بخش چهارم از پنج بخش رمان شیطان کیست
عصر نشده همه رفتند.ویرجینیا به اتاقش برگشته بودکه دیرمی دنبالش آمد:(ویرجینیا من دارم می رم پیش پرنس اگه می خواهی تو هم بیا بریم.)
(چرا داری می ری؟)
(آقای میجر ازم خواستند برم باهاش حرف بزنم.)
ویرجینیا به او دقیق شد.بنظر مضطرب و معذب می آمد:(و فکرکردم شاید بخواهی با من بیایی)
بله چرا نمی خواست؟
وقتی به درخانه رسیدند,باران قطع شده بود.رئالف در راگشود و میبل تا اتاق پذیرایی آنها را همراهی کرد بیش از ده دقیقه طول کشید تا اینکه پرنس آمد.همان بلوز و شلوار سفیدی راکه از زیر بارانی پوشیده بود, بـتن داشت.بنـظر می آمد خوابـیده بود چون بلـوزش چـروکیده بود و تـمام دکمه هایش باز بود.به محض ورود و دیدن آندو خندید:(اوه باورم نمی شه...ببینیدکی ها اومدند؟!)
و بدون دست دادن با دیرمی که به همین منظور از جا بلند شده بود,به سوی بوفه ی مرمری گوشه ی سالن راه افـتاد:(اجازه بدید حدس بزنم این ملاقات گـرمتون رو مدیـون چه کسی هـستم...خانم دبورا استراگر... درسته؟)و سه لیوان بر روی سکوگذاشت:(چی می نوشید؟)
دیرمی به سردی گفت:(هیچی...می شه بیایی بشینی حرف بزنیم؟)
پـرنس بطری راکه مایع قـهوه ای رنگی داخلش داشت,از قفسه انتخاب کرد:(البته,چطور می تـونم فرصت گوش کردن به نصیحتهای دایی عزیزم رو از دست بدم؟)و بطری به دست راه افتاد:(یا باید می گفتم سگ دست آموزآقای فردریک میجر؟)
دیرمی زمزمه کرد:(اگه الطافت تموم شد بریم سر اصل مطلب!)
پرنس خود را بر روی کاناپه ی روبـرویشان انـداخت:(مونـده اصل مطلب در موردکی بـاشه!)و نگاهش به سوی ویرجینیا چرخید:(قبل از شروع بازجویی بگو ببینم اینو چراآوردی؟...نکنه خیال کردی با دیدنـش از شدت شوق پس می افتم و هر چی گفتی قبول می کنم؟)
ویرجینیا وحشت کرد اما دیرمی با خونسردی تکیه زد وگفت:(شاید...چطور؟)
ویرجینیامتعجب نگاهش کرد.پرنس بطری را بلندکرد وکمی نوشید:(پس بذار ناامیدت کنم,من مدتهاست عاشق شدن رو فراموش کردم!)
دیرمی با تمسخرگفت:(مگه بلد بودی؟)
پرنس بطری را بلندکرد:(می بینم که کم کم منو یادت میاد!)
و دوبـاره جرعه ای نوشید.دیرمی حرف را عوض کرد:(خوب حالاکه می دونی چرا اومدیـم شروع کن به توجیه کردن!)
(فکر نکنم مجبور باشم چیزی به تو توجیه کنم,این زندگی منـه و اون زن مادر منـه,این وسط تـو چه کاره هستی؟)و با تمسخر اضافه کرد:(یا نکنه مادر توست؟)
دیرمی با ناراحتی به او خیره شد:(درسته من کاره ای نیستم اما...)
پرنس بر روی کاناپه لم داد:(خودتو توی زحمت نینداز پسر...من محاله از تصمیمم برگردم,اگه منو یـادت اومده باشه باید این اخلاقم رو هم بیاد داشته باشی!)
(اما تو نمی تونی مادرت رو بیرون کنی!)
(دیدی که تونستم!در ضمن اون دیگه مادر من نیست,شوهر داره و می تونه سرزندگی خودش بره!)
(اما اون هنوز هم به تو احتیاج داره...)
(نه اون به من احتیاج نداره...هیچوقت نداشت...اون به شوهر احتیاج داشت,به یک هم خـواب,به یکی که بتونه ارضاش بکنه...)
ویرجینیا از شدت خجالت نالید و دیرمی به موقع غرید:(پرنس لطفاً این حرفها رو نزن...اون مادرته و...)
پـرنس با خستگی گفت:(من می دونم کی تو رو فرستاده و حتماً می دونی که محاله من حرف اونـو قـبول کنم پس بی خودی زحمت نکش!)
و باز نوشید.دیرمی از روی بیچارگی سر او غرید:(می شه اونو بذاری کنار؟الان مست می کنی!)
و پرنس بطری راکنارکشید.مدتی سکوت برقرار شد.پرنس پا روی پا انداخته و لبخنـدبر لب آنها را تـماشا
می کرد.بلوزکاملاًباز شده و بر ساقهایش افتاده بود:(دیرمی...برام حرف بزن!)
دیرمی با تمسخرگفت:(یعنی اجازه می دی؟)
(آره هر چی دوست داری بگو...دلم می خواد صداتو بشنوم...برام لذت بخشه!)
و نگاهش لغـزید.بطری را دوباره و به زحمت بلندکرد و نـاشیانه بر دهانش سرازیرکرد.دیرمی از جا جهید: (گفتم بسه!)
و بـا یک حرکت خود را رساند و بطری را از دستش قاپید.مایعش بر صورت و سینه ی لخت پرنس پاشید و او را خنداند:(وای خدای من...مثل یک برادر خوب!)
دیرمی کنارش نشست:(چرا به این مساله اینقدر حساسیت نشون می دی؟)
(بهش گفته بودم...اون می دونست من از اون مرتیکه بدم میاد!)
(تنفر تو دلیل کافی نیست پرنس,حتماً مادرت اون مرد رو دوست داره!)
(من شرط گذاشته بودم,یا من یا اون!تقصیر من چیه اونو انتخاب کرد؟)
(این شرط سختیه!تو پسرش هستی و اون دوستت داره!)
(نه دوستم نداره وگرنه به نظرم احترام قائل می شد و با ویلی ازدواج نمی کرد.)
(شاید هر دو تونو دوست داره؟)
(این امکان نداره!تو نمی تونی هم خدا رو دوست داشته باشی هم شیطان رو!)
و دست درازکرد بطری را از دست دیرمی پس بگیردکه دیرمی مچ دستش راگرفت:(نمی تونی فداکاری بکنی؟)
پرنس با نگاه مستانه به او خیره شد و اجازه داد مچش در دست محکم او بماند:(از این کلمه متنفرم!)
(بخاطر من!)
پرنس باز هم قهقهه زد اینبار شدت مستی اش به وضوح معلوم بود:(از این کلمه هم متنفرم!)و سر تکان داد :(ازم چه انتظاری داری؟)
دست دیرمی به سوی کف دست پرنس سر خورد:(بازم گذشت کن...ببخشش!)
پرنس با نگاه موزیانه ای به او زل زد:(تو چرا به این مساله اینقدر حساسیت نشون می دی؟)
دیـرمی بالاخره دست پرنس راگرفت:(من نگران تـو هستم...تو نمی تونی اینطوری زندگی بکنی,تنهایی و پر از نفرت...)
پرنس با خستگی دستش را از دست او بیرون کشید:(من همیشه اینطور زندگی کردم!)
(پس وقتشه تغییرش بدی...تو قلب بزرگی داری که برای نفرت جایی نداره!)
(ازکجا می دونی؟مگه منو می شناسی؟)
و منتظر شد.دیرمی به ناچارگفت:(شناختم!)
پرنس به طور ناگهانی دست درازکرد و بطری را از اوگرفت:(می شه از اینجا بری؟)
دیرمی متعجب شد:(چرا؟)
(می ترسم حرفی بزنم و قلبت رو بشکنم!)
و بطری را بلندکرد و باز هم نوشید.دیرمی با خجالت گفت:(قلب من هیچوقت از تو نمی شکنه!)
پرنس تـمام نوشیدنی را در دهانـش خالی کرد و از جـا بلند شد:(چـرا؟چون جنسش از سنگه؟)و بـطری را طرفی پرت کرد و بالاخره رو به ویرجینیاکرد:(خوب تو تعریف کن...عشقبازی با اروین چطور بود؟)
ویرجینیا بااولین شلیک ناگهانی او از پا درآمد اماپرنس به پرت کردن بقیه ادامه می داد:(با اون لذت بخش تر بود یا باکارل؟شاید با براین و ماروین هم خوابیده باشی و من خبر نداشته باشم...از تو بعید نیست!)
نگاه ناباور ویرجینیا بر چهره ی برافروخته ی او خیره ماند!دیرمی از جا پرید:(بس کن پرنس!)
اما پرنس ادامه می داد:(کدومش تونست راضی ات بکنه؟)
دیرمی غرید:(گوش نکن ویرجینیا...اون مست کرده!)
اما پرنس با لبخند زهراگینی بر لب ادامه می داد:( توکه امتحان کردی بیا یک دور هم بامن عشقبازی بکن شاید من...)
دیرمی اینبار به سویش یورش برد و از عقب دست بر دهانش گذاشت:(پرنس لطفاً ناراحتش نکن,تو داری اشتباه می کنی...)
اماویرجینیا ناراحت شده بود.بغض گلویش آماده ی ترکیدن بود.پاهایش می لرزید اما به سختی از جا بلند شد.پرنس با یک حرکت تند دیرمی را عقب هل داد و خود را رهانید:(من بهت گفته بودم...یادته؟)
تن ویرجینیا منجمد شد و نگاهش بر پرنس قفل شد.پرنس اینبار دادکشید:(یادته؟)
ویرجینیـا نمی دانست چـه بگوید و حـتی اگر حرفی داشت بگوید بغـض گلویش اجازه نمی داد.پـرنس به سویش راه افتاد:(من چه عیبی داشتم...هان؟لااقل من دوستت داشتم!)
ویرجینـیا شوکه شد و قـطرات اشک بالاخره بـرگونه هایش رهـا شد.دیرمی به سویش آمد:(بـیا بریم...اون مست کرده!)
ناگهان پرنس دادکشید:(من مست نکردم لعنتی!)
دیرمی به ویرجینیا رسید,بازویش راگرفت و او را به سوی در برد.پرنس بانفرت قهقهه زد:(اوه پس مشتری بعدی دایی جونته!)
شنـیدن این سخنان وحشتناک ازکسی که هنوز هم ویرجینیا عاشقش بود از هر چیزی دردناکتر بود.نفهمید چقدر طول کشید اما لحظه ای بعـدآنها در بیـرون بودند.پای پلـه ها,و او درآغـوش دیـرمی می گریست و دیرمی نوازشش می کرد:(داریم می ریم...تحمل کن,لیونل در رو بازکن...)
و به ماشین رسیدند.راننده در راگشود.پرنس که در پی آنها تا ایوان آمده بود,با تمام قوا داد زد:(و تو برادر عزیزم...بهت توصیه می کنم از لیسیدن پای پیرمرد دست برداری وگرنه مجبور می شم تو رو هم بـا اون به جهنم بفرستم!)
و در راکـوبید.ویـرجینیا سرگیجه گرفت.جمله ی آخرش از تمام حرفهای توهین آمیز قبلی اش بیشتر او را ترساند اما دیرمی بی خیال وآرام بود:(سوار شو...)
ویرجینیا پرسید:(شنیدی چی گفت؟)
دیرمی عصبانی بود:(نه و اهمیت هم نمی دم!اون مست شده بود...تو تا حالاآدم مست ندیدی؟)
و باخشونت غیرعادی او را داخل ماشین هل داد و خودش هم سوار شد:(حماقت منه نبایدتو رو می آوردم منو ببخش!)
ماشـین عقب عقب راه افـتاد و ویرجـینیا برای آخـرین بار به خـانه نگاهی انـداخت و قـلبش بدردآمد.آنجا زمانی خانه ی رویایی اش بـود اما حالاپرنس ویـرانش کرده بود!دیـرمی کمرش را نوازش کرد:(لطفـاً بس کن,اون لایق این اشکهانیست...اون لایق عشقت نیست.)
ویـرجینیا تازه متوجه شدکه می گرید و دلتنگ تر شد.دیرمی اینبار او را میان بازوهایش گرفت:(بسه ...بسه تو نباید به حرفهای اون اهمیت بدی,این اخلاق اونه,مگه نمی شناسی؟)
ویرجینیا با صدای خفه ای گفت:(اونم منو مقصر می دونه و راست می گه...اگه باورش کرده بودم...)
دیرمی غرید:(نه...تو از چیزی خبر نداری...اون داره کلک می زنه این نقشـه ی اونه برای دست یابی به تـو چون...)
ویرجینیا از حالت خشمگین حرف زدنش متعجب و نگران شد و خود را ازآغوش اوبیرون کشید:(موضوع چیه؟تو چیزی می دونی؟)
دیرمی آهی کشید اما سکوت کرد.شک ویرجینیا بیشتر شد:(آره تو چیزی می دونی!حرف بزن!)
(می ترسم خیلی ناراحتت بکنه!)
(من حالاهم خیلی ناراحتم...بگو دیرمی.)
دیرمی با نگاهی پر از ترحم به او خیره شد:(اون سر تو شرطبندی کرده!)
ویرجینیاگیج شد:(یعنی چی؟)
(اون با نیکلاس وکارل سر تصاحب کردنت,سر عشقت شرط بسته!)
ویرجینیا احـساس کرد زیر پاهایش خالی شد.دیرمی ادامه داد:(توی راه ویلا...توی ماشین قرار می ذاشتنـد من خیلی سعی کردم منصرفشون بکنم و البته وانمودکردند قبول کردند اما حالامی بینم دروغ گفتـند و سر شرطشون موندند!)
ویرجینیاکم کم صدای دیرمی را نامفهـوم می شنید.فـقـط به لبهای او چشم دوخته بود و بـه صدای ضربان قلب خودگوش می کرد...
(مارک چون عاشق جسیکا بود قبول نکردکارل و نیکلاس هم که سعی خودشونو کردند اما خدا رو شکر موفق نشدند اما پرنس هنوز مونده چون می دونه ومی بینه که تو هنوز عاشقشی ومی خواد باهات عشقبازی بکنه و برنده بشه!)
بله تمام اینها منطقی بود!پلکهای ویرجینیا برای گریستن دوبـاره داغ شد.دیرمی با تـرحم او را دوبـاره بغـل کرد:(متاسفم اما باید از این حقایق باخبر می شدی!)
