HamTaraneh هم ترانه

وبلاگي براي گروه ترانه ها

« 13خط برای زندگي | Main | مجموعه اس ام اس 5 »

رمان شیطان کیست؟ (5)

بخش پایانی رمان شیطان کیست روی ادامه مطلب کلیک کنید

نمی دانست ساعت چند بود.او هنوز هم برتخت بـود و اتاق تـوسط نور پهن و بلندی که از هال تـا روی تخت می افتاد,کمی روشن بود و هنوز صدای رعـد و بـاران می آمد.از پـرنس هم خبری نـداشت.خسته و زخمی و نیمه بیدار درازکشیده بود و سعی می کرد راه چاره ای پیداکند اما حوصله اش را نداشت. بعـد از تـمام این اتـفاقات گیج شده بـود و انگارکه دچار فراموشی شده باشد فقط می دانست باید برود اماکجـا و
چطور؟نمی دانست!شاید چند بار بخواب رفت و بیدار شد تا اینکه صدای قدمهایی را شنید و از جا جهید. غیر از پرنس چه کسی می توانست باشد!؟رکابی و شلوار جین بتن داشت.بطری بدست وارد اتاق شده بود :(زخم پات داره خونریزی می کنه!)
ویرجینیا به حرف او متوجه لکه ی بزرگ و سرخی که بر قسمت زانوی دامنش افتاده بود,شد.پرنس سلانه سلانه به سوی کمد رفت و یکی از دو درش را بازکرد و ملافه ای بیرون کشید:(وسایل نداریم اما فکرکنم با این بشه یک کاری کرد!)
و بـه سوی او برگشت و تـا لب تخت آمد.بطـری را بـر روی چهار پایه ی سر تخت گذاشت و ملافه را باز کـرد.ویرجینیا زیر چشمی و نگران نگاهش می کرد.گوشه ی ملافه راگرفت و تاآخر پاره کرد,آن تکه را تاکرد وکمی از مایع داخل بطری بر رویش ریخت و بر لب تخت نشست:(دامنت رو جمع کن!)
ویرجینیا بـا شرم و تـرس زانـوهایش را بغـل کرد و بـه این طریق مخالفـت خـود را نشان داد.پرنس ساکت دقـایقی نگاهش کرد.ویرجینیا هم بی اختیار نگاهش کرد تا عکس العملش را ببیند.گـونه های صافش گل انـداخته بود,چشمان براقش خمارتر شده بود و لبخند مستانه ای بر لبها داشت:(بذار زخمت رو تمیـزکنم و ببندم وگرنه عفونت می کنه!)
ویرجینیا سر تکان داد:(راحتم بذار!)
پرنـس مدتی هم خونسردانه منتظر شد و چون حرکت مثبتی از ویرجینیا ندید,دست درازکرد ومچ پای او
راگـرفت وکشید!ویرجینیا از تماس تن داغش وحشت کرد و پایش را پس کشید اما پرنس رها نکرد و بـر
عکس بر فشارش افزود.ویرجینیا نمی توانست مقاومت کند.با پای دیگرش لگد انداخت اما پرنس بی اعتنا دامن او را بـالازد.ویرجیـنیا لحظـه ای از دیـدن پـارگی و خون غلیـظ زانـویش وحشـت کـرد اما حـرکت
انگشتان گرم پرنس بر زیر زانویش,او را دوباره ترساند و اینبار محکمترکشید و داد زد:(ولم کن لعنتی!)
پرنس بالاخره رهایش کرد و از جا بلند شد.ویرجینیا لحظه ای چهره ی خشمگینش را دید و دوباره زانوها یش را با وجود درد به آغوش کشید و سر به زیر انداخت.پرنس بطری را دوباره برداشت و مدتی قـدمزنان و بـی وقفـه سرکشید.لرز ویرجیـنیا بـیشتر شد.اگر مست می کرد؟(تو چه مرگته؟)صدایش آرام اما خشک بود:(چرا اینطوری می کنی؟)
ویرجینیا جـرات سر بلندکردن نـداشت.پـرنس دور تخت راه افتـاد:(می دونم عاشق اون نیستی...می دونم!) صدایش سخت تر و بلندتر شد:(تو منو می خواستی...لعنتی تو گفته بودی عاشقمی!)
و ناگهان بطری را بـه سوی پنجره پـرتاب کرد.شیشه بـه شیشه خـورد و با صدای مهـیبی شکست! ویرجینیا دو دستی جلوی دهـانش راگرفت تا داد نزند و او را عصبانی تر نکند.پرنس نفس نفس می زد و می لرزید اما دیگر خـمار نبود.وحشیـانه به او خیـره شد و دادکشید:(تو منو مسخره کردی؟حرفهایی که زدیـم یادت رفته؟توگفتی درکم می کنی توگفـتی اگه عاشقم بودی هیچوقت ترکم نمی کردی و بودی مگه نه؟)
ویـرجینیا برای بـار چندم بگریه افتاد.احساساتش داشت بر می گشت.عشق,دلسوزی,درک,آوارگی اما باز هم تـرس و دو دلی قـوی ترین حسش بود!سر به زیر انداخت و سعی کرد بی صدا به گریه اش ادامه بدهد و پرنس با خشم ترکش کرد!
***
باد از شیشه ی شکسته به داخل می زد.خرده شیشه در اطراف پنجره براق و ریز بر زمین پخش شده بود و در مقابل نور قوی و بلندی که از هال بر داخل اتاق می افتاد,برق می زدند.ویرجینـیا لب تخت سُر خورد و به زحمت سر پا ایستاد.کف پاهایش بدردآمد و سرش گیج رفت اما راه افتاد و خود را به در رساند و هـال را از نظرگذراند.پرنس آنجا بود.برکاناپه درازکشیده خوابیده بود.بطری دیگری دردست داشت.یعنی یکی دیگر هم تمام کرده بود؟ساعت دیواری یازده شب را نشان می داد و هواآرامتر شده بود.پاوچین پاورچیـن
پیش رفت.موبایل پرنس بر روی میـز بود اما یاکلـیدها؟حتماً در جیبش بـود.نگاهش برکمر باریک و باسن خوش تراش پرنس چرخید و متوجه برآمدگی جیبش شد.دسته کلید هنوزآنجا بود!قلبش از هیجان لرزید. نمی تـوانست این ریسک را بکند.اگـر پرنس بـیدار می شد؟خوب او نمی توانست در ماندنش هم ریسک بکنـد.پـرنس مست شـده بـود.اگـر نیمه شب سراغـش می آمد چـه؟یـا فردا صبح؟یا فـردا شب؟او تـاکـی
می تـوانست آنجا بماند؟بـاز تاریکی شب کمکش می کرد در جایی مخفی شود و صبح خود را بـه محلی که دود ازآنجا بلنـد می شد بـرساند.حتماًکسانی آن اطراف بودند و خوب او می توانست موبایل پـرنس را بدزدد ویا از داخل لیموزین به پدربزرگ زنگ بزند و...خیلی کارها می توانست بکند فقط کافی بود درها بـاز باشند!خیلی سعی کرد خود را منـصرف کند اما نشـد.او از بـودن با پسری مست و وحشی و بی رحم و عـاشق در زیر یک سقـف و پشت درهای بـسته می ترسید!خـود را به کاناپه رساند و خم شد و دست دراز کـرد.نمی دانست اگر بیدار می شد چه بهانه ای می توانست برای این کارش بیاورد و البته آنقدر در موفـق شدن خودمطمعن و عجول بودکه لزومی به فکرکردن نمی دید.انگشتانش تا نزدیک جیب رفت اما از بس می لرزید نتوانست بست دسته کلید را بگیرد.چند نفس عمیق کشید و به چـهره ی پرنس نـگاهی انداخت. آنچنان دوست داشتنی و هوس انگیز دیده می شدکه ویرجینیا لحظه ای محو زیبایی او ماند و بالاخره ایـن فکر بـه ذهنش زد,اگر اشتـباه می کرد چه؟یعـنی ممکن بود پـدربزرگ نوه ی خـودش را نشناسد؟شاید او واقـعاً رجینالد بود اما مگر این تاثیری در قلبهای عاشق داشت؟یعنی هنوز هم عاشق این پسر بود؟صدای باد که شیشه ها را تکان می داد او را به خـودآورد.در موقعیت خطرناکی بـودکه اصلاًجای فکرکردن نبـود!او می خواست فرارکند چون پرنس,یعنی این پـسر,او را دزدیـده بود,حبس کـرده بود,بـا او ظالمانه بـرخورد کرده بود,قاتل بود و مست و عاشق شده بود!این دلایل برای انجام تصمیمش کافی بود.دوباره و با شهامت تـر از قبل دست درازکرد.اینـبار توانست حلقـه ی بست کلیـدها را بگیرد وکشـید!جیب تنگ بود وکلیدها بـرجسته!تلاشی سخت ترکرد و بـالاخره توانست!با عجـله سر بلندکرد تا از بیدار نشدن پرنس مطمعن شود که...(به همین زودی زیر قولت زدی؟)
نگاه همچون تیغ برنده ی پرنس بر او ثابت شده بود!دردی از شدت ترس بر قلب ویرجینیا دوید.با وحشت کلیدها را رهاکرد و عقب دوید.پرنس تکانی به خـود داد وآرام نشست.ویرجـینیا احساس می کرد دنیا بـر سرش خراب شد.دیگر راهی نداشت!تـمام شد!همه چیـز خراب شد!مگر می تـوانست او را دوبـاره آرام و قانع کند؟پرنس از جا بلند شد:(امیدوار بودم سر قولت بمونی تا منم بتونم جلوی خـودم رو بگیرم اما تـو... تو لعنتی بدقول در اومدی!)
صدایش از شدت خشم لرزید!به سویش راه افتاد.ویرجینیا هم عقب عقب راه افـتاد.می دانست اشتباه کرده بود و می دانست معذرت خواهی و التماس کردن و قسم خوردن دیگر تاثیری نخواهد داشت(می دونی... تـصمیم گرفـتم ولت کنم بری...همـین امشب تو رو می برم و دم در خونه ی برادر عزیزم می ذارم و حتـی توی تختش!اینو بهت قول می دم,قول من قوله...دیدی که تو زیرش زدی!)
ویـرجینیا امیدوار شد اما حال پرنس غیر طبیعی دیده می شد.آرام آرام قدم بر می داشت و می خندید!(امـا باید مزدم رو بگیرم بعد!...مزد وفادار بودنم رو...مزد صبور بودنم رو...مزد فداکار و خوش قول بودنم رو... مزد عاشق بودنم رو...)
اشک ناامیدی و ترس دوباره در چشمان ویرجینیا حلقه زد.به در اتاق رسید و هماهنگ با قدمهای او داخل اتـاق نیمه روشن شد.(حالادیگه طاقتم طاق شده,تو رو می خوام...از اولیـن روزی که دیدمت تـا امروز...و امـروز خیلی بیشـتر از همیشه...کلی ویسکی خـوردم تا بهت دست نـزنم,دلم برات سوخته بود چـون دیگه فهمیده بودم اشتباه کردم!توهیچوقت دوستم نداشتی و من چقدراحمق بودم که باورت کردم,عاشقت شدم و خودم رو برای عشق ناب باکره نگه داشتم...در حالی که تو هم مثل بقیه بودی!)
درد دلـسوزی و پشیمانی سینه ی ویرجینـیا را فشرد.حرفهایش را باور می کرد چه بدکه حالاحرفـهایش را بـاور می کرد!(اما تـو دیگه دیونه و خسـته ام کردی...اینـقدر فداکاری و تحمل بسه!تویی که بغل رجینالد
می ری توکه اونقدر احمقی که بد بودن اونو نمی بینی و باورش می کنی و با وجود اونکه عاشقـش نیستی باهاش عشقبازی می کنی چرا با من نکنی؟منی که تمام این مدت به فکرت بودم و سعی کردم...تمام سعیم روکـردم کمکت کنم...چرا من نه؟)صدایش به لرز شدیدی افتاد:(چرا نباید منی که دارم از عـشقت دیونه می شم تـو رو برای لحـظه ای نداشته باشم؟چرا من نباید به اندازه ی رجینالد برات ارزش داشتـه باشم؟اون حتی عاشقت نبود...)
تـمام احساسهای ویرجینـیا بطور ناگهان برگشت.او پـرنس بود.پـسری که فکرش چنـدین بار او را تا صبح بیدار نگه داشته بود.شاهزاده ی مو طلایی اش که ویرجینیا برای بدست آوردنش بسیار دعاکـرده وگریسته و جنگیده بود!نالید:(پرنس من دروغ گفتم...)
پرنس در خود نبود داد زد:(اگه می تونستی فرارکنی کجا می رفتی؟بغل رجینالد؟)
ویرجینیا هم از بیچارگی داد زد:(قول می دم نرم!)
دوباره صدای پرنس خفه تر شد:(قول؟!تو معنی اون لغت رو نمی دونی!)
ویرجینیا از پشت به تخت رسید و مانـد.پرنس هم ایـستاد:(نه عـزیزم...ازت نمی خوام نری...بـرو..تا ابد مال اون باش...اما اول منو سیرکن بعد!)
و بـا یک حرکت رکابی اش را درآورد!ویرجیـنیا وحشتزده شروع به گریستن کرد:(پرنس تو داری اشتـباه می کنی,من همیشه عاشقت بودم و هستم و...)
پرنس رکابی اش را طرفی پرت کرد و باز هم خندید.تلخ تر ازگریه:(خدای من...تو خیال میکنی من دیگه این مزخرفات رو باور می کنم؟من توی زندگی اونقدر از این حرفها شنیدم که دیگه حالم بهم می خوره!)
و دست به کمربند شلوارش برد:(بخواب...حالادیگه نوبت گناه کردن منه!)
ویرجینیا ناامیدانه نالید:(تو رو خدا منو ببخش...غلط کردم...لطفاً...)
حرفـش تمام نشده پـرنس به سویش یـورش آورد,فک او را میـان انگشتان قوی اش گرفت و سر او را بـه دیوارکوبید:(خفه شو...خفه شو لعنتی!)و صورتش را جلوترآورد.چشمانش کشیده تر و وحشی تر ازهمیشه دیـده می شد:(چرا بایـد اینقدر از من بترسی؟چرا باید دست زدن من اینقدر عذابت بده؟از اینکه عـاشقـتم خوشحال نیستی؟از اینکه همه چیز رو فدات کردم خوشحال نیستی؟تو چی می خواهی؟یک آدم مشهور؟ ثروتمند؟جوون؟عاشق؟دلسوز؟.. .)بلندتر دادکشید:(اون منم!)
و بناگه چشمانش برقی زد!دستش را پس کشید و قدمی عقب تر رفت و مدتی بی صدا به هم خیره ماندند.
سوزشی عـظیم سینه ی ویرجیـنیا را در برگرفت.چطـور توانسته بود او را برنجـاند؟آزار رسانـدن به پـرنس بـرایش حکم مرگ داشت و حـال این کار راکـرده بود!غرور و عشق و شور و احساساتش را ویران کرده بود.قلبش را شکسته بود!بایدکاری می کرد باید ترمیم می کرد باید حقایق قـلبی اش را ابراز می کرد اگـر پـرنس فرصت می داد اما او دیگـر همان پـرنس آشنای قبـلی نبود!(از اینکه منـو اینجـوری می بیـنی لـذت
می بری نه؟اینطور محتاج و دلشکسته و تنها وگریون؟)
ویرجینیا نالید:(منو ببخش!)
پرنس سر تکان داد:(دیگه نه!)
و با یک حرکت وحشیانه او را در چنگال تن خود بدام انداخت!بر تخت افتادند و...گردنبند ویرجینیا قـطع شـد!دانه های مروارید همچـون تگرگ بر تن لخت هـر دو لغزیدو بر تخت پخش شد و ازآنجا هم غـلت خوران و پر سر و صدا برکف چوبی اتاق پخش شدند...
صدای پرنس از هال می آمد.با تلفن حرف می زد:(فقط یک ساعت راهه...از جاده ی جنوبی بیا...)
صدای باران می آمد...دوباره!و او هنوز بر تخت بود.مچاله شده در ملافه و می گریست!هنوز نمی توانست درک کـند چه شده!شاید بدترین و شاید بهترین لحظه راگذرانده بود و می دیدکه درد نداشت اما باز هـم می ترسید,از نشستن می ترسید,از دیدن حقیقت,از قبول واقعیت.کدام واقعیت؟به نیمه ی بهم ریخته و سرد و خـالی تخت نگاه کرد و همه چیز را دوباره و دوباره بیادآورد.او دیگر ویرجینیا اُکنور نبود...دقـایقی قبل پرنس او را ظالمانه بدست آورده بود و بدبخت کرده بود!باز اشکهای شرم رها شدند.چطور می توانست به خانواده برگردد؟پیش پدربزرگ؟دیـرمی؟براین؟نـور ا؟چطور می تـوانست به روی آنها نگاه کند؟یـا روی خود پرنس؟یا روی خـودش درآیـنه؟چه چیـزهایی درآینده منـتظرش بود؟یـا عکس العمل بعدی پـرنس؟ جـواب این سوال را زودگرفـت.متوجـه مکالمه شد:(آره بـیا ببرش,کارم روکـردم...دیگه لازمـش نـدارم,
می دمش به تو!)
تیری زهـراگین تا قلب ویرجینـیا فرو رفت و درید.لعـنت بر او!ایـنرا می خواست؟مطمعـن شدن در عشق و فرار؟شاید هم کسب ثروت و یا برنده شدن در شرطبندی یا...علت هر چه که بود او شیطان بود.شیطانی که او را فـقط برای هدف کثیف خود می خواست!صدای باز شدن در را شنید اما بسته نشد.هوای سرد و تـازه به هـال پر شد و از در بـه پاهای لخت ویرجینیا زد.بله بالاخـره آزاد شده بود اما فـقط جسمش!روحاً به آن خانـه,به آن اتاق,آن تخت و به پسری که به او تجاوزکرده بود,حبس شده بود.خستگی و لرز بی امان او را بخواب می بـرد اما می دانست حالادیـرمی راه افـتاده بود و او بایـد قبل از رسیـدنش به خـود سر و سامانی می داد.تکانی بخـود داد و نشست.کف اتاق پر از دانه های مروارید بود.سفید و براق.ملافـه را با نگـرانی و ترس از روی خودکنار زد و تمام وجودش بناگه سرد شد.با صدای بلند نالید:(لعنت به تو دیرمی!)
و قطرات اشک دوباره در چشمان داغش حلقه زد.اگر اوآنقدر خوب نبود...
***
مقـابل پنجره ی هال ایسـتاده بود و به تاریکـی جنگل زل زده بود.ساعت دوازده و پـانزده دقیقه بود و از پـرنس خبری نبود.ویرجینیا بعد از پوشیدن لباس و جمع کردن مرواریدهای مادربزرگ,پا برهـنه در بالکن اتاق ایستاده بود و فکر می کرد.به دیرمی چه می توانست بگوید؟بگویـدکه دیگر باورش می کند؟بگویـد بخاطر دعوایی که با او سر ملافه کرده بود,پشیمان است؟بگوید چون دیگر باکره نیست متاسف است و یـا بخاطرآنکه آنـقدر شرافت داشته که به او دست نـزده,از او تشکرکند؟اما مگر خودش باورش می شـد زن شیطان شده باشد؟در تاریکی دو نور زرد ماشین,باریک مثل چشمان گرگی خشمگین,از وسط جنگـل راه باز می کرد.دیرمی داشت می آمد.خدایا چقدر دلش برای او,بـرای دیدن و بغـل کردن و حتی بـوسیدن او تنگ شده بود,واینکه درآغوش امن وگرمش بگرید,به چشمان مهربانش نگاه کند وبگوید چقدر دوستش دارد...ماشین رسید و به سرعت کنار لیموزین پارک کرد.ویرجینیا برگشت و از هال بیرون دوید و خود را بالای پله ها رساند.طبقه ی اول توسط لوستر بزرگ روشن بود و در اصلی خانه طاق به طاق باز بود.دیرمی داشت گرفته و نگران می آمد.هنـوز بلوز و شلوار سفیـد دامادی را بتـن داشت اماکتش را درآورده بـود و کراواتـش را شل کرده بود.ویرجینیا با دیدن او بگریه افتاد و از پله ها سرازیر شد.دیرمی او را دیـد:(خدای من...چه بلایی سرت اومده؟)
