Main

متون جالب Archives

September 1, 2007

ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان

ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان
هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. ضرب المثل آلمانی
مردی كه به خاطر”پول” زن می گيرد، به نوكری می رود. ضرب المثل فرانسوی
لياقت داماد، به قدرت بازوی اوست. ضرب المثل چينی
زنی سعادتمند است كه مطيع ”شوهر” باشد. ضرب المثل يونانی
زن عاقل با داماد ”بی پول” خوب می سازد. ضرب المثل انگليسی

Continue reading "ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان" »

September 6, 2007

دوخط موازي

دو خط موازي زاييده شدند، پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد. آن هنگام دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي گفت:‌ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم و خط دومي از هيجان به خود لرزيد. خط اولي گفت: و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه ي دنج من روزها كار مي كنم مي توانم برم خط كنار يك جاده ي دور افتاده و متروك شوم يا خط كنار يك نردبام
خط دومي گفت من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهارگوش گل سرخ شوم يا خط كنار يك نيمكت خالي
خط اولي گفت: چه شغل شاعرانه اي حتما زندگي خوشي خواهيم داشت
در همين لحظه معلم فرياد زد:

Continue reading "دوخط موازي" »

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد
ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت وافتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند چند سال پیش وقتی جرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

Continue reading "نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین" »

عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست؟
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني.
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت . استاد پرسيد : چه آوردي؟
شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ ! هر چه جلو مي رفتم ، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين ، تا انتهاي گندمزار رفتم . استاد گفت : عشق يعني همين !
شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور . اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم ، انتخاب كردم . ترسيدم كه اگر جلو بروم ، باز هم دست خالي بگردم .
استاد باز گفت : ازدواج هم يعني همين !!

September 8, 2007

فقیر و ثروتمند

روزی مرد ثروتمندی دست پسرش را گرفت تا با سفر به اطراف محلات فقیر نشین -
شهر و روستا، او را با معنای فقر آشنا سازد. آن ها یک شبانه روز در مزرعه خانواده -
فقیری ماندند و بعد به منزل مجلل خود بازگشتند. پس از این سفر کوتاه، پدر از
پسرش پرسید: سفر چطور بود پسرم؟
پسر گفت: خیلی خوب بود پدر!
پدر پرسید: پسرم، دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟
پسر گفت: بله پدر جان!
پدر گفت: چه یاد گرفتی؟
پسر پاسخ داد: ما یک سگ بزرگ در منزل داریم ولی آن ها ۴ تا داشتند. ما یک استخر
داریم که تا وسط باغ بیشتر درازا نداردولی آن ها یک جوی داشتند که انتها نداشت،
ما برای روشن کردن باغ از لامپ استفاده می کنیم اما آن ها ستاره های آسمان را
داشتند، گلخانه ی ما فقط تا حیاط جلویی می رسد اما آن ها تا چشم کار می کند
مزرعه و باغ سبز داشتند.
وقتی پسر کوچک حرفش تمام شد، پدر چیزی برای گفتن نداشت.
پسر اضافه کرد: راستی پدر از این که به من نشان دادی ما چقدر فقیریم ممنونم و
امیدوارم به خاطر فقرمان زیاد غصه نخوری!

September 9, 2007

زندگی همین است

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پرازآب به دست گرفت، آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چه قدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم...
استاد گفت:من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقآ وزنش چقدر است. اما سوال من این است

Continue reading "زندگی همین است" »

يك با يك برابر نيست

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي *آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

Continue reading "يك با يك برابر نيست" »

September 10, 2007

وصیت نامه داریوش بزرگ


اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

Continue reading "وصیت نامه داریوش بزرگ" »

روزي براي زندگی

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد.

Continue reading "روزي براي زندگی" »

September 11, 2007

پاره آجر لازمه؟

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت زياد از خيابان خلوتي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان پسركي پاره آجري را به سمت آن مرد پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل آن مرد برخورد كرد . مرد به سرعت توقف كرد و د

Continue reading "پاره آجر لازمه؟" »

پيله ابريشم

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد .


شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن

از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد

Continue reading "پيله ابريشم" »

فرصتهاي زندگي

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در

آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت

تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و

گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.

Continue reading "فرصتهاي زندگي" »

بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را

پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع

شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر

مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،

‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...

Continue reading "بساط شيطان" »

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها
به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال
جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو
قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي
خواهيد مرد .