ویرجـینیا صورتش را بـه سینه ی او فـشرد.پـس حـقیقت ایـن بـود.حـقیقت ابـراز علاقـه نکردن و سعی در
عشقبازی کردن با او فقط بخاطر یک سرگرمی ساده؟حال شخصیت اصلی پرنس را می شناخـت.او دروغ می گفت,عاشق وآواره می کرد,تفریح می کرد و بعد با بی رحمی تمام دور می انداخت!اینها برای لوسی شناختـه شده بود.دیـرمی اضافه کرد:(تو باید سعی کنی فراموشش کنی عشق اون خطرناکه اون اصلاًبـهت ارزش و اهمیت نمی ده یک روزی بالاخره بهت اثبات می شه اما تو باید تا اون روز نرسیده اونو فـراموش
کنی...قول بده این کار رو بکنی!)
بله تنهاکاری که می توانست بکند:(قول می دم!)
و دوبـاره قـطرات اشکش رهـا شدند و او بـا هر قـطره که برگونـه هایش می غلطیـد,مطمعن تـر می شدکه عاشقش بوده و هست و خواهد بود چون اگر نبود می توانست بعد از شنیدن این حرفهاآنقدر جرات بگیرد که سراغ پـرنس برگردد و چند سیلی پی در پی به او بزند اما نه...نمی توانست!آزار دادن و نـاراحت کردن اوآخرین کاری بودکه می توانست انجام بدهد پس فقط بـه گریه کردن ادامه داد.کاری که هر عـاشق در پی از دست دادن معشوقش انجام می دهد...
***
هفته ی تلخ دیگری برای ویرجینیا شروع شده بود.تلختر از روزها و هفته های قبل.شناختن پرنس وفهمیدن قصد و هدف پلیـدش از یک طرف و سعـی برای فـراموش کـردنش, از طرف دیگـر او را شدیداً در فشار روانی قرار داده بود.کاری که پرنس با اوکرده بود نابخشودنی بود.فقط بخاطر تفریح و بازی به او نزدیکی کرده و با رفتارها و حرفها عاشقش کـرده بود و بعد هـمچون کاغذ مچـاله دور انداخـته بود.آن هفـته برای پـدربزرگ هم هفـته ی تلخی بود.باآنکه تمام ساعاتش را با فکر و تلاش برای کمک به حل مشکلات نوه هایش می گذراند اما باز ابهت و روحیه ی خود را حفظ کرده بود تا اینکه خبر مرگ پسر بزرگش هـنری را شنید.جسدش در زیر پل کوچکی در حومه ی شهر پیدا شده بود.
پنجشنبه شب بود.حال پدربزرگ بد شده بود و در اتاقش تحت نظر پزشک مخصوصش استراحت میکرد. فامیل برای فهمیدن اصل ماجرا و شاید تایین روز عزاداری وخاکسپاری جمع شده بود.عجیب بودکه کسی حتی همسرش ایرنه و یا خاله هاگریه نمی کردند!خاله دبورا با نامزدش ویلیام و دخترانش جسیکا و دروتی و نـوراآمده بود.خاله پگی بـا شوهـر و دختر و پسـر وسطی اش,بـراین,آمده بود و دایی جان با همسر و دو دختر و تک پسرش در ویلچر!شاید اگر ویرجینیا ذره ای شهامت برای ورود به جمع داشت با دیـدن کارل درآن شرایط,تمامش را از دست داد.در اتـاقش برای مراسم لـباس سیاه انـتخاب می کـردکـه دیرمی آمد. ویرجینیا به محض دیدنش با حدسی که می زد به سرعت گفت:(دیرمی نمی تونی وادارم کنی بیام...کارل اومده و...)
دیرمی با خستگی حرفش را برید:(من نیومدم مجبورت کنم پایین بیایی.)
ویرجینیا متعجب نگاهش کرد.بسیار ناراحت وگرفته و حتی عصبانی بود:(ایندفعه من به پناه تو اومدم!)
(تو چی داری می گی؟)
دیرمی به سوی تخت رفت:(می تونم تا رفتن اونها توی اتاقت بمونم؟)
(تو جدی هستی؟)
دیرمی به تختش رسید و نشست:(اونها در موردآقای هنری حرف می زنند و من خسته شدم!دیگه نمیخوام چیزی در مورد اون بشنوم!)
ویرجینیا متوجه غیر عادی شدن رفتار او از وقتی خبر دایی رسیده بود,شده بود:(حال بابابزرگ چطوره؟)
دیرمی خود را به پشت بر تخت انداخت و به سقف خیره شد:(کمی بهتر شده...پیش اونهاست...)
ویرجینیا به شوخی گفت:(پس از دست اون فرارکردی...بازم؟)
دیرمی چشم برهم گذاشت و سکوت کرد.ویرجینیا فهمید جوابش مثبت است!برنیمکت پای تخت نشست وگفت:(تو...از بابابزرگ خوشت نمیاد مگه نه؟)
دیرمی زمزمه کرد:(کی گفته؟)
ویرجینیا با علاقه به اوکه با موهای عقب رفته از پیشانی,بسیار جذاب تر دیده می شد,زل زد:(خودش!)
دیرمی همانطور چشمها بسته,لبخندکوچکی زد:(جدی؟...پس بالاخره فهمید؟)
ویرجینیا ناراحت شد:(چرا دیرمی؟اونکه خیلی برات خوبی کرد,تو رو پناه داد و به فرزندی قبولت کرد...)
(لازم نیست بشماری...من همشونو می دونم!)
(پس چرا ازش بدت میاد؟)
دیرمی بالاخره چشم گشود و با خشم به او زل زد:(برای اینکه کافی نیست...خوبی های اون کافی نیست!)
(برای چی کافی نیست؟)
(برای برگردوندن همه چیز...گذشته ام,پدر و مادرم,زندگی ام,شخصیتم...)
ویرجینیا هم عصبانی شد:(هیچکس نمی تونه دیرمی!گذشته رفته و پدر و مادرت مُرده و...)
دیرمی دوباره چشم بر هم گذاشت:(پس می بینی که خوبی های اون دیگه بدرد نمی خوره!)
(اما اون سعیش روکرده و می کنه!)
(بله اما دیره!)
ویرجینیا غرید:(خیلی بی انصاف هستی دیرمی!مگه اون مقصره که باید تاوان پس بده؟)
دیرمی جواب نـداد اما ویرجینیا دیـدکه به روتختـی چنگ زد و فکش را بهم فشرد!ویـرجینیا پشیمان شـد: (متاسفم من نمی خواستم...)
دیرمی به تندی از جا بلند شد:(نباید اینجا می اومدم!)
و به سوی در راه افتاد.ویرجینیا هم از جا پـرید و در پی اش دوید:(نـه لطفاً صبرکن...)و بـه در نرسیده خود را جلویش انداخت:(منو ببخش,منظوری نداشتم!)
دیرمی با خشم قدمی عقب گذاشت:(تو از چیزی خبر نداری پس حق قضاوت کردن هم نداری!)
(من فقط قصدکمک کردن داشتم...می خواستم شما رو به هم نزدیکترکنم...)
(نکن!ما رو به هم نزدیکتر نکن چون نمی شه!)
(اما چرا؟چرا نمی شه؟)
دیرمی سر به زیر انداخت و نفس عمیقی کشید.ویرجینیا به او نزدیکتر شد:(موضوع چیه؟)
دیرمی سر بلند نکرد:(موضوع اینه که اون مقصره!مقصر همه چیز و حقشه حالاعذاب بکشه...خودشم اینـو می دونه!)
بله می دانست!به ویرجینیاگفته بود!ویرجینیا احساس خفگی می کرد:(مثل پرنس حرف می زنی!)
دیـرمی به سوی در راه افـتاد:(اَه تـو هم شروع نکن!پـرنس هیچ حقـی برای حرف زدن نداره,اون چیزی از دست نداده شاید فقط شش سال جوونی اش که منم توی خواب از دست دادم!)
و با خشونت خارج شد.
***
بیست و سوم نوامبر به عنوان روز خاکسپاری تایین شد.در طی سه روز جسد را از پزشک قانونی آوردند, آماده کردند,مراسم را برنامه ریزی کردند و تابوت را به خانه آوردند.بالاخره ویرجینیا دایی هنری را برای اولـین وآخرین بـار می دید.باور نمی کرد بترسد اما ترسید!چون آن مرد لاغری که در تابوت بود,قـیافه ی سالمی نداشت.چشمانش بیش از حدگود افتاده بود,دهانش داغون شده بود,مو نداشت و پـوست صورتش شدیداً به کـبودی می زد.شاید افـراد فـامیل هم از دیـدن او چـندششان می شدکه همان دقـایق اول در دوم تابوت را هم بستند!دیرمی که ازآنروز به بعدکاملاًساکت وگوشه گیر شده بود,حتی یکبار هم به جسدنگاه نکرد و ایـن باعث تعـجب و شک بیشتـر ویرجـینیا شده بود.آنروز ویرجـینیا بدون آنکه بفهمد مرتب پایین
می رفت و وارد جمع عزادار می شد.دوست داشت پیش دیرمی باشد.می خواست از حال پدربزرگ باخبر باشد.می خواست فرصتی پیداکند تا باکارل حرف بزند.می خواست جلوی چشم فامیل باشد و اثبات کنـد که دیگر خانه و سر پناه و سرپرستی دارد اما مسلم بود علت اصلی امید به دیدن پرنس و یا شنیدن خبری از او بـودکه او را هـر ده دقیـقه یکبار وادار به خـروج از اتاق,سـرازیری از پله ها,ورودبه جمع و دیدار مکرر تابوت می کرد و او از این علت متنفر بود.او باید پرنس را فراموش می کرد.قول داده بود.
ظـهر شده بود.همه در سالن ناهارخوری بودند و اتاق جسد خالی بود.ویرجینیاکه از دیدن جسد اشتهایش را از دست داده بود,وسط پله ها نشسته بود و منتـظر تمام شدن غـذا بود.دیرمی هم سر ناهار نـبود.در سالن ول می گـشت و با هر قدم تاکسیدواش را درست می کرد.انگارکه داخل آن لباس در عـذابی عـظیم است که صدای قدمهای مردانه ای درکف پارکر سالن طنین انداخت.پرنس آمده بود!لحـظه ی اول ویرجینـیا از دیـدن چهره ی همیشه فـریبنده و هیکل زیـبایش هیجان زده شد اما بعد متوجه تیپش شد.لعنت بر اوکت و شلـوار سفید پوشیـده بود و غـرق عطر غلیظی بودکه به محض ورود,دیرمی را به سرفه انداخت!(سلام بچه ها ...)
دیرمی از شدت وحشت نالید:(پرنس تو رو خدا چرا اومدی؟)
پرنس خندان به سویش رفت:(چطوری عزیزم؟)
دیرمی غرید:(این چه وضعیه؟دیونه شدی؟)
پرنس از دو طرف یقه ی کت گرفت و بازکرد:(چطور شدم؟بهم میاد؟)
وآرام چرخی زد.دیرمی بازویش راگرفت وآهسته گفت:(از اینجا برو پرنس...خواهش می کنم!)
پـرنس به سرعت دست دورکمـر او حلقه کرد:(بـیا برقصیم...امروز روز تولدمه,من دوباره بدنیا اومدم بیا و
در شادی من سهیم باش)
ویرجینیابا نگرانی به راهرو نگاهی انداخت.خدا را شکرکسی نمی آمد!دیرمی با خشونت خود را از آغوش او بیرون کشید و او را دو دستی به سوی در چرخاند:(از اینجا برو...همین حالا!)
پـرنس انگارکه بـازی می کـرد.جا خالی داد و او را دور زد:(نمی شه!می خوام بابابزرگ عزیزم رو ببینم و بهش تبریک بگم!)
و با لذت خندید!دیرمی باآوارگی ایستاد و پرنس به سوی راهرو رفت:(پس جسد دامادکجاست؟)
ویرجینیا از صدای بلندش هل کرد و بناچار در را نشان داد:(اونجاست!)
پرنس همچـون رقاصی ماهـر,نوک پایش چرخی زد و بـه سوی در راهـی شـد.دیـرمی نگاه خـشمگینی به ویـرجینیا انداخت و در پی پـرنس دوید و هـر دو داخل اتـاق شدند.ویـرجینیا هم بـدنبالشـان رفت.پرنس با نزدیک شدن به تابوت غرید:(احمقها چرا در تابوت رو بستید؟)
و به سوی سکو رفت.دیرمی سرعت گرفت:(دست نزن پرنس!)
و همزمان با رسیدن پرنس به تابوت,به او رسید و او را از عقب گرفت اما پرنس با سماجت بـه درش دست انداخت:(لطفاً بذار ببینمش!من برای دیدن این صحنه تمام عمرم صبرکردم!)
ویرجینیا از ترس در را بست.دیرمی همچنان که تلاش می کرد مانع شود؛غرید:(خودتو توی دردسر نینداز رییس پلیس اینجاست!)
اما پـرنس در تـابوت را هل داد و بازکرد:(آه چقدر زیبا!شاهکار رو پسندیدی؟نگاه کن...صورتـش داغون شده,هیچ باور می کردی کسی رو ببینی که از بس کتک خورده مُرده؟)
ویـرجینیا بـه لرز افـتاد.علت مرگ دایی کتک خـوردن بود؟!دیـرمی بالاخره تـوانست او را بـه سوی خـود بچرخاند:(تاکسی تو رو با این وضع ندیده از اینجا برو...)
پرنس دستهای او راگرفت:(احمق نشو پسر...بیا خوش باش!این آرزوی همه بود...خصوصاًآرزوی ما!)
و او را بغل کرد.ویرجینـیا نگران شـد.پرنس چـه می گفت؟دیرمی بـا عصبانیت او را از خـودکَند:(ولم کن دیونه!)
پرنس با تعجب قدمی عقب گـذاشت و لبخند شیـرینش محو شد:(تـو چت شده؟مگـه نمی دونی اون قاتل بود و باید می مرد؟اینطور با عذاب؟)
دیرمی با خستگی چرخید و به سوی ویرجینیا راه افتاد:(من چیزی نمی دونم!)
پـرنس عصبانی شـد و در پـی اش از سکو پایـین پرید و او را دور نـشده گرفت:(به من نگاه کن...نگاه کن لعنتی!)و او را به زور به سوی خود برگرداند:(می دونم همه چیز یادته...می دونم!می شنوی؟برام فیلم بازی نکن!)
می دانـست؟دیرمی خـود راگم نکرد.به مچ دستـهای اوکه از یقه ی کتـش گرفـته بود,چنگ انداخت:(تو نباید این کار رو می کردی!)
