاد بود اما...درختی در پای بالکن بودکه تا یک متری نرده ها بـالاآمده بـود می تـرسید اما چاره ی دیگری هم نداشت.او در دهکده خیلی از درختان بالاو پایین رفـته بود.از روی نـرده ها به آنطرف بالکن رفـت.باد دامن پُرچـینش را تا سرش بالاآورد.در بیرون بالکن آرام چمپاتمه زد و یکی از پـاهایش راآویزان کرد.ساقـه ی نرم درخت را در زیـرکفشش حس کرد.برای احساس خطر دیگر خیلی دیـر بود.عقـلش فـقـط تکرار می کرد"فـرارکن...فـرارکن!"دستها یش را به پای نرده هاکشید و پای
دیگرش را هم رهاکرد.برای لحظه ی کوتاه و وحشتناکی میان زمین و هواآویزان مانـد و بعد چیـزی بطور ناگهانی دورمچ دستش حلقه شد!انگشتان پرنس!ویرجینیا با دیدنش در بالکن,جیغ بلندی کشید وبی اختیار دست دیگـرش را برای چنگ زدن به انگشتان او و رهاکردن خود,از نرده ها برداشت و توازن بدنـش بهـم خورد و یک دستی آنهم توسط پرنس آویزان ماند!پرنس عصبانی نبود و یاسعی می کردوانمود کند نیست :(خودتو بکش بالاوگرنه می افتی!)
امـا ویرجینیا پایش را تکان داد و ساقـه ی قبلی را پـیداکرد و بر رویـش ایستاد و بـدون معطـلی به دست او چنگ انداخت:(ولم کن!)
پرنس بر روی زانوهایش در فشار عجیبی بود:(این کار رو نکن ویرجینیا...اگه ولت کنم می افتی!)
ویرجینیا در مقـابل باد قـوی که او را مثل پـرچم تکان می داد و بـاران سردی که قـطره قـطره به صورت و
چشمانش فرود می آمد,نمی توانست زیاد مقاومت کند.حالابیشتر از قبل ازپرنس می ترسید.نگاه پرخونش که از لای نـرده ها به او خیـره شده بود,نـشان می داد برای پشیمان شدن دیگر خیلی دیر است!پس با تـمام نیروخود را به پایین کشید.دستش ازلای انگشتان گرم پرنس سر خورد و بالاخره درآمد.فقط یک ثانیه سر پا ماند و ساقـه به علت تازه و نازک بودن شکست و او افتاد اما لابه لای شاخه هاگیرکرد و از درد نـاله ای سر داد.زخمی شدن جای جای پوستش را حس کرد وگیره ی موهایش باز شد.با وجود اینها متوجه پرنس بـود.بـه بالانگاه کرد.از بالکن حداقـل سه متر فـاصله داشت و پـرنس آنجـا نبود!پـس وقـت نداشت!در هر شرایطی بود خود را به پای درخت رساند و اطراف را نگاه کرد.سعی کرد بیاد بیاورد دود را ازکدام جهت دیـده بود اما نتوانست!سرش گیـج می رفت و جـهت راگم کـرده بود.بناگه صدای کوبـیده شـدن دری را شنید و فهمید پرنس دارد می آید!وقت برای تلف کردن نداشت.به جهتی شروع به دویدن کرد.فریادپرنس را از عقب شنید:(برگرد ویرجینیا,مجبورم نکن وقتی دستم بهت رسید به زنجیر بکشمت!)
اما ویرجینیا ادامه داد.او طعم زندانی بودن را هر چندکوتاه وکم چشیده بود وحالامعنی آزادی را میفهمید. دوید و دوید...لای درختان شد.تاریک بود اما رعدی که گاه و بی گاه می زد,راه را برای او نشان می داد. می دویـد و می گـریست و بی خبـر می لنگید!پـاهـای برهنـه اش را بـر روی هـر چیزی می گذاشت بدرد
می آمد وتازه متوجه شدکفش بپا ندارد.شاید وقتی از درخت افتاده بود درآمده بودند اما او از بس ترسیده بود متوجه نشده بود.بوته های وحشی با هر تماس با بدن او جاهایی از لباس و یا پوستش را پاره می کردند باد سرد زمستانی به کمک سرعت او شدت می گرفت و لرزش را بیشتر می کرد اما او نایستاد تا وقـتی که خستگی عضلات و پاهایش غیر قابل تحمل شد و بی اختیار درگوشه ای افتاد و برای لحظه ای کوتاه و یـا شاید بسیار طولانی بی هوش شد و بعد سوزش کف پاها و درد زانوی چپش را حس کرد و صدای قـلبش را شنید.سریعتر از ضربان قلب گربه می زد...و صدای باران و برخورد قطراتش با برگها و دیگر هیچ!یعـنی موفـق شده بود؟آرام خـود را بالاکـشید و بر زانـوهایش نشست و سـر بلندکرد و ناگـهان او را دید!درست روبرویش ایستاده بود.باران موهای طلایی اش را تاگـونه هایش چسبـانده بود و او هم نـفس نـفس می زد! ویرجینیا قدرت بلندشدن نداشت و حتی اگر داشت چرا باید بلند می شدکه؟شکست خورده بود!پـرنس به سویش راه افـتاد.از شدت خشم مهـار شده می لـرزید:(چرا داری اذیتم می کنی؟چرا داری از عشقـم سوء استفاده می کنی؟)