صدایـش از نگاهش خسته تر و نگرانتر بود.ویرجینیا خود را رساند و درآغوشش فرو رفت و بلندتر از قـبل به گریه اش ادامه داد.دیرمی موهـای او را نـوازش کرد:(خیلی تـرسیدی؟...آروم باش عزیـزم...دیگه تموم شد...من اومدم دنبالت!)
ویرجینیا با شرم سر بلندکرد و به چهره ی ملایم و غمگین اما زیبای دیرمی خیره شد:(منو ببخش... لطفاًمنو ببخش!)
حرفش تمام نشده صدای پرنس از سمت درآمد:(بهتره برای معذرت خواهی عجله نکنی!)
در را می بست.دیرمی به سویش برگشت:(چکار داری می کنی؟)
و درها بسته شد:(خوب برادر عزیزم...خوش اومدی!)
دیرمی با عصبانیت گفت:(من بخاطر ویرجینیا اومدم و حالاهم داریم می ریم!)
و ویرجینیا را با خودکشید اما دو قدم نرفته پـرنس کلید را پیـچاند و بیـرون کشید!دیـرمی عصبانی تـر شد: (چیه؟می خواهی زندانی ام بکنی؟)
پرنس لبخند تلخی زد وکلید را در جیب شلوارش فروکرد:(بله...تا وقتی که باهام حرف بزنی!)
ویرجینیا از نگاه کردن به چهره ی او شرم شیرینی می کرد پس سر به زیر انداخت.دیرمی پرسید:(در مورد چی؟ )
(در مورد چی؟!خدای من!شش سال گذشته و تو حرفی نداری؟)
(اگه تو حرفی داری بگو ما می خواهیم بریم!)
پرنس با تمسخرگفت:(اوه قلبم رو شکستی!من اینقدر دلم برات تنگ شده بود اونوقت تو...)
دیرمی غرید:(تو بازم مست هستی؟)
پرنس خندان راه افتاد:(می دونی...دلم برای نصایح برادرانه ات هم تنگ شده بود!)
دیرمی با خستگی به ویرجینیا نگاهی انداخت:(بریم!)
اما حرکتی نکرده پرنس روبروآمد:(تو خیال می کنی من برای چی بهت زنگ زدم؟)
دست دیرمی از شانه ی ویرجینیا افتاد:(پس از ویرجینیا بعنوان طعمه استفاده کردی؟!)
(مسلمه!)
ویرجینیا شوکه شد!پرنس ادامه داد:(راستش ناامید بودم بیایی چـون می دونستم خبـر داری که ثروتـش رو به پیرمرد برگردوندم اما بازم خواستم شانسم رو امتحان کرده باشم!)
ویرجینیا متعجب تر به دیرمی خیره شد.سعی می کردآرامش خـود را حفـظ کند:(من ویرجیـنیا رو دوست دارم و بخاطر خودش اومدم!)
فکر مختل شده ی ویرجینیا مانع ازآن می شدکه به این جمله احساساتی و شاد شود پرنس گفت:(بذار اینم حماقت تو باشه!)
(می شه در رو بازکنی؟)
(بگو چرا این کار روکردی؟)
(خودت می دونی الان وقت حرف زدن نیست!)
صدای پرنس جدی تر شد:(اتفاقاً الان بهترین وقته!بگو چرا این کار روکردی؟)
(فکر نکنم مجبور باشم چیزی به تو توجیه کنم...این زندگی منه به تو چه؟)
(وای چقدر خوب منو تقلید می کنی...اگه نمی دیدم باور نمی کردم!)
ویرجیـنیا نـابـاورانـه به دیـرمی زل زد.پرنـس متوجه شـد و با افتخارگفت:(چرا همه چیز رو به معـشوقه ات تعریف نمی کنی...رجینالد؟)
چه؟!نگاه ویرجینیا لحظه ای بر چهره ی گستاخ و منتظر پرنس چرخید و دوباره بر دیـرمی قفل شد.دیـرمی عکس العـمل خاصی نشان نداد فـقـط دست ویرجیـنیا راگـرفت و به او لبخـند سردی زد:(تـوی راه حرف
می زنیم...باشه؟)
بناگه پرنس دادکشید:(کدوم راه؟تو خیال می کنی من می ذارم بری؟)
ویرجینیا وحشت کرد و پشت دیرمی مخـفی شد.اشک در چـشمان پرنس حلـقه زد:(لعنت به تو پـسر!باهام حرف بزن!)
دیرمی دست ویرجینیا را رهاکرد:(چی رو می خواهی بشنوی پرنس؟متاسف و ناراحت بودنم رو؟گناهکار و پشیمون بودنم رو؟)
ویرجینیا چند قـدم هم عـقب تر رفت.آنـها در مورد چه چـیزی صحبت می کـردند؟(بگو چـرا این کار رو کردی؟)
(امیدوار بودم درکم بکنی!)
(چطـور درکت می کـردم رجـینالد؟تو به من دروغ گفتی,از من استفاده کردی و قلبم رو شکستی! چطور تونستی؟)
رجـینالد؟!دیرمی اعـتراض نمی کرد؟پس او رجـینالد بود؟!چشـمان پرنس از اشک کنترل شده سرخ شده بود:(چرا اینقدر اذیتم کردی؟چطور بدون در نظرگرفتن شرایط روحی و احساسی من ازم فرارکردی؟منی که تمام عمرم رو فدای توکردم,دوستت داشتم,کمکت کردم,منتظرت موندم و برای یک تـوجه و محبت کوچیک از طرف تو حسرت کشیدم...چطور دلت برام نسوخت؟!)
(متاسفم اما تو سر راهم بودی و من می ترسیدم اگه قصدم رو بفهمی مانع کارم بشی!)
(و می شدم چون تو داشتی اشتباه می کردی...فردریک توی هیچ اتفاقی دست نداشت مقـصر اصلی هنری بود!)
(اون پدر هنری و سدریک بود و بنظرت پدر بودن گناه کمیه؟)
ویرجینیا احساس ضعف کرد.آیاآنچه می شنید درست بود؟!(اما پیرمرد تو رو می شناخت!)
(بله و به جبران کارهای پسرانش قبولم کرد البته منم خیلی سعی کردم خودم رو بیچاره و تنها و نـیازمند و مدیون وفراموشکار نشون بدم نمی دونی چقدر برام عذاب آور بود تحریک دلسوزی دشمن!)وبه ویرجینیا نگاهی انـداخت و دست از همه جا شستـه ادامه داد:(از وقتی وارد لوس آنجلس شدم فردریک رو زیر نظر داشتم باید یک جوری وارد خونه و زندگی اش می شدم به لطف تو به چنگم افتاد وارد بیمارستان شدم و اونو اونجا روی تخت دیدم نمی دونی چقدر دوست داشتم دست روی گلوش بذارم و اونقدر فشارش بدم که زجرکشون جـلوی چشمام بمیره اما اون مجازات کمی بود پس نقشه کشیدم,همکار پـیداکردم و اجـرا کردم و نمی دونی چقدر لذت می بردم وقتی می دیدم اون بخاطر نوه هاش تلاش می کنه,عذاب می کشه وگریه می کنه...درست مثل یک تشنه با هر قطره اشک اون سیراب می شدم!)
عـرق سردی بر تـن ویرجینیا نـشست.شیطان اصلی او بـود!پرنس نالید:(تو نمی دونی من الان در چـه حالی هستم؟تـو برای من مظهـر و الهه بودی چـطور تونستی اینـقدر ظالم باشی؟این تـو نیستی...بـرادر من همیشه دلسوز و مهربون و خوب بود!)
رجینالد داشت عصبانی می شد:(اون برادرت شش سال قبل مرد پرنس!اونها مجبورم کردند بد باشم,تو هم اونجا بودی دیدی که همه چیزم رو ازم گرفتند...پدر و مادرم رو,زندگی ام رو,جوونی وشادی هامو,آینده و سلامتی و حتی اسمم رو...اونها یک شبه عشق منو کشتند برای من فقط یک راه مونده بود مثل تو انـتقام گرفتن!)
ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند.باگیجی پیش رفت:(دیرمی...تو چی داری می گی؟)
و روبرویش رسید.رجینالد سر به زیر انداخت:(متاسفم ویرجینیا...)
خشم ویرجینیا شدت گرفت بطوری که با نفرت خندیـد:(همین؟!متـاسفی؟!ببین بـا ما چکارکردی؟با پـدر بزرگم...با بچه ها؟)
و یکی یکی همه را بیـادآورد.لـوسی را,کـارل و ماروین و فـیونا را,برایـن و ارویـن را...اشک پلکهایش را فشرد.با نـاباوری داد زد:(چـطور تـونستی دیرمی؟هـر چی به من گـفتی دروغ بود؟لعـنت به تو...من باورت کرده بودم...چطور تونستی بی رحم؟!)
و حمله کرد و دقایقی فقط او را زد!مشتهای لرزانش یکی پس از دیگری بر سینه ی رجینالد فرودآمد و او را ذره ذره عقب هل داد تا اینکه بالاخره خسته شد!بازوهای رجینـالد بـاز شد و ویرجینـیا درآغوشش فـرو رفت..(منو ببخش ویرجینیا و لطفاًدرکم کن...کاش واقعاً همه چیز فراموشم می شد اما تونمی دونی من چه زندگی قشنگی داشتم که فقـط بخاطر اینکه پدرم وظیـفه اش رو انجام داد همشونو ازم گرفـتند اونم بطـرز وحشتناکی...نمی دونی چقدر درد و رنج کشیدم...خواب نداشتم...یکی باید تقاص پس می داد...)
ویرجینیا غرید:(اما من نه!منم مثل تو بودم...تنها و دلشکسته...چرا با من این کار روکردی؟)
رجینالد موهای او را بوسید:(من دوستت داشتم ویرجینیا تو تنهاکسی بودی که داشتم وکمکم می کردهمه اونـها با تو هم بدرفتاری می کردند حتی پدربزرگت نمی خواست ببیندت منم فکرکردم چون تو هـم مثل منی,درکم می کنی و می خواستم تو هم انتقـام گرفته باشی...فکرکردم ما با هم می تونیم خوشبخت بشیم فکرکردم تو هم منو دوست داری...)
ویرجینیا زمزمه کرد:(من دوستت داشتم!)
تلخ بود اما باید یکی از این دو را قبول می کرد.یکی از این دو پسر خاله ی اصلی اش بود.یکی از ا ین دو رجیـنالد بود.یکی از این دو قاتل دایی بود.یکی از این دو مسبب مشکلات فامیل بود.حال هـمه چیزمعـلوم شده بود و البته دو چیز دیگر!شیطان واقعی چه کسی بود وچه کسی واقعاً دوستش داشت !
پرنس رو به رجینالدکرد:(حاضری برگردیم و دوباره شروع کنیم؟)
ویرجینیا خود را عقب کشید.پرنس کنارشان منتظر جواب بود.رجینالد با خجالت گفت:(می دونی که...من دیگه روی برگشتن ندارم!)
پرنس شوکه شد:(این حرف از تو بعیده!)
(بـزودی همه چیـز معلوم می شه اونوقـت من چطوری می تونم به صورت آقای میجر و بقیه ی کسانی که زندگی شونو بهم ریختم نگاه کنم؟)
(اما اون تو رو می بخشه!)
ویرجینـیا از این طرفداری عظیم متعجب شد!رجینالدگفت:(می دونم اما من دیگه نمی تونم اینجا,توی این محیط زندگی کنم,دیگه نمی تونم به اون زندگی ولای اون آدمها برگـردم,من از خودم متنفـرشدم...دیدم که انتقام مزه ی تلخی داشت و حالامی خوام بـرم و جایی دیگه بـرای سومین بـار شروع کـنم و سعی کنم جبران کنم.)
پـرنس وحشـتزده شد:(نه من اجـازه نمی دم بـری!اون هـتل مال توست,بـمون بـا هم اداره کنیم مادرم هـم دوستت داره و می دونم اگه حقیقت رو بفهمه...)
رجینالد با محبت خندید:(پرنس...پرنس گوش کن عزیزم...)و با دست موهای او را از پـیشانی اش بـالازد: (من باید از این شهر خطرناک برم...تو از خیلی چیـزها بی خبـری!شریکهای من یک مشت مجرم و جـانی بـودند همیشه بیشتر از اونچه می خواستم انجام می دادند و پول بیشتری می خواستند تو خـیال می کنی من واقعاً می خواستم به لوسی تجاوزکنند و یا براین رو بزنند؟نه!من تمام حـقوقم رو به اونها می دادم اما اونهـا هیچوقت راضی نمی شدند و من برای اینکه دست از سرم بردارند بهشون وعده ی ثروت ویرجینیا رو دادم و حالااگه بفهمند چنین پولی وجود نداره...)
(اون پولهاکثیف بودند رجینالد...من مجبور شدم به پیرمرد برگردونم تا ویرجینیا در خطر نباشه!)
موجی از احساسات گوناگون به ویرجینیا روی آورد.رجینالد با شرم خندید:(می دونم و خیلی بهت افتخار می کنم اما می بینی که چاره ای ندارم!)
(من هر قدر بخواند بهشون می دم!)
(بذار برم پرنس!اگر تو هم جای من بودی نمی تونستی بمونی!)
پرنس بسیار ناراحت تر ازآن بودکه کوتاه بیاید:(پس منم باهات میام...می تونیم هتل رو بفروشیم و...)
اشک در چشـمان رجینـالد حلقـه زد.به سرعت گـردن پرنس را دو دستـی گرفت و صورتـش را روبـروی صورت خود نگه داشت:(گـوش کن!تو باید اینجا بمونی...اینجا همه دوستت دارند و مادرت بـهت احتیاج داره!)
پرنس هم بگریه افتاد.دست بر روی دستهای اوگذاشت:(منم تو رو دوست دارم و به تو احتیاج دارم!)
رجینـالد او را به طرف خـود کشید و بالاخـره درآغوش هم قـفـل شدند:(تو باید بمونی...تو فقط می تونی خـطاهای منو جـبران کنی تو می تونی آبروی منو نگه داری تو می تونی به عشق اون پیرمرد جواب بدی... من نتونستم!نفرت کورم کرد...می دونم بـاور نمی کنی اما بایـد بـدونی اون خـیلی دوستت داره,از همه ی نوه هاش بیشتر و به لطف عشق تو بودکه منم دوست داشت!)
پرنس بغض آلود خندید و رجینـالد او را از خود جـداکرد.چشمان آبی هـر دو مرطوب و سرخ بود:(به من نگـاه کن پـرنس!من جواب انتقام هـستم,پسری باگذشته ی دردناک,روحی گـناهکار وآیـنده ی از دست رفته!...تو می دونی من دیگه هیچی ندارم حتی عشق یک پیرمرد؟)
ویرجیـنیا به او خیره شد.او را همان دیـرمی همیشگی می دید.محبوب پدربزرگ,مورد علاقه ی فامیل,پسر خوش صحبت خانه,دوست و همدرد همه...و درکش می کـرد!شایدکسانی بـودندکه اگر جـای او بـودند اینقدر انتقام جـو نمی شدند اما می دانـست این اخلاق رجینـالد از علاقه ی شدیـدی که به پـدر و مادرش داشته سرچشمه گرفته و می دانست حق نداشت یک طـرفه قضاوت کندآنهم در حق افراد و اشخاصی که فقط پنج ماه بـود می شناخت وکمابـیش از ظلمهایشان بـا خبر بود.حال دیگر به مرگ فـجیع دایی متاسف نبود.او دو زندگی نابودکرده و سه نفر و شاید بیشتر راکشته بود.این علل برای تقاص سنگین اوکم بود! متوجه بحث آندو شد.باز پرنس اصرار می کرد و رجینالد مخالفت!(مجبوری همین امشب بری؟)
(پس چی؟دیگه آخر قصه است...سه تایی برگردیـم و چی بگیم؟پلیسها منتظـرند شما دو تـا برید و بگید با من روبرو نشدید یک روز بگذره فردریک می فهمه من فرارکردم و همه چیز تموم می شه!)
(شما دو تا برگردید من می مونم...تو برو بگو من پرنس هستم و...)
رجینالد از روی عـشق داد زد:(بسه پرنس!تو رو خدا اینقدر فداکاری بسه!چرا اذیتم می کنی؟چرا خجـالتم می کنی؟توخیال می کنی من کور یا احمقم؟از بچگی پیشم بودی,دوستم بودی,مواظبم بودی و جونم رو نجات دادی.خودتو,گذشته ات رو,زندگی تو فدای من کردی شش سال تمام بخاطر من عذاب کـشیدی, تنها موندی وکارکردی...من چطور می تونم بقیه ی زندگی تو ازت بدزدم؟دیگه بسه!بذار قدرتی هم برای تلافی کردن من بمونه!)
اشک در چشمان پرنس می لرزید:(پس قول بده هر جا رسیدی بهم خبر بدی تا به دیدنت بیام و...)
(قول دادن لازم نیست!من چطور می تونم فراموشت کنم؟)
(دلم برات تنگ می شه!)
(منم...اَه لعنت!کاش می تونستم زمان رو به اول برگردونم و از اول درست شروع کنم اونوقت خوب بودن رو انتخاب می کردم و می تونستم پیش تو بمونم...برای همیشه!)
پرنس چرخید و پشت به او راه افتاد:(اوه بله...زمان!وقت نداریم من برم ماشینها روآماده بکنم!)
رجیـنالد نگاه غمگینی به ویرجیـنیا انداخت و ویرجینیا لبخند سردی زد.هر دو متوجه گریـستن پرنس شده بودند!رجینالد به سوی اوآمد.چهره ی زیبایش خسته و اشک آلود بود:(هنوز از دستم عصبانی هستی؟)
نه دیگـر!همه چیز بر طرف و تمام شده بود و نیازی به کین نگه داشتن نبود:(بله...چرا می خـواهی ترکمون کنی؟!)
و بغض گلویش را بدردآورد.رجینالد خندید:(می دونم تو درکم می کنی!)
ویرجیـنیا سر تکان داد و رجینالد دستهای او راگرفت:(جوابم رو می دونم اما برای مطمعـن شدن می خوام بپرسم,اگر پرنس نبود دوست داشتی با من بیایی؟)
(اگه پدربزرگ نبود حتماً می اومدم!)
(سر خودت کلاه نذار ویرجینیا...عاشقشی!)
(نه دیرمی...دیگه نه!)
رجینالد او را بغل کرد:(اون دیونه ی توست و هرکاری کرده از روی همین عـشق باکره و شدیدش بوده... تو هـم اونو دوست داری..راستـش من خیلی سعی کـردم از قـبول این حـقیقت فرارکنم و حتی تـو رو هم وادار به قبول کنم اما نشد...عشق اون قوی تر از ما بود!)
بله متاسفانه دیرمی میجر همیشه درست کشف می کرد!رهایش کرد:(اما بازم اگه روزی تنهـا موندی و بـه کمک احتیاج پیداکردی بدون که من همیشه هستم و هنوز هم عاشقتم بیا پیشم و اجازه بده کمکت کنم!)
ویرجـینیا احساساتی شد و می خـواست تشکرکندکه صدای پـرنس هـر دو را تـرساند:(تـمام طایرها پنـچر شدند!)
هر دو متعجب به سویش راه افتادند:(چطور ممکنه؟)
و بـا هم خارج شدند.هوا سرد و بـارانی بود.حق با پرنس بود.طایرهای هر دو ماشین خالی شده بود.رجینالد به شوخی گفت:(نکنه اینها هم کار توست؟)
پرنس جواب نداده شخصی از پشت سرشان گفت:(کار ماست!)
نیکلاس و مارک و تادسن!پرنس شوکه شد:(شماها اینجا چکار می کنید؟!)
مارک با تمسخرگفت:(براتون خبرآوردیم...حدس بزنید چی شده؟)
قلب ویرجینیا لرزید.هر سه لبخند زشتی بر لب داشتند.نیکلاس ادامه داد:(قاتل پدرمون شناخته شده!)
و دستش را بالاآورد.یک اسلحه ی نقره ای رنگ در دست داشت!هر سه وحشت کردند.رجینـالد با عجله گفت:(اونکه پدر واقعی تون نبود و شما ازش متنفر بودید؟)