و خود راآزادکرد و دوباره راه افتاد.پرنس داد زد:(چرا؟)
اما دیرمی جواب نداد.به ویرجینیا رسید و با چهره ی بسیار ناراحت ازکنـارش رد شد و اتـاق را به سرعـت ترک کرد.نگاه ویرجینیا لحـظه ای بر چشـمان پرنس افـتاد و از روی شرم و ترس نتـوانست بماند و بـدنبال دیـرمی بیرون دویـد اما دیـرمی رفته بود!عطر پرنس همه جا را پرکرده بود.ویرجینیا لحظه ای گیـج ازآنچه دیده و شنیده بود مانـد.صدای پـرنس آمد.بـا جسـد حرف می زد!ویرجینـیا راه را بـرگشت وآهسته بـه در نزدیک شد.پرنس دور تابوت قدم می زد:(لعـنت بر تو حرامـزاده...تو بایـد زودتر از اینهـا می مردی,خیلی زودتر از پدرمن!)و سر جسد ایستاد:(اما نه...کاش مثل ماکسانی رو داشتی که خیلی دوست داشتی اونوقت اونـها رو جلوی چـشمت تکه تکه می کردم تا به اندازه ی ما عذاب بکشی...حیف که نداشتی...حـیف که فقط یک جون داشتی!)
موی انـدام ویرجیـنیا سیخ ایستـاد.پرنس لبخند زهـراگینی به لب آورد:(می بینـی چکارکردی هنـری؟یک شیطان واقعی,بی رحمتر و قوی تر از خودت آفریدی!)
و در تابوت راکوبید!ویرجینیا عقب دوید.از بس ترسیده بود نمی توانست راه برود اما به زور خود را به راه پله رساند و بالادوید.
***
سـاعت پنج تابوت را بـه ماشین مخصوصش حمل کردند و فامیلهاگروه گروه در لباسهای سیاه عذا,سوار لیـموزینها می شدنـد تـا راهی گـورستان شونـد.ویرجیـنیا دلش نمی خـواست بـرود.بـرای او یکـبار دیـدن خاکسپاری خانواده اش کافی بود و او می دانست سلامت روانی کامل بـرای شرکت در مراسم دیگری را نداشت اما دیرمی می رفت با وجود نارضایتی,بازو در بازوی پدربزرگ!ویرجینیا درگوشه ی ایوان ایستاده بود و مهمـانان را بدرقـه می کردکه کـارل به کمک هلگـا به ایـوان آمد.هـلگا نـاراحت بـود:(خـیلی دلـم می خواست تو هم پیشم بودی...)
کارل با خستگی گفت:(گفتم که نمی تونم اینطوری بیام,دست و پاگیر می شم.)
هلگا خم شد و لبهایش را بوسید:(خیلی خوب پس فعلاًخداحافظ عزیزم.)
و از پـله ها پایـین دوید.کارل در حالی که به دور شدن او خیره شده بود زمزمه کرد:(سلام ویرجـینیا...بازم محشر دیده می شی!)
ویرجینیا می دیدکه وقتش است:(کارل باید باهات صحبت کنم!)
کارل هنوز چشم از افق بر نمی داشت:(پس قصد فرار نداری؟)
ویرجینیا دیگر عصبانی نبود.به نوعی بعـد از دیدن پـاهای بی حـرکت او درگچ,دلش به تـرحم آمده بـود: (مجبور بودم کارل...تو شانس دیگه ای برام نذاشته بودی!)
(نمی تونستم...من دیونه ات شده بودم!)
(بخاطر پول؟)
کارل بـاز هم متعجب نشـد:(پول برای من ارزشی نـداره وگرنه خیـلی زودتـر اعتراف می کردم و وادارت
می کردم قبول کنی!)
ویرجینیا به سردی خندید:(دیگه چی برات ارزشی نداره؟قلب شکسته؟اشک؟از دست رفتن پاکی؟)
(من اصلاً قصد ناراحت و یا اذیت کردن تو رو نداشتم!)
(اما اعمالت اینو نشون نمی داد!)
کارل بالاخره رو به اوکرد:(به من نگاه کن!فکرکنـم حالاراضی هستی تـقاص عاشق شـدنم رو با تنـم پس دادم!)
ویرجینیا برای نشنیدن حرفهای عاشقانه ی دیگر زود حرف را عوض کرد:(چی شد افتادی؟)
(چطور مگه؟)
(مست بودی؟)
(آره مست عشق تو!)
(می بینم که تنبیه نشدی؟)
(یعنی توکسی رو اجیرکرده بودی تا منو نتبیه کنه؟)
ویرجینیا شوکه شد:(پس کسی هلت داد؟)
(اون...معشوقت بود؟)
پس درست بود!کسی او را,شاید به قصد قتل,هل داده بود!(مگه ندیدیش؟)
(نه...من مست بودم!)
ویرجینیاگیج تر شد:(راستش رو بگوکارل...تو اصلاً عاشقم نبودی مگه نه؟)
(مجبورم کردند و شدم!)
بله حقیقت این بود!(متشکرم کارل!)
***
تـا عید پاک1* فکر و جسـم پـدربزرگ علاف مسائـل و مشکلات فامـیل بود.مرگ پسرش تنها وقـفه ی کوچکی به کارهایش انداخته بود.او همچنان سعی می کرد فیونا را برای بخشیدن اروین که شدیداً پشیمان شده بود,راضی کند,اروین را از بازداشتگـاه در بیـاورد و بـا مـاروین صحبت کند و...هـمه این کارها را از روی عشق انجام میـداد.عشق به انسانهایی که تا چندی قبل مایه ی افتخار و شادی اش بودند.اماکشته شدن مرموز پسرش از همه بیشتر او را به دردسر انداخت.پلیس تحقیق می کرد,فضولی می کرد,خسته می کـرد. شایعات زیاد می شد وکار پدربزرگ سخت تر می شد و ارزشش کم تر میـشد!کم کم موقعیت شغلی اش هـم بـه خـطر افـتاد.شـرکت غـذایی دلیـشز بخـاطر سلب شـدن اعـتماد مردم و رسـیدگی کمتـر,بـه سـوی ورشکستگی می رفت و این به اعتبار و شهرت و قدرت و ثروت و محبوبیت وآبروی چندین وچندساله ی میجرها صدمه می زد.دیگر جمع شدنهـای هفـتگی حذف شد و تماسهاکمتـر شد.دیگر به زحمت می شـد آقای فردریک میجر را در خانه در حال استراحت کردن دید.دیگر تمام وقت گرفـته وگرفتار بود بطـوری که شب عید شکران*2 خانه نبود پس کسی هم نیامد و ویرجینـیا و دیـرمی تنها بودند.این روزهـا,روزهای کسالت باری برای ویرجینیـا بـود چون غیـر از معـشوقی که نمی دید و باید فـراموشش می کرد,دیـرمی و رفتارش هم او را اذیت می کرد.درست مثل پرنس شده بود.گاهی از صبح تا شب و حتی نیمه شب بـجای پـدربزرگ بـه شرکت می رفت وکـار می کرد وگاهی هم در خانه می ماند اما با رفتار سرد و مبـهم وگیج کننده و حتی شکننده وگستاخ اجازه ی نزدیکی به کسی,خصوصاً ویرجینیا نمی داد.
ژانویه ازراه می رسید.پدربزرگ به منظور حفظ مقام و منزلتش,به عنوان آخرین چاره,تصمیم به برگذاری یکی از بزرگترین جشنهای سال نوگرفته بود.شب عید پاک بود.درخت باجعبه های تزئیناتش درگوشه ی سالن مانده بود.ویرجینیابرای شام آماده می شدکه پدربزرگ سراغش آمد.می خواست به نوعی غیبتهایش را تـلافی کند.پیشـنهاد تزئین کردن درخت راآورده بود.سه نفری,او,خـودش و دیرمی با وجود نارضایتی! شاید تنها شب شادشان آن شب بود.پدربزرگ آواز نوئل می خواند و حتی گهگاهی ناشیانه می رقـصید و باعث خنده ی ویرجینیا می شد.دو ساعت به سرعت و زیبایی بر سر درخت گذشت.روح نوئـل آنجا بـود! پدربزرگ تزئینات را با دقت و علاقه انتخاب می کرد و به ویرجینیا می داد,ویرجیـنیا هم انتخاب می کـرد کجا بیاویزند و دیرمی از نردبام فلزی بالامی رفت و می آویخت.دیرمی هم سعی می کرد لااقل کمی گرم و ملایـم باشد و ایـن سعی ویـرجینیا را احساساتی می کرد.درخت داشت تمام می شدکه خاله پـگی تلفـن کرد.ظاهراً فیونا از شکایـتش صرفه نظـرکرده بود و اروین موقـتاًآزادشده بود.این خبرآنقدر پدربـزرگ را خوشحال کردکه بی توجه به عقربه های ساعت که یازده شب رانشان می داد,راننده اش را از خواب بیدار 1*بیست و پنجم ماه دسامبر تولد حضرت عیسی. 2 *thanks giving dayآخرین پنجشنبه ی ماه نوامبر.
کرد تا او را به دیـدن اروین ببـرد.ویرجینیا بـا وجود تعارفـات جدی پـدربزرگ با او نرفت چـون از دست
اروین عـصبانی و نـاراحت بود امـا مهـمترین علت باز دیرمی بـودکه به بهانه ی علاقه به تمام کردن تـزئین
درخت در خـانه می ماند.ساعت یـازده و نیم شده بود.قسمتهای پایین درخت مانده بود. هر دو تنها بودند و سرپا.ویرجینیا با وجود تلاش پی در پی برای برقراری ارتباط و شروع صحبت,موفق نشده بود.دیرمی به هر حرف او با سر جواب می داد و حتی گاهی آنرا هم نمی داد!ویرجینیا عصبانی وخسته شده بود.فقط نصف قـوطی تزئیـنات باقی مانـده بودکه یک لحظه دست هر دو همزمان به سوی یکی ازگوی های نقره ای که
قبلاًآویخته شده بود و در حال افتادن بود دراز شد وانگشتانشان به هم خورد.بناگه انگارکه خاری به دست دیرمی فرو رفته باشد,سریع و بـا وحشت دست عـقب کشید.گوی رها شد و افـتاد و شکست.ویرجینیا هـم ترسید ودیرمی با شرم خم شد و در حالی که تکه های شیشه را از زمین جمع می کرد,زمزمه کرد:(متاسفم ...ظاهراً خیلی خسته شدم!)و قد راست کرد و خورده شیشه ها را داخل جعـبه اش ریخت:(دیگـه نمی تونم ادامه بدم,می رم بخوابم!)
و راه افتاد اما ویرجینیاکه با این اتفاق شکسته شدن سد صبر خود و سکوت او را احساس کرد,فرصت دور شدن نداد:(بگو چی شده؟)
دیرمی با بی حوصلگی ایستاد:(چی,چی شده؟)
ویرجینیا بخود جرات داد و پرسید:(چرا اینجوری می کنی؟)
دیرمی متعجب به سویش چرخید:(چکار می کنم؟)
(تو...عوض شدی!)
(بس کن ویرجینیا!خیالاتی شدی!)
و بـرگشت که بـرود اما ویرجـینیا ناراحت تر شده بود:(چرا داری ازم دور می شی؟چرا دیگه باهـام حرف نمی زنی؟چرا تنهام می ذاری؟مگه ما دوست نیستیم؟)
(تا اونجایی که یادمه من قبلاً علتشوگفتم!)
ویرجینیا نگران شد.منظورش چه بود؟:(کی؟)
دیرمی فوت کرد و به سردی دوباره به سوی ویرجینیا برگشت:(اونشب...توی هتل!)
ویرجینیاگیج تر شد.چه ربطی داشت؟مکث او,دیرمی را عصبانی کرد:(محض رضای خدا ویرجینیا بـفهـم دیگه...وادارم نکن حرف بزنم!)
قلب ویـرجینیا بیشتر فـشرده شد.او احـمق بود و دیرمی دوست نداشت با او حرف بزند!به آرامی نوار زر را داخل جعبه اش پرت کرد:(خیلی خوب اگه نمی خواهی با من حرف بزنی حرف نزن!)
بغض گلویش را بدردآورد و به سوی پله ها دوید.نرسیده,دیرمی به نرمی گفت:(من به توگفته بودم از بقیه
بدترم...یادته؟)
ویرجینیا پای پله ها ایستاد.دیرمی ادامه می داد:(ما اغلب تنهاییم...مثل حالاومن همیشه سعی می کنم...سعی مرگبار تا به تو نزدیک نشم چون می ترسم...از خودم,از پسری که شش سال از بهترین لحظات عمرش رو توی خواب گذرونده و حالااز همه حریص تره!)
ویرجینیا با ناباوری نگاهش می کرد.با سر سختی به او زل زده بود.حالامنظورش راکاملاًمی فهمید و میدید کـه ربط داشته اما دیرمی ادامه می داد:(خیلی فرصت پیش اومد تا ازت کام دل بگیرم اما بهت رحم کردم از تـرس اینکه نـتونم ولت کنم و عفت و پـاکی تـو رو با یک حرکت وحشیانه ازت بگـیرم خودموکنـترل کردم...کنترلی دردناک اما تو درکم نمی کنی!)
ویرجـینیا سعی کرد خـود را سر پا نگه دارد.چند احساس مختلف و ناشناس به او حمله ور شده بود.خشم, شـور,نفرت,تعجب,ترس؟یعنی او هم مثل بقیه بود؟بله بود.حتی بدتر از بقیه!(من نمی خوام اعتمادت رو از بین ببرم اما این یک واقعیته...تو نباید اجازه بدی اسم منم توی لیست بره...لطفاًکمکم کن!)
لیست؟ویرجینیا به نرده ها چنگ انداخت و دیرمی خونسردانه راهی اتاقش شد!
بالاخره روز جشن از راه رسید.تقریباً پانصد نفر مهمان سرشناس دعـوت شده بود.کارگـرانی که بصورت گـروهی در طول هـفته ی نوئل کارکرده بـودند,همه چـیز را تاکوچکترین جـزئیات آماده کرده بودند.در حـیاط خیمه های بسـیار بزرگ آبی رنگ که بـا چراغهای رنگارنگ نـورانی می شدند,برپا شده بود و دو گروه ارکسترسی نـفری آورده شده بود.میـزها در حیاط و زیـر خیمه ها چـیده شده بودند و همه جا غـرق گلهای عطراگین مینا و رز بود.درخت کریسمسی که آنها درست کرده بـودند درگوشه سالن بـا بسته های رنگارنگ هدایاکه در زیرش همچون تپه بر روی هم انباشته شده بود و خورده های کائـوچوکه هـمچـون برف آرام آرام و ریزریز توسط دستگاهی از سقـف الک می شد,حال و هوای نوئل را می آفـرید.در طول آن هفته در روابط دیـرمی و ویرجینیا تفاوتـهای واضحی شده بود.ویرجیـنیا بدون هیچ انتظـار و دلگیری و تـلاشی از دیرمی فـاصله می گرفت و دیرمی بـدتر و سردتر از قـبل با او رفـتار می کـرد بـطوری که انگار بیگانه هستند و هیچوقت با هم آشنا نشده اند!