Continue reading "قدرت كلمات" »

شاهزاده ی خوش بخت

روزی روزگاری درزمان های بسیارقدیم درشهری دور در بالای تپه ای بلند مجسمه ای بود. لباس مجسمه از تکه های طلا بود و به جای چشمها ی آن دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند روی دسته ی شمشیرش هم یک یاقوت درشت می درخشید.

شبی ازشبهای اوایل زمستان پرستویی که ازدوستانش عقب مانده بود خسته ومانده به آن شهر رسید مجسمه را دید وخودش را به آن رساند تا کنار پایش بخوابد اما هنوز چشمهایش گرم نشده بودک

Continue reading "شاهزاده ی خوش بخت" »

خريد شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی

را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد .این مرکز پنج طبقه داشت و هر چه

که به طبقات بالا تر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر می شد .

Continue reading "خريد شوهر" »

September 12, 2007

داداشي

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می‌کرد.
به موهای موّاج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمی‌کرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه‌ی جلسه‌ی پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت:ـ متشکرم.ـ و گونه‌ی من رو بوسید.

Continue reading "داداشي" »

حسنک کجایي

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

Continue reading "حسنک کجایي" »

September 15, 2007

عجب صبری خدا دارد!

اگرمن جای او بودم
همان يک لحظه ی اول
که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زيبايی وزشتی
بروی يکدگر،ويرانه می کردم

Continue reading "عجب صبری خدا دارد!" »

September 26, 2007

معمای انشتین!

می گویند این سوا ل را انشتین در قرن 19 مطرح کرده و معتقد بوده که 98 درصد مردم دنیا قادر به حلش نیستند. هرچند که کمی وقت گیر به نظر میرسه ولی به لذت قرار گرفتن در جمع اون 2 درصد می ارزه!

Continue reading "معمای انشتین!" »

October 1, 2007

کل کل شاعران ایرانی

حافظ شیرازی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

! نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

October 10, 2007

ميخ های روی ديوار

پسر بچه اي بود كه اخلاق چندان خوبي نداشت و خيلی زياد عصبانی می شد خودش هم از اين قضيه ناراحت بود ولی نمی تونست کاری بکنه . موضوع رو که با پدرش درميون گذاشت پدرش پس از مدتی فکر کردن ، جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . حداقل او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسانتر از از كوبيدن ميخها بر ديوار است .....
به پدرش گفت و پدرش نيز پيشنهاد داد هر روز كه ميتواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است . پدرش دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : پسرم !!! تو كار خوبي انجام دادي . اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن . ديوار هرگز مثل گذشته نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت ، حرفهايي مي زني ،‌ آن حرفها هم چنين آثاري به جاي ميگذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انسان فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي فايده ندارد ، آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.

November 14, 2007

ریشه ضرب المثل شتر دیدی ندیدی !!!

چنین حکایت کنند که: روزی سعدی از دیاری به دیاری میرفت و در راه چشمش به زمین افتاد. جای پای یک مرد و یک شتر را دید که از جلو او رد شده بودند.
بعد در یک طرف راه، مگس و طرف دیگر، پشه دید.
پیش خود گفت: یک لنگه بار این شتر، عسل بوده و لنگه ی دیگرش روغن.
باز نگاهش به خط راه افتاد. دید علفهای یک طرف جاده خورده شده.
پیش خود گفت:

Continue reading "ریشه ضرب المثل شتر دیدی ندیدی !!!" »

آب زير كاه ؟

آب زير كاه به كساني اطلاق مي شود كه زندگي و حشر و نشر اجتماعي خود را بر پايه مكر و عذر و حيله بنا نهند و با صورت «حق به جانب» ولي سيرتي نامحمود، در مقام انجام مقاصد شوم خود برآيند. اين گونه افراد را مكار و دغلباز نيز مي گويند و ضرر خطر آنها از دشمن بيشتر است. زيرا دشمن با چهره و حربه دشمني به ميدان مي آيد، در حالي كه اين طبقه در لباس دوستي و خيرخواهي خيانت مي كنند.

Continue reading "آب زير كاه ؟" »

داستانی آموزنده

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...

Continue reading "داستانی آموزنده" »

About متون جالب

This page contains an archive of all entries posted to HamTaraneh هم ترانه in the متون جالب category. They are listed from oldest to newest.

موسيقي is the previous category.

مطالب جالب is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.33