آنها حد فاصل سه متر را نگه داشته بودند(درسته اما اون مرتیکه از محل ده میلیون دلارقاچاق خبر داشت!)
نگاه پرنس و رجینالدکه دو شادوش هم ایستاده بودند,بر هم چرخید.ویرجینیا به تادسن نگاه کرد.قـدم قدم عقب می رفت.پس پـیداکردن آنهاکار او بود!نیکلاس اسلحـه را تکان داد:(حالابگیدکدوم یک از شما دو برادر مامانی پرنس؟)
پرنس لب می گشودکه رجینالد پیش رفت:(من!)
پرنس داد زد:(نه...دروغه...)
و صدای شلیک گلـوله دو بارکوبید!رجیـنالد ناله ای کرد و عقب پرتاب شد و جلوی پای ویرجینیا محکم بر زمـین فرودآمد.خون گـرم بر دامن و سینه,تـا صورت ویرجینیا پاشید و فریادش را به هوا بلندکرد!پرنس صبر نکرد.دیوانه وار به سوی نیکلاس یورش برد و درگیری وحشتناکی بین آنها افـتاد.ویرجینیا با چشمانی از حدقه درآمده,به جوی خون هایی که ازپهلو وگلوی رجینالد بر چمن روان بود,نگاه میکرد و می لرزید این ممکن نـبود.رجیـنالد را زده بودند!صدای فحـش و دعوا و زد و خـورد در فضا پیچیده بود اما ویرجینیا نمی توانست به چیز دیگری جز رجینالد توجه کند...او داشت می مرد!پـاهای ویرجینـیا بی حس شده بود.
بی اخـتیارکنار رجـینالد بر روی زانـو افتاد.دستهای رجیـنالد به شکمش چنگ زده بـود و نگاه آبی اش بـر اطراف می چرخید.ویرجینیا دست بر پیشانی اوکشید و موهای قشنگش راکنار زد.رجینالد او را می دید اما درد وادارش می کرد دندان بر هم بفشارد.ویرجینیا باگنگی صدایش کرد:(دیرمی...لطفاً تحمل کن!)
رجینالد به زحمت صدایی ازگلو خارج کرد:(برو...نذار...)
و خـون ازلای لبـهایش برگونـه اش خزید.ویرجـینیا وحشتزده و دلسـوزانه شروع به گـریستن کرد.نـاگهان صدای شلیک یک تیر دیگر او را از جا پراند.به سایه ها نگاه کرد.یکی دوان دوان دور می شد.یکی مقابل ماشـین سیاهی که تازه ویرجـینیا متوجه وجـودش می شد,اسلحه بدست ایستـاده بود و دو نفر دیگر جلوی پایش بر زمین افتاده بودند!ویرجینـیا همچون عـروسک کوکی راه افـتاد.هر قـدر نزدیکتر می شـد جزئیات بیشتری تشخیص می داد.شخص سر پا را شناخت.مارک بود:(بلند شو پسر...با من شوخی نکن!)
یکی ازآنـدوکه سعی می کـرد از روی دیگری بـلند شود,ازکتـف راست تـیر خورده بود وآن دیگری بی تحرک با لکه ی سرخی بر روی سینه که مرتب بزرگتر می شد,مرده بود!
***
تـا دقایقی دیگر بـاز همه چیزآرام و ساکت بود.تادسن فرارکرده بود.مارک جسد نیکلاس را برداشته و با ماشین رفته بود و پرنس با تن زخمی و نیمه جان,رجینالد را درآغوش گرفته بود و سعی میکرد با موبایلش شماره بگـیرد.عجیب بود,فـقـط یک تیـر شلیک شده بود,مارک خواسته بود پرنس راکه داشته برادرش را خفه می کرده از عقب بزند و زده بود اما تیر از شانه ی پرنس رد شده بود و به قـلب نیکلاس اصابت کرده بود!نیکلاس با اسلحه ی خودش توسط برادر خودش کشته شده بود!
رجیـنالد دیگر نـاله نمی کرد در عوض نفسهای کند و عمیقی می کشید,گهگاهی چـشم باز می کرد اما چیـزی ندیده دوباره می بست.ویرجیـنیا ملافه ای راکه از خانه آورده بود تا می کرد تا برای جلوگیری هر چندکوچک از خونریزی بر زخم او بفشارد.خون گـلویش بر شانه و سینه رفته و بلوز سفـید دامادی اش را قرمز وخیس کرده بود.خون شکمش هم برکمر و باسنها و حتی رانش رسیده ومنظره ی رقت باری بوجود آورده بود.از زخم پـرنس چیزی دیده نمی شد چـون کمرش را به ماشـین چسبانده بود و تن رجینالد را بر سیـنه داشت.دستهایش از بس می لـرزید نمی توانست موبایل را نگه دارد:(الو براین؟آره منم...خـیلی بهت
احـتیاج دارم...ایندفعـه دیگه بهم کمک می کنی مگه نه؟)و قطرات اشکش رها شدند:(بازم همون مشکل! من زخـمی شدم و رجینالد داره می میره...آره بیا,ما خونه ی تادسن هستیم...عجله کن...ببین اینو بدون تنها امیدم هستی!)و رو به آسمان بلنـدکرد و لبخنـد بی حالی زد:(متشکرم...هیچـوقت این کمکت رو فـراموش نمی کنم!)
ویـرجینیاکنار رجـینالد زانـو زد و ملافه ی چنـد لاشده را بـر روی شکمش گـذاشت و با وجودآنکه دلش
نمی آمد,فشرد.رجینالد ناله ای کرد و چشم گشود.پرنس می گریست:(متاسفم بابا نتونستم!)
رجینالد دردکشان لب بازکرد:(پرنس...من...)
پرنس غرید:(حرف نزن...الان کمک میاد!)
اما رجینالد پچ پچ وار ادامه داد:(خودت هم می دونی وقت زیادی ندارم!)
پرنس گونه اش را به موهای او چسباند:(چرا این کار روکردی لعنتی؟)
لبخند غمگینی بر لبهای رجینالد نقش بست:(من خیلی خوشحالم که تونستم تلافی هر چندکوچیکی کرده باشم!)
(تو نباید این کار رو می کردی...نباید...نباید!)
ویرجینیا نمی توانست نگاهشـان کند,همینقـدرکه صدایشان را می شنید بی صدا وآرام می گریست.ملافـه تماماً رنگین وسنگین شده بود اما او همچنان سرسختانه می فشرد.صدای رجینالد واضح نبود:(تو بایدبخاطر آزادی همیشگی من خوشحال باشی...دارم پیش پدر و مادر و خواهرکوچولوم میرم پیش پدر هـر دومون) پرنس مثل دیوانه ها خندید:(سلام منم بهشون برسون بگو بزودی پرنس هم پیشمون میاد!)
رجینالد هم شوخی کرد:(امیدوارم خیلی زود نباشه...تازه دارم از دستت خلاص می شم!)
هر دو به سختی خندیدند.باد ملایم بود اما بازگلبرگهای صورتی رنگ و پژمرده ی رزهای ماشین را پـرپـر می کرد و در هوا به پرواز در می آورد...
(چی شده؟جایی ات درد می کنه؟)
(آره...قلبم!)
(خیلی بی مزه ای!)
(ما حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم...)
این جمله قلب ویرجینـیا را درید!نیـاز به رنجاندن بیشـتر نبود.نمی توانست خـون را به تنـش برگرداند!پـس رهایش کرد وشروع به گریستن کرد.رجینالد صدایش را شنید وپچ پچ وارگفت:(لطفا!گریه نکن ویرجینیا ...توکه حتماً درکم می کنی؟)
ویـرجینیا سرش را به علامت بله تکان داد اماگریه اش بجای کمتر شدن شدت گرفت!پرنس باز از خشم و بیچارگی خندید:(خدای من!عین فیلمهای مزخرف وکلیشه ای شدیم!)
باد شدت گرفت و باران پخش و پلابه اطراف زد.رجینالد نفس زنان نالید:(پرنس...باهام حرف بزن!)
ویرجینیا بهتر دیدآندو برادر را تنها بگذارد پس از جا بلند شد و پشت ماشین رفت اما هنوزهم می توانست صدایشان را بشنود...
(چی بگم؟)
(هر چی دوست داری...فقط می خوام صداتو بشنوم...برام لذت بخشه!)
(خدای من!هنوز هم داری منو تقلید می کنی؟)و با یک آه ادامه داد:(خوب بذار ببینم...بیا ازگذشته حرف بزنیم,روزهای مدرسه یادته؟برامون شایعه درآورده بودند...البته تو مـقصر بودی!فکرکنم نبایـد مدل نقاشی ات می شدم!)
رجینالد خنده ی کوتاهی کرد:(اما...عالی بودی!)
(راست می گی...ولی سانی خیلی ترسیده بود!اون هیچوقت نفهمید ما برادریم!)
سانی!درد قلب ویرجینیا شدت گرفت...(حتی توی روزنامه ی مدرسه هم نوشته بودند....حتی از نقاشی تـو عکس هم انداخته بودند,یادته؟)
صدایی از رجینالد خارج شدکه شبیه بله بود و پرنس که فهمید قدرت حرف زدن نـدارد ادامه داد:(مشکل اصلی پدرت بود...هیچوقت منو دوست نداشت!هر وقت می اومدم دیدنت با اون یونیفرم تـرسناکش جلوم سبز می شد و می گفت"لعنت به تو جوون!بـازم اومدی؟بـرو اطراف آمریکا رو بگرد ببین بـرادر دیگه ای نـداری؟"بعد منـم زور می گـفتم و داد می زدم و اونـو عصبانی تـر می کردم بـطوری که همیشـه تـهدیدم
می کرد"از اینجا برو سویینی می زنم نـاقص می شی!"و راستش هیـچوقت باور نکردم بـزنه اما اون شب... بالاخـره لج سالها رو درآورد و بـهم شلیک کرد!به همیـن کتـفم خورد...خـدایا...فکرکنـم اگه بـراین نبود پدرت همون اوایل منو می کشت!)
باران شدت گرفت.ویرجینیا برای آوردن پتو به خانه دوید.تخت را دیـد و سایه وار چیـزهایی بیـادآورد اما زخمی شدن رجینالد تمام اتفاقات آن شب را تحت شعاع خود قرارمی داد.وقتی پایین برگشت باران کامل و یکنواخت شده بود و صحنه وحشتناکتر شده بود.همه جا غرق خون بود و هر دو پلکها بسته وبی حرکت بودند.رنگ صورت رجینالد همرنگ بلوزش سفید شده بود و پرنس او را به سینه می فشرد و می گریست! بنـاگه ویرجینیا متوجه آرنج دست پرنس شد.خون کتفش تاآنجـاآمده بود!نگاهش را بر اندام او چرخـاند. رنگ سـیاه بلوزش مانـع دیده شدن خون می شد امـا جیب شلـوارش؟خون تـاآنجا هم رسـیده بـود!چطور توانسته بود تحمل کند؟ویرجینیا با وجود خجالت و خشم صدایش کرد:(کاری هست من بتونم بکنم؟)
پرنس چشمان اشک آلودش راگشود:(ذاتاً همه ی کارها رو تو کردی!دیگه چی می خواهی؟!)
قلب ویرجینیا تیرکشید!حق با پرنس بود او مقـصر بود!بغـض دوباره و شدیـدتر از قـبل درگلویش بـادکرد. سعی کرد چیزی بگوید اما حرفی برای گفتن نداشت!رفت و برآخرین پله نشست ودوباره وبی صدا شروع به گریستن کرد!
نمی دانست چقـدرگذشته بـود.باران همچـنان می بـارید و او سر تا پـا خیس شده بود.پرنس هم همچنان چشم بسته و بی حرکت بود.موهایش کاملاًخیس شده و برگونه ها تاگردنش کشیـده شده و چسبیده بـود. خون لبها و چانه ی رجینالد شسته شده بود وقطرات باران درشت و مرتب بر صورتش می افتاد و می غلتید پتو هم خیس و سنگین بر انـدام بـلند و خوش فـرمش خوابیده بـود و دردناک بـود خونی که از لای ملافه گذشته بود,به پتو رسیده بود و دایره ای رنگین بر رویش انداخته بود!چمـن هم از خون شسته شده بـود اما لابه لایش جوی های ریز و درشت خون آمیخته به آب می گذشت...تا اینکه بالاخره صدای ماشین آمد و نور از جلو بر چشمان ویرجینیا افتاد و او را با شـوق از جا جهاند.پـرنس متوجه نشد.ویرجینـیا پیش دویـد و ماشین خود را رساند و جلوی آنها ترمز سختی کرد.براین پشت فرمان بود.گوشه ی لبش کبود شده بـود و زخم جدی در زیر چشم داشت.ویرجینیا لحظه ای گیج شد وناگهان بیادآورد اوتوسط افراد رجینالدکتک
خورده بود.براین با ناباوری پیاده شد:(خدای من!اینجا چی شده؟)و نگاه وحشتزده اش راچرخاند:(پرنس؟)
پرنس باز حرکتی نکرد.براین رو به ویرجینیاکرد:(اون پرنس ماست مگه نه؟)
ویرجینیاگریان سرش را به علامت بله تکان داد و براین پیش رفت وکنارش زانو زد:(پرنس من اومدم!)
چشمان آبی پرنس تا نیمه باز شد و با دیدن براین لبخند زد:(می دونستم می آیی...لطفاًکمکم کن!)
(چکار باید بکنم؟)
(اینو ببر!)
نگاه براین بر چهره و تن رجینالد چرخید:(چی شده؟)
پرنس حرکتی به خود داد:(نمی تونم توضیح بدم وقت نداریم تو باید عجله کنی,خونریزی شدیدی داره)
براین برای برداشتن او از جا بلند شد:(چراآمبولانس خبر نکردی؟)
(نمی تونستم...اون در خطره وآدرس اینجا سر راست نیست!)
براین پتو راکنار زد و از صحنه ای که دیدآنچنان شوکه شدکه فریادکوتاهی کشید وعقب دوید:(آه خدایا کی این بلارو سرش آورده؟)
پرنس رجینالد را نشاند:(می تونی بلندش کنی؟)
براین داشت به گریه می افتاد:(البته!)
و خم شد و رجینالد را بر روی دو دست بلـندکرد.ملافه ی خـون آلود بر زمین افـتاد و خونـابه را بر شلوار سفید براین پاشید(ویرجینیا...در ماشین رو بازکن!)
ویرجینیا دوید و بازکرد و براین رجینالد را بر روی صندلهای عقب درازکرد.پرنس به کمک لیموزین بلند شده بود و خود را سر پا نگه داشته بود.براین به سویش برگشت:(تو نمی آیی؟)
پرنس گیج می رفت:(نمی تونم,پلیس شک می کنه تو برو به هر جا رسیدی زنگ بزن و خبر بده!به یورکا ببرش,یک جای امنی بستری اش کن و زود برگرد و وقتی برگشتی منکرهمه چیز بشو وحتی برای رجینالد اسم جعلی پیداکن!)
براین تا حدودی حدس زد ماجرا از چه قرار است و سوالی نپرسید:(پس شماها؟)
پرنس غرید:(تو برو...به فکر ما نباش!)
براین تازه متوجه رنگ پریدگی و بدحالی او شد:(تو چته؟تو هم زخمی شدی؟)
و بانگرانی به سویش دوید و دست انداخت تا تن او را لمس کندکه پرنس با خشونت جا خالی داد و فریاد زد:(من خوبم...تو به برادرم برس!)
براین لـحظه ای با دلگیری ایستاد و بعد همانطورکه چشم بر او داشت عقب عقب خود را به ماشین رساند, بدون هیچ حرفی سوار شد و روشن کرد.در یک چشم بهـم زدن ماشیـن از جاکنده شـد,چرخی زد و دور شد.ویرجینیا با صدای افتادن چیزی به عقب برگشت.پرنس ازحال رفته بود.
***
تمام طول راه تا بیمارستان ویرجینیا پشت آمبولانس نشسته بود و از شیشه راهی راکه طی می کردند نگاه می کرد.تاریکی بود و جنگل و باران که به شیشه می زد.اصلاً نفهمیدکی و چطور نجات پیـداکردند.شاید فـقـط نیم دقـیقه او در وحشت بدحالی پرنس مانده بود بعدآژیر پلیس وآمبولانس!می گفتند شخـصی بنام تـادسن خبـر داده بود و چـه خوب که این کار راکـرده بود.پرنـس را همانجـا در ماشـین عمل می کردند.
می گفتند اصلاًوقت ندارد.از بس خون از دست داده بود تا مرز مرگ رفته بود.با این حساب رجینالد حتماً مرده بود.ویرجینیا خسته تر ازآن بودکه نگران بشود.مغز و روحیه اش توانایی درکش را از دست داده بود. او برای یک روز بیش از حد دویـده وگریسته و تـرسیده بود!و البته بـسیارگرسنه وکم خـواب بود.وقتی به بیمارستان رسیدند و پرنس را برای تزریق خون بردند,ویرجینیا خود را به تلفن رساند تا به پدربزرگش خبر دهدکه متوجه نگاه غیر طبیعی مسئولین و پرستارها شد و تازه متوجه سر و وضع خود شد.تاج و تور سرش لابه لای بوته های جنگل مانده بود.کفشهایش پای ایوان وکیفش دست سمنتـا و او با موهای بهم ریخـته و خیس و لباس عروس خون آلود پا برهنه آنجا ایستاده بود.اصلاً نفهمید چطور تلفن کرد وبه پدربزرگ چه گفت!بعد ازآن از حال رفته بود و وقتی دوباره چشم گشود صبح شده بود.در اتـاقی در بیمارستان بود.سُرم به دست داشت و پدربزرگ بالای سرش بـود.دیـدن دوبـاره ی او بعـد ازآن اتـفاقـات سنگین ویرجـینیا را احـساساتی کرد بطـوری که برای بغـل کردنش از جا پـرید و پـدربزرگش هم با علاقه او را به سینه فشرد: (خیلی می ترسیدم نتونم دوباره ببینمت!)
(منم بابابزرگ...)
(بگو چی شد؟)
ویـرجینیا دوباره صحنه ی تـلخ شب قبل را بیادآورد و به گریه افتاد.پیرمرد نگرانتر شد:(دیـرمی کجاست؟ بلایی سرش اومده؟)
ویرجینیاآواره ماند.آیا پدربزرگش رجینالد بودن او را می دانـست؟آیا می دانست او مقصرمشکلات فامیل بـود؟آیا از شنیدن حادثـه ناراحت می شد؟او چکـار باید می کرد؟دروغ می بـافت یا همـه چیز را مو به مو توضیح می داد؟پیرمرد از مکث او عصبانی شد:(گوش کن,قراره نیم ساعت بعدیک کاراگاه برای صحبت بـا تو بیاد و تـو باید همه چـیز رو به من بگی تـا من بسنجم و بـرای گزارش آماده ات کـنم وگرنه رجینالد شناخته می شه و به خطر می افته!)
ویرجینیاگیج تر شداو به چه کسی رجینالد می گفت؟(شما اونو می شناختید؟)
(خیلی زودتر از اونکه به فرزندی قبولش کنم...)
ویرجینیا متعجب شد:(اما توی تلفن به من گفتیدکه پرنس رجینالدِ؟)
(مجبور شدم!بعد از رفتن تو براین همه چیز رو به من گفت و من فهمیدم تو هم رجینالد رو می شناسی,اون خیلی ناراحت بود و من برای کمک به اون دروغ گفتم!)
(کمک به اون؟!)
(من تحمل دیدن ناراحتی اونو نداشتم کسی که واقعـاً به تو ارزش می داد و دوستت داشت دیـرمی بود نـه پرنس!...پرنس رو همه می شناختند اون شهرت بـدی در مورد روابطش با دختـرها داشت و لایق تو نبود و من برای نجات تو و البته کمک به دیرمی به نوه ی خـودم تهمت زدم!رجینالد هیـچوقت نفـهمید من با تـو حرف زدم!)