عصر شـده بود.ویرجینیا مقابل پنجره ایستاده بود و حیاط را,خدمتکارهایی که میزها را می چیـدند,نگـاه می کرد و با وجود تمام تلاش باز هم به پرنس فکر می کرد.آیا او هم خواهدآمد؟صدای تاق تاق در او را متوجه ورود جیل کرد.یک پاکت مخصوص لباس در دست داشت:(خانم این برای شما اومده!)
ویرجینیا متعجب شد.داخل پاکت یک لباس سرمه ای رنگ بود اما قبل ازآنکه بتواند از مدل وجنس لباس سر دربیاوردمتوجه نامه ای در ته پاکت شد.دستهایش از شدت شوق و هیجان عرق کرد.نوشته ای بر روی پاکت نبود اما او حدس میزد نویسنده اش چه کسی باشد.وحشیانه آنرا درید وکاغذکوچکی راکه داخلش بودگشود.بله خودش بود!خط را شناخت.تنها خطی که در طول آن پنج ماه دیده بود"اینرا بپوش.اگر هنوز هـم ذره ای دوستم داری بـپوش وگرنه قـلبم را شکسته ای!...پرنس"تـمام عضلات ویرجینیـاکرخت شد و
پـلکهایش بـدردآمد.نامه را به سیـنه اش فـشرد.انگارکه یک فلزگداخته بود قلبش آتش گرفت و سوخت. دقایقی نتوانست نفس بکشد و وقتی توانست,بگریه افـتاد.خود را بر تخت انداخت و دقـایقی فقط گریست وگریست.این انصاف نبود پرنس باز هم قلب بی گناه و عاشق او را اینچنین به بازی بگیرد.این انصاف نبود او اینچنین شیفته و اسیر باشد وپرنس اینقدر بی رحم وآزاد.او در طی یک ماه تمام تلاش خود راکرده بود نامش را به زبان نیاورد تا بلکه او را از یادش ببرد و حالا...این انصاف نبود!
ساعت یازده شب شده بود و او به هر بهانه ی مسخره ای توانسته بود درآن اتاق بماند.از پنجره می دیدکه مهمانهاکم کم می آیند و او لباس در تن مقابل آینه نشسته بود فکر می کرد.دلش میـگفت باآن پایین برود اما عقلش مخالفت می کرد.گاه حرفـهای لوسی و دیرمی بـیادش می آمد وگاه حرفـها و حرکات قـشنگ پـرنس!شایـد اگر مدل لـباس آنـقدر مبتزل نـبود به حرف دلش گـوش می کرد اما لباس...نیم تنه ی تنگی داشت که تا روی باسنهاکیپ میرفت و ازآنجا بر زمین جلو و پشت سرش شل و نرم می افتاد.آستین وجود نداشت!یعنی فقط دو بند باریک بودکه لباس را بر شانه های لختش نگه می داشت و یقه از جلو تا نزدیکی نافـش و از عقب تا بـرآمدگی روی باسنش بـاز می ماند و البته چاکهای ظربدری که دو طرف لباس را در سینه وکمرش نگه می داشت!لعنت بر پرنس چه قصدی داشت؟اگر نمی پـوشیداحساس پشیمانی و نگرانی می کردکه نکند قلب او را بشکندو اگر می پوشید...شاید اگر موهایش را باز می گذاشت که بخاطرپرنس حتماً ایـن کار را می کرد,می تـوانست از دیـده شدن کمرش جلوگیری کنـد اما یا شانه ها وکتـفهایش؟یا سینه اش تاشکمش؟بناگه در زده شده و دیرمی پوشیده درتاکسیدوی سیاهش وارد شد.ویرجینیا بی اختیار از جـا پرید و دیـرمی به محض ورودش خشکیـد!ویرجیـنیا منتظر عکس العـملش شد اما دیرمی تا دقایـقی ساکت وبی حرکت فقط نگاهش کرد و ویرجینیا مجبور شد برای پرت کردن حواسش بپرسد:(چی شده؟ همه اومدند؟)
دیرمی با تکیه به درآنرا بست:(تقریباً...وآقای میجر منو فرستاد دنبالت...می خواد با مهمونهاآشنا بشی...)
ویرجینیا متوجه سردی و خشکی صدایش شد اما خود را به نفهمی زد و راه افتاد:(خیلی خوب...بریم.)
اما دیرمی از جلوی درکنار نرفت:(تو قصد داری با این لباس توی جشن شرکت کنی؟)
بالاخره!ویرجینیا ایستاد:(چطور؟قشنگ نیست؟)
(این نمی تونه انتخاب تو باشه!)
(درسته...این...این یک هدیه است!)
(هدیه کی؟...پرنس؟)
ویـرجینیا از حـدسش شوکه شـد و دیرمی از نگاه خـشکیده ی او فهـمید جوابـش مثبت است.بـه سوی در چرخید:(دیرکردیم,بیرونم,عوض کن بیا!)
و در راگشود.ویرجینیا هل کرد:(من قصد ندارم عوض کنم!)
دیرمی پشت به او ماند:(چی؟!)
ویرجینیا با شک و ترس اضافه کرد:(می خوام امشب اینو بپوشم!)
(چرا؟چون هدیه ی پرنس؟)
ویرجینیا شرمگین شد چون جوابش همین بود!دیرمی در را بیشتر بازکرد:(بهتره زودتر درش بیاری!)
(چرا؟)
(چون مناسب سن تو نیست!)
(چون مناسب سنم نیست یا چون هدیه ی پرنس؟)
دیرمی در راکوبید.اولین عکس العمل جدی او بود:(چون هدیه ی پرنس!)
ویرجینیا ترسید وکمی عقب رفت.احساس میـکرد اولین درگیری جدی بینشان می افتاد(تو به من قول داده بودی فراموشش کنی!)
قلب ویرجینیا فشرده شد:(سعی می کنم دیرمی اما...)
دیرمی غرید:(اسم این سعی نیست!)
بغـض ناگهانی گلوی ویرجیـنیا را بـدردآورد چقدر راحت جمله ی فراموش کن را به زبان می آورد.مگر می شد پرنس را,مظهر زیبایی و هوس را به ایـن راحتی و زودی فـراموش کرد؟دیرمی با هـمان تن خشک و سرد صدایش ادامه داد:(تو حرفهای منو فراموش کردی؟شرطبندی یادت رفته؟اون تو رو برای یک شب احـتیاج داره...برای بـرنده شدن,بـرای سرگرمی و داره با ایـن کارها و امیدواری به جذابیتش تو رو افسون
می کنه!)
ویرجینیا برای آنکه دیرمی حلقه زدن اشک را در چشمانش نبیند,سر به زیر انداخت.مدت طولانی سکوت برقرار شد.از حیاط صدای موسیقی می آمد.چقدر بد!آنشب شب عید بود!(منو ببخش...اَه...اونقدرحسودی پرنس رو می کنم که...)
ویـرجینیا زیر چشمی نگاهـش کرد.او هم سر بـه زیر انداخته بود.حسودی پرنس را می کرد؟اما چرا؟(چرا دیرمی؟)
دیرمی جواب نداد و این سکوت پر از معـصومیت ویرجینیـا را احـساساتی کرد.چـند قدم پیش رفـت:(اگه ناراحتت کردم معذرت...)
حرفش تمام نشده دیرمی با یک جهش ناگهانی او را بغل کرد و در تن خود قفل کرد!تمام تن ویرجینیا بـه لـرز افـتاد.تا دقایقی چیزی نفهمـید.دیرمی هم کاری نکرد فـقـط سر بر شانه ی لخت اوگذاشته بود و او را
می فشرد هر لحظه بیشتر از قبل!قلب ویرجینیا می کوبید:(دیرمی؟)
دستهای دیـرمی به حرکت افـتاد به کمر ولای موهایش...(ویرجینیا من...)صدایش به پچ پچ شبـیه بود:(من دوستت دارم!)
مغز ویرجینیا منجمد شد و قلبش داغ کرد.مگر ممکن بود؟دیرمی؟سردترین و بی احساس ترین پـسری که شنـاخته بود دوستش داشـت؟(خیلی سعی کردم مخفی کنم اما دیگه نمی تونم,همه چیز اونشب شروع شد تـو بالای پله ها با لباس زرشکی رنگت و من...بخـودم خنـدیدم,این دختر اصلاًتیپ من نیست...اما بودی... چون دیگه رنگ زرشکی از یادم نرفت...)
ویرجینیا نفسش را نگه داشته بود و صدای قلبش را درگوشهایش می شنید...(اما تو عاشق پرنس بودی پس من هیچ شانسی نداشتم تا اینکه اونروز فهمیدم اون لایق تـو نیست هیـچکس نیست اما لااقـل من...عاشقت بودم...)
ویرجینیا نیاز به نشان دادن عکس العمل داشت وگرنه داد می زد!(دیرمی من...)
و باز در زده شد.دیرمی با وحشت و عجله رهایش کرد و سر برگرداند تا ویرجینیاصورتش را نبیند.ولتربود پدربزرگ دنبال دیرمی می گشت.دیرمی سر تکان داد و همانطور پشت به ویرجینیا زمزمه کرد:(حالادیگه رنگ سرمه ای رو هم محاله فراموش کنم!)
و از اتاق خارج شد.
ویرجینیا تا مدتی همانجا سر پا ماند و بـه در بسته خیـره شد در قـلبش احساس درد می کرد.زمانی آرزو داشت زنـدگی اش مثل ُرمانها بشود مثلـثهای عشقـی,پسرهای زیبا,زندگی تجملی,دودلی های شیرین...اما آنروز وآن لحظه درک کرد چه آرزوی مسخره ای کرده و چه بدکه برآورده شده!این مسائل سخت تر از کارفیزیکی مزرعه بود,سختر از مطالعات شب امتحان و سختر از هر بیماری!این درد روح بود,درداحساس و روان,درد عشق و سخت تر از هر دردی بود!چرخید وآرام به سوی پنجره رفت.خیمه ها روشن و پر نـور شـده بودند و جمـعیت در حیاط موج می زد.نـوازنده ها می نواخـتند وگارسنهای جـوان با لبـاسهای سفید یکدست,سینی به دست می گشتند.پدربزرگ را دید,دوشادوش ماروین,پس بـرگشته بود...اروین را دیـد. همراه همسرش فیونا بـازو در بـازوی هم!پـس آشتی کرده بـودند!کارل هـم آنجـا بود.بدون ویلچر با یک چوبدستی سر پا قدم می زد.پس تمام مشکلات فامیل حل شده بود؟خاله دبورا هـم آنجا بودکنار نامزدش,
ویلیام,براین را هم دید,لوسی را هم,دختران استراگر هم,تقـریباً همه آمده بـودند اما از پرنس خبری نبـود. لعنت!آنشب وقتش نبود!بله دیرمی پـسر زیبای خانـه بودکه از لحـظه ی ورود دل هـمه را ربوده بود و ایـن عالی بـودکه او را بـرای دوست داشتـن انتخاب کرده بود اماآنشب نه...او نمی توانست از عشق دیرمی شاد بـاشد چون اوآنشب سرخـوش تماس پرنس بود سرخـوش اولین هـدیه ی کریسمسش!سرخـوش اولـین و زیباترین نامه ی معشوق...چرا دیرمی چنین زمان بدی را انتخاب کرد؟
در راه پله با براین روبرو شد.او هم مثل همه ی مردان تاکسیدوی سیاه بتن داشت و موهـایش راکه دیگر بلند شده بودند با ژل حالت زیبایی داده بود:(سلام ویرجینیا,لباس خیلی قشنگی انتخاب کردی!)
(جدی؟یعنی بد نشده؟)
(نه اصلاً...مال کیه؟وِرساژه*؟) *versaceطراح لباس ایتالیایی.ازمارکهای معروف
ویرجینیا خندید و براین غرید:(جدی می گم!من از همین مدل توی کلکسیون امسال ورساژه دیدم!)
ویرجینیا با تعجب نگاهش کرد.براین دستش را بلندکرد:(افتخار رقص می دی؟)
ویرجینیا متعجب تر شد:(تو رقصیدن بلد بودی؟)
براین دستش راگرفت و به سوی حیاط راه افتادند:(نه اما می خوام برای اولین بار با تو برقصم...کلی باهلگا تمرین کردم تا پا تو لگد نکنم!)
(تو جدی هستی؟)
وارد ایوان شدند:(فکر می کردم دیگه منو شناختی!)
بـله او اهل شوخی کردن نبود!مارک و نیکلاس هم در ایوان بودند.نیکلاس چاقتر بنـظر می آمد.از هر سـو بوی نـوشیدنی و شیـرینی و ادکلن و واکـس می آمـد.از هـر طرف صدای موسیـقی و صحبت و خنـده و جرینگ جرینگ گیلاسها شنیده می شد.لای مردان و زنان شیک پوش شدند.دیگر ویرجیـنیا با لبـاسی که بتن داشت جزوی ازآنها بحساب می آمد!براین روبرویش ایستاد:(اگه اشتباهی کردم تذکر بده!)
(من ازکجا بدونم؟)
(مگه از پرنس رقص یاد نگرفتی؟)
ویرجینیا با شنیدن نامش از خود بی خود شد:(نه...راستش وقت نشد!)
می خـواست ادامه بدهد"اگر هم وقت می شد او نمی توانست چون دانشجوی حقوق بود نه هنر!"براین او را بـه سیـنه چسباند و شروع کـردند.براین متوجه گرفـته بودن او شده بود و سعی می کرد سرگرمش کند: (فکرکنم از همه ناشیانه تر ما می رقصیم...بیا...حالابچرخ!آهنگ قشنگی نیست؟)
ویرجینیا با بی علاقگی پرسید:(اسمش چیه؟)
صدایی گفت:(امشب تو رو می خوام!)
پرنـس بود!دستهای ویرجیـنیا ازگردن براین باز شد.پشت سرش بود.پوشیده در شلوار وکاپشن جین روشن و تی شرت سفید,مثل همیشه,کاملاًمتضاد با جشن!براین پرسید:(چی گفتی؟)
پرنس در حالی که بسیار سخت به ویرجینیا چشم دوخته بودگفت:(اسم آهنگ...امشب تو رو می خوامِ)
ویرجینیا هم به او خیره مانـده بود و احـساس ضعف می کـرد.یک زمانی...برای لحظه ی دیدار شـان کلی حـرف آماده کـرده بود اما درآن لحـظه همه را فـراموش کرد.چـون بعـد از یک ماه او را می دیـد و تـازه
می فهمید با وجود تمام حرفهای توهین آمیزش و با وجود فهمیدن قصدش,هنوز هم عاشقش مانده و حتی او را بیشتر از قبل می خواهد و او چقـدر نگاه هـوس انگـیزی داشت!(ویرجینیـا از اینکه قـلبم رو نشکستی متشکرم!)و دستش را به سوی او درازکرد:(با من بیا...)