ویرجیـنیا از شدت تـرس نمی تـوانست لب بـازکند فـقط همانطور نشسته خود راکمی عقب کشید تا لااقل دیرتر به او برسد اما پرنس با دو قدم به نیم متری اش رسید:(یک ذره هم نمی تونی رحم داشته باشی؟)
هنـوز صدایش تحت کنـترلش بـود وچـشمان سرخ و مرطوبـش به زحمت از لای موهـایش دیده می شد:
(می دونی که دوستت دارم؟)
نگاه ویـرجینیا وحشتزده و ناامیـد بر او قفل شده بـود.پرنس خم شد و دست درازکرد تا بازوی او را بگیرد اما ویرجینیا بی اختیار خود را عقب کشید و این حرکتش کاسه ی صبر پرنس را لبریزکرد.حمله ور شد دو دستی او را بلندکرد و وحشیانه تکانش داد:(می دونی که دوستت دارم؟)
موهای ویرجینیا بـر سر و صورتش ریخت و بـازوهایش بـدردآمد.پرنس با بی رحمی کمر او را به نزدیک ترین درخت کوبید.تمام تن ویرجینیا تیرکشید.پرنس رو به صورتش داد زد:(جوابم رو بده!)
ویـرجینیا با چشمانی پـراشک به چشمان سـوزان او خیـره شد و از ترس اینکه اگر جواب مثبت بدهد او را بخاطر فرارش مورد بازخواست قرار بدهد,سرش را به علامت نه تکان داد.بناگه پرنس مثل دیوانه هاخندید :(پس نمی دونی!؟خوب بیا نشونت بدم...لااقل عشقم رو می تونم نشونت بدم!)
و مچ دستش راگرفت و راه افتاد.ویرجینیا جرات مخالفت و مقاومت نداشت پس راه افتاد.پرنس هـنوز هم از شدت خشم می خندید:(لااقل می تونم عشقم رو ثابت کنم تا باورم کنی!)
ویرجیـنیا دیگر بی آبـرویی را در یک قـدمی خـود می دید.اگـر به آن خـانه و پـشت درهای قفل شده بر
می گـشت بـدبخت شـدنش حتـمی بود پـس باز هـم به دست او چنگ انـداخت,تقلاکـرد,کشید,داد زد, گریست,التماس کرد,اما بی فایده!پرنس می رفت و بدون ذره ای توجه و ترحم او را هم می کشیدبطوری که چند بار ویرجینیا زمین خورد اما او ظالمانه به راهش ادامه داد!باران هم وحشی شده بود رعد هم بادهم! تمام راهها را دردکشان وگریان بر می گشت با این تفاوت که بجای امید,ناامیدی قلبش را می لرزاند.وقتی مقـابل در رسیدند,بی چـون و چرا داخـل شد.خیلی بیشتر ازآنچه بتواند ممانعت کند از پرنس می ترسید و درهـا دوباره یکی پس از دیگری پشت سرش بسته و قفل می شد.وارد هال قبلی شدند اما پرنس نایستاد او را بـه سوی یکی از درها بـرد,بـازکرد و او را به داخل کشید.یک اتاق کوچک و جمع و جور بود بـا یک تخت بزرگ و یک کمد لباس! نه...چکار می خواست بکند؟ویرجینیا فرصت و توانایی تـقلاکردن نیافت. پرنس او را به تخت رساند و بر رویش هل داد!ویرجینیا بر روی سینه افتاد و از درد زانو ناله ای کردصدای پرنفرت پرنس وادارش کرد سریع غلت بزند:(کجا می خواستی بری؟)
داشت بر تخت زانو می زد.ویرجینیا از شدت ترس جرات حرکت کردن نداشت.پرنس نفس نفس می زد :(چطور نمی دونی دوستت دارم؟مگه نه اینکه اینقدر بخاطرت عذاب کشیدم؟)
انگارکـل احساسات ویرجیـنیا مرده بود فـقـط ترس!حتی او را نمی شنـاخت چه بـرسد به اینکه بیاد بیاورد عاشقش بود و عشق اوآرزویش بود!نالید:(غلط کردم...قول می دم دیگه فرار نکنم...قول می دم!)
پرنس بی حرکت ماند و چشمان مرطوب وکشیده اش بر او ثابت شد.ویرجینیا ناامیدانه منتظر شد و پـرنس از تخت پایین رفت:(اینو بدون دفعه ی بعد وجود نخواهد داشت!)
و اتاق را ترک کرد!