براین همه چیـز راگفتـه بود و هـر چه پدربزرگش گفتـه بود دروغ بود!؟!(می دونم حالاماجـرای مادرت و خانـواده ی فـلوشر رو می دونی اما بـایـد بگم من مقـصر نبودم,همه اش تقصیر هنری و سدریک بود اونها شیـطان واقـعی بودنـد و دست به کارهای وحشـتناکی می زدند و از من هم انتـظار داشتـند به عـنوان پـدر, پشتیبانی شون بکنم و مثل اونها و حتی بدتر باشم!اونها بی خبـر از من سراغ جویل رفـتند و با زور و تـهدید مجبور به ازدواج با دبوراکردند و متاسفانه ترسیدن جویل و تسلیم شدن دبورا باعث شد هـنری و سدریک مشـتاق تر و حریص تر از موفـقیتشون به مادرت هم نقشه بکشند چون مادرت با اینکه مـرد ثروتمندی مثل ویلیام خواستگارش بود,می خواست با پدرت که دانشجوی فقیری بود ازدواج بکنـه...من اعتراف می کنم اونوقـتها خیلی ضعیف و تـرسو و احـمق بودم بطوری که نـتونستم مادرت رو نجات بدم!جرات نمی کردم غرورم رو بشکنم من نمی تونستم دلسوزی کنم من حق نداشتم ببخشم من باید همیشه پدری می بودم کـه فقط بد بود!)
ویرجیـنیا پشـیمان از اینکه چـرا از اول حرفـهای پرنس را بـاور نکرد و ناراحت از اینکه پدربزرگش چنین کسی بود,گوش می کرد اما می دانست حالادیگر همه چیز درگذشته مدفون شده,پـیرمرد پشیمان شـده و جبـران کرده بود و مطمعـن بود حالامادرش هم ناپدری اش را بخشیده بود.(و بخاطر اون بودکه روزهـای اولی که اومدی ازت فرار می کردم,روی دیدن تو رو نداشتم از طرفی پگی به جاسوسی هنری پیشم بود و علناً به زبون هنری تهدیـدم می کرد.اگـر موضوع خـودم و جون خـودم بـود نمی تـرسیدم اما مـوضوع سر دیگران بـود!هـنری دیگه قـوی تر از من بـود و من شاهد بـودم که چطور به انتـقام گیری مرگ سـدریک خانواده ی رجینالد رو نابودکرد و پرنس روآواره ی شهرها و دبورا روگریون کرد و حتی جویل روکشت حیف که پرنس هیچوقت درک نکردکه من مقصر نیستم!)
دیگـر درک می کرد!(و بعـد رجینالد رو توی بیمـارستان دیدم,زنده بود اما می دونستم اگه هـنری پیداش کنه می کشدش پس زیر پـر و بالم گرفـتم فکـر می کردم واقعاً حافـظه اش رو از دست داده آخه اونقـدر خوب رل بـازی می کردکه حتی بـرادرش هم بـاورش شد!)و خـندید:(می دونم پرنس نگران برادرش بود چون اونـو درآغـوش دشمن می دیـد اما من سـعی کـردم با محبت کردن به برادرش نشون بدم فقط قـصد جبران وکمک دارم من خیلی خوشحال بودم که خدا این فرصت رو به من داده تـا زندگی رجـینالد رو تـا حدی بهـش برگردونم,عـشق بورزم و مواظبش باشم اما اونم منو مقصر دونست و برای آزار من به نوه هام حـمله کرد ولی راسـتش حالاکه فـهمیدم اصلاً از دستـش عصبانی و نـاراحت نیسـتم و برعکس بهش حق
می دم و درکش می کنم چون اون خیلی عذاب می کشید بیشتر شبها با خواب بد بیدار می شد و تا ساعتها تـوی ایوون گریه می کرد!)
قلب ویرجینیا بدردآمد:(جداً؟)
چشمان پیرمرد هم از اشک پر شد:(اون بی گناه بودمن بچه هایی تربیت کرده بودم که زندگی وسرنوشت وآینده ی اونو ازش گرفتند و اون حق داشت از من که پدرشون بودم پس بگیره!من از همون روز اول این فرصت رو بهش داده بودم!)
ویرجینیا سر به زیر انداخت.پدربزرگش از دست رجینالد ناراحت و عصبانی نبود!چه زیبا و چه حیف!(اون زنده است مگه نه؟)
ویرجینیا سر تکان داد:(نمی دونم...)
می دیدکه مجبور است او هم سهم خودش را تعریف کند وکرد.پدربزرگ آرام و خونسرد بودبطوری که وقـتی ویرجینیاآخر ماجـرا به گریه افتاد او خندید:(نترس اون سالم بر می گرده من مطمعنم!حالاگوش کن تو رجینالد رو نمی شناسی,هیچکدوممون نمی شناسیم اون دیرمی میجر...اگه کاراگاه پرسید اینو میگی...)
ویرجینیا وحشت کرد.آیا حال پدربزرگش طبیعی بود؟(ماجرا هیچ ایرادی نداره می تونی بگی فقط مشکل پرنس!قتل هنری توسط اون اثبات شده و من قصد دارم علیه پسرخودم شهادت بدم اونوقت فکرکنم پرنس نجات پیدا می کنه!)
ویـرجینیا از این فداکاری عظـیم پدربزرگش احسـاساتی شد.بناگه در باز شد و پرستاری داخل شد:(آقـای میجر می تونید نوه تون رو ببرید!)
ویرجینیا با شوق گفت:(یعنی مرخصم؟)
پرستاررسید و شیر ِسُرم را بست:(بله فقط قند خونتون بخاطرکم خوابی وگرسنگی پایین اومده بودکه حالا برطرف شده!)
صدای دیگری از سمت در شنیده شد:(اجازه هست؟)
یک مرد جوان و چاق بود.پدربزرگ کنار رفت:(بله بفرمایید؟)
(من آقای سموئل برگمن هستم برای بازپرسی اومدم...خانم اُکونور حالاآمادگی شو دارید؟)
ویرجینیا نگاهی به چهره ی خونسرد پدربزرگش انداخت:(بله حاضرم!)
و مـردآمد,ازکلاسوری که در دست داشت یک ورق کاغـذ درآورد و لب تخت نشـست:(بهتره همه چیز رو از اول توضیح بدید...چراآقای سویینی شما رو بردند؟)
ویـرجینیا باور نمی کرد بـتواند اما تـوانست ماجـرا را با مهـارت از جهـتی دیگر بـا حذف شخصـیت اصلی رجینالد تعریف کند و در عین حال چیزی درباره ی همخوابگی با پرنس معـلوم نکند!وقـتی بازپرسی تموم شد,کـاراگاه بنظر می آمد قانع شده باشدگفت:(مارک و نیکلاس حق نـداشتند مطمعـن نشده برای اجرای تقاص پدرشون سراغ آقای سویینی برند!)
پدربزرگ وانمودکرد متعجب شده:(چطور؟)
(ما هنوز مدرک کاملی نداریم که بتونیم قاتل بودن آقای سویینی رو اثبات کنیم این فقط یک نظریه بود!)
پدربزرگ عصبانی شد:(واقعاًکه!سر نظریه ی احقانه ی شما پسر و نوه ام دارند می میرند!)
مرد شرمگیـن به سوی ویرجینـیا برگشت:(چراآقـای سویینی بـجای آمبولانس خـبرکردن ازآقای کلایتون کمک خواستند؟)
ویرجینیا جواب پرنس را به براین بیادآورد:(چون آدرس اونجا سر راست نبود وکسی غیر از براین و خـود صاحب خونه یعنی آقای تادسن راه رو نمی شناختند!)
مرد از جا بلند شد:(متشکرم خانم اما...)و رو به پدربـزرگ کرد:(آقـای سویینی اشتباه بـزرگی کردندکه به آقای کلایتون اعتمادکردند!)
پدربزرگ نگران شد:(چطور؟چیزی شده؟)
(آقـای میجر من وظیفه ی خودم می دونم نتایج آخرین تحقیقات رو در اختیارتون بذارم,اولین پـرونده که متعلق به خانم لوسی میجر بود تقریباً بسته شد!)
فکر ویـرجینیا در جمله ی قـبلی کاراگاه مانده بود.نباید به براین اعتماد می کردند؟اما چرا؟(جوانی که راه رو بـه پلیس نشـون داد یعنی آقای تادسن ویلمر اعتراف کردند با دو تا از دوستانش که از مجـرمان فراری هستند دست به این کار زدند!)
پدربزرگ با شک و امیدواری پرسید:(یعنی این نقشه ی تادسن بوده؟هیچ اسم دیگه ای نیاوردند؟)
(خیـر!فقط خودشون بخاطر علاقه ای که به خانم لوسی میجـر داشتـند دست به این کار زدنـد و ما از حالا تاروز دادگاه حق بازداشت کردن ایشون رو داریم و اماآقای کارل میجر,اینطورکه معلوم شده بر اثر مستی افـتادند!مـا از خدمتکاراتون بازپـرسی کردیم امکان اینکه کسی غـیر از خودآقـای کارل توی ایوان بـاشند وجود نداره خصوصاً در اون ساعت جشن که همه جلوی دید بودند و خوب از شخص مست انتظار می ره خیالاتی بشه!در موردآقای اروین کلایتون بجایی نرسیدیم تلفنها از بیرون زده می شده و البته لزومی هم به تحقیق و ادامه دادن نبود...خانم فـیونا شرمن از شکایتـشون صرفه نـظرکردنـد وآقای کلایتون خـسارت رو پـرداخت کردند و درآخر,آقای ماروین کلایتون,اینطورکه معلـومه توسط رقـباش مورد حمله وآزار قـرار گرفته چون سه نفر از قهرمانان همون باشگاه دو روز بعد از اون حادثه غیب شدند و ما به اونهاکه سابـقه ی دعوا دارند شک کردیم و در پی شون هستیم!)
چقدر راحت همه چیز برطرف شده بود و حتی نامی از رجینالد فلوشر نیامده بود!
(و اما در موردآقای براین کلایتون ما به جوابهای تازه ای رسیدیم!)
پدربزرگ ترسید:(براین کاری کرده؟)
(شاید هنوز نه!)
(یعنی چی؟)
(آقای میجر شما می دونستید نوه تون از یک بیماری روانی جدی رنج می برند؟)
ویرجینیا متعجب نشد.اینرا از خود براین شنیده بود اما برای پدربزرگ تازگی داشت:(چقدر جدی؟)
(اونقدرکه شش سال از درس خوندن منع شدند!)
ویـرجینیا بالاخره ترسید.او تـا این حدش را نمی دانست!پـدربزرگ باگیجی گفـت:(این امکـان نـداره!اون
می خوند...خودم توی مراسم قبولی اش شرکت کردم!)
(منم گفتم منع شدند اما ایشون ادامه می دادند!)
پدربزرگ از شدت تعجب نتوانست چیزی بگوید وآقـای برگمن ادامه داد:(اون می خونـده و اینو از هـمه مخفی می کرده مثل آقای سویینی!)
(چی؟پرنس دانشجو نیست؟)
(دانشجوی هنر نیست!حقوق می خونند و خبر بد اینکه توسط مدارک و توانایی که دانـشگاه بعـنوان پایان نامه در اختیارشون قرار داده,دارند علیه کارخونه ی شما تحقیق می کنند!)
پیرمرد لبخند تلخی زد:(باید حدس می زدم!)و بعد از مدتی مکث گفت:(در مورد بیماری براین دیگه چی می دونید؟)
(ایـنکه اونقدر پیشرفـته و خطرناک شده که هـر روز پیش روانپزشک می رند و داروهای سنگین مصـرف می کنند و حتی برای بستری شدن نسخه صادر شده!)
چشمان ویرجینیـا از شدت دلسوزی پـر از اشک شد.پـدربزرگ خیلی نـاراحت شده بـود:(اینم کسی خبـر نداشت؟)
(فقط مادرشون!)
(لعنت به تو پگی!)
(مـا با روانپزشک ایشون حرف زدیـم ظاهراً وضع ایـشون اونقدر وخیمه که امکان صدمه زدن به اطرافـیان وجود داره!)
پیرمرد با تمسخر و ناامیدی خندید:(این فقط حرف و نظریه ی پزشکیه!)
(اما ثابت شده!)
(چطور؟)
(ایشون در موردکتک خوردنشون دروغ گفتند...راننده ای که ایشون رو به بیمارستان آوردند اظهارکردند آقـای کلایتون خودشـون رو جلوی ماشین انداخـتند و البته شاهد هم داشـتند...غیر از اینها در رادیـولوژی معلوم شده چیزی سنگین...)
پدربزرگ با ناباوری حرفش را قطع کرد:(اما چرا باید این کار روکرده باشه؟)
(فقط یک جواب داره...آقای پرنس سویینی!آقای کلایتون نسبت به آقای سویینی حساسیت شدیدی پیـدا کردنـد.حساسیتی جـدی و خـطرناک که غیـر از خودش ممکنه بـه دیگران هم صدمه بـزنه حالااسـم ایـن حساسیت علاقه باشه یا حسادت یا خشم,معلوم نیست!)
(یعنی خطری دیرمی رو تهدید می کنه؟)
(به احتمال قوی!)
پدربزرگ از شدت خشم خندید:(نه من باور نمی کنم براین کاری بکنه!اون آرومترین نوه ی منه!)
(امـیدوارم ما اشتباه کرده بـاشیم!)و دستـش را برای خداحافـظی درازکرد:(من دیگه مزاحتم نـمی شم اگه اجازه بدید یکی از همکارهامو می فرستم تا ازآقای سویینی هم گزارشی تهیه بکنه!)
پدربزرگ به سردی دست داد:(وضع ایشون فعلاً وخیمه...شاید بعداً)
ویرجینیا با شنیدن این خبر احساس دلتنگی بی علتی کرد!
***
برگشتن به خانه وحشتناک بود.پدربزرگ که بعد از شنیدن حرفهای آن مرد نگرانتر شده بود بدون توجه بـه ویرجینیا,به محـض رسیدن به خانه خود را درکتابخانه به بهانه ی شروع جستجو برای پیداکردن دیـرمی حبس کرد و او را با تنهایی وکوله باری از ناامیدی ها و دلتـنگی ها رهاکرد.تزئینات خانه نصفه مانده بـود. اطراف پـر از رزهایی بودکه برای تازه ماندن درآب گذاشته شده بودند.شاید فکر می کـردندمراسم فـقـط یک روز تاخیر خواهدکرد.چقدر باور نکردنی بودآنهمه اتفاق در عرض یک روز افتاده باشد وآنروزهنوز سوم ژانویه باشد!او دو روز قبل با دیرمی نامزد شده بود و شب قبل زن پرنس!یادآوری آنشب کافی بود او را مست وکرخت بکند و حتی لبخند بر لبهایش بیاورد.حالاکه دقیق فکر می کرد می دیدکه مورد تـجاوز قرار نگرفته بود.او می توانست فرارکند یا او را بزند و بالاخره به طریقی مانع شود اگرتمام نیرویش را بکار می بست اما نه,او مانده بود و اجازه داده بود پرنس زیبا او را وادار به عشقبازی بکند!بله او عـشقبازی کرده بود.شاید درآن لحظه بخاطر ناگهانی بودن و شرایط بد روحی و البته سن کم,خیلی ترسیده بود اما حالاکه
بیاد می آورد می دیدکه او هم راضی بوده و حتی برای دست نکشیدن در دل دعاکرده بود!شب عالی بود. لذت بود و تنهایی و تن لخت پرنس که مال او شده بود اما حیف...حیف که پرنس مست و عصبانی بـود و کاخ امیدها و رویاهای او را با ترک سریع تخت وآن حرفهای وحشتناک در تلفن ویران کرده بود...چقدر حیف!
اتاقش مرتب شده بود و پرده ها بسته شده بود اما نور خورشید با لجاجت ازلای پرده ها به داخل می تابید ویـرجینیا لباس عـروسش را طرفی پرت کرد و خود را برای استراحت کردن به تخت رساند.سعی کرد بـه حـقیقت عشـق تلـخ پـرنس فکـر نکـند امـا نمی تـوانست از قـبولش فـرارکنـد.پرنس او را برای عشقـبازی
می خواست از همان روز اول...و تمام تلاشش را با توجه کردن و عاشـق وانمودکردن,کرده بود و حالاکه موفق شده بود,عشقش تمام شده بود!
یک روزگـذشت و خبـری از براین نشد.پـدربزرگ دیگـرآرام و قـرار نداشت.تلفـن در دست در خـانه
می گشت و سر هـر بهانه ای با هـمه دعوا می کرد.در به روی هیچکس باز نمی شد حتی نورا و هلگاکه به دیدن ویرجینیاآمده بـودند و حـتی دایی جان که خبـر مهمی درباره ی کارخـانه آورده بود چـون مساله ی براین بسیار جدی و حسـاس بود و نبایدکسی بویـی می برد حتی خانواده اش,نه تا وقتی دیرمی را پیداکنند و از او پس بگیرند!پلیس سر درکار خود داشت و سعی می کرد با همان روشهای عمومی تعقیب و تهدید پیـدایش کنند اما پـرنس و پـدربزرگ که در طول روز,با وجود بدحالی پرنس,در تماس تلـفنی تنگاتنگی بودند,به روشهای متفاوت تر و ملایمتری فکر می کردند!پرنس آنطورکه بـه پدربزرگ تشریح کرده بـود, عقیده داشت باید با خونسردی و نرمیت با براین برخورد می شد.باید نشان داده میـشدکه نسبت به وضعیت رجـینالد بی اعـتنا اند و بـه او اطمینان کامل دارنـد وگرنـه براین,کسی کـه از درد و رنج تـن خـود نـه تنها
نمی ترسید بلکه لذت هم می برد,در مقابل زورگویی های پلیس مقاومت خواهدکرد و لجبازتر ودروغگو تر و وحشی تر خواهد شد...
شب وحشتناکی بود.خـانه در سکوت و خـلوتی که پـدربزرگ برقـرارکرده بود,بسـیارکسالت آور بـود. خدمتکارها از ترس پدربزرگ بچشم دیده نمی شدند.خود پیرمرد بدون آنکه لب به چیزی بزند درسرمای زمـستان در ایوان نشـسته بود و شاید برای اولین بار در طول مدتی که ویرجینیا به آن خانه آمده بود,سیگار می کشـید.ویرجیـنیا برای نشان دادن هـمدردی خود چـند بار به ایوان رفـت اما پدربزرگ از بس نگران و ناراحت بودکه حرفی نمی زد و او را وادار می کرد به خانه برگردد و تنهایش بگذارد.
صبح وحشـتناک تر از شب بـود.ویرجـینیاکه بـر روی کاناپه ی سالن خـوابیده بـود,با صدای گریه ای از خواب پرید.خورشید هنوز طلوع نکرده بود وکسی که گریه می کرد پدربزرگ بود!سعی کرده بـود طول سالن را بی صدا بگـذرد اماگریه سعـیش را از بین بـرده بود.ویرجیـنیا با نگرانی بلـند شد و پیش دوید و از دیدن چهره ی اشک آلود پدربزرگش ویران شد:(چی شده بابابزرگ؟)
پیرمردگوشی تلفن را طرفی پرت کرد:(اون حتماً مرده!)
(نه شما نباید ناامید بشید...دعاکنید...)
(نمی تونم...من گناهکارم!)
ویرجینـیا هم بگریه افـتاد.پدربزرگ ادامه داد:(و حالادارم تـقاص پس می دم,سنگین تـرین تقاص...)و راه افتاد:(تو بجای من دعاکن)
ویرجینیا باورش نمی شد.چطور ممکن بود عشق دشمن سنگین ترین تقاص باشد؟
یک ساعت گذشـته بود.اینبار ویرجینیا با شنل کاموایی بتی بر روی تاب ایـوان نشسته بود و طلوع آفـتاب را تماشا می کرد وآرام آرام اشک می ریخت.زبانش به دعا نمی رفـت.احساس می کرد دیگر دیر است... دلش برای رجینالد تنگ شده بود,برای نامزدش,برادر معشوقش,پسر پدربزرگش!بناگه صدای زنگ تلفـن در خـانه طنین انداخت.ویرجینیا از جا جهید و به سالن دوید.صدا قطع شده بود حتماً پدربزرگ گـوشی را بـرداشته بود.ویرجیـنیا مدتی در اضطراب,منتظر شد تا اینکه پدربزرگ آمد.در چهره اش نگرانی هـمراه با امیدواری موج می زد:(براین به پرنس تلفن کرده...داره میاد!)