ویرجینیا طلسم شده دستش را در دست داغ اوگذاشت.براین پرسید:(تو حالت خوبه؟)
پرنس دست ویرجینیا را فشرد:(چرا پی کارت نمی ری براین؟)
و راه افتاد و او را هم دنبال خودکشید.از وسط خیمه هاگذشتند و پشت دیوار خانه رفتند.ویرجینیا انگارکه در هوا راه می رفت.گیج و هیجان زده بود.خوشحال و عجول بود و دست او خیلی قـوی وگـرم بود!وقـتی وارد فضای تاریک و خلوت پشت خانه شدند.ویرجینیاکمی وحشت کرد نه بخاطر رفتن و بودن با پـرنس, بلکه از خودش می ترسید.از دیوانه وار عاشق بودن و حریصانه خواستنش!از رفتـن کنترل زبان و شهـوتش می ترسید!شخصی داد زد:(بیست دقیقه تا تحویل سال نو مونده!)
پرنس رهایش کرد:(زیاد معطلت نمی کنم...من اومدم ازت معـذرت بخوام...بخاطر اون روز..)در تـاریکی موهای طلایی اش سفید رنگ دیده می شد:(من خیلی توی فشار بودم...ماجرای مادر و ویلیام و دیرمی و.. تمام اون خبرهای بد در مورد تو...من مست بودم لطفاً منو ببخش!)
بغض گلوی ویرجینیاکه خیلی زودتر از دیدار او تشکیل شده بود و حال بزرگتر شده بـود اجازه ی راحت حرف زدن نمی داد:(تو چطور...چطور تونستی فکرکنی من با اونها...)
پـرنس نزدیک شد:(نه...نه کاملش نکن!من می دونم حماقت کردم...راستش...)و نفس عمیقی کشید و سر به پایین انداخت:(من بعد از فهمیدن ماجرای فرار تـو پاک دیـونه شدم می دونستم تـو مقصر نبودی اما بـه نوعی از دستت عصبانی بودم...من بهت گفـته بودم اینطوری می شه و تقصیر خودت بودکه بـاورم نکردی و باعث شدی این بلاها سرت بیاد!)
راست می گفت!اشک پلکهای ویرجینیا را اذیت می کرد:(اروین می خواست از فیونا انتقام بگیره و از من کمک خواست منم...)
(اونو می دونم,منظور من بقیه بود!)
(براین اعتراف کرد مجبورش کردند!)
(در اون مورد واقعاً شانس آوردی!)
(وکارل به اصرار خانواده اش واقعاً عاشقم شده بود!)
(دقیقاً اونچه تخمین زده بودم!)
ویرجینیا با ترس پرسید:(یا نیکلاس؟)
پرنس ساکت و منتظر به او خیره مانده بود.بغض گلوی ویرجینیا در حال ترکیدن بـود:(اون چرا بـهم حمله کرد؟)
پرنس شوکه نشد:(کی؟)
(توی ویلا!)
پـرنس باز هم سکوت کرد.ویرجینیا برای کشیدن اعتراف به شرطبندی از زبانش,تکرارکرد:(بگو چرا بـهم حمله کرد؟)
(جوابش رو خودت می دونی!)
منظـورش چـه بود؟ویرجینیا بطور ناگهانی به لرز افـتاد.نیمه لخت بود وآنشب زمستان شروع می شد.شایـد هم چون ترسید,لرزید!پرنس متوجه شد و پیش آمد:(بگیر اینو بپوش!)
و خواست کاپشنش را در بیاوردکه ویرجینیا با عجله دست بر سینه اش گذاشت تا مانع شود:(نه,نمیخوام!)
وگرمای تن و ضربان محکم قلبش را درکف دستش احساس کرد.یعنی بخاطر او اینقدر تنـد می زد؟بناگه پرنس به مچ دستش چنگ انداخت ونگه داشت.نگاهشان بر هم قفل شد:(توتمام شخصیت منو بهم ریختی ویرجینیا...من اینطوری نبودم,ازوقتی تو اومدی من عوض شدم.تمام این مدت به اون کلیسا فکر می کردم توی عمرم هیچکس منو رد نکرده بود اماکناره گیری تو منو دیونه تر و حـریص ترکرد...اعـتراف می کنم بخـاطر حفـظ غرورم دروغ گفتم من...هنوز پسرم و با هیچکس نخوابیدم چون نمی تونستم لااقل کسی رو از روی غریزه و هوس بخوام...من حتی کسی رو تا حد بوسه هم دوست نداشتم!)
درست آنچه لوسی گفته بود!ویرجینیا از بس شوکه شده بود اجازه می داد دستش در دست او بماند(اما تو فرق می کردی,تو تنهاکسی بودی که هر قدر نزدیک می شدم بازم می خواستمت,تو تنهاکسی بـودی که فکرم رو مشغول کرد و غریزه و شهوت منو بیدارکرد,تو تونستی تا اون مرحله جـادوام بکنی که از خـودم بترسم,خیلی سعی کردم فرارکنم برای همون اونشب فقط به تصاحب کردن تن تو فکر می کردم...امیدوار بودم با عشقبازی و بدست آوردن تو ازت سیر بشم و بتونم فراموشت کنم...)
چقـدر راحت اعتراف می کرد!بله اگر اوآنشب مقابله نکرده بود حالا پرنس دوباره سراغـش نمی آمد(و... اگه مقابله نمی کردم؟)
(من به تو علاقمند می موندم!)
(ازکجا می تونی بفهمی؟)
پرنس جواب نداد.یعنی نداشت که بدهد!ویرجینیا به خودآمد,به سرعت دستش را از دست او بیرون کشید و عقب رفت.همه چیز همچون حلقه ی فیـلم از جلوی چشمانش می گـذشت.کلیسا,حرفـها,ترسها,اش کها, دروغها,حمله ی نیکلاس,کارل,شرطبندی...(مطمعن ی تو منو بخاطر چیز دیگه ای نمی خواستی؟)
پرنس متعجب شد:(منظورت چیه؟)
بغضش در حال ترکیدن بود پس نتوانست جواب بدهد.پرنس عصبانی شد:(خدای من...نکنه فکرکردی بـا وجود اونهمه پول منم به ثروت تو چشم دوختم؟)
ویرجینیا بالاخره قوایش را جمع کرد وگفت:(سر چی شرط بستید؟پول بیشتر یا...)
پرنس خشکید:(شرطبندی؟تو ازکجا می دونی؟)
تیر دردی در سینه ی ویرجینیا فرو رفت:(پس واقعیت داره سر من شرط بستید؟)
پرنس با شرم جلوآمد:(آره اما...)
ویرجینیا دستش را بلندکرد و فرودآورد!صدای سیلی برای لحظه ای صدای موسیقی را محوکرد!پرنس سر جا ماند وبا ناباوری و خشم به او خیره شد.بالاخره قطرات اشک برگونـه های ویرجینیا غـلطید.بـناگه بخود آمد, چکارکـرده بود؟تمام ناراحتی ها و خشمـهایش بناگه خالی شـد و حس پشیمانی به او روی آورد. او پرنس سویینی را زده بود!پسر خاله اش راکه پنج سال از او بزرگتر بود و او دیوانه وار و با وجود همه چیز, هنـوز عاشـقش!او را با بی رحمی زده بـود.بـه اوآزار رسانـده بود.کاری که حتی وقـتی فکرش را می کرد
میخواست خودش را بکشد.چکار می توانست بکند؟چطور می توانست درستش بکند؟معذرت میخواست یا...پرنس زمزمه وار جمله اش راکامل کرد:(اما من شرطبندی رو بهم زدم!)
آه نه!ویرجینیا از روی ناچاری چرخید تا فرارکند.تنهاکاری که می توانست بکند اما دو قدم نرفته پرنس او را از عقب گرفت وکشید,چرخاند وکمرش را به دیوارکوبید:(کجا داری می ری؟تو بایدبه حرفهام گوش کنی بعـد!)و با تن خود او را به دیوار فشرد و صورتش را جلوآورد:(بله ما شرط بستیم اما هـمه اش شوخی بـود و هـمون لحظه بهـم زدیم...حالانمی دونم کدومیک اونـقدر احمق بوده که جدی گرفـته و به تو هـم گفته و تو چقدر احمق بودی که باورکردی!من تو رو نه بخاطر شرطبندی می خواستم نه بخاطر خودم...نه تو اگه بامن می شدی یا لااقل به همه اینو می گفتی در امنیت می شدی همه موضوع ثروت رومی دونستند از همون روز اول که سر تـو دعـوا شد و تصمیم گرفـتند هـر خانواده بطور مساوی بـا بردن تو به خـونشون شانس شونو امتـحان کنند و می دونستم دیر یا زود به هر بهانه ای به تو نزدیک می شند,براین خوب بود و دلش به حال تو سوخت اما دیدی که کارل چقدر راحت تونست رل بازی کنه و چـقدر راحت داشت تـو رو بدست می آورد فقط بخاطر ثروتی که اونو تا حد خیانت و شکستن قلب هلگاکورکرده بود همونطـور نـیکلاس...اگه اونـقدر جرات کرده که بـه تـو حمله کنه بدون توجه به خطراتش حتماً موضـوع ثروت رو می دونسته!...بله تو اگه با من می شدی هیچکدوم اینها نمی شد غیر از اینها من می دونستم و می دیدم که تو هم منو می خواهی...تو دوستم داشتی منم تو رو و ما می تونستیم به کمک هم سر پا بایستیم...)
و رهایش کرد وکمی فاصله گرفت.کسی در حیاط داد زد:(پنج دقیقه تا تحویل مونده...)
ویـرجینیا شدیداً احساس خـستگی می کرد بطـوری که برای سر پـا ماندن به دیوار چنگ انداخت و رو به حـیاط چرخید.جمعیت را می دید,وسط حیاط جمع شده بودند...صدای پرنس را از پشت سرش شنید:(بیا برقصیم...می خوام به قولم عمل کنم...)
و دستهایش از عقب دورکمر ویرجینیا حلقه شد.تماس او,گرمای تن او,لطافت صدای او,ویرجینیارا مست کرد.سعی کرد دستهای او را بازکند اما بر عکس بیشتر به خود فشرد و نالید:(بذاربرم...دیگه همه چی تموم شده...)
پـرنس دهانش را به گـوش او نزدیکتـرکرد:(می تـونه دوباره شروع بشه...کافـیه اعتراف کنی هنوز هم منو می خواهی...زود باش...)
نفسش گردن ویرجینیا را قلقلک داد و ویرجینیا درک کردکه توان مقابله ندارد.دیگر نـدارد!سرش عـقـب افتاد و برکتف پرنس تکیه زد:(لطفاً این کار رو با من نکن...بهم رحم کن!)
صدایش همچون زمزمه ی بادخارج شد.تن پرنس به حرکت افتاد.چپ...راست...لبهایش برگردن ویرجینیا چسبید و دستهایش حرکت کردند.بالا...پایین...ویرجینی� � می دیدکه باز هم داردتسلیم جذابیت وافسونگری پرنس و شهوت خود می شود اما نمی توانست فرارکند.دیگر نمی توانست...روزها و هـفته ها دوری کافی بود و او به این عشق,به این آغوش,به این حرفها و تن و بوسه ها نـیاز داشت.او به دوباره اسیر شدن و اسیـر ماندن نیاز داشت.پـرنس آرام تنش را بـه تن او می مالـید و او را هم با خود به رقـص وا می داشت:(بگوکه هنوز هم دوستم داری...بگوکه هنوز هم منو می خواهی...)
هیجان تن ویرجینـیا راکرخت تر و سردتـرکرد.دست پرنس از یقه ی لبـاس به داخل فرو رفت و پـر هوس زمزمه کرد:(توی این لباس خیلی سکسی دیـده می شی...امشب تـو رو می خوام...هـنوز هم می خوامت... شدیدتر از قبل...)
صداکردند:(یک دقیقه تا تحویل مونده!)
ویرجینیاکاملاًخود را به آغوش پرنس باخته بود.پلک زد و جمعیت را دید.مقابل خیمه ها درسکوت منتظر بودند و دیرمی را دید.جدا از جمعیت ایستاده بود و به آنها چشم دوخته بود!احساس شرم ناگهانی ویرجینیا را وادارکرد با یک تقلای ناگهانی خود را برهاند.پـرنس که آمادگی و انتـظارش را نداشت نتـوانست مانع شـود و ویرجیـنیا شروع به دویدن کرد.بایـد می رفت و در جایی قـایم می شد.در جـایی که دیـرمی دیگر نتواند او را ببیند و پرنس دیگر نتواند مستش کند.جایی که بتواند بنشیـند و فکرکند اما مـجبور بود از مـیان جمعیت بگذرد.راه دیگری نبود.شایدهم این بهتر بود.دیرمی نمی توانست چیزی بگوید و یاپرنس جلویش را بگیرد.صدای پرنس را در پی اش شنید:(صبرکن ویرجینیا...)
دیرمی سر راهـش بود و خشـمگین نگاهش می کرد.ویرجیـنیا به او رسید اما اوکاری نکرد و ویرجینیا لای مهمانان فرو رفت.یکی داد زد:(دقایق آخر...همه حاضرند؟)
نگاه متعجب همه او را تعقیب می کرد بناچار سرعت کم کرد.قلبش می کوبید و دیگر نای دویدن نداشت می شمردند:(چهارده...سیزده)
در خانه چقدر دور بود.دامنش چقدر بلند بود.چمن حیاط چقدر نرم بود.کفشهایش چقدر تنگ بود!ایستاد تا نفسی تازه کندکه پرنس رسید.بازویش راگرفت و او را وحشیانه به سوی خود چرخاند.بازوهایش رادور تـن ویرجینیا انداخت و لب بر لبش گذاشت!بوسه؟!نه این ممکن نبود!در مقابل آنهمه آدم...با پـرنس؟!همه داد می زدند:(هشت...هفت...)