ویرجینیا هیجان زده شد:(خوب؟)
پدربزرگ رو به ولترکرد:(زودکمپل رو بیدارکن...به جیل هم بگو پالتومو بیاره!)
(کجا می رید؟)
(گفته توی بیمارستان هارت یورکا بستری کرده منم دارم می رم اونجا!)
یعنی زنده بود؟یعنی امکان داشت براین راست گفته باشد؟جیل دوان دوان کت وپالتو راآورد وپدربزرگ در حالی که به کمک او می پوشید,ادامه داد:(پرنس به دروغ گفته خونه بابابزرگ هستم تا بیاد اینجا توهم مواظب باش اگه کسی از خونه ی پگی تلفن کرد بگو از چیزی خبر نداری!ظاهراً پلیس اونجا رو محاصره کرده!)
ساعتی ازرفتن پدربزرگ نمی گذشت که پرنس آمد!روپوش بیمارستان بتن داشت و جین کثیف خودش را از زیر پوشیده بود.دیدار دوباره ی او ویرجینیا را منقلب کرد اما او از بس نگران و پریشـان و خسته بـود که متوجه ویرجینیاکه بر نیمه ی پله ها سر پا مانده بود,نشد.ولتر با دیدنش نالید:(شما چرا خونه اومدید؟)
پرنس تلوتلو خوران به سوی سالن راه افتاد:(براین هنوز نیومده؟)
(خیر!)
(پدربزرگ کجاست؟)
ولتر هم به اندازه ی ویرجینیا تعجب کرد:(منظورتون آقای میجرِ؟)
(مسلمه احمق!)
(رفتند یورکا!)
پرنس به سالن رسید و بر نزدیکتـرین مبل نشست:(عجب مـرد ساده ای؟اگه ممکنه بـرام یک دست پیـژامه بیار...زود باش!)
ولـتر جیل را برای انجـام این کار صداکرد و پرنس روپوش را درآورد.دو طرف کتفش,محل بخیـه ها,دو گاز استریل بزرگ زده بودندکه لکه ی سرخی,یا خون یا مایع ضد عفونی کننده,بیرون زده بود. ویرجینـیا کـه روی داخل رفتـن نداشت همانجا بر روی پله ها نشست.جیل با پیژامه ی آبی رنگ پدربزرگ برگشت و پرنس روپوش را به او داد:(اینو بیندازآشغال!)
و پیژامه را بر روی شلوار خودش پوشید و دوباره نشست:(من از دیشب اینجام...فهمیدید؟)
ویرجینیا از لای نرده ها به او خیره شد.رنگش پریده بـود و موهایش بهـم ریخته بـود اما باز زیـبا و دوست داشتـنی دیده می شد.ویرجینیا در مورد احساساتش آواره تر و دودل تـر شـده بود.می دیدکه هنوز هـم ته دلش به او توجه می کند پس علاقه ای وجود داشت اما عوض شده بود.کم یا زیاد؟نمی دانست امامطمعن بودتغییر کرده بود.او را جور دیگری می دید...جذابتر؟خوف انگیزتر یا معصوم تر؟با صدای زنگ در همه وحـشت کردند.ولتـر بازکرد.بـراین بود!خسته و خـونسرد اما شیک و خنـدان داخل شد و ویرجینیا را دید: (سلام ویرجینیا...دیگه مثل شبح هالوون دیده نمی شی!)
ویرجینیا با نگرانی خود را رساند:(چطور شد؟حال دیرمی چطوره؟)
براین با تمسخرگفت:(بذار برسم بعد سراغ نامزدت رو بگیر!)
نور امیدی بر دل ویرجینیا تابید.یعنی واقعاً خطراز سر رجینالدگذشته بود وموردی برای جدی گرفتن براین نبود یا رل بازی می کرد؟براین داخل شد و اینبار پرنس راکه به انتظار او در سالن ایستاده بود دید وخندید :(می دونستم از بیمارستان فرار می کنی!)
پرنس هم به سادگی خندید:(از بیمارستان متنفرم!)
بـراین به او رسید و بغلش کرد!عجیب ترین کاری که می توانست از او سر بزند!او همیشه آنقـدر از پرنس می ترسید وکناره گیری می کردکه دیگر همه فهمیده بودند اما حالا؟!پرنس هم متوجه و متعجب شده بود اما تمام تلاشش را می کرد هیجانش را معلوم نکند و این تلاش ویرجینیا را می ترساند.مشکل جدی وجود داشت که باز پرنس متوجه شده بود.همراه براین برکاناپه نشستند.ویرجینیا هم داخل شد اما در مبلی دورتـر نشست.پرنس برای شروع نفس عمیقی کشید:(خوب...تعریف کن چه کارها کردی؟)
براین تکیه زد و پا روی پـا انداخت:(هـیچ...همونـطورکه خواسته بـودی,یکراست رفـتم یورکا,بستری اش کردم,اما لعنت...!تلفنها خط نمی داد مثـل اینکه گردباد تلفنـها رو قـطع کرده بودکارت موبـایلم هم تـموم شده بود...)
پرنس باز خونسردانه پرسید:(حالش چطور بود؟)
(خوب بود...راستی بابابزرگ کجاست؟)
ویرجینیا جوابش را داد:(رفته شرکت!)
بـراین به حرفهای نامهمش ادامه می داد:(خیلی خسته ام...اکثر راه ها بسـته شده بودند خیلی طـول کشید تا بـیمارستانی پیداکنم آخه تا حالا یورکا نرفته بودم تا اینکه بیمارستان هارت رو پیداکردم دکترگـفت خون زیادی از دست داده کمی علاف خون شدم و بعد مخارج بیمارستان رو دادم و در اومدم تا ظهر...)
لرزی شدید بر تن ویرجینیا نشست.او دروغ می گفت!چطور می توانست موضوع چنین جدی راآنهم برای پـرنس,اینطور بی اهمـیت و ساده تعریف کند؟این پسر براین نبود!بارزترین اخلاق براین جدیت و عمـق و تـوجه بود و این جوان کاملاًمتـضاد رفـتار می کرد و در حقیقت,ناشیـانه رل بازی می کرد!پرنس از شدت خشم در پیچ وتاب بود اما با صبری معجزه آساگوش می کرد انگارکه غیراز جان برادرش همه چیزبرایش مهم بود!(توی بیمارستان که به چیزی شک نکردند؟)
(نه خیالت راحت...راستی ماما اینها نمی دونند من برگشتم,نگران می شند,بذار به خونه یک زنگی بزنم!)
پرنس هل کرد:(الان زنگ نزن!)
(چرا؟)
(همه چیز روتعریف کن بعد!)
براین خندید:(اما من همه چیز روگفتم!)
پرنس به او زل زد:(جدی؟)
براین از جا بلند شد:(فقط یک کلمه بگم برگشتم...)
پرنس بی اختیار مچ دست او راگرفت:(نه براین...ببین...اینجا وضع خرابه!)
براین با نگرانی دوباره نشست:(چی شده؟)
(به همه شک کردند...ظاهراً رجینالد در خطره,تو باید همه چیز رو بگی تا من بتونم نجاتش بدم!)
براین جواب نداده تلفن زنگ زد.ویرجینـیا قبل از خدمتکارها خـود را رساند و بـرداشت.پـدربزرگ بـود: (براین رسیده؟)
(بله!)
(چیزی معلوم نکن اما من نتونستم رجینالد رو پیداکنم...اینجا اصلاًبیمارستانی به اسم هارت نیست!)
ویرجینیا به لرز افتاد.نگاه پرنس و براین بی صبرانه بر روی او بود!(پرنس اونجاست؟)
(بله بابابزرگ!)
(خیلی خوب یک جوری بهش بگو پلیس داره اونجا میاد هر طورکه می تونه زودتر...)
ویرجینیا بدحال شد.پلـیس می آمد!رجینالد غایب بـود و پرنس عاجـز!با وحشت نالید:(من نمی تـونم بگم! شما خودتون بگید!)
پرنس درآخرین تلاش برای آرام ماندن از جا بلند شد:(بابابزرگ با من کار داره؟)
براین خندید:(بالاخره بهش بابابزرگ می گی؟)
ویرجینیاگوشی را به پرنس داد و او دور شد:(بله...سلام...البته,متوجه هستم!..سعی می کنم...باشه!)
براین مشکوک شد بطوری که به محض قطع شدن مکالمه پرسید:(چی می گفت؟)
پرنس نفس عمیقی کشید:(نگران دیرمی بود...می خواست بدونه اون حالاکجاست!)
(گفتم که یورکا...بیمارستان هارت!)
(فکر نکنم اونجا بیمارستانی به این اسم وجود داشته باشه!)
(شاید هم من اشتباه کردم!)
(کدوم خیابون بود؟)
(یادم نیست!)
(سعی کن یادت بیندازی!)
(عـجله داشتم دقت نکردم...ببین تو ازم خواسته بودی اونو ببرم جایی بستری کنم و برگردم منم همین کار روکردم!نترس پلیس نمی تونه پیداش کنه براش هم یک اسم جعلی پیداکردم و...)
(مساله فقط اون نیست براین!من نگرانـشم,اون بـرادرمه و من حـق دارم بدونـم اون حالاکجاست و در چـه وضعیه وحالش چطوره!)
(گفتم که...خوب بود!)
پرنس کم مانده بود داد بزند:(این کافی نیست براین!)
براین ترسید و با بیچارگی گفت:(اما باورکن منم همینقدر می دونم!)
پرنس در تلاشی بی ثمر برای کنترل خود به سوی او راه افتاد:(پس با هم می ریم یورکا!)
براین وحشت کرد:(چرا؟)
(منو ببر پیش اون!)
براین از جا پرید:(نمی تونم...نمی شه!)
(چرا؟)
برایـن سر به زیر انداخت و سکوت کرد.نگرانی به ویرجینیا حمله ور شد.پرنس زمزمه کـرد:(اون کجاست براین؟)
(بولوار پیکو!)
پرنس شوکه شد:(اون همینجاست؟توی لوس آنجلس؟!)
حالابراین عصبانی می شد:(بله همینجاست!با اون وضع تاکجا می تونستم ببرمش که؟!)
(اما تا اونجایی که یادمه توی بولوار پیکو بیمارستانی وجود نداره!)
براین باز هم سکوت کرد و پرنس نزدیکتر شد:(تو در مورد یورکا دروغ گفتی حالاهم این!موضوع چیه؟)
براین می دیدکه پرنس در مرز دیوانه شدن است پس با عجله راه افتاد:(متاسفم پرنس اما من باید برم!)
پرنس غرید:(تو نمی دونی من برای نگه داشتن تو از همه ی قدرتم استفاده می کنم؟)
براین وسط سالن ایستاد و نالید:(تو دیگه چی ازم می خواهی؟)
(می خوام بدونم برادرم کجاست؟)
براین اینبار هم عقب عقب راه افتاد:(من هر چی می دونستم گفتم!)
پرنس هم به سویش راه افتاد:(دیـدی که خیلی سعـی کردم خودموکـنترل کنم لطفاً بیـشتر از این دیـونه ام نکن!)
(پرنس تو رو خدا بذار برم!)
چرا؟چرا می خواست فرارکند؟پرنس به او رسید:(بگوکجاست؟)
در چهره ی براین ترس و غم موج می زد.با دستپاچگی گفت:(من نمی تونم بگم!)
پرنس بالاخره داد زد:(منو مسخره ی خودت کردی لعنتی؟)
برایـن باز شرمگین سر بـه زیر انداخت و سکوت کـرد.ویرجیـنیا به خود فرصت فکرکردن نمی داد.بـراین روانی بـود!زمزمه ی پرنـس سکوت را شکست:(داری انـتقام می گیری نـه؟داری تلافی بخـشش و رحم و عشق منو اینجوری در میاری نه؟)
براین با ناباوری سر بلـندکرد.پرنس باآرامشی رعب انگیز ادامه داد:(بله اونـشب اگه می اومدی,اگـه باورم می کردی وذره ای دوستم داشتی من اینقدر عذاب نمی کشیدم اما چون دوستم بودی ومن دوستت داشتم بخـشیدمت!چرا حالاایـن کار رو می کنی؟چرا برای تنبیه وآزار من,برای دیدن زجرکشیدن وگریه کـردن من چنین انتقام سختی می گیری؟دیگه بسه براین بهم رحم کن!)
اشک در چشمان براین حلقه زد:(تو چطور می تونی فکرکنی من دوستت ندارم و...)
پرنس بـا صدای خستـه و دو رگه شده از خشـم,نالید:(خفـه شو!تـو حق نداری هیچ حرف دیگه ای غیر از رجینالد بزنی!بگوکجاست؟)
براین فرصت برای مکث کردن پیدا نکرد سیلی وحشتناک پرنس برگونه اش فرودآمد:(بگوکجاست؟)
ویرجینیا شوکه شد و دست بر دهان فشرد.براین هم شوکه شده بود.قدمی عقب رفت اما پرنس دیگراجازه معطل کردن نمی داد یکی دیگر زد:(کجاست؟)
براین نالید:(چکار داری می کنی پرنس؟من...)
پرنس یکی دیگر زد.اینبار محکمتر:(کجاست؟)
ویـرجینیا با دلسوزی پیـش رفت مانع شود اما پرنس مجال نداد و یک سیلی دیگر برگونه ی سرخ شـده ی براین فرودآورد:(کجاست؟)
براین وحشت کرده بود.بی اختیار مچ دست پرنس راگرفت:(لطفاً پرنس...)
پرنـس با صدای بی جان و ترسناکی خندید:(مگه همیشه اینو نمی خواستی؟یعنی از این مجـازات من لذت نمی بری؟)
براین منقلب شد و دست او را رهاکرد.پرنس به زحمت سر پا مانده بود:(سیر شدی یا ادامه بدم؟)
براین آه سوزناکی کشید:(توی کلیسای ژان پلِ!)
پرنس خندید:(اینم یکی از اون دروغهای کثیفته؟)
قطرات اشکی که در چشمان براین موج می زد برگونه هایش سرازیرشد.پرنس زمزمه وار پرسید:(چرا باید اونجا باشه؟)
صدای براین گرفته شد:(دیگه کاری ازم برنمی اومد!)
ویرجینیا هنوز قدرت درک واقعیت را نداشت.پرنس هنوزآرام بود:(اون زنده بود!)
(نه...وقتی به من دادی مرده بود!)
رجینالد...دیرمی میجر پدربزرگ مرده بود؟ویرجینیـا به جایی دست انـداخت و خود را سر پـا نگه داشت. پرنس هم مثل ویرجینیا از شدت ناراحتی باور نکرده بود:(داری دروغ می گی مگه نه؟تو هنوز داری انتقام می گیری...پسر من بخشیده بودمت!)
(چطـور فکـر می کنی دارم انتـقام می گیرم؟من دو روزه توی خیابونـهاآواره شدم و عـذاب می کـشم که چطوری بهت بگم اونوقت تو..)
و بگریه افتاد!پرنس هم:(خدای من!برادرم مرده...رجینالد عزیز من...)و به آغـوش براین فرو رفت:(لعنت به من...نتونستم نجاتش بدم...نتونستم...)
صحـنه ی وحشـتناکی بود.خدمتکارهـا هم جمع شـده بودند و به گریسـتن آنها می گـریستند اما ویرجیـنیا
می دید که برای اولین بار بعد از از دست دادن خانواده اش اشکهایش خشک شده اند!راه افتاد.باید سـریع خود را به جای خلوتی می رساند.قلبش داشت منفجر می شد.قبول اینکه دیرمی,پسر خانه را دیگر نخواهد دید,داغونش می کرد.تازه به راهرو رسیده بودکه فریاد براین را شنید:(آمبولانس خبرکنید!)
فقط یک نگاه گذرا به عـقب انداخت.پـرنس درآغـوش براین از حال رفـته بود و لکه ای که در دو طرف پانسمانش داشت از پیژامه به بیرون زده بود...
***
عصر شده بود.ویرجینیا بدون آنکه لب به چیزی بزند در اتاقش مانده و فقط گریسته بود.نمی دانست بعـد از او چه اتفاقاتی آن پایین افتاده بود.فقط صدای آژیر شنیده بود.آژیر پلیس که برای بردن براین آمده بود و صدای آژیرآمبولانس که برای بردن پرنس آمده بود.با صدای ضرباتی که به در خورد متوجه ورود پدر بزرگ شد.از صبح تاآن لحظه پیرتر بنظر می آمد.در چهارچوب در ماند:(توی کدوم کلیساست؟)
ویرجینیا از صدای بغض آلودش بگریه افتاد و تازه متوجه دردناک بودن جوابش شد.لعنت بر براین!دیرمی درکلیسایی بودکه قرار بودآنجا داماد شود:(کلیسای ژان پل!)
پیرمرد بدون هیچ حرفی برگشت و خارج شد.تا دقایقی ویرجینیاآواره ماند.نمی دانست چکار باید میکـرد. هیچوقت باورنکرد برای کس دیگری بگرید.او یکباره تمام عزیزانش را از دست داده بود و هیچوقت باور نمی کرد عزیز دیگری هم داشته باشد و حالاداشت اما قـدرت از دست دادنش را نـداشت پس اجـازه داد پدربزرگ تنها برود او جرات دیدن جسد عزیزش را نداشت!
هر شب سختی که می گذراند فکر می کردآن شب سخت ترین بوده اما مسلماًآن شب سخت ترین شب زنرگی اش بود.انگارمرگ دیرمی,بی خبری از حال پرنس و بازداشت شدن براین درآن شرایط کافی نبود پـدربزرگ هم به خانه بـرنگشت!اوکه در مقابل بی آبرویی و اتفاقات تلخ نوه ها و مرگ پسر واقـعی اش, در مـقابل تمام سخـتی های زنـدگی اش دوام آورده بود حـال با از دست دادن دشمـنش,یک بیـگانه,یک گناهکار,سقوط کرده بود.یک سکته ی قلبی جدی او را بعـد از دیدن جـسد فـرزند خوانـده اش ازکلـیسا
روانه ی بیمارستان کرده بود!قلب او دیگر نتوانسته بود به مرگ عظیم ترین عشق زندگی اش دوام بیاورد!
صبح تمام فامیلها وآشنایان که خبرها را شنیده بودند بـاز به آن خانه هجـوم آوردند تـا شاید بـرای شروع تدارکـات مراسم برنـامه ریزی کنند و الـبته درباره ی چگونگی مرگ دیـرمی میجـر,علت بازداشت شدن براین,غیبت نیکلاس و مارک وکشف حادثه ی صدمه دیدن پرنس فضولی کنند.ویرجینیا عـلناً از تـوضیح اتفاقات سر باز زده بود و خود را در اتاقش حبس کرده بود.همه درکش می کردند.دیرمی نامزد او بود.
تلخ تـرین دوران زندگی ویرجـینیا شروع شده بود.او در خانـه ای که متـعلق به دو صاحب غـایبش,پـدر بـزرگ و دیرمی بود,تـنها مانده بود.چقـدر سخت بود هـر صبح تا دیر وقت در تخت ماندن,سر صبحانه و ناهار و شام تنها ماندن,در اطراف بی کار قدم زدن و هر شب در تخت گریستن!
چهـار روزگذشت.همه عقیده داشتند نباید منتظر بهبودی حال پدربزرگ شوند.او اصلاً علائمی که دلـیل بر بهبودی باشد نشان نمی داد وکشـیشها بیرون نگه داشتن جـسد را مطـرود می شمردند اما عجـیب بودکه پـرنس بخاطر پدربزرگش مانع می شـد!و بالاخره سیزدهم ژانویه پدربزرگ مرخص شد اما وقتی ویرجینیا او را دید باور نکرد این پیرمرد لاغـر و رنگ پریده در ویلـچر با ماسک اکسیـژن مقابل دهـان,پدربزرگش باشد!
پانزدهم ژانویه مراسم خاکسپاری برگزار شد.دیدن تن زیبای رجینالد در تابوت,ویرجینیا را پریشان کرد. او باآن کت و شلوار مخصوص و صورت صاف و سفید و موهای خوب شانه شده و براق به اندازه ی یک داماد برازنده شده بود اما چشمهای بسته که,با وجودصدای گریه ی اطرافیان,باز نمی شدند ولبهای کبودی که بـه شکل لبخـند دلنـشینی خـشک شده بود,خواب ابدی او را نشان می داد.یقه ی بلـوز وکراوات کیپ شده بـود اما نه آنـقدرکه سوراخ گلـوله دیده نـشود.بله رجـینالد فـلوشر انتـقام جو اما بی گـناه مرده بود و ویرجینیا مطمعن بود او باآن تیرهایی که بر تن داشت تقاص تمام گناهانش را داده بود.او ناخواسته زندگی دومـش را قربانی انتقام کرده بود.انتقامی که حق او بود و چه خوب خود را فـدای کسی کرده بودکه تمام عمرش را فدای اوکرده بود.ویرجینیامی دانست باگذشت آن روزها,وقتی فامیل بتواند دوباره سر پا بایستد, تمام مشکلات حل شود,شادی گذشته برگردد وناراحتی ها فراموش شودکسی متوجه نبود دیرمی نخواهد شد!پسری که زندگی اش را باختـه بود.لااقل ویرجینیا مدیـون او بـود و می دانست محال است فـراموشش کنـد.این رجینالد بودکه او را به پناه پدربزرگش آورده بود و زندگی را برایش شیرین و راحت کرده بود. او بودکه درلحظه ی تلخ تنهایی کنارش بود و مواظبش,یارش,در پی اش و عاشقش و حال نوبت ویرجینیا بودکه لااقل دعایش کند و اثبات کند دوستش داشته و هنوز هم دارد و مسلماً تاآخر عمر خواهد داشت!
سرقبر بودند.یک خاکسپاری مجلل وشلوغ به لطف وجود پدربزرگ!همه بودند غیر از پرنس!مثل همیشه! ویرجینیا به بازوی براین که از بازداشت بخاطر اثـبات شدن بی گناهی اش آزاد شده بـود,آویخته بود و بـه تابوت سفیدکه درگلهای قـرمز غیب شده بود,خیره مانـده بود و بـه دعای کشـیش وگریه ی لوسی و پـدر بـزرگ و سانی که هـمراه نامـزد میانسـال و پـدربزرگش جیمز,به نوعی خبردار شده بود وآمده بود,گوش می کرد.وقتی بالاخره تابوت ته گور ثابت شد,جوانی پریشان و نامرتب از میان جمع راه خود را بـازکرد و خـود را بر سرگور,کنار پـدربزرگ رساند و به انتظار تمام شدن مراسم و پخش شدن جمعیت ایـستاد.قبول اینکه آن پسر پرنس باشد سخت بود اما اوبود!دسته ای کاغذ لوله شده در دست داشت و نگاهی سخت در چشم!پدربزرگ با نگرانی چشم بر او داشت تا اینکه همه غـیر از فـامیلهای درجه یک نماندند.گورکن هـا بی صدا به کار خود مشغـول بودند و بالاخره پـرنس لب بازکرد:(برای چی گریه می کنی؟توکه بـه انـدازه
کافی شهرت و محبوبیت داری!)
پدربزرگ ماسک اکسیژن را برداشت:(می دونی که علت اون نیست!)
پرنس خنده ی سردی کرد:(چقدر دوستش داشتی؟)
پیرمرد هم لبخند تلخ و دردناکی زد:(فکر می کردم می دونی!)
(اون به دوست داشتن تو احتیاجی نداشت!)
(منم برای همین گریه می کنم!اگه احتیاج داشت منو تنها نمی ذاشت!)
(اما مدیون تو بود!)
(منم مدیون اون بودم و هستم و خواهم بود!)
(اون پشیمون شده بود!)
(منم!)
پرنس با یک آه سنگین حرف را عوض کرد:(می دونی اینها چیه؟)
وکاغذها را بلندکرد.پیرمرد زمزمه کرد:(نه اما می تونم حدس بزنم!)
(توگناهکار بودی...اثبات کردم!)
(می دونم برای این جمله خیلی دیره اما متاسفم...منو ببخش...)
خالـه دبورا متعـجب شد.پرنس با خستگی سر تکان داد:(من نیومدم ازم معذرت بخواهی...من اومـدم ازت تشکرکنم!)
این بار هـمه تعجب کردنـد حتی ویرجیـنیا و براین که هنـوز بـازو در بـازوی هم داشتـند!پرنس سر به زیر انداخت:(از اینکه اونو دوست داشتی ازت متشکرم و بعنوان تلافی اینها روآوردم جلوی چشمت نابودکنـم تمام مدارک لازمه برای بدبخت کردن تو!)
و با خونسردی بر روی تابوت پرت کرد.پدربزرگ شرمگین گفت:(پس منو بخشیدی؟)
بـادکوچکی وزیـد و چند تـا از ورق ها را به پـرواز درآورد.پرنـس چند قدم عـقب رفت:(تـو دعاکن اون بخشیده باشه!)
و به آسمان اشاره داد و برگشت و راه افتاد.پیرمرد با شوق صدایش کرد:(متشکرم پسرم!)
پرنس برنگشت:(منم متشکرم بابابزرگ!)
حال پـدربزرگ اصلاً خوب نمی شد.روزها می آمدند و می رفتند و او به کمک ویرجینیا غذا می خورد و برای حرف زدن آنهم لحظه ای ماسک را از جلوی دهانش بر می داشت.دکتر وضع قلب او را حساس و وخیم گزارش داده بود و از همه خواسته بود بـرای شاد نگـه داشتنش تمام تلاششان را بکنند.خانه اغلب پر بود و همه سخت تلاش می کردند به نوعی علاقه ی خود را به پیرمرد نشان بدهند.هدیه وگل می آوردند, او را درحیاط و خانه می گرداندند,دست جمع می نشستند و ماجراهای جالب و خنده دار تعریف میکردند حال ویرجـینیا از این چابلوسی ها بهـم می خورد و بـرای آنکه حتی ذره ای به آنـها تشابهت پیـدا نکنـد از جلوی دید پدربزرگ فرار می کرد و حقایق قلبی اش را مخفی می کرد.او هم داشت عوض می شد.دیگر همان ویرجینیای ساده و شاداب و دلسوز همیشگی نبود و اینرا حق خودمی دانست.مگر می توانست بعد از آنهمه بلاکه سرش آورده بودند همان دختر ساده ی روستایی باقی بمانـد؟بـه او دروغ گفته بودند,دورویی کـرده بودند,تهمـت زده بـودند,قلبش را شکسته و رانده بودند,از او استـفاده کرده,تهـدید و زندانی کرده بودند و پاکی اش را از اوگرفته بودند.می دیدکه باز هم مثل روزهای اول و حتی بدتر شده است.تنها و بی چـیز و بی ارزش!همه چیز همانطورکـه حدس زده بود سر جای اولش برگشـته بود.لوسی روحیه وآبـرو و سلامتی قبلی اش را بدست آورده بود و حتی بی صبرانه منتظر روز محاکمه ی عاملانش بود.فیونا با ارویـن آشتی کرده و عاشقانه تر از قبل به انتظار تولد دومین پسرش سر زندگی یشان برگشته بودند.ماروین بسیـار قوی تر و امیدوارتر و البته مشهورتـر و محبوب تـر به ورزش برگشته بود.کـارل و هـلگا مشتاقـانه شروع به برنـامه ریزی مراسم ازدواجشـان کرده بودندکه قـرار بود بمنظور شادکردن پدربزرگ چهاردهم فوریه در همان خانه برگذار شود.براین بابیگناه شناخته شدن هرروز بهتر و بیشتر از روز قبل به وضعیت روانی طبیعی و سلامتی واقـعی قبلی دست میافت.خانـواده ی دایی هنـری کلاًغیب شده بودند.خاله دبورا بـا یک مراسم خـصوصی در محـضر,مادر خـانه ی استراگرهـا شده بود و بـاز هم مثـل روزهای قبـل کسی از پرنس خبر نداشت!می گفتند هتل را به فروش گذاشته و از شهر رفته!
بـالاخره روز عروسی کارل و هلگـا از راه رسید.ویرجیـنیا سعی می کرد باز هـم به طریقی از جلوی دید
دور شود تا شاهدآماده سازی خانه برای عروسی نباشد.هنوز خاطره ی تلخ ازدواج نافرجامش با دیـرمی را فـراموش نکرده بود.چقـدر همه بی انصـاف بودند و این شانس را بدنـش در اختیارش گذاشته بود.از صبح عـروسی احساس بدحالـی می کرد.نمی دانـست چه شده بـود.سرگیجـه و تـهوع داشت و احسـاس ضعف می کـرد اما تمام سعـیش را می کرد پـدربزرگ راکه آنروز به شـوق ازدواج نوه هایش ماسک اکسیژن را کنـار زده بـود,با خبـر نـشود چـون مطمعـن بود علت بـد حالی اش جـواب ساده ای چـون کـم خـوابـی و
بی اشتهـایی و تفکر و غصـه داشت.او در طـی آن یک ماه و نیم خیلی بیشتر ازآنچه یک دختر هجده ساله می توانست تحمل کند,عذاب کشیده بود.بر تخت درازکشیده بود وآرام آرام اشک می ریخت.روزهـای گـذشته همچون فیـلم از جلوی چشمش رد می شـد و با یادآوری هر صحنـه بیشتر احساس ضعف و تنـفر
می کرد.به اشتـباهات و سادگی خود لعنت می فـرستاد و هر لحظه بیشتر از قبل ازآمدنش به آنجا احـساس
پشیمانی می کرد.چرا همان روز اول به حرف براین گوش نکرد؟
ظهرشده بودکه نورا سراغش آمد و از دیدن او,گریان در تخت,شوکه شد اما ویرجینیاکه حوصله توضیح دادن و درد دل کردن نـداشت و نمی خواست روز او را هم خراب کند,به سرعت نشست و از او خواست در پوشیدن لباس و درست کردن مو وآرایش,کمکش کند و شاید نورا با فکر اینکه بیاد نامزدش افتاده پی گیـر نشد.ساعت دو شده بود و او با لباس سیاه و بلند و شل,مقابل آینه نشسته بود تا نوراآخرین حلقـه های موهایش را اسپـری بزند و بالای سرش جـمع کند.دیگـر به تـنگ آمده بود.تـمام این مدت او بـا لباسـهای خوشـرنگ و موهای بـاز در خانه می گشت به این امیـدکه پرنس به دیدنش,دنبالش بیاید!بله بـاورکردنش سخت بود اما او هـنوز هم و حتی بیشتـر از قبل عـاشقش بـود اماآنروز دیگر تصمیمش راگرفته بود.باید به قـولی که به دیرمی داده بود عمل می کرد و او را فراموش می کرد!ماشینهاآماده ی بردن همه به کلیسا بود اما ویرجینیا مریض تر ازآن بودکه بتواند سر پا بایستد پس نورا را به بهانه ی اینکه قرار است براین دنبالش بیاید,با پدربزرگ راهی کرد و باز هم خود را به تخت رساند و خوابید.
***
عصر شده بود وکسی حتی خدمتکارها خبر نداشتـند اوآنجاست و اوگـاهی بیدار می شد و بـرای نشستن تلاش می کـرد و دوباره ضعیف تر از قبل بر تخت می افتاد و می گریست!اصلاًنگران حالش نبود و حـتی آرزوی مـرگ می کـرد.دیگـر از هـمه چیـز زندگی خستـه شده بـود.دیگـر چـیزی برایش ارزش نـداشت خصوصاً تن گناهکارش!چقدر دلتنگ پدر و مادر و خواهرش بود.دلتنگ گذشتـه و زنـدگی ساده.دلتنگ قـلب و روح و جـسم و فکـرآزادی که داشت.دلتـنگ بچگـی,بی مسئولیت,آرامـش,آسایش...آیا توانایی دوبـاره برخاسـتن داشت؟آیـا علاقه ی دوباره برخـاستن و عاشـق شدن و امیـدوار ماندن داشت؟آیـا امکان داشت همه چیز به یکباره درست شود؟همه چیز حتی جسم ناپاکش؟
صدای تق تق در وادارش کرد غلتی بزند:(بله؟)
ولای درگشوده شد.براین بود در تاسیدوی سیاهش و موهای ژل زده انگارکه داماد او بود:(من نمیـدونستم منتظر من بودی...حالانورا بهم گفت!)
ویرجینیا به سختی نشست:(اون یک بهانه بودبرای دست بسرکردن نورا,حالم خوب نبود نمی تونستم بیام!)
براین داخل شد و در را بست:(چی شده؟)
(نمی دونم...سرم گیج می ره!)
براین نزدیکترشد:(دکتر مک منس اینجاست می خواهی صداش کنم؟)
ویرجینیا لب تخت سُر خورد:(نه...حالم بهتره,بریم!)
براین دستش راگرفت و او را بلندکرد:(اما از همیشه خوشگلتر دیده می شی!)
ویـرجینیا متعجب نگـاهش کرد.دیگر از خجالت و سرخی گونه خبری نبودکه هیچ,نگاهـش پر از شهوت بود!
پایین بهتر از جشن کریسمس تزئین شده بود و بیشتر از هـر زمان دیگری مهـمان داشتند.باز خدمتکارهای تازه,میزهای طویل,نوشیدنی های رنگارنگ,شیرینی ها,نوازنده ها,هدایا,گلها...ویرجینـیا در حالی که بازو در بازوی براین از پله ها پایین می رفت نگاهش را چرخاند و چون گمشده اش را نیافت از اینکه هنوز هم نمی توانست حتی مردمک چشمانش راکنترل کند,عصبانی شد!همه آنجابودند.جوانان,بزرگان ,ثروتمندان مفت خوران,چابلوسان,عیاشان....نه دیگر اوحاضر به دیدن این انسانها نبود.آنها همانطورکه براین گفته بود مردمی بودندکه سر هر بهانه ی مسخره ای همچون پول,هرکاری می خواستند می کردند از شکستن قـلب گرفته تا تهدید و تجاوز و ویرجینیا می خواست کسی را ببیندکه مثل گذشته ی خودش باشد.سالم و ساده و باکره,خوب و بی چیز و بی کس اما دلسوز!دلـش برای جوانان سر به زیر و پرکار دهکده اش تنگ شده بود.حال می دیدکه قضاوت اشتباه کرده.آنها زیبا بودند خیلی زیباتر از صدها جوانی که آنشب آنجا بودند خیـلی پاکتر و درستر از تـمام مهمانان!و یک لحظه از همه ی کسانی که آنجا بودند احساس تنفرکرد حتی از فـامیل و بچه ها,حتی از نـورا و پرنس و بـراین,حتی از پـدربزرگ!چون عضوی از این جامعه ی مطرود بودند...ماروین پیش آمد:(براین...پرنس توی ایوان عقبی منتظرته!)
(پرنس اومده؟!)
(آره و می خواد با تو حرف بزنه!)
براین ویرجینیا را رهاکرد:(الان برمی گردم!)
و رفـت!چه حرفی؟او باید می شنـید.او باید تکلیف خودش را می فهمید!بدون معطلی در تعـقیب براین راه افـتاد.تنه می زد و تـلو می خورد اما می رفت!وارد راهـرو شـد و برای شنیده نشدن صدای کفـشهای پاشنه بلندش روی نوک پا ادامه داد.هر قدر به ایوان نزدیکتر می شد صداها واضح تر می شد و بالاخره به جایی رسیدکه سایه ی آندو را دید.روبروی هم ایستاده بودند.(بگـو دو میلیون از ده میلیونش مال خود هنری بود که دولت پس می ده,هجدهم همین ماه می تونه بره بگیره!)
(این عالیه پرنس اما چرا خودت نمی ری بگی؟)
(وقت ندارم یک دور هم با اون حرف بزنم!)
(پس واقعاً امشب داری می ری؟)
(بله و دیر هم کردم!)
ویرجینیا دردی در سرش احساس کرد.کجا؟کجا می رفت با قلب هنوز عاشق او؟
(از اینجا...از این شهر از این انسانها متنفرم,از استراگر و دختراش,ازکلیسای ژان پل...)
(آه پرنس...من متاسفم!)
(نه من متاسـفم!اونروز خـیلی تو رو توی درد سر انـداختم و بعـدش اونطـور وحشتناک بـاهات رفتارکردم خواهش می کنم منو ببخش...از دست دادن رجینالدآخرین حلقه ی صبرم بود...)
(نه توگناهی نداشتی...)
(تو هم نداشتی...فقط جونت برای کتک می خارید!)
براین خندید:(درسته...خیلی احتیاج داشتم!)
پـرنس چیزی از جیبش بیرون کشید:(قصد ندارم شب عروسی خواهرت معطلت کنم...اینها روآوردم بـدم به تو...بگیر!)
و جعبه ی کوچکی به سویش درازکرد.ویرجیـنیا از سایـه اش تشخیص داد.(اینهـا...اما توگفـته بـودی دور ریختم؟)
(بله از خاطراتم دور ریختم...حالامی دمش به تو...یادگاری دوران بچگی!)
(چه روزهای قشنگی بودند؟)
(بله!من مادرم رو با تو تقسیم می کردم و تو اسباب بازی هاتو با من...چقدر عادلانه!)
براین به تلخی خندید:(دلم برات تنگ می شه!)
(منم همینطور...در اولین فرصت بهت آدرس می فرستم!)
(هیچ راهی وجود نداره تو رو از رفتن منصرف بکنه؟)
(تو بگو هست؟من باختم!زندگی ام رو خانواده وگذشته ام,عشقم...هر چی دوست داشتم,امید بسته بودم و وابسته بودم,تمام رویاهام از هم پاشید و حالانگاهم کن...تنهام!)
ویـرجینیا احساس ترحم کرد.بله همانطورکه هـمیشه پرنس می ترسید.هـر چه دوست داشت از دست داده بود اما او؟او راکه از دست نداده بود؟شاید نمی دانست!شاید هم او به لیست علایق پرنس اضافه نمی شـد! براین هم ناراحت شده بود:(تو تنها نیستی پرنس,منو داری!)
(اما من عاشقت نیستم!)
براین خندید:(منظور من اون نبود!)
(من منـظورت رو می دونـم و متشکرم اما این جواب گناه و اشتباهات منه...زندگی من با غرور و دودلی و بدبینی و حسادت و دشمنی گذشت و حالابا مرگ برادرم تنبیه شدم!)
کـسی براین را از سالن صداکرد.پرنس با عجله گفت:(خیلی خوب برو دیگه...فقط اگه خانم استراگـر رو دیدی بگو بیاد اینجا.)
(پرنس لطفاً...اون مادرته!)
(حالاهر چی!رفتی صداش کن!)
(پرنس قبل از رفتن باید بدونی من خیلی دوستت دارم...همیشه دوستت داشتم و...)
(بس کن پسر!یکی بشنوه چی فکر می کنه؟)
براین غرید:(اگه هم نخواهی باید بشنوی!)
دست پرنس برگونه ی براین دراز شد:(براین من همه چیز رو می دونم ازاولش احساسات قلبی تو رو توی چشمات می دیدم,تو مثل برادرم بودی...برای من تو و رجینالد هیچ فرقی نداشتید...)
(اما تو برای من تک بودی!)
(خوشحال شدم!)
باز براین را صداکردند و براین با عجله گفت:(می تونم بغلت کنم؟)
(بشرطی که بوسه نباشه!)
و سایه ها در هم قفل شدند...ویرجینیاکمر خـود را به دیوار فـشرد و نفس عمیقی کـشید.احساس می کـرد قـفسه ی سینه اش دارد منفجـر می شود...(از بابت تمام کارهایی که برام کردی,سختی هایی که کشـیدی, دوستی ات,پشتیبانی ات وکمکهایت به من و رجینالد ازت تشکر می کنم...)
باز همان صدا اینبار از سر راهرو:(براین؟)
ویرجینیا به سوی دری که روبرویش بود دوید و داخل پرید.جای بسیارکوچک شبیه انباری بود پر از قفسه و ملافه!تاریکی آنجا همچون پرده ی سیاهی بر دوشش افتاد و او را به گریه انداخت.پرنس داشت میرفت! پـس جواب این بود؟انـصراف از عشق؟پست فطرت فرار می کرد؟!صدای براین از راهروآمد:(نـورا...خاله اونجاست؟)