ویرجینیا خود را به دستهای سفت او سپرده بود و از خود بی خود شده بود.این بوسه ی داغ و طولانی و پر شهوت از لبهای پرنس چیزی بودکه همیشه می خواست.زیباترین هـدیه ی سال نو!همه جا لـحظه ای غرق سکوت شـد و بعد یک صدای هـوی کشیده شد!ویرجینـیا قدرت نداشت موقـعیت و شرایط را درک کند فقط حرکت لبهایش را می فهمید.مکش را,رطوبت را,لذت را,چشمان پرنس را نزدیک تـر و واضح تر از هر زمان دیگری می دید.بسته بود.پرمژه وکشیده!(دو...یک...سال نو مبارک!)
و رها شد!صدای کف زدن بـه هوا بلند شد.ویرجینیا هنوز درآغوش او بود و نفهمید چرا بطور ناگهانی به گریـه افتاد.شاید از شـوق بود یا از شرم!پرنس در حالی که نفس نفس می زدگفت:(من عاشقتم ویرجینیا... می فهمی؟)
اشکهای ویرجینیا دوباره رها شد.چقدرآرزو داشت این جمله را بشنود.چقدرآن لحظه زیبا بود.صدای پـچ پـچ مردم که در مـوردآنها حرف می زدنـد و رنگ سرخ رژلب که بـه لبهای پـرنس مالیـده شـده بـود!سر چرخاند.پدربزرگ را دید.دیرمی و براین و نورا را وآنچنان شرم کردکه دوباره با هل دادن ناگهانی پرنس خـود راآزادکرد و به سوی خانه دوید.جمعیت باز می شد و اوگریان و خندان می گذشت.صدای چند نفر به هوا بلند شد:(پرنس ویرجینیا رو دوست داره...پرنس ویرجینیا رو دوست داره!)
به سالن رسیـد.قلبـش را در راه گلویـش حـس می کرد و اشک مانع دیـدش می شد.وسط پله ها پـاشنه ی کفشش شکست و او به زحمت خود را به اتاقش رساند.با بسته شدن در,بالاخره از شدت شوق بخنده افتاد بـه سوی آینه دوید.چشمانش می گریست و لبهایش می خندید.نه دیگر برایش اثبات شده بود پرنس او را بخـاطر شرطبندی نمی خـواست باورش شده بـود شرطبندی وجـود نداشت و حتی اگر داشت و حتی اگر پـرنس می خـواست بـرنده بشود او حاضر بـود خود را تقـدیم او بکند!عشـق را در نگـاه او خوانـده بـود و اعـترافش را شنیـده بود.دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت فقط می دانست او را می خواست!هنوز هم, شدیدتر وقوی تر از قبل!به هر بهایی که باشد.بیشتر از تمام پسرهای عالم...دست بر لبهای خودکشید. هنوز هم گرما و مزه ی لبهای نرم او را حس می کرد.هنوز هم بازوهای او را دور تنش حس می کرد.پرنس هم او را می خـواست چه عـالی!کاش دنـبالش می آمد...امـا نـه کاش نمی آمد.حال خـود را نمی فـهمید.اگـر
می آمد او حـتماًیک کار احمقانـه می کرد.هـرکاری ممکن بـود بکند!جـرجـر در را شنید و قلبش کوبید. مشتاقـانه برگشت و دیـرمی را دیـد!آرام داخـل شد و در را بست.ویرجینیـا وحشت کـرد.چـه می توانست بگوید؟دیرمی سر جا ماند اما با نگاهی پر خون به او خیره شد:(می بینم که خیلی خوشت اومده؟!)
ویرجینیا با شرم گفت:(دیرمی من...من فکرکنم دیگه برام مهم نباشه اون خوبه یا بد فقط...)
دیرمی حرفش را با همان تن صدای نرم اما سرد قطع کرد:(تو فکر می کنی تا حالاآدم بد دیدی؟)
ویرجینیا در تصمیم خود راسخ بود:(دیرمی من پرنس رو دوست دارم!)
(کدوم پرنس رو؟اصلی رو یا بدلی رو؟)
ویرجینیا خشکید!دیرمی به سویش راه افتاد:(منو یا اونو؟)
این چه مسخره بازی بود؟ویرجینیا غرید:(تو چی داری می گی؟)
دیرمی روبرویش رسید.آنچنان عصبی و ناراحت بودکه ویرجینیا ترسید و قدمی عـقب رفـت(حالاآمادگی داری بفهمی اون کیه و من کی هستم؟حالامی خواهی حقیقت رو بفهمی؟)
ویرجینیا نالید:(حرف بزن دیرمی!)
دیرمی خونسردانه او را دور زد و به سوی پنجـره رفت:(اونـو من نجات دادم...بعـضی ها قصد از بـین بردن خانواده ی فلوشر رو داشتند و من رفتم مانع بشم اما فقط تونستم اونو نجات بدم...رجینالد فلوشر..پسر یک پلیس چهل ساله!و صدمه دیدم,شش سال بخاطر اون به خواب محکوم شدم و حالاکه برگشتم و هـمه چی رو بیادآوردم دیدم که اون اومده و جای منوگرفته...مادرم وخونـه ام رو,اسمم رو,زنـدگی ام وآینده مو و حالاانگارکافی نیست داره تنها امید وآرزومو,عشقم رو,تو رو ازم می گیره!)
و به او نگاه عاشقانه ای انداخت.ویرجینیا باگیجی به او نگاه میکرد.قلبش اجازه نمی داد بطور واضح بشنود دیرمی چه می گوید!(اوایل نمی فهمیدم چرا اومده و خودشو جای من جا زده اما بعد از تمام این اتفـاقات وحشتناک فهمیدم اون اومده انتقام بگیره چون اون بعضی هاما بودیم پیرمردودایی هنری ودایی سدریک) و بـه سوی او چرخید:(اون بودکه باآدمهایی که استخدام کرده بود اون بلارو سر لوسی آورد,اون بـودکـه کارل رو هل داد,اون بودکه توسط همون دوستـاش مارویـن روگرفت,اون بـودکه زنـدگی اروین رو بـهم ریخت و...دایی هنری روکشت!)
ویرجینیا به تلخی خندید.دیرمی داشت مزخرف می گفت!(اون کلاًیک هدف داشت و داره...آزار پیرمرد تـوسط چیزهایی که دوست داشت و افـتخار می کرد و حتی بهـشون وابـسته بود یعـنی نـوه ها...شهـرتش, موقعیت و مقامش و ثروتش!لوسی به پاکدامنی اش افتخارکرده بود و البته مورد علاقه ی پدربزرگش بـود پس بـایدآبروش می رفت,نفـر بعدی کارل بـود بعد ماروین که بخاطر مقامش در ورزش باعث سـربلندی پـدربزرگش بود و بـعد روابط شیرین اروین و فـیونا اما یک نفر می موند...کسی که خانواده ی اونـو ازش گرفته بود...دایی هنری!تو هم دیدی چقدر از مرگش خوشحال بود!)
بلـه دیده بود!اینها قطعات پازلی بودکه سرجایشان می افتادند.اینها واقعیت داشتند.او بـرای همیشان مدرک داشت!دیـرمی ادامه می داد و مجال فکرکردن به او نمی داد:(به ایـن ترتیب شادی و افتخارات و شهرت و حتی سلامتی پیرمرد رو ازش گرفت اما هنوز یک چیز مونده...ثروتش که تو هستی!)
(چی؟)
(تحقیق کردم واقعیت داشته!تو صاحب یک سوم ثروت پیرمرد هستی,سهم مادربزرگ!و بخاطر اینه که تو رو می خوادآخرین حلقه ی آزار پیرمرد به قصاص از دست دادن خونه و زندگی و پدر و مادرش!)
نـه پرنس نمی تـوانست اینقـدر بـد باشد!برای لحظه ای پـاهایش بی حس شد و افـتاد!دیرمی بـه موقع او را گرفت و بر تخت نشاند:(اوه خدای من...عجب احمقم!تو حالت خوبه؟)
ویرجینیا بناگه بگریه افتاد.حالاهمه چیز را می دیـد.لـوسی راکه در جمع با پـرنس سر پاکـدامنی اش بحث کرده و توسط او تهدید شده بود یاکارل که افتادنش را مستی قلمدادکرد در حالی که خـودکارل مطمعـن بـودکسی او را هل داده بـود؟یـا اشکهای مارویـن و خانـواده اش بخـاطر از دست دادن ارزشش؟یا بـر هم خوردن زندگی زیبای اروین و فیونا بخاطر تلفنهای مرموز؟و چقدر پدربزرگ رنج کشیده بود؟!
یاجسد دایی؟له شده در تابوت بعد از دو ماه غیبت جدی و بیمار شدن پدربزرگ؟و یا شادی بی حدش در روز خاکسپاری؟یا خودش؟در همان روزهای اول مورد سوءاستفاده قرارگرفته و باعث رنـجش پدربزرگ شده بـود؟و یا تلاش برای دستیابی به تن وآبـروی او...فقط بخاطر پول؟می لرزید و می گریست و دیـرمی نوازشش می کرد.نالید:(چرا زودتر نگفتی؟چراکاری نکردی؟)
(حیف حافظه ام رو دیر بدست آوردم اون همه کـارها روکرده بـود در حقیقت باور نمی کردم اون اینقدر ظالم باشه اون یک زندگی قشنگ بدست آورده بود.زندگی منو!منم فکرکردم خواسته اش ایـن بوده پس سکوت کردم چـون دلم به حالش سوختـه بود و راضی شـدم جای من بـاشه و خوشبخت بـاشه اما بعدکه شک کردم و ترسیدم تحقیق کردم و فهمیدم اما مدرکی بـرای اثبات نـداشـتم می دونـستم اگه بگم کسی باور نمی کنه...)
میکردند.همه باور می کردند.او عوض شده بود.اینرا همه احساس کرده و ابرازکرده بودند از اولش... حال معنی حرفها و رفتارها را درک می کرد مثلاًخاله دبورا"توهم عوض شدی من ترجیح می دم با پسرقبلی ام حرف بزنم..تو پسر من نیستی!"یا میبل"اون برگشت اما خدایا همون پرنس نبود...گاهی فکر می کنم شاید این پسر پرنس نباشه؟"یا براین؟مشتاق و عاشق اما عاجز از برقـراری ارتباط گفـته بود"اومد,سالم بود,فـرق کرده بود انگارکه همون کس نبودکه تهدیدم کرده بود"یا بـرخوردهای سخت و ظالمانه اش بـا مادرش و حتی اعتراف خودش"من پرنس نیستم,حالاراحت شدی؟"یا نفرت شدیدتر شده اش نسبت به پدربزرگ؟ یا رفتار سردش نسبت به براین بدون توجه به احساسات و قلب حساس او؟"من چیزی یادم نیست...هر چی گفتم شوخی بود...کار داشتم رفـتم!"خصوصاً وقتی دیرمی را دید...منقلب شد و فرارکرد!یا حرفهایش در حیـاط خـانه یشان؟"نکـنه از دستم عـصبانی هستی؟"برای چه بایـد عصبانی می شد؟چـون زنـدگی اش را دزدیده بود؟یا صحبتش با پدربزرگ؟"دیرمی اونی نیست که فکـر می کنی!"دیرمی پـرنس بود پـسر خاله دبورا,درست حدس زده بـود.خاله عاشـقش شده بود:"منـو یاد جوونی های شوهـرم می انـدازه!"براین هم شک کـرده بود"دیرمی بیـشتر از اون به پـرنس قبلی شـباهت داره!"و هـمه...همه به نوعی گـرمتر بـرخورد
می کـردند.بگفـته ی میبل"با اینکه در مورد ابـراز علاقه خـیلی سرد بود امـا به خـوبی می تونست رابطه ی دوستـانه برقـرارکنه!"دیرمی زمزمه کرد:(برای همین می گفتم فراموشش کن چون مساله ی ثروت بزرگتر و جـد ی تر و خطرناکتر از شرطبندی و عشق و هر چیز دیگه بود اینجا مساله سرپیـرمرده...اون تازه تونسته سر پا بایسته اگه دست رجینالد به تو برسه می تونه راحت ادعاکنه چون زنش هستی ثروتت هم مال اونـه و به هر روشی که بتونه ازت بگیره و پیرمرد رو از بین ببره...مثل بقیه ی کارهاش به راحتی!)
بله حق با او بود...پدربزرگ عزیزش!نباید اجازه می داد!چه خوب که هنوز دست پرنس به او نرسیده بود! پچ پچ وارگفت:(چکار باید بکنیم؟)
دیرمی چانه ی او را بلندکرد و به چشمانش خیره شد:(رجینالد از اولش تو رو می خواست و تو نبایداجازه بدی بدستت بیاره تو باید همه چیزو تموم بکنی...تو بایدآخرین امید و افتخار پدربزرگ رو حفظ بکنی...)
پـدربزرگ!بالاخره!ویرجیـنیا به او خیره شد.گونـه هایش گل انداخته بود و از همیشه زیباتر دیده می شد...
زیر لب گفت:(چطوری؟)
دیـرمی دست برگونـه هایش کشید و اشکهایش را پـاک کرد:(اجازه بده کمکت کنم...اجازه بده رجینالد رو شکست بدم...اجازه بده پدربزرگ رو نجات بدم,اجازه بده برگردم!)
ویرجینیا از یافتن کسی برای کمک احساس آرامش می کرد:(هرکاری بگی می کنم!)
لبخندگرم و پرشرمی بر لبهای دیرمی خزید:(با من ازدواج کن!)
ازدواج؟!ضربه آنقدر محکم و ناگهانی و عمیـق بودکه ویرجینیـا تقریباً بی هـوش شد!دیرمی ادامه داد:(من دوستت دارم ویرجینیا...می تونم خوشبختت کنم,بهم اطمینان کن!)
ویرجینیا به چشمان پرهیجان او خیره مانده بود:(تو جدی می گی یا...)
دیـرمی مجال نداد.او را به سوی خودکشید و...با تماس لبهایشان چیزی سوزنده از دل ویرجینیا تا شکمـش ریخت ومغزش ازکار افتاد.باورش نمی شد این لبهای آتشین و پرولع که وحشیانه بر روی لبهای اوحرکت می کرد متعلق به دیرمی باشد.این حرارت نفس و این آغوش پرهوس از پسر سردی چون او بعید بود.تمام اعضای ویرجینیا قلب شده بود و می کوبید.تقلایی کوچک بـرای رهایی کرد اما توانـش را از دست داد و رها شد و دیرمی در حالی که همچنان سیری ناپـذیر او را می بـوسید,از عـقب بر روی تخت خواباند و بـه آرامی بـر رویـش افـتاد.ویرجینیـا باگیر افـتادن میان او و تخت برای لحـظه ای به حالت اغما افـتاد و مدتی چیزی نفهمید تا اینکه صدای دیرمی را شنید:(قـبولم می کنی مگه نـه؟فکرش رو بکن...منو تو تا ابد پـیش پدربزرگ...اینجا...)