(آره...)
(صداش کن!)
(ویرجینیاکجاست؟)
(چطور؟)
(دنبال تو اومد...)
و صدا میان صداهای دیگر خفه شد.ویرجینیا با خستگی پیشانی اش را به در چسباند و شدیدتر به گریه اش ادامه داد.نـه او مستحـق این جـزا نبود.او فـقـط یک گناه داشت آنهم عاشق شدن به شیطان بود.ایـن تقاص سنگینی بود برای کسی که شیطان را بخشیده بود!
صدای خاله آمد:(پرنس...عزیزم کجایی؟)
ویرجینیا لای در راگشود.راهرو خلوت بود و خاله با لباس شب سفیدش وارد ایوان شد:(اوه پرنس بالاخره اومدی؟!)
(می بینی که!)
(براین گفت می خواهی باهام حرف بزنی؟)
(درسته...زیاد وقتت رو نمی گیرم!)
(هیچ باور نمی کردم یکروز باهام حرف بزنی!)
(چرا؟تو هنوز هم مادر من هستی مگه نه؟)
(اوه عزیزم من خیلی متاسف...)
(نه...صبرکن اول من حرفهامو بزنم بعد...می خواستم اینو بدم,سند خونه است می دونـم اونجاکلی خاطـره داری و اونجا رو خیلی بیشتر از من دوست داری..به اسم توکردم...هدیه ی عروسی من به شما...)
خاله به گریه افتاد:(اوه پسرم...من خیال می کردم تو...)
(بـله از ویلیام متنـفرم و خوب انتظار دارم درکم کنی اون پدر نیست و...ببین خواهش می کنم گریه نکـن! من بخاطر ازدواج تو خیلی خوشحالم...باورکن!همینقدرکه شاد باشی و تنها نمونی...)
خاله وحشت کرد:(اما اونجا خونه ی تو هم هست و تو هم پیشم خواهی بود مگه نه؟)
پرنس مکث کوتاهی کرد:(نه ماما...من دارم می رم!)
خـاله دادکشید:(نه من اجازه نمی دم بازم ترکم کنی و تنهام بذاری هیچ می دونی من توی اون شـش سال چی کشیدم؟)
(ماما لطفاًگوش کن وکمی درکم کن ببین اینجا جای من نیست,دیگه نیست!من از این زندگی خسته شدم به یک زندگی آزاد وآروم و متفاوت احتیاج دارم من...)
خاله با خشم او را بغل کرد:(نه من نمی ذارم ازم جدا بشی...دیگه بسه...من بدون تو می میرم!)
پرنس موهای مادرش را نوازش کرد:(تو باید بخاطر من خوشحال باشی,من می رم تا یک زندگی اونطـور که دوست دارم برای خودم بسازم!)
خاله سرش را عقب کشید:(پس هتل؟)
(من نمی تونستم اونجاکارکنم فروختمش وبرای کار جدیدی که دارم شروع می کنم سرمایه کردم... ببین قول می دم هر هفته به دیدنت بیام!)
(جدی؟قول می دی؟قسم بخور!)
(این کارها لازم نیست...تو مادر منی و من بهت احتیاج دارم!)
و دوباره همدیگر را بغل کردند(و برات آدرس می فرستم تا هر وقت خواستی توهم به دیدنم بیایی...بیایی و خوشبختی پسرت رو با چشمهای خودت ببینی!)
(نکنه قصد ازدواج داری؟)
(من ازدواج کردم ماما!)
ویـرجینیا احساس کرد سقـف بر سرش فـرودآمد.خاله سوال اصلی را پرسید:(جدی...خدای من!این دخـتر خوشبخت کیه؟)
(میایی و می بینی!)
سرگیجه ی ناگهانی ویرجینیا را وادارکرد از ترس استفراغ کردن خود را بیرون بیندازد.دیگر نمی توانست صدایی بشنود راه افتاد...دیوارهای راهرو در نظرش گاه نزدیک می شدندگاه دور...پاهایش بهم می پیچید و اطراف تاریک و روشن می شد.سرعت گـرفت.می خواست فـرارکند از همه کس و همه چیز...به سالـن رسید.همه جا پر از پیکرهای سیاه و عطراگین بود با چهره های رنگی و سنگی!از بوها,از نورها,از صداهای مبهم حالش بهم خورد.پلکهایش سنگین شد و افتاد!
***
در اتاق خودش بود با اشخاصی که در وحله ای اول نشناخت اما بعد از چند بار پلک زدن تشخـیص داد. نورا و براین و خاله دبـورا بودند.در چهارچوب در ایستاده بودند و دکتر خانوادگی,آقای مک منس داخل بود:(باید استراحت بکنه,نگران نباشید چیزی نیست...فقط چند دقیقه ما رو تنها بذارید...)
سر چرخاند و باز سعی کرد بنشید.دکتر در را بست و به سویش آمد:(راحت باش!)
ویرجینیا دوباره به پشت بر تخت افتاد و دکتر لب تخت نشست:(دیگه سرت گیج نمی ره؟)
(نه...فقط خیلی بی حالم!)
دکتر دامن او را درست می کرد:(حدس می زنی از چی باشه؟)
(فکرکنم استرس وکم خوابی و...)
(پس نمی دونی!)
ویرجینیا نگران شد:(چیزی شده؟)
(نمی دونم چطور باید بگم...ببین ویرجینیا من از وقتی وارد این خونه شدی تو رو می شناسم و دیگه غریبه بحساب نمی یام می خوام ازت چند تا سوال بپرسم تا در مورد بیماری ات مطمعن بشم,لطفاً بدون ناراحت و یا خجالت شدن جواب واضحی به من بده!)
ویرجینیا بی صبرانه منتظر شد.دکترآه کوتاهی کشید:(ببینم تو...باکره ای؟)
ایـن سوال که بر خلاف انتظـار ویرجیـنیا بود او راآنچنان شرمگین و نگران کردکه با وجود ممانعـت دکتر نشست:(شما چی می خواهید بگید؟)
دکتر دست بر شانه اش گذاشت تا او را دوبـاره بخواباندکه متـوجه لرز شـدیدش شد و منصرف شد:(چـرا ترسیدی؟این فقط یک سوال ساده است...)
ویرجینیاکم مانده بود داد بزند:(واضح بگید چی شده؟)
(تو در طول نامزدی با دیرمی...چطور بگم...)
ویرجینیا داشت همه چیـز را درک می کرد و قـلبش تـپش وحشتناکی شروع کرده بود.دکتر هم مضطرب شده بود:(البته لزومی نداره چیزی به من بگی فقط احساس می کنم آمادگی شنیدن این خبر رو نداشـتی و می ترسم خیلی ناراحت بشی...)
ویرجینیا به جواب اصلی احتیاج داشت صدایش می لرزید:(دکتر چی شده؟)
(تو حامله هستی!)
***
نـمی دانست دکتر به چه روشی توانسته بود همه را از ورود به اتاق او دور نگه دارد.وقـتی خسته ازگـریه سر بلندکرد ساعت یازده شده بود و دیگر صدای موسیقی نمی آمد.بخود قدرت داد و نشست.پس به آخر خط رسیده بود و به قعر چاه بدبختی سقوط کرده بود!این وحشتناکترین اتفاق و بی آبرویی بود!او بـچه ی نـامشروعی در رَحمش داشت.چکار بـاید می کرد؟مگـر می تـوانست کاری بکنـد؟دیگرآبرویش راکه بـا مخفی کردن حقایق تاآن لحظه به سختی حفظ کرده بود از دست داد.امیدش راکه با تـسلی به خـودکسب کرده بود از دست داد.آینده و جوانی و شانسش را,آخرین ذرات آزادی اش را,همه و همه را ازدست داد داشت دیـوانه می شد.باید راهی پیدا می کرد وگرنه دیر یا زود همه می فهمیدند!نه او نمی توانست و نباید اجـازه می دادآبرویش پیش پدربزرگ برود همینطورآبروی او در مقابل بقیه...چکار می توانست بکند غیر از سقـط کردن؟آیا شهامتش را داشت؟آیا پـولش را داشت؟آیا وجـودش توانایی اش را داشت؟آیاقـلبش اجـازه می داد؟نه او نمی توانست تکه ی وجودش را,یادگار عشق عظیمش را از بین ببرد!او به این بچه نیاز داشت.بـه محصول اولین و بزرگترین و زیباترین عشقبازی اش!به نشان دلباختگی دیـوانه وارش,بـه جواب عاشق شدنش به خاطره بـی نظیرترین شخـصی که شناخت و شیفته گشت...بله او دیگر به این عشق افتخار می کـرد وکم کم درک می کرد از ایـن حاصل عصبـانی و ناراحت نیست...دیگر نیست! وقـتی اشعه های طلایی خـورشید ازلای پـرده ها داخل زد ویرجینیا زیپ چمدانش را بست و برای شستن آرایش شب قبـل به دستشـویی رفت.تصمیم خـود راگرفـته بود.آنجا را ترک می کرد.آنجا دیگر اصلاًجای او نبود و او تنها این راه را داشت.باید این لکه ی ننگ را مثل عشقش با خود به جای دوری می برد به جایی که کسی او را نشناسد به جایی که با غمها و حسرتـها وآرزوهایش تنهـا باشد بـدون نگرانی و تـرس از نگاههای بدبـین و حرفـهای پرطعنه و تهمـتها و دلـسوزی های مردم.او حق شرمنده و بی آبرو و ناراحت کـردن عـزیزانش را نداشت چون او می خواست این بچه را بدنیا بیاورد اما نه با نام پدری رجیـنالد و دیرمی و یا دیگری!او باید مـادر نمونه می شد.مثـل مادر خودش!پس باید مثل او با افتخار از داشتن یک یادگاری ابدی از معشوقـش می رفت...مشکل فقط پدربزرگ بود.او نمی توانست خبر نداده غیب شود و او را در نگرانی بگذارد پـس بعـد ازآنکه به ایستگاه راه آهن تلفن کرد و برای برگشتن به زادگاهـش جا رزروکـرد,مـقابل آینـه رفت و بـرای از بین بردن اثـرات گریه ی چشمان پـف کرده اش آرایش مختـصری کرد.همـان بلوز سـیاه و دامن سفیدی که در روز اول ورودش پوشیده بود,پوشید و به انتظاررسیدن وقت صبحانه و صحبت با پدربزرگ جلوی پنجره نشست.باورش نمی شدهنوز هم اشک برای ریختن داشت.عجیب بودکه دل کندن ازمحیطی که شش ماه از هجـده سال عمرش را درآن گذرانده بود سخت بود!شش ماه زمان بسیارکوتاهی بود بـرای بـودنش درآنجا و پیش آمدن آنهمه اتفاق اما سرآمده بود.او در عرض آن شش ماه به انـدازه ی شش سال شادی و غـم,هیجان و ترس,زیبـایی و زشتی,عاشقی وآوارگی,دشمنی و دوستی دیده بود و حالا بیاد چند دوست,ثبت شده در دل و دفتر خاطراتش,عشق بی ریای مدفون شده در قلبش وگنـاه زیبایی در وجودش بر می گشـت به جایی که شـروع کـرده بود!به گـذشته,به آرامش,به آغـوش طبیعـت,به زادگـاهش پـیش همسایه ها و دوستانش,کسانی که بدون انتظار دوستش داشتند.بدون توجه و اعتنا به زیـبایی و زشتی اش یا فقر وثروتش,بدون توجه و اعتنا به گذشته اش,کارهایش و خطاهایش,با قلبهای صاف وساده و لبخند های گرم و واقعی پذیرای او می شدند.حـالااحساسات مادرش را درک می کرد.او حق داشت این دنیای زشت را رهاکند و به آن دنیای زیبا پناه ببرد و حالاخوشحال بودکه در چنان محیطی بزرگ شده بود و چنان پدر و مادری داشت.حال خوشحال بودکه آنجا را داشت!
ساعت هشت پدربزرگ بر سر میز صبحانه بود.بدون ماسک اما هنوز در ویلچر:(صبح بخیر دخترم...)
ویرجینیا رفت و در جای همیشگی اش,کنار او نشست:(صبح شما هم بخیر بابابزرگ!)
(به من گفتند دیشب مریض شده بودی؟)
(بله فکرکنم ازکم خوابی بود...)
(حالاحالت چطوره؟)
(بهترم...متشکرم!)
(حیف شد مراسم وکلیسا رو از دست دادی....باید هلگا رو می دیدی...)
فکر ویرجینیا در چگونگی شروع حرفهایش مانده بود:(بالاخره فیلم و عکسهاشو می بینم!)
(امیدوارم بزودی صاحب یک نتیجه ی خوشگل بشم!)
ویرجینیا وحشتزده سر بلندکرد.پدربزرگ خندید:(کارل می دونه چطوری پدربزرگش روخوشحال بکنه!)
ویرجینیا باآسودگی شروع به خوردن کرد.همانطورکه دکترگفته بود شادکردن پدربزرگ او را به سلامتی می رسانـد و ویرجینـیا در دل ممنون هلگا وکارل بود....پیرمرد همچنان حرف می زد:(ظاهراً ویلیام و دبورا قصد برگذاری مراسم ندارنـد فکرکـنم خجالت می کـشند خوب حق هم دارنـد!...راستی می دونی پرنس چکارکرده؟)
نامش مثل همیشه قلب ویرجینیا را لرزاند.به زحمت سعی کرد حالت بی اعتنای چهره اش را حفظ کند:(نه چکارکرده؟)
(خونه رو به اسم دبوراکرده!)
ویـرجینیا می دانست باید خـود را متعجب نشان بدهد اما نمی توانست!جدایی از پرنس...مگر می توانست؟ لعنت بر دلش که بعد ازآن شب بیشتر از قبل عاشقش بود.(هتل رو هم فروختـه...فکرکنم بازم قـصد رفـتن داره به دبورا نگفتم تا...)
رفـتن؟اشک با وجود سعی درکـنترل,در چـشمان ویرجـینیا حلقه زد.چـطور فکر نکـرده بود بدون عشق او قدرت سر پا ماندن نداشت؟(ویرجینیا...عزیزم مشکلی هست؟)
ویرجینیا بخودآمد:(نه هیچی!)
پیرمرد با سماجت چشمانش را به او دوخت:(دروغ نگو!تو می خواهی یک چیزی بگی...حرفت رو بزن!)
این جمله کمک لازم را برای شروع به ویرجینیاکرد:(راستش بابابزرگ دلم برای دوستام و دهکـده خیلی تنگ شده می خواستم اگه اجازه بدید چند روزی برم و...)
(مسلمه!این حماقت من بودکه یادم نیفتاد بگم....تو هر وقت خواستی می تونی بری!)
(امروز قطار هست می تونم برم؟)
چهره ی پیرمرد لحظه ای در هم رفت:(امروز؟تنها می ری؟)
ویرجینیا بانگرانی گفت:(تنها اومده بودم مگه نه؟)
(کی بر می گردی؟)
به هم خیره ماندند.بغض گلوی ویرجینیا را خفه می کرد می خواست بگوید هیچوقـت اما به دروغ خندید: (نمی دونم...شاید فقط چند هفته....مگر اینکه دوستام اصرارکنند بیشتر بمونم و...)
پیرمرد با خشم خفیفی که احساس می شد به غذا خوردن مشغول شد:(رسیدی زنگ بزن نگران نشم!)
(حتماً...فقط...)
(هر قدر بخواهی بهت می دم!)
ویرجینیا باشرم خندید:(نه اونو نمی خواستم بگم...من می ترسم مشکلاتی پیش بیاد و نـتونم زودبرگردم و شاید...)
پیرمرد سر بلند نمی کرد:(تا هر وقت خواستی می تونی بمونی...تا وقتی دلت برام تنگ شد...)
اشک پلکهای ویرجینیا را سوزاند:(من از حالادلم براتون تنگ شده!)
پیرمرد اهمیتی نداد.ویرجینیا در دل می گریست.چه بد که بخاطرآبروی او می رفت و او خبرنداشت!مدتی سکوت بـرقرار شد.ویرجینـیا دست از غـذا خوردن کشیـده بود و پیـرمرد خود را باکـارد و چنگال مشغول
می کرد تا اینکه زمزمه کرد:(راستی من اسم تو رو هم توی وصیت نامه اضافه کردم...باید بدونی که...)
ویرجینیا از جا جهید.دیگر تحمل اینهمه فشار را نداشت:(اوه بابابزرگ لطفاً...من فقط...)
اما پیرمرد عصبانی بود:(بشین وگوش کن!)
ویرجـینیا ترسید و دوبـاره نشست.پیرمرد ادامه داد:(همونطورکه می دونی پرنس ثروت رو به من برگردوند اما اون در اصل حق تو بود این انتخاب شرلی بود و من اجازه ندارم وصیت اونو بهم بریزم والبته پرنس هم برای نجات تو از دست طمع کارها این کار روکرد و حالاهمه خیال می کنند ثروت به نام منه اما من اونـو توی وصیت نامه ی خودم به تو برگردوندم!)
یک سوم ثروت بی انتهای فردریک میجر!ویرجینیا هیجان زده شد.پدربزرگـش ادامه می داد:(و فکرکردم بهتره قبل ازاینکه بری بدونی تا اگه...خیلی دیرکردی و من تا اونوقت مُردم و تو به پول احتیاج پیدا کردی برای ادامه ی زندگی تون...)
اشکهای ویرجینیا رها شد.او فهمیده بود!پیرمرد نگاه گذرایی به چهره ی اشک آلود نوه اش انداخت و سر به زیر اضافه کرد:(نمی خوام عذابی که در فرار سوفیاکشیدم برای تو هم بکشم!)
ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند.بلند شد و دوان دوان وگریان خارج شد...
***
ساعـت سه ظهر بود و اوکاملاًآماده در ایوان منتظر راننده ایستاده بود.پدربزرگش بدون خداحافظی از او و با وجود بیمار بودن به کارخانه رفته بود تا شاید شاهد رفتن او نباشد و این موضوع ویرجینیا را رنج میداد او دوست داشت پدربزرگش را بغل کند و یک سیر ببوسد یـاکلی سفارش کنـد و از بابت همه چیـز از او
تشکر کند...شاید هم ایـنطور بهتـر بود.پـدربزرگش همه چیـز را می دانست و اوآنقـدر رو نـداشت که بـه چشمانش نگاه کند.کاش بچه مال رجینالدبودآنوقت او می تونست با افتخار از اینکه از نامزد ناکامش یک یادگاری دارد با خیال راحت بماند اما حالا...مسلماً پـدربزرگش با قـصد فـرار او پی به حـقیقت برده بـود! چقدرشرم آور!ماشین خانه را دور زد و از راه باریک پیش آمد.خدمتکارها بی صدا وارد ایوان شدند.جیل گفت:(خانم دارید می رید؟)
ویـرجینیا به سویشان برگـشت.بتی گفـت:(آقای میجـر گفتند خیـلی دیر بـرمی گـردید...قـصد ندارید با ما خداحافظی کنید؟)
ویرجینیا پیش رفت و تک تک همه یشان را بغل کرد:(لطفاً مواظب بابابزرگم باشید و هر چی شد بهم خبر بدید من با شما تماس می گیرم..)
ولتر پاکتی از داخل جلیقه ی سیاهش بیرون کشید:(آقای میجر ازم خواستند اینو به شما بدم!)
ویـرجینیاگرفت و بازکرد.یک دسته اسکناس صد دلاری داخل پاکت بود.ویرجینیا به تلخـی خنـدید:(این خیلی زیاده...از عوض من تشکرکنید)
و برای جلوگیری از نترکیدن بغض گلویش به سوی ماشین راه افتاد...
تاوقتی از حیاط خارج نشده بود چشم بر خانه داشت که در زیر نـور ظهر همـچون قـفسی شیـشه ای بنظر می آمد.آیا ممکن بود روزی بتواند برگردد؟شاید سال دیگر بعد از بدنیاآوردن بچه اش اگرجسمش یاری می کرد ویا تن پدربزرگ دوام می آورد.او طعم سرپناه و سرپرست داشتن,طعم آسودگی و خوشبختی را خیلی کم چشیده بود!