و دهـانش را برگردنـش کشید.ویرجیـنیا حال خود را نمی فـهمید.چشمان نیـمه بازش سقـف را می دیـد و گوشـهایش تمام واقعـیتهای ازدواج با دیـرمی یعنـی پرنـس اصلی را می شنـید(می تـونیم خوشبخت بشـیم ویرجینیا...من قول می دم تا ابد پیشت باشم و دوستت داشته باشم قبولم کن ویرجینیا...بذار همه چیز تـموم بشه...)
از حـیاط صدای موزیک داستان عـشق* بطور خفیف و ملایم شروع شد.ویرجینیا سعی کرد حرفی بگوید اما نتـوانست.تمام بدنش می سوخت و می لرزید.برای آنشب آنهمه هیجان کافی بـود.به زحمت نالید:(ولم کن...لطفاً.)
دیرمی سر از سینه اش برداشت و با فاصله ی کم به او خیره شد.چهره اش از همیشه متفاوت تر و پرشهوت تر و جذابتر دیده می شد:(جوابم رو بده!)
ویرجینیا با شرم و لرز و دودلی که مانع حرف زدنش می شد,زمزمه کرد:(من نمی دونم...باید...)
دیرمی با بوسه حر فش را برید.اینبار خفیفتر بود.ویرجینیا نالید:(دیرمی ولم کن...)
و یکی دیگر,قوی تر و طولانی تر...ویرجینیا هنوز قدرت درک این واقعیتها و این حرفها و این عشق و این بوسه ها را نداشت(ویرجینیا قبول کن!)
(آخه...)
و یکی دیگـر ایـنبار دردناکـتر بطوری که وقـتی رهایش کـرد لبهای ویرجینـیا می سوخت!(حاضری باهام ازدواج کنی؟)
مگـر راه دیگـری بود؟مگـر وقـتی پـدربزرگش در خـطر بود عشق اهمیت داشت؟مگر وقـت برای تصمیم گرفتن داشت؟(بله!)
دیرمی سر بلندکرد:(متشرم!)
و از رویش بلند شد.قلب ویرجینیا شروع به کوبیدن کرد.ازدواج با دیرمی؟حاضر بود؟می توانست؟آیـا راه علاج ایـن بود؟زود نـبود؟او فـقط هجده سال داشت!دیـرمی به سوی میز توالت رفت:(بلند شو...باید عجله کنـیم !)و از جـعبه لوازم آرایش یک رژ و یک آینـه برداشت:(بگیرآرایشت رو درست کن عـزیزم...پاک شده یعنی...من پاک کردم!)
وآمـد,دستش راگـرفت و او را نـشاند.ویرجـینیا وسایلها راگـرفت و مشغـول شد.دیگرآرایش کردن را یاد گرفته بود!انگارکه عروسک کوکی بود.اصلاًنمی دانست چکار داردمی کند.دیرمی یقه ی تاکسیدواش را درست کرد و موهایش را عقب انداخت:(پدربزرگ خیلی ازکار...رجینالد ناراحت شده بود...)
رجینالد؟!(شنیدم به مادرم می گفت آبروم رو پیش همه برد...البته دویدن تو هم خیلی شرم آور بود...)
*love storyموزیک فیلمی به همین نام
مادرم!...خاله دبورا؟مادر این پسر؟(آماده ای عزیزم؟)
ویرجینیا با بی حالی وسایلها را بر روی تخت پرت کرد:(آره فقط پاشنه ی کفشم...)
(اونو نمی گم!)
ویرجینیا سر بلندکرد.دیرمی روبرویش ایستاده بود:(برای اعلام نامزدی مون!)
(امشب؟)
(بله!)
ویرجینیا هل کرد:(اما...اماآخه..زوده من فکر می کردم...)
دیرمی کنارش نشست و باترحم دست داغ او را در دستهای خودگرفت:(می دونم زوده عزیزم امامجبوریم ما وقـت نداریم...رجینـالد تمام کارتهاشـو انداخته فقط تو موندی امشب بـا این کارش تونست قـدمش رو مطمعن تر و فراتر بذاره...الان پدربزرگ ناراحته فکر می کنه اون آبروشو برده اما اعلام نامزدی مامی تونه هـمه چیز رو از ذهنها پاک بکنه وآبروی رجینالد رو بـبره می فهمی؟اون از این به بعد درکمین می شینه... معـلوم نیست کی و چطـوری سراغت بیاد شایـد مثل لوسی تو رو بدزده و یا حتی به پدربزرگ صدمه بزنه ...ما نباید وقت تلف کنیم و ریسک کنیم...امشب همه هستند,کلی شاهد...این آخرین فرصته ماست...ببینم نکنه دوستم نداری؟)
ویرجینیا لبخند دلسوزانه ای زد:(نه دیرمی من دوستت دارم فقط...)
دیـرمی با شوق لبخند زد:(نه...هیچی نگو!بذار به این جمله دلخوش باشم!)و از جا بلند شد:(کاش رژ نـزده بودی!)
وقـتی بازو در بازوی هم پایین رفتند,جمعیت کمتر شده,بخاطر هوای بارانی به سالن برگشته بودند.گـروه ارکستر به سالن آمده بود و باآخرین رمق,آرام وکسالت بار می نواختند.تمام فامـیل بودند غیر از پرنـس... رجینالد فـلوشر!ویرجینیا خونسرد بود.نمی دانست این آرامش را با وجود اتفاقات آنشب و فـهمیدن حقایق و با وجودآنهمه هوسرانی,ازکجا بدست آورده بود!کم کم داشت سوالی در مغزش ایجاد می شدکه رفـته رفـته بزرگتر و جدی تر می شد,چرا دیرمی یعنی پرنس اصلی بعد از اینهمه ماجرا و بجای این کارها هـمه چـیز را به پدربزرگ نمی گفت؟وقتی به سالن رسیدند,دیرمی رهایش کرد:(می رم کمی نوشیدنی بیارم... فکرکنم هر دو احتیاج داریم!)
ویـرجینیا با اضطراب به گـوشه ای خزید.ساعت یک و ربـع بود وآثار خستگی در چهره ها ظاهر شده بود. چشمان ویرجینیا ناامیدانه می گشت که نورا به سویش آمد.کم مانده بود بگرید:(چطوربود؟بوسه ی پرنس چه مزه ای داشت؟)
بیچاره!ویرجینیا زمزمه کرد:(چند دقیقه صبرکن...خودت همه چیز رو می فهمی!)
نورا با خشم غرید:(بگو بروگم شو نورا!)
و چرخید و دوان دوان دور شد.مهم نبود.چند دقیقه ی بعد شاد می شد!به دیوار تکیه زد و بی صبرانه نظاره گر شد.در مغز و دلش غوغا بود.می ترسید نتواند تحمل کنـد و همه چیـز را بیرون بـریزد.بـاورش نمی شد هنوز هم چشمش دنبال پرنس دروغین میگشت!این چند ماه عادت کرده بود عاشقش باشد و نمی توانست یک شبـه حتی بـا وجود شناخـتن شخصیت و فـهمیدن اهدافش,با وجود شیطان بودنش,فراموشش کنـد.نه لااقل بعد ازآن حرفهای رمانتیکی که زده بود وآن بوسه ی شیرین!دیرمی را دوست داشت اما نه آنقدرکه بـا وجود شناختـن شخصیت و فهمـیدن قصدش,با وجـود فـرشته بودنش,عاشـقش شود نـه حتی بـعد ازآن حرفهای قشنگ و بوسه های پرهوس!می دیدکه اسیر شیطان شده و مجبور است فقط بخاطر حفظ ونجات پـدربزرگش و البته خـودش و معصومیتش,با فرشته پیوند بخورد!کاش راه فراری داشت.کاش جایـی برای رفتن داشت.دیرمی برگشت.دوگیلاس پر در دست داشت.ویرجینیا نمی توانست نگاهش کند.نمی دانست شایـد بهتر بود بـجای ازدواج بـا پسری که دوست نداشت به پای رجینالد می رفت و با اعتراف به عـشقش و با تقدیم خودش,حتی با تقدیم جانش,او را تسلیم می کرد.نمی دانست چرا احساس می کـرد رام کردن شیطان از وصلت با فرشته راحت تر و زیباتر بود!شاید بهتر بود باکسی مشورت می کرد اما چه کسی؟ِکی؟ نگاهـش را چرخاند و در دل نالـید"پرنس کجایی؟"دیـرمی گیلاس را بـه دستش داد:(کمی بخـور شروع کنم...)
ویرجینیا همه اش را یک جرعه سرکشید.دیرمی وحشت کرد:(چکارکردی؟الان مست می کنی!)
ویرجینیاگیلاس خالی را پس داد:(چرا پرکرده بودی که؟)
دیرمی خندید:(حق با توست!)و خودش هم نوشیدنی اش را تا ته سرکشید:(شاید اینطوری بهتر باشه!)
چرا نمی توانست کاری بکند؟او هنوز بچه بود!دیرمی بازویش راگرفت:(حاضری؟)
ویرجینیا سرش را به علامت بله تکان داد.او هیچوقت حاضر نبود.(خانمها وآقایان...لطفاًیک لحظه...)
نوشیدنی گلویش را سوزانده بود.دیرمی ادامه می داد:(لطفاًگوش کنید...آقای میجر تشریف بیارید...)
همه ی سرها به سوی آنها چرخید(ما امشب یک سورپرایز براتون آمـاده کردیم و الـبته یک هـدیه ی سال نو برای آقای میجر...بهترین پدربزرگ دنیا!)
هـمه کف زدند.صدا درگـوش ویرجینیا پیچید و سرش گیج رفت!خاله دبورا را دید.چرا دیرمی هنـوز هم داشت حقـیقت پرنس بـودنش را مخفی می کـرد؟این سوال مرتـب بزرگتر و مهمتر می شد!(شایـد براتون خیلی ناگهانی بشه اما ما تصمیم گرفته بودیم امشب اعلام کنیم)
داشت می افـتاد.دلش می خـواست همه چـیز به فوریت تمام شود تا بتواند به اتاقش,به تختش پناه ببرد و تا
نفس در سینه دارد بگرید و دیرمی چقدر خونسرد بود:(فکرکنم همتون حدس زدید چی می خوام بگم!؟)
ویرجینیا لوسی را دید.از شدت ناراحتی مثل او داشت می افتاد اگر بازوی جسیکانبود!نورا را دید.لبخندش در حال تشکیل شدن بود.براین با ناباوری نگاهش می کرد.لعنت بر پرنس کجا بود؟اما نه چه بهترکه نبود! آنـوقـت ویـرجینیا نمی تـوانست ساکـت بـماند مطمعناً پرنس هم نمی تـوانست!(من و ویرجـینیا مدتهاست همدیگه رو دوست داریم و...)
نه او پرنس را می خواست,رجینالد را,شیطان را,نه این نمی توانست اتفاق بیفتد!(و تصمیم گرفتیم به زودی ازدواج کنیم...)
و انفجار تشویق!ویرجینیا دیگر ازآن لحظه به بعد چیزی نفهمید.ازآغوشی به آغوش دیگر میرفت و صداها را تـشخیص نمی داد.پـدربزرگ متـعجب و شاد شده بود اما نه آنقدرکه ویرجینیا فکرش را می کرد! نـورا مرتب بغلش می کرد و تبریک می گفت.لوسی همراه عده ای برای رفتن آماده می شد.و عده ای از جمله زن دایی الیت دور او حلقـه زده بـودند و متلک بـارش می کردند:(اوه ویـرجینیا تو خیلی احمق بودی و ما خبر نداشتیم...با یک غریبه؟تو فکرکردی دیرمی کیه؟یک میجر؟)
خوب آنـها نمی دانستند دیـرمی یک سویینی است و البته از همیشان انتظار می رفت عصبانی شده باشند با توجه به مساله ی ثروت!آخرین دقایق آن شب همچون مه درخواب نامفهوم بود او شدیداً سرگیجه گرفته بود و قدرت حرف زدن نداشت.او مست شده بود و خبر نداشت.
در راه اتاقش بود.کسی او را درآغوشش می برد(اولین بارته شامپاین می خوری؟)
ویرجینیا خندید.صدا را نشناخته بود.
***
صـبح باگرمایی درکمرش بیدار شد.سرش شدیداً درد می کرد و حالت تهوع داشت.خواب آلود چرخید تـا ببیندچه چیـزی به کمرش چسبـیده که تن لخت دیـرمی را دیـد!کنارش خوابیـده بود!آنچنان سریع و با وحشت نشست که دیرمی هم از خواب پرید و ویرجینیا تازه متوجه لخت بودن خودش شد!ملافه را تاسینه بالاکشید و بـا چشمان از حدقـه درآمده به دیـرمی زل زد.صدای قلبش در مغزش اکو می داد.یعـنی چیزی شده بود؟دیرمی خمیازه کشان چشم گشود:(صبح شده؟چه زود؟)
ویرجینیا می لرزید.اوکی به تختش آمده بود؟چرا و به اجازه ی چه کسی؟اصلاًچرا هر دو لخت بودند؟بـه خود نیرو داد و پرسید:(تو اینجا چکار می کنی؟آه خدای من...دیرمی چرا اینجایی؟)
دیرمی با تعجب به او زل زد.درآن صبح باآن تن سفید و صاف و موهای پخش شده بر بالش بسیار فریبنده و زیبـا دیده می شد اما ویـرجینیاآنـقدر نـاراحت بودکه جـذابیت او را درک نکند!(تو چته؟خوب ما زن و شوهر خواهیم شد...)
(خواهیم شد دیگه حالاکه نیستیم؟!)و بناگه بخودآمد:(اوه نه!توکه با من...اوه خدای من....توکه...)
و اشکی از تـرس و خجالت در چشـمانش حلقه زد.دیرمی بر روی ساق دستش بلندشد:(تو چرا اینـجوری می کنی؟)
ویرجینیا ملافه را سپرکرد و از تخت پایین پرید:(دیرمی بگوکه به من دست نزدی!)
(حالامگه چی شده؟)
ویرجینیا دادکشید:(چی شده؟من مست بودم و چیزی حالیم نبود!)
(منم همینطور!)
(دروغ نگو!)
و با وحشت عظیمی که تنش را به ارتعاش درآورده بود,خم شد و ملافه راکشید اما دیرمی دست انـداخت و مانع شد.ویرجینیا واردکشمکش جدی شد:(بذار ببینم!)
دیـرمی خیلی قـوی بـود و با خونسردی حرکات دیـوانه وار ویرجینیا را تحمل می کرد:(ویرجینیا تمـومش کن! ...ما بالاخره امروز زن و شوهر خواهیم شد!)
(امروز؟)
دیرمی نشست:(بله امروز...فکرکنم دیر هم کردیم!)
ویـرجینیا انگار تمـام تصمیمات و اتـفاقات دیشب را فـراموش کرده بـاشد,بـاز او را دیـرمی میـجر ناشناس
می دید و خود را عاشق پرنس سویینی مو طلایی!(نه امروز نمی شه!)
(باید بشه!ما دیشب تمام حرفهامونو زدیم!)
نه درآن لحظه نمی توانست به دیشب فکرکند.آن صبح بقدرکافی ناراحت کننده بود!تاحواس دیرمی نبود ملافه راکشید اما دیرمی هم همزمان ملافه ی اصلی روی دشک راکشید وجمع کرد!او با تل مچاله شده ی ملافه اینطرف تخت نشسته بود و ویرجینیا با ملافه ی بازآنطرف تخت ایستاده بود.دلش گواه بد می داد.بـه سوی دیرمی راه افتاد:(بده ببینم...لطفاً...)
دیرمی به سرعت بلند شد و بقچه ی ملافه را زیر بغلش زد:(ویرجینیا لطفاً بس کن...بچه بازی در نیار!)
ویرجینیا به او رسید و دست انداخت تا از او بقاپد اما دیرمی مچ دستش راگرفت و ویرجینیا دیوانه تـر شد: (بده به من لعنتی...)
دیرمی با خستگی هلش داد و غرید:(تمومش کن ویرجینیا!شب عالی بود,با این حرکات احمقانه و دمـوده خرابش نکن!)
شب عالی؟!ویرجینیا خشکید و دیرمی به راحتی او را دور زد و همراه ملافه خارج شد.
***
بدون خوردن صبحانه خود را به حمام رساند و دقایق طولانی در وان نشست وگریست.نشانی که دلیل بر ازدواجشان بـاشد پـیدا نکرده بـود اما بـاز هم می تـرسید و اینرا حق خود می دانست.در عین حال که فکر ازدواج نمی کرد در عرض یک ساعت نامزد شده بود و شاید یک ساعت بعدش زن شده بود!ایـن انصاف نبود.او برای شوهرش,برای نامزدی اش,برای اولین عشقبازی اش کلی فکرکرده بود.
تازه حوله به تن از حمام درآمده بود و جلوی آینه موهایش را سشوار می کشیدکه دیرمی سر زده داخـل شـد.ویرجینیا عـصبانی و شرمگین قسمتهای بیرون مانده ی سینه اش را مخفی کرد:(چرا بی اجازه اومدی؟ برو بیرون!)
دیرمی متعجب سر جا ماند:(اما چرا؟از من خجالت می کشی؟)
ویرجینیا بناچار پشت پرده ی وان دوید:(آره...حالامی شه بگی چرا اومدی؟)
از پشت نایلون دیدکه دیرمی به سوی آینه رفت:(می خواستم قرار مراسم رو تنظیم کنم کلیسای ژان پل تا شش عصر...)
ویرجینیا نالید:(امروز؟)
دیرمی نفس عمیقی از شدت خشم کشید اما باز با ملایمت گفت:(خبر داری دایی رو تهدیدکردند؟)
ویرجینیا با عجله پرده راکنار زد:(چی؟!)
دیـرمی نگاهش نکرد.درآینـه موهایش را درست می کرد:(گفـتند یک میلیون دلار ندی یکی از بچه هاتو می کـشیم و حالانه لـوسی,نه سمـنتا و نه کارل جـرات از خـونه دراومـدن نـدارند!)و بـه سوی او برگشت: (بنظرت ما وقت زیادی داریم؟)
ویرجینیا خجالت شده بود:(ازکجا معلوم کار اونه؟)
(من نمی تونم به اندازه ی تو خوشبین باشم...خوب چی می گی؟)
(اگه ممکنه به من فرصت بده...لااقل یک روز!)
چهره ی دیرمی در هم کشید:(خیلی خوب...فردا عصر چطوره؟)
ویرجینیا نفس راحتی کشید:(خوبه ...متشکرم!)
دیرمی به تندی برگشت و به سوی در رفت.ویرجینیا با احساس دلسوزی از اینکه او را رنجانده باشد در پی او دویـد و به بهانـه ی پرسیدن سوالی که شب قـبل فکر او را مشغـول کرده بود نگه اش داشت:(راستی تو چرا به همه نمی گی کی هستی؟)
دیرمی روبرویش ایستاد:(نمی تونم...حالانمی تونم!این ریسک بزرگیه...اون فعلاً امیدواره من حافظه ام رو بدست نیاوردم و اگه بفهمه می زنه به سیم آخر...اون آدمهای قوی اجیرکرده که با هر قدم اشتباه ما ممکنه خسارت جبران ناپذیری بزنه ما مجبوریم تا بسته شدن کامل دستهای رجینالد احتیاط بکنیم!)
ویرجینیا هنوز مشکوک بود:(تو اینطور فکر می کنی؟)
(خوب اگه می خواهی امتحان بکنیم در هرصورت من یک جون بیشتر برای از دست دادن ندارم همینطور بقیه!)
باز می خواست برودکه ویرجینیاگفت:(لااقل به براین بگیم اون دوستت داره وخیلی بخاطر رفتار...رجینالد عذاب کشیده!)
دیرمی ملایمتر شد:(منم اونو دوست دارم و به همین خاطر نمی تونم روی جون اون ریسک بکنم...)
و باز حرکت کرد اما ویرجینیا اینبار دستش راگرفت و با عجله پرسید:(ما دیشب...با هم شدیم؟)
دیرمی جواب نداد.بنظر می آمد عصبانی شده بود.بغض گلوی ویرجینیا را بدردآورد:(لطفاً بگو...)
(نمی دونم...منم نمی دونم ویرجینیا...منم مست بودم و چیزی یادم نیست!)
ویرجینیا از شدت شرم سر به زیر انداخت:(پس چرا نذاشتی ملافه رو ببینم؟)
(چون تو خیلی ناراحتم کردی و قلبم رو شکستی!انگارکه ازم متنفر بودی!)
ویرجینیا با ترحم سر بلندکرد:(متاسفم...من فقط ترسیده بودم!)
دیرمی با انگشتانش موهای خیس او را شانه کرد:(از من ترسیدی یاا ز زن من شدن؟)
(نه خوب من فقط ترسیده بودم چون...هیچوقت...با هیچکس...)
و از شدت شرم نتوانست ادامه بدهد!دستهای دیرمی دور تنش حلقه شد:(اوه کوچولوی عزیزم...)و سر خم کرد:(کی می خواهی مال من بشی؟)
و سعی کـرد او را بـبوسد.ویرجینـیا با اکراه سرش را فـراری داد اما دیـرمی مداومت کرد و این بوسه بسیار لطیف تر و لذت بخش تر از بقیه شد بطوری که ویرجینیا متوجه شد خودش هم متقابلاًدارد او را می بوسد و ایـن باعث امیـدواری دیـرمی شد.او را بـغل کرد و سر بـر شانه ی لختـش گذاشت:(باورم نـمی شه دارم زندگی ام رو پس می گیرم...کاش همه چیز زود تموم بشه!)
بناگه دل ویرجینیا شدیداً به حال او سوخت.فکر اینکه او بعد از بدست آوردن حافـظه اش چقـدر ناراحت شده و وحشت کرده بود,چطور تحمل کرده و ساکت مانده بود,دور از خانه و زندگی و مادر,دور از اسـم و شخـصیت اصلی اش و دیـدن بیـگانـه در جـای خـود,صاحب هـمه چـیز او و نـداشتـن تـوانایی اثـبات و
بی احترامی وگستاخی و قدرنشناسی رجینالد و شاهد مشکلات و از هم پاشیدگی فامیل بودن بدون قدرت جلوگیری,بسیار رنج آور بود و از طرف دیگر بسیار زیبا بودکه اومی توانست پسرخاله اش را,پرنس اصلی و بی گناه را به خانه و خانواده برگرداند به پاس کمک او بـرای راضی کردن پـدربزرگ برای قـبولش!بله ویرجینیا بالاخره فرصت تلافی کردن پیداکرده بود.
بعد از رفتن نامزدش یک دست لباس راحتی پوشید و برای سرک کشیدن به پایین رفـت.خداخدا می کرد بـا پدربزرگ روبـرو نشود.می دانسـت این تصمیم ناگهانی ازدواجـشان او را به شک انداخته بود.در پایـین اوضاعی بودکه اوحتی برای رد شدن هم راه پیدانمی کرد.کارگرها اطراف را جمع می کردند.خدمتکارها برگـشته بودند و عـده ای از فامیـل از جمله خـاله دبـورا و دخـترها و ارویـن و فـیونا و هـلگا دور دیرمی و پـدربزرگ حلقه زده بودند!ویرجینیا با نگرانی به جمع نزدیک شد تا ماجرا را بفهـمد.جمع به محض دیدن او باز شد و نورا با هیجان گفت:(سلام عروس خانم...چقدر می خوابی؟)
خـاله دبورا غرید:(شماها دیونه شدید؟دیرمی می گه باید فردا ازدواج کنیـم...یک روزه که نمی شه کاری کرد!)
هرکس چیزی می گفت و او باگیجی گوش می کرد.مجبور نبود جواب بدهد.از دست همیشان خسته بود تا اینکه پدربزرگ دست او راگرفت:(یک لحظه با من بیا...)
بله وقت بازجویی رسیده بود.ویرجینیا ناامیدانه به دیرمی نگاهی انداخت و او زمزمه کرد:(مجبوریم!)
ویرجینیا منظورش را فهمید!
وقتی وارد خلوتگاه پدربزرگ یعنی کتابخانه شدند,پدربزرگ بدون معطلی در را بست و پرسید:(تو چت شده دختر؟چرا در مورد دیرمی چیزی به من نگفتی؟)
ویرجینیا با خجالت گفت:(خیلی ناگهانی شد بابابزرگ...متاسفم!)
(چرا ناگهانی شد؟تو بایدکلی در این مورد فکر می کردی این ازدواجه شوخی نیست و تو هنوز بچه ای!)
ویرجینیا سر به زیر انداخت.جسد دایی مرتب جلوی چشمانش می آمد و البته شادی بی حد پرنس!او قاتل بود!(لااقل بذارید یک مدت بگذره بعد!)
نـه او دیگر حاضـر به دیـدن جسد دیگـری خصوصاً مال پـدربزرگ نبـود,از پـرنس بعـید نبود!(نمی تونیم
بابا بزرگ...ما می خواهیم فردا ازدواج کنیم!)
(این تصمیم دو تا تونه؟)
(بله...)
(اما چرا؟)
تا دست رجینالد به او نرسد!(ما دوست داریم همه چیز زود تموم بشه!)
(این طوری که به چیزی نمی رسیم,مراسم,کلیسا,رستوران,گل ها...تزئینات...)
تـازه معنی اش را می فهـمید.او واقعاً داشت ازدواج می کرد!(ما از تشریفات خـوشمون نمیاد...یک مراسم مختصر و...)
ماه عسلی طولانی و وحشیانه!به گفته ی کارل!این آرزوی ویرجینیا بود...(من برای توکلی آرزو داشتم!)
ویرجینیا با علاقه لبخند زد و پیرمرد ادامه داد:(احساس می کنم مشکلی هست,شمادو تا یک جوری شدید چی شده به منم بگید!)
ویرجینیا از حدس او وحشت کرد و پدربزرگش از چهره او در حـدسش مطمعـن شد:(به من بگو ویرجینیا شاید راه دیگه ای باشه؟)
بازویرجینیا دو دل شد.می توانست بگوید؟باید می گفت؟شاید بهتر بود او همه چیز را بداند و مانع شود اما یـا ریسکش؟اگر جلوی رجینالدگرفته می شد شاید به سیم آخر می زد!دیرمی حتماً چیـزی می دانست که تا به حال صبرکرده بود.او رجینالد را می شناخت,او هم یک جان بیشتر برای از دست دادن نداشت وشاید اگـر دست از پـا خطا می کرد باعث مرگ او هـم می شد!پـدربزرگ موهای او را نوازش کرد:(چی شـده ویرجینیا؟)
ویرجینیا دوباره به او خیره شد:(ما همدیگه رو دوست داریم و نمی تونیم صبرکنیم...همین!)
و باخستگی لبخند زد تا بلکه پیرمرد راقانع کند و پدربزرگ خندید:(نکنه شماها باهم خرابکاری کردید؟)
ویرجینیا از شدت خجالت داد زد:(نه پدربزرگ!)
پیرمرد چشمک زد:(دروغ نگو!)
و در زده شد.دیرمی بود:(آقای میجرکارگرهاکارشون رو تموم کردند و دارند می رند...)
پدربزرگ به سویش رفت:(ای شلوغ!)
وگونـه ی دیرمی را نوازش کرد و خارج شد!دیرمی متعجب به چهره ی سرخ شده ی ویرجینیا نگاه کـرد: (چی شد؟چی گفتی؟)
ویرجینیا غرید:(مگه غیر از دروغ شانس دیگه ای داشتم؟)
(وَ...)
(وآبرومون رفت!)
دیرمی وحشتزده خندید و ویرجینیا را هم خنداند.آمدن فیونا مانع شد:(اجازه هست؟)
دیرمی کنار رفت و فیونا وارد شد.ویرجینیا فهمید برای چه آمده:(فیونا مجبور نیستی!)
فیونا شرمگین گفت:(نه...من باید معذرت بخوام!)
ویرجینیا بی حوصله تر وگرفتارتر ازآن بودکه با او وقت تلف کند:(تو حق داشتی...هرکس دیگه ای جای تو بود همین کار رو می کرد)
فیونا سر به زیر انداخت:(تو خیلی پردرک هستی!)
ویرجینیا به سوی در رفت:(من همه چیز رو فراموش کردم!)
***
تـا عصر سر ویرجـینیاآنقدر شلوغ بـودکه حتی فـرصت نکرد چیـزی بخورد.این می رفت او می آمد.اینرا تنـظیم می کـردند,آنـرا انتخاب می کـردند,مشورت می کـردند,تصمیم می گرفـتند,بیـرون می رفتـند,بر
می گشتند,طرح کیک,نوع گل,مدل لباس,محل ماه عسل,ساقدوشها,شکل کارتها,لیست مهمانان,تزئینات سالن...ازدواج چقدر تشریفات داشت!
ساعت هفت تقریباً تمـام سفارشات داده شد و همه به منظور رسیدگی به کارهای خودشان وآمـاده شدن بـرای مراسم فـردا پخش شـدند و ویرجیـنیا بالاخره فرصت کرد بـا موهای مخـتصر بافـته شده و لباس زیر کوتـاهی,خود را برای استراحت به اتاقش برساند.انگارکه دزدآمده بود.لباسها ازکشوها بـیرون ر