شهر دیگر مثل روز اول که آمده بود دیده نمی شد.همچـنان زیبا و رنگارنگ و شلـوغ و متـمدن بـود اما حالا متظاهر و بی روح و خشن و سرد بودنش را درک می کـرد.سرعت ماشیـن او را به هیجـان می آورد. اگر می رفت,اگر قدم از شهر بیرون می گذاشت دیگر نمی توانست روی برگشتن پیداکند و همه چیزتمام می شد.او هـنوز فرصت منصـرف شدن داشت...او هـنوز قدرت جدا شدن از پرنس را نداشت به آن نگـاه, آغوش,عشق و هیجان احتیاج داشت.او بدون پرنس می مرد.چکار می توانست بکند؟می رفت و خود را به پاهایش می انداخت؟خوب اگر امیدی بود حتماً این کار را می کرد.بله او اینقدر عاشق بود اما او...ازدواج کرده بود؟!
وقـتی ماشین ایستاد,او خـودش در راگشـود و پیاده شد.راننده ی جدیدکه بجای لیونل استخدام شده بود چمـدان او راکه مثـل روز اول غیـر از چند دست لباس نـو و وسایل شخصی چیز دیگری داخلش نبود, بـه دستش داد:(امیدوارم سفر خوبی داشته باشید خانم!)
ویرجینیا با علاقه لبخند زد:(متشکرم!)
صدایی در ایستگاه طنین انداخت:(مسافران بقصد دالاس لطفاً هر چه سریعتر...)
راننده سوار شد:(خداحافظ خانم!)
ویرجـینیا تا غیب شدن ماشـین سر خیـابـان ایستاد.بله داشت تمـام می شد!راه افتاد و سلانه سلانه خود را به دفتر راه آهن رساند.بلیـطش را خریـد و می رفت تـا سوار شودکـه کسی از عـقب صدایش کـرد:(بازم از زندگی ثروتمندها خسته شدی؟)
جیمز بود.با همان یونیفرم و نگاه دلسوزانه اش.ویرجینیا به سویش رفت:(آره برای همیشه خسته شدم ودارم برمی گردم...)
(تنها؟)
(بله بازم تنها!)
(اگه کمی صبرکرده بودی می تونستم باهات بیام!)
(چطور؟)
(سانی باشوهرش به آسپن رفت و من تنها موندم یک هفته دیگه بازنشسته می شم اونوقت می تونستم پیش تو باشم!)
ویرجینیا با شوق بی رمق پیش رفت:(اگه آدرس بفرستم یک هفته بعد میایی؟)
(حتماً!)
و یک تکرار دیگر:(مسافران بقصد دالاس...)
جیمز بغلش کرد:(این یک هفته مواظب خودت باش!)
ویرجینیا او را فشرد.روحیه گرفته بود.اگر جیمز می آمد او دیگر تنها نمی ماند لااقل سایه ی بزرگی بر سر داشت.خداحافظی کردنـد و ویرجیـنیا رفت و سـوارشد.دالان تنگ و تـاریک دوبـاره دل او ر ا فـشرد.این بی رحمی بود.او باز هم می رفت تا هر قدر هم سخت باشد یک زندگی دیگر شروع کندبرای سومین بار! این فکر او را یاد رجینالد انداخت.پسری که همدرد او بود باآن گذشته و زندگی و اخلاق وعشق عجیبش او با این فراررجینالد را هم درکلیسای ژان پل ترک می کرد و مثل تمام چیزهای زیبا اما از دست رفته, در ذهنش حفظ می کرد.کاش رجینالد زنده بـود و او می تـوانست به امیـد اینکه هـنوز عـاشقش است پیشش برود!
بر نیـمکت نشست و سر بر شیشه تکیه زد.جیمز هنوزآنجا بود با همان نگاه آشنای پدرانه در چشمانش او را نگاه می کرد.کابـین کم کم پـر شد.قطار سوت کشید.جیمز دست تکـان داد و حرکت کردنـد ناگهـان ویرجینیا احساس کردکسی صدایش می کند.در اول فکرکرد خیالاتی شده اماضربه ای که به شیشه خورد او را متـوجه بیرون کرد.برایـن بود!ویرجیـنیا ناباورانه شـیشه را پایـین زد و او در حالی که پـا به پـای قـطار
می دوید داد زد:(کجا می ری؟)
ویرجینیا تازه درک می کرد دلش برای او هم تنگ خواهد شد:(برمی گردم خونه ام!)
(کدوم خونه؟دیونه شدی...بیا پایین!)
(نه براین...مجبورم برم!)
(من می تونم کمکت کنم...)
(تو از خیلی چیزها بی خبری!)
قطار سرعت گرفت براین هم!:(من همه چیز رومی دونم!)
ویرجینیا شوکه شد.یعنی واقـعاً همه چیـز را فهـمیده بود؟اما چـطور؟!براین با عجـله ادامه داد:(من می تونم خوشبختت کنم ویرجینیا...)
ویـرجینیا منظورش را نفهمید!براین به نفس نفس افتاده بود:(من با وجود همه چیز تو رو می خوام و امـروز می اومدم بهت درخواست ازدواج بدم...)
اشکهای ویـرجینیا سرازیـر شد.افراد داخـل کابین دست زدنـد و سرعت قطـار زیادتـر شد اما براین تسـلیم
نـمی شد.موهای سیاهـش همراه کراواتش در هـوا می رقصـید:(من دیگه درست شـدم ویرجیـنیا...مطمعنم
می تونم خوشبختت کنم...)
ویرجینیـا نـمی توانست بخـود اجـازه ی بازی باآبـروی وآینـده ی برایـن را بدهـد.نالید:(من لایق تو نیستم براین!)
برایـن کم کم داشت عقب می ماند اما همچـنان دیوانه وار می دوید:(اینقدر احمق نباش...ترمز رو بکش و بیا پایین...)
(نه براین...من هیچوقت نمی تونم خوشبختت کنم...)
سرعت قطار به آخرین حدش رسید.براین ناامید شد و قدمهایش کند شد و به عنوان آخرین حرف داد زد: (اما من دوستت دارم!)
و ایستاد!ویرجینیا هق هق بگریه افتاد و در حالی که دستش راتکـان می داد زمزمه کرد:(منم تـو رو دوست دارم!)
***
صبح روز بعـد قطار به هایلـند رسید.او همانجـا در نیمکت بخواب رفته بود و تماماً خواب پرنس را دیده بـود!همین که چشـمش از شیـشه به محیط گسـترده و خلـوت طبیعت افـتاد,زادگاهـش را شناخت.با شوق چمدانش را برداشت و قبل از همه خود را از قطار بیرون انداخت.هوای خنک صبحگاهی را در ریه هایش پرکرد و لحظه ای پلک بر هم گذاشت.بالاخره به خانه اش برگشته بود!بدون نگاه کردن به پشت سرشروع به دویدن کرد.همه چیز همانطورکه شش ماه قبل بیاد داشت سر جایش مانده بود.دشتهای پهـناور سر سبز, تـپه های کـوچک پـرگل,خاک سیـاه,درختان بلـند و خورشیـد طلایی که مثـل همیـشه به آن دهکـده ی گرمسیری با لطف بیشتری گرم و مداوم می تابید.جاده ی اصلی نزدیک بود.بـاآرامش راه افـتاد.بوی چمن خیـس,گلهای پاییـزی و چوب بریـده شده به صورتـش می زد و او را غـرق لذت می کـرد.به جاده رسید. خلوت بـود.مزرعه ی همکـار پدرش نزدیک بـود اما او دیگـر عجله ای نداشت.همینقدرکه آنجا بودکافی
بـود.می خواست کیف راهپیمایی اش را در بیاوردکه صدای ثم اسب و چرخش چرخ او را مـتوجه گاری
کـردکه از پشت نزدیک می شد.دو اسب قهوه ای پاکوتاه یک ارابه ی پُرکاهی را می کشیدند.راننـده مرد جوانی بود پوشیده در سرهم مکانیکی و لبخندی شیرین بر لب.به ویرجینیا رسید و دهنه ی اسب را کشیـد: (سلام...شما باید خانم اُکونور باشید!)
ویرجینیا تعجب کرد:(بله؟)
(سوار شید....هر جا بخواهید می رسونمتون.)
ویرجینیا مشتاق از این توجه سوار شد:(متشکرم اما شما چطور منو شناختید؟)
مرد شلاق را فرودآورد و اسبها راه افتادند:(اینجا همه شما رو می شناسند...از روزی که رفتیدهمه نگرانتون بودند,پدر و مادرتون از بهترین ساکنین این دهکده بودند!)
ویرجینیا احساساتی شد و به خود لعنت فرستادکه چرا به دوستان و همسایه ها خصوصاً همکار پدرش تلفن نکرد تا خبری از خود بدهد و یک لحظه شرم کردکه حال شکست خورده ومایوس برمی گشت تا باز هم سربار شود...(کجا می رید؟)
ویرجینیا به نیم رخ آفتاب سوخته ومردانه ی جوان نگاه کرد:(پیش خانواده ی هادسن...شماکه بایدبشناسید بزرگترین مزرعه ی گندم مال اونهاست!)
جوان خندید:(خانواده ی هادسن رو می شناسم اما دیگه مزرعه ی اونها بزرگترین نیست!)
ویـرجینیا با بی اهمـیتی تکیه زد و به جـاده ی خاکی چشـم دوخت.بایـد برای دیـدار مجـدد حرف حاضر
می کرد.چرا برگشته بود؟چقدر می خواست بماند؟چرا تماس نگرفته بود؟باز افکارش بهم ریخته بود.چـرا فکر نوزاد را نکرده بود؟پدرش چه کسی بود؟یـا هذینه اش؟یـا مخارج بزرگ کردنـش؟شاید بهتر بود بـه طریقی پرنس را هم با خبر می کرد.بالاخره این گوهر نتیجه ی اولین عشقبازی او هم بود!
با صدای مرد به خودآمد:(رسیدیم!)
گـاری مقابل یک خانه ی سفید و بزرگ,بزرگترین خانه ای که می توانست در یک دهکده ساخته شـود, ایستاده بود.اطراف گندمزار بود.طلایی و وسیع تا افق!ویرجینیاگیج شد:(اما اینجا خونه ی اونها نیست؟!)
(چرا همینجاست...شاید بعد از شما خونه رو عوض کردند!)
ویرجینیا باورکرد و پایین رفت:(متشکرم!)
جوان چمدان را داد و خندید:(خوش بگذره!)
و راه افـتاد!ویرجـینیا متـعجب از رفتـار مشکوک مـرد,بـه سوی در خـانه رفـت.هیـجان و نگـرانی تنـش را می لـرزاند.خاطـره ی تلخ روزهـای بودن با این خانـواده,رنـجش می داد اما مجبـور بود!در را زد و طـولی نکشیدکه در باز شد:(به خونه ات خوش اومدی ویرجینیا!)
او؟!انگشتان ویرجینیا باز شد و چمدان افتاد.نگاه آبی اش وحشیانه بر چـشمان ویرجینـیا قـفل شده بود:(که بازم داشتی فرار می کردی؟)
ویرجینیـا نمی تـوانست حرکت کنـد.ایـن ممکن نبـود!پرنس آنجـا چکار می کـرد؟(چیـه؟از اینکه در پی خوشبختی وآزادی وآرزوهام اومدم ناراحتی؟از اینکه دنبال عشقم,همسرم,دنبال تو اومدم ناراحتی؟)
عشق؟همسر؟!ویرجینیا داشت می افتاد.پرنس خشمگین از سکوتش قدمی پیش گذاشت بازویش را گرفت :(کجا داشتی می رفتی با قلب هنوز عاشق من؟بـدون تـوجه به شدت نـاراحتی و عـذاب و پشیمـونی من؟) اشک در چشمانش حلقه زد,تکانش داد:(حرف بزن...بگو چرا این کار رو می کردی؟)
ویرجینیا محو حرفهای عاشقانه و این لحظه ی بی نظیر مانده بود و اگر تپش قلبش اجازه می داد:(تـو ...منو ول کردی منم...منم... فکرکردم تو بعد از اون کار...از من سیر شدی و...)
و اشکهایش رها شد.انگشتان پرنس در پوستش فرو رفت:(تو یک احمقی!)
و بـه سرعت او را به سوی خـودکشید و لب بر لبش گذاشت...طعم لبهای شیرین او وجود ویرجینیـا را داغ وکرخت کرد.رها شد اما پرنس او را میان بازوهایش حفظ کرد وفشرد و در حالی که همچنان حریصانه و سیـری نـاپذیر او را می بوسید,زمزمه کرد:(دیگه نمی ذارم از چنگم در بری...همیشه تو رو می خواسـتم و هـنوز هم می خوامت...از همیشه بیشتر از همه بیشتر...بگوکه منو بخشیدی,بگوکه هنوز هم دوستم داری... تو رو خدا بگو...)
و سر او را دو دستی گرفت و در حالی که از فاصله ی بسیارکمی به چشمان او نگاه می کرد ملتمسانه ادامه داد:(لطفـاً قبولم کن...من بخاطر تو این خونه و مزرعه و این زندگی روآماده کردم بخاطر بودن درکنار تو همه چیز رو ول کردم...بیا تا ابد پیش هم باشیم...)
ویرجینیا با ناباوری به لبهای او خیره شد و پرنس حرفش راکامل کرد:(با من ازدواج کن ویرجینیا...)
ویـرجینیا دیگر نتوانست خود راکنترل کند و به آغوش او فرو رفت و شروع به گریسـتن کرد.اینبار پـرنس متعجب و نگران شد.با وحشت او را از خود جداکرد:(چی شده؟)
ویرجینیا بخنده افتاد:(من خوشحالم!)
پرنس هم خندید:(یعنی قبول می کنی؟)
(مسلمه!این بزرگترین آرزوم بود!)
پرنس دوباره او راکشید و درآغوش هم قفل شدند.دستهای ویرجینیا دورکمر پرنس و انگشتان پرنس لای موهای ویرجینیا به رقص درآمد:(خیلی دوستت دارم پرنس!)
(منم تو رو عزیزم!)
صدایی از داخل خانه شنیده شد:(پرنس...کجا رفتی؟)
ویرجیـنیا متعجب خود را عـقب کشید.چهره ی سرخ شده ی پرنس به لبخندی شرمگین گشوده شـد:(اون سورپرایزم بود می خواستـم بعد از دیدن خونه و اطراف نشونت بدم اما حیف که پا داره!)
(پرنس بیا صبحانه!)
ویرجینیا پرسید:(این صدای میبل؟)
پرنس از جلوی درکنار رفت تا ویرجینیا بتواند داخل شود:(اون نمی تونست بدون من بمونه منم نمیتونستم بدون اون...توی اون خونه هم بهش احتیاجی نداشتند فکرکردم اینجا,پیشمون باشه بهتره...کمک تو و البته پرستار بچه مون!)
بچه؟!ویرجینیا فرصت نکرد چیزی بپرسد.میبل ته راهرو ظاهر شد:(سلام عروس خوشگلم!)
ویرجینیا خندان راه افتاد:(منم یک سورپرایز دارم که هفته ی بعد می رسه!)
پرنس چمدان او را برداشت و در را بست:(برای کی؟)
(برای میبل!)
در بـالکن اتاق خوابشـان نشسته بود و به پـسر یک ماهه اش شیـر می داد.شوهـرش درحیـاط به کـارگرها آخـرین دستورات عید شکران را می داد.این اولین عیدی بودکه قرار بود درآن خانه و درکنار هـم هـمراه مهمانانی که قرار بود از شهر بیایند,برگذارکنند و پرنس به خواسته ی ویرجینیا می خواست بی نقص باشد!
ازدواجشان کاملاًخصوصی فقط با شرکت همسایه هایی که تازه آشنا شده بودند و میبل و جیمز و براین و نورا و پدربزرگ و خاله,درکلیسای کوچک دهکده,همانطورکه آرزوی ویرجینـیا بود,ساده و زیبا برگزار شد.دوران بارداری با توجه های پرنس و مراقبتهای دقیق و جدی میبل به راحتی گذشت اما زایمان سخـت بـود.سخت تر ازآنچـه فکرش راکرده بود اماآنهـم زیبا بود.بدنیاآوردن بچه ی زیباترین مرد دهکده عـالی بـود...وضع مالی یـشان از خوب هم خوبـتر بود بطوری که اصلاً نـیاز به کارکـردن پرنس حتی تاآخر عمر فرزندشان هم نبود اما باز هم او برای پیشرفت دهکده سهم بزرگی از ثروتش را بکار انداخته بود وخودش هم پا به پای اهـالی دهـکده کار می کـرد.آنها دیگر بعـنوان بهتـرین و ثروتمندتـرین و بـرازنده ترین زوج دهکده مشهور شده بودند...
ویرجینیا به میبل نگاه کرد.در حیاط کنار شوهرش جیمز ایستاده بود و به او چگونگی خریدها را توضیح می داد.وجودآندو بر برکت خانه می افزود و باعث آرامش آنها می شد.ویرجینیا بسیار هیجان زده ی فردا بـود.پدربزرگش می آمد تا برای اولین بار بچه ی آنها,رجینالد را ببیند.سلامت و شاداب دیدن پـدربزرگ در هر سفری که به شهر داشتند به آنها امیدواری و انرژی می داد...
پـرنس باز از حیاط غیـب شده بود و ویرجیـنیا می دانست بالامی آمد تا مثل همیشه که به هر بهانه ای در روز برای بوسیدنش,سراغش می آمد,او را ببوسد و بگویدکه بیشتر از قبل عاشقش است!صدای جرجر در را شنـید,از جا بلند شـد و بچه درآغوش به اتاق برگشت.پرنس با موبایل حرف می زد.باز تمـام دکمه های بـلوز شطرنجـی اش را بازگـذاشته بود وکلاه کـابویی اش را تـا روی چشمـانش پایین کشیده بود:(جدی؟ خیلی خوشحال شدم...از عوض ما هم تبریک بگو!)
ویرجینیا بچه را درگهواره گذاشت و پرنس خداحافظی کرد و موبایل را درجیب بلوزش انداخت.ویرجینیا پرسید:(کی بود؟)
(سانی!)
(چه خبر؟)
پرنـس به او رسیـد:(اونهـا هم صاحب پسـر شدنـد!)و از عـقب بغـلش کرد:(و حدس بـزن اسـمش رو چی گذاشتند؟)
ویرجینیا چرخی زد و دست دورگردن لخت او انداخت:(رجینالد؟)
پرنس او را بلندکرد و بر تخت خواباند:(آره..می گم چطوره ما اسمش رو دیرمی بذاریم؟)
ویرجینیاکلاه او را برداشت و طرفی پرت کرد:(اینطوری بابابزرگ هم خوشحال می شه!)
پرنس او را بوسید:(ماما و ویلیام هم میاند...)
(یا دخترها؟)
(براین و نورا هنوز از ماه عسل برنگشتند...جسیکا هم امتحان داره شاید دروتی بیاد...)
(یاکارل و هلگا؟)
پرنس سر برسینه ی اوگذاشت:(کارل می گفت بارداری هلگا خیلی سخت تر شده شاید نتونند بیاند...)
مدتی سکوت برقرار شد و بعد پرنس زمزمه کرد:(کاش رجینالد هم اینجا بود و در شادی ماسهیم می شد)
یادرجینالد هر دو را ناراحت کرد.ویرجینیا سر برگرداند وبه چشمان درشت وآبی پسرشان ازلای نرده های گهواره خیره شد.آنهابا گذاشتن نام رجینالد بر او می خواستند یاد وخاطره ای رجینالد را برای همیشه زنده نگه دارند.پسری که شیطان بودن را انتخاب کرد اما در حقیقت فرشته بود...

آمنه محمدی هریس3/8 /85
Ganedark2007@yahoo.com
Ganedark@gmail.com

 

پاورقی

این صفحه شامل یک مطلب از این بلاگ است ارسال شده در September 12, 2007 10:42 PM.

مطلب قبل از این مطلب در این وبلاگ: 13خط برای زندگي.

مطلب بعد از این مطلب در این وبلاگ:  مجموعه اس ام اس 5.

جهت مطالب بیشتر رجوع کنید به صفحه اصلی یا در جستجو کنید در آرشیو.

جستجو


لینکدونی

Powered by
Movable Type 